قرآن شناسي




معارف قرآن (۶)

قرآن شناسي

جلد دوم

درس­هاي استاد علامه محمد تقي مصباح يزدي

فهرست  مطالب

درس اول: اهداف قرآن

اهداف قرآن. ۱۳

الف) اهداف قرآن در بُعد بينش۱۳

۱ـ غفلتزدايي. ۱۳

۲ـ يادآوري فراموش شدهها ۱۴

۳ـ اراية بينشهاي صحيح و ضروري.. ۱۵

۴ـ اراية دلايل روشن بر بينشهاي صحيح و ضروري.. ۱۵

۵ـ تبيين حق از باطل. ۱۶

۶ـ تدبّر در آيات قرآن. ۱۷

۷ـ تفكّر. ۱۷

۸ـ خردورزي.. ۱۷

۹ـ آگاهي از يگانگي خدا ۱۸

ب) اهداف قرآن در بُعد گرايش۱۸

۱ـ پند دادن. ۱۸

۲ـ انذار و تبشير. ۲۰

۳ـ شفابخشي. ۲۱

۴ـ هدايت و پندپذيري.. ۲۱

۵ـ تقوا ۲۲

ج) اهداف قرآن در بُعد عمل. ۲۳

۱ـ شكرگزاري.. ۲۳

۲ـ داوري بهحق در مسائل مورد اختلاف.. ۲۴

۳ـ تثبيت مؤمنان. ۲۴

۴ـ برپايي جامعة عادلانه. ۲۵

۵ـ حاكميت قوانين خدا ۲۵

۶ـ چيرگي دين حق بر همة اديان. ۲۶

۷ـ بيرون بردن مردم از تاريكيها به سوي نور. ۲۶

۸ـ هدايت به راههاي امن و صراط مستقيم. ۲۶

۹ـ ورود به رحمت ويژة الهي و هدايت به ذات او. ۲۷

خلاصة درس۲۹

پرسشها ۳۰

براي مطالعة بيشتر: ۳۰

درس دوم: امكان فهم و بهره‌مندي از قرآن

فهم و تفسير قرآن. ۳۲

أ. ديدگاههاي قايل به امتناع فهم. ۳۳

يك: دليل عقلي. ۳۳

دو: دلايل قرآني. ۳۴

سه: دلايل روايي. ۳۷

ب. امكان فهم قرآن. ۴۲

دلايل قابل فهم بودن قرآن. ۴۲

خلاصة درس۴۸

پرسش: ۴۹

براي مطالعه بيشتر: ۴۹

درس سوم: جواز فهم قرآن

جواز فهم قرآن. ۵۲

دلايل عدم جواز فهم قرآن. ۵۳

ممنوعيت پيروي از گمان. ۵۳

روايات نكوهشگر تفسير به رأي.. ۵۴

روايات بيانگر تحريف قرآن. ۵۵

دلايل جواز فهم قرآن. ۵۶

أ. دليل عقلي. ۵۶

ب. دلايل نقلي. ۵۶

خلاصة درس۵۸

پرسش۵۹

براي مطالعه بيشتر: ۵۹

درس چهارم: شرايط و موانع روحي و معنوي بهره‌مندي از قرآن

الف) شرايط بهره‌مندي از قرآن. ۶۲

۱ـ دانش‌طلبي و يقين‌جويي. ۶۲

۲ـ تسلط بر قلب.. ۶۲

۳ـ زنده‌دلي. ۶۳

۴ـ رضوان‌طلبي. ۶۳

۵ـ تقوا ۶۴

۶ـ خشيت و خوف.. ۶۵

۷ـ ايمان و نيكوكاري.. ۶۶

۸ ـ در جستجوي راه درست بودن. ۶۶

۹ـ تمسّك به قرآن. ۶۶

۱۰ـ سجده و تسبيح. ۶۷

۱۱ـ شب‌زنده‌داري.. ۶۸

۱۲ـ انفاق.. ۶۸

ب ـ موانع بهره‌مندي از قرآن. ۶۹

۱ـ ظلم. ۶۹

۲ـ گناهكاري و دروغگويي. ۷۰

۳ـ استكبار (گردنكشي) ۷۱

۴ـ سبك شمردن گناهان گذشته. ۷۲

۵ـ باورنداشتن آخرت.. ۷۲

۶ و ۷ـ كفر و شرك. ۷۳

۸ و ۹ و ۱۰ـ پيروي نفس، تمسخر آيات و ياوهگويي. ۷۳

خلاصة درس۷۵

پرسشها ۷۶

براي مطالعه بيشتر: ۷۶

درس پنجم: شرايط علمي تفسير قرآن

شرايط فهم قرآن. ۷۸

شرايط علمي. ۷۸

اصول محاورة عقلايي. ۷۸

‌‌‌‌يك: واژهشناسي. ۷۹

ساختار‌شناسي. ۸۰

مصاديق سهگانه واژهها ۸۱

راه باز‌شناسي معاني مجازي و كنايي. ۸۲

واژگان منقول. ۸۳

دو: قرينه‌شناسي. ۸۴

قراين پيوسته. ۸۵

قراين لفظي. ۸۵

قراين غير لفظي. ۸۹

أ. قرينة عقلي. ۸۹

ب. قرينة مقامي. ۹۰

قراين ناپيوسته. ۹۱

۱٫ آيات قرآن. ۹۱

۲٫ روايات معصومان. ۹۲

۳٫ دانش‌هاي بشري.. ۹۷

شرايط بهره‌گيري از علوم در فهم قرآن. ۹۸

أ. تناسب موضوع آيه با دانش مورد استفاده ۹۸

ب. يقيني بودن. ۹۸

ج. سازگاري با مسلمات ديني و عقلي. ۹۹

د. سازگاري با قواعد فهم قرآن. ۹۹

ميزان ارتباط و تأثير دانشها در فهم قرآن. ۹۹

خلاصه درس۱۰۰

پرسش۱۰۱

براي مطالعه بيشتر: ۱۰۱

درس ششم: روش تفسير قرآن

شيوه‌هاي تفسير قرآن. ۱۰۳

بررسي گرايشهاي تفسيري.. ۱۰۵

گرايش حديثي محض۱۰۵

گرايش حديث پژوهي. ۱۰۵

گرايش ادبي. ۱۰۶

گرايش عرفاني. ۱۰۶

گرايش علمي. ۱۰۷

الف. علوم طبيعي. ۱۰۷

ب. علوم انساني. ۱۰۸

ج. علوم فلسفي. ۱۰۸

گرايش اجتهادي جامع. ۱۰۹

شيوه ارائة مباحث تفسيري.. ۱۱۰

۱٫ شيوة ترتيبي. ۱۱۰

۲٫ شيوة موضوعي. ۱۱۱

امتيازات تفسير موضوعي. ۱۱۲

أ. جامعيت.. ۱۱۲

ب. عرضة منسجم و منظم. ۱۱۲

خلاصة درس۱۱۵

پرسش۱۱۶

براي مطالعة بيشتر: ۱۱۶

درس هفتم: محكم و متشابه (۱)

محكم و متشابه. ۱۱۸

كاربرد ِاحكام در قرآن. ۱۱۹

امّ الكتاب.. ۱۲۰

راز مفرد آمدن واژة اُمّ در «هُنّ اُمّ الكتاب». ۱۲۱

متشابهات.. ۱۲۲

زيغ. ۱۲۲

اتّباع. ۱۲۳

فتنه. ۱۲۳

تأويل. ۱۲۴

الراسخون. ۱۲۴

تذكّر. ۱۲۵

الالباب.. ۱۲۵

تفسيري گزيده از آيه. ۱۲۵

پيوستگي يا گسستگي راسخون از الله.. ۱۲۶

خلاصة درس: ۱۲۹

پرسش۱۳۰

براي مطالعه بيشتر: ۱۳۰

درس هشتم: محكم و متشابه (۲)

۱٫ محكم بودن آية هفتم آل عمران. ۱۳۲

۲٫ نسبي بودن متشابه. ۱۳۳

۳٫ سازگاري تشابه بخشي از قرآن با نور و مبين بودن آن. ۱۳۴

۴٫ مصاديق آيات متشابه. ۱۳۵

۵٫ راه رفع تشابه آيات.. ۱۳۶

۶٫ راز نكوهش اتباع متشابهات.. ۱۳۷

۷٫ راز تقابل كژدلي با رسوخ در علم. ۱۳۸

۸٫ رابطة «رسوخ در علم» با «ايمان به همة آيات». ۱۳۸

خلاصة درس۱۴۰

پرسش۱۴۲

براي مطالعه بيشتر: ۱۴۲

درس نهم: محكم و متشابه (۳):

راز وجود متشابه در قرآن

راز وجود متشابه در قرآن. ۱۴۴

عوامل تشابه كلام. ۱۴۵

أ.نقص گوينده ۱۴۵

ب. تفهيم به افراد خاص يا به اندازة خاص۱۴۵

ج. معما گويي. ۱۴۵

د. جدايي قراين و قيود از اصل سخن. ۱۴۶

هـ . متعالي بودن محتوا ۱۴۶

فلسفة آيات متشابه قرآن. ۱۴۷

۱٫ تعالي محتوا و تشابه ذاتي. ۱۴۷

۲٫ روش عقلايي محاوره و تشابه طبيعي. ۱۴۸

۳٫ فاصلة زماني و تشابه عارضي. ۱۴۸

خلاصة درس۱۵۲

پرسش۱۵۳

براي مطالعه بيشتر: ۱۵۳

درس دهم: نسخ

نسخ. ۱۵۵

مفهوم شناسي نسخ. ۱۵۵

كاربرد نسخ در قرآن. ۱۵۶

امكان نسخ. ۱۵۷

بررسي دو شبهه. ۱۵۹

اول: نسخ و جهل. ۱۵۹

دوم: نسخ و تناقض گويي. ۱۵۹

وقوع نسخ در قرآن. ۱۶۰

نمونهاي از آيات ناسخ و منسوخ. ۱۶۰

خلاصة درس۱۶۲

پرسشها ۱۶۳

براي مطالعة بيشتر: ۱۶۳

درس يازدهم: تأويل و تفسير

مفهوم‌شناسي تأويل. ۱۶۵

كاربردهاي تأويل در قرآن. ۱۶۶

تفاوت تأويل با تنزيل و تفسير. ۱۷۰

نقد و بررسي. ۱۷۱

خلاصة درس: ۱۷۴

پرسشها: ۱۷۵

براي مطالعه بيشتر: ۱۷۵

درس دوازدهم: بطن قرآن

مفهوم‌شناسي و اقسام بطن. ۱۷۸

۱٫ بطن تأويلي. ۱۷۸

نمونهاي از بطن تأويلي. ۱۷۹

۲٫ بطن معنايي. ۱۸۰

نمونهاي از بطن معنايي. ۱۸۰

دلايل ذو بطون بودن قرآن. ۱۸۱

بطن قرآن از ديدگاه روايات.. ۱۸۱

راز باطن داشتن قرآن. ۱۸۳

خلاصة درس۱۸۴

پرسشها ۱۸۵

براي مطالعه بيشتر: ۱۸۵

درس سيزدهم: جاودانگي و جهاني بودن قرآن

جاودانگي و جهاني بودن قرآن. ۱۸۸

۱ـ آيات بيانگر جهاني بودن قرآن. ۱۸۸

۲ـ آيات بيانگر جهاني بودن رسالت پيامبرˆ.. ۱۹۰

شبهة محدوديت دعوت قرآن. ۱۹۱

پاسخ به شبهة محدوديت دعوت قرآن. ۱۹۲

خلاصة درس۱۹۵

پرسشها ۱۹۶

براي مطالعة بيشتر: ۱۹۶

درس چهاردهم: جامعيّت قرآن

جامعيت قرآن. ۱۹۸

نظريه‌هاي جامعيت قرآن. ۱۹۸

ديدگاه اول: جامعيت حد اكثري (همه حقايق هستي) ۱۹۹

ديدگاه دوم: جامعيت حد اقلي (همه مسايل اخلاقي و معنوي) ۲۰۳

ديدگاه سوم: جامعيت در هدايت به سعادت دنيوي و اخروي.. ۲۰۶

نياز انسان و رسالت قرآن. ۲۰۷

چگونگي بيان قرآن. ۲۰۸

قرآن و علوم انساني. ۲۰۸

استطرادي بودن آيات جهان شناسي قرآن. ۲۱۰

خلاصة درس۲۱۱

پرسشها ۲۱۲

براي مطالعه بيشتر: ۲۱۲

فهرست منابع. ۲۱۳

درس اول

اهداف قرآن

از فراگير انتظار مي­رود:

با اهداف قرآن آشنا شود.

اهداف قرآن را دسته­بندي كند.

نسبت ميان اهداف گوناگون قرآن را توضيح دهد.

اهداف اجتماعي نزول قرآن را تبيين كند.

معيارهاي تشخيص حق از باطل كه در قرآن آمده را بيان كند.

يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَيُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ؛ خداوند با آن (قرآن) هر كس را كه در پي خشنودي او باشد به راه­هاي سلامت راهنمايي مي­كند و آنان را از تاريكي­ها به سوي نور بيرون مي­برد و به صراط مستقيم هدايت مي‌كند. مائده، ۱۶٫        

 

اهداف قرآن

قرآن مجيد براي نزول خود اهدافي را ذكر كرده است. اين اهداف در سه مجموعه قرار مي­گيرند: بخشي ناظر به بُعد بينش و فكر انسان است، بخشي ديگر به گرايش­هاي انسان توجه دارد و بخش سوم، رفتار انسان را مدّ نظر قرار داده است. اين درس به بيان اهداف يادشده اختصاص دارد.

الف) اهداف قرآن در بُعد بينش

۱ـ غفلت­زدايي

قرآن مجيد يكي از اهداف خود را نجات انسان از غفلت معرفي مي‌كند: تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ (يس،۵و۶); قرآن فروفرستادة خداي شكست ناپذير و مهربان است تا كساني را كه پدرانشان بيم داده نشده­اند بيم دهي; زيرا ايشان غافل­اند. در اين آيه، نجات مردم از غفلت، هدف قرآن تلقي شده است و براي تحقق چنين هدفي مي‌فرمايد: بايد مردم بيم داده شوند تا به هوش آيند و از غفلت رهايي يابند.

  انسان براي رسيدن به كمال واقعي خود، بايد در چندراهي‌ها، راه صحيح را برگزيند و براي گزينش، بايد به راه­هاي گوناگون و سود و زيان هر يك توجه داشته باشد; ولي گاهي بر اثر سركشي غرايز، از توجه به راه­هاي گوناگون غافل مي‌شود. اين غفلت ريشه بسياري از گمراهي‌ها و انحرافات است. قرآن مجيد در وصف جهنميان مي‌فرمايد: أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (اعراف،۱۷۹); اين گروه با آنكه چشم و گوش و عقل دارند از آنها بهره نمي‌گيرند; همانند چهارپايان، بلكه از آنان نيز گمراه­ترند; زيرا اينان غافل­­اند.

  انسان در اثر غفلت، به خدا، به معارف حق و راه­هاي تكامل، اصلاً توجه نمي­كند، چه رسد به آنكه آن­ها را برگزيند و بدان­ها دل بندد و در مسير آن­ها حركت كند. از منظر قرآن، برخي انسان­ها از خدا، آخرت و آيات الهي،[۱] كه نقش بسزايي در سعادت آنان دارد، غافل شده و بايد بدان­ها توجه كنند.


۲ـ يادآوري فراموش شده­ها

خداوند بزرگ از راه فطرت، عقل و وحي، حقايقي را در اختيار بشر قرار داده، ولي انس با دنيا، لذايذ مادي، وسوسه­هاي شيطاني و هواهاي نفساني سبب شده است كه آن حقايق را فراموش كند. يكي از اهداف قرآن به ياد آوردن آن حقايق است: إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ (تكوير،۲۷); قرآن براي جهانيان جز يادآوري نيست.

  قرآن مجيد بر اين باور است كه انسان­ها امور بسياري را فراموش كرده­اند. خداوند متعال(بقره،۱۵۲)، نعمت­هاي او (فاطر،۳)، آيات الهي (طه،۱۲۶)، پيمان و ميثاق خدا(مائده،۱۴)، معارف و احكامي كه از سوي پروردگار در اختيارشان قرار گرفته است (اعراف،۱۶۵)، معاد و روز جزا (اعراف،۵۱) و اعمالي كه خود انجام داده­اند (كهف،۵۷)، اموري است كه انسان در طول زندگي خود آنها را فراموش مي‌كند و ضرورت دارد كه كسي آنها را يادآوري كند. گاه انسان­ها در اثر فراموشي خدا، خود را نيز فراموش مي‌كنند و دچار از­خود­بيگانگي مي‌شوند; نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ (حشر،۱۹); خدا را فراموش كردند، خداوند هم آنان را نسبت به خودشان دچار فراموشي ساخت.

  انساني كه خود را فراموش مي‌كند ديگري را، كه بر او حاكم شده و در او نفوذ كرده است، خود مي‌پندارد. او فكر مي‌كند كه خودش مي‌خواهد و خودش تصميم مي‌گيرد، ولي در واقع، او نيست كه تصميم مي‌گيرد; هواي نفس، شيطان و انسان­هايي كه او را مسخ كرده‌اند به او دستور مي‌دهند، دردهاي ديگران را، كه دشمنان او هستند، درد خود مي‌داند و درمان آنها را درمان خود مي‌پندارد; زيرا آنها را خود پنداشته است. او به دنبال هواي نفس و شيطان مي‌رود و مي‌گويد: دلم مي‌خواهد، خودم چنين تشخيص داده­ام، ولي واقعيت چنين نيست؛ كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّيَاطِينُ فِي الأَرْضِ حَيْرَانَ (انعام،۷۱); مانند كسي كه شيطان­ها او را فريفته و عقل و دلش را ربوده­اند، سرگردان است، كَالَّذى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ (بقره،۲۷۵); مانند آن كه شيطان او را مس كرده، در او نفوذ نموده، تحت سلطة خود درآورده، او را از تعادل خارج كرده است و توان حركت در مسير تكامل خود را ندارد.

  قرآن راه نجات از خودفراموشي و ازخودبيگانگي را «ياد خدا» و فراموش نكردن او مي‌داند. اگر انسان خدا را به ياد آورد خداوند هم او را ياد مي‌كند: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ (بقره،۱۵۲); پس مرا (خدا را) ياد كنيد، من هم شما را ياد مي‌كنم و مرا سپاس گوييد و كفر نورزيد. اگر خدا انسان را ياد كند از خودفراموشي نجات مي‌يابد.


۳ـ اراية بينش
­هاي صحيح و ضروري

انسان­ها در شناخت خدا و جهان دچار برداشت­هاي نادرستي شده­اند و در بسياري از موارد، شناخت صحيحي از خدا، جهان و خود ندارند، چنان كه در موارد بسياري نمي‌توانند با اتكاي به ابزارهاي شناخت بشري، شناخت­هاي لازم را به دست آورند; وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً (اسراء، ۸۵)؛ و شما را از دانش جز اندكي نداده­اند. قرآن مجيد مي‌فرمايد: ما قرآن را فرو فرستاديم تا همة شناخت‌هاي صحيح و لازم براي هدايت انسان به كمال واقعي­اش را در اختيار او قرار دهيم; وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ (نحل،۸۹)؛ و بر تو كتاب را فرو فرستاديم كه بيان­گر همه چيز است. اصلاً دليلِ آمدن پيامبران, همين بوده است كه بشر از دست­يابي به همة شناخت­هاي لازم و صحيح، كه براي سعادت وي ضروري مي‌باشد، ناتوان است و فقط با استمداد از وحي به آن­ها دست مي­يابد.


۴ـ اراية دلايل روشن بر بينش­هاي صحيح و ضروري

انسان براي پيمودن مسير صحيح كمال نيازمند آن است كه راه درست و صحيحي را، كه به كمال واقعي او منتهي مي‌شود، به او نشان دهند و بر صحيح بودن آن راه، دليل روشن و قطعي نيز داشته باشد تا عقلش سيراب گردد، او را به پيمودن مسير فرمان دهند و در طول راه دچار ترديد و توقف يا عقب­گرد نشود و در برابر شهوات و وساوس شيطاني در بعد معرفتي نلغزد. قرآن كريم، هم راه راستين تكامل را نشان مي‌دهد و هم با پشتوانة دلايل روشن و يقين آور، استواري آن را تضمين مي‌كند. قرآن كريم در آياتي به اين حقيقت اشاره مي‌كند: وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ (بقره،۱۸۵)؛ و نشانه‌هاي روشني از هدايت (به راه راست) و معيار تشخيص حق از باطل است. و قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ (نساء: ۱۷۴)؛ شما را دليل و حجتي از خداوندگارتان آمد.

البته نشان دادن راه به دو صورت ممكن است: نخست آنكه كلية جزئيات موضوع از سوي قرآن بيان شود و بر آن استدلال گردد. دوم آنكه راهي براي به دست آوردن جزئيات موضوع به ما نشان دهد و بر آن استدلال كند; مثلاً، راه امامت را در اختيار ما قرار دهد و بر آن استدلال نمايد و ما از طريق آن راه، جزئيات را به دست آوريم، بدون آنكه براي هر مسأله نيازمند استدلال باشيم. هرچند اين آگاهي­ها غير از ايمان به آنهاست، ولي علم, زمينة ايمان را فراهم مي‌سازد و اگر بسيار شفاف باشد و به آن معتقد شود زمينه­ساز خشيت از خداست: إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء (فاطر:۲۸); همانا بندگانِ دانشمند, از خدا مي‌ترسند.

۵ـ تبيين حق از باطل

تبيين مسائل اختلافي و اراية معياري براي شناخت حق از باطل در مسائل اختلافي و مشتبه، يكي ديگر از اهداف قرآن است: وَمَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُواْ فِيهِ (نحل،۶۴); و ما كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر براي آنكه آنچه را در آن اختلاف كرده­اند برايشان روشن سازي و: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ (بقره،۱۸۵); ماه رمضان است كه در آن، قرآن براي هدايت مردم و اراية نشانه­هاي روشن هدايت و معيار تشخيص حق و باطل نازل شده است.

با آنكه بسياري از حقايق از طريق دل، عقل و وحي در اختيار انسان قرار گرفته، ولي وساوس شيطان (نساء،۸۲) به شكل­هاي گوناگوني حق را مشوّه مي‌كنند، حتي در حقايق روشن نيز اختلاف ايجاد مي‌نمايند، به گونه­اي كه گاهي انسان­هاي پاك­سرشت نيز از تشخيص حق به طور كامل، ناتوان مي‌شوند. قرآن، كه كتاب هدايت هر انسان پاك سيرت است، براي زدودن زنگارهاي وساوس شيطاني از چهره حقيقت، گاه خود به بيان حقايق مورد اختلاف مي‌پردازد و گاه ميزان و معيار تشخيص حق و باطل را بيان مي‌كند; مانند ارجاع به اهل ذكر در آية شريفة فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ (نحل،۴۳)[۲]؛ از اهل ذكر بپرسيد. و يا آياتي كه بر اعتبار عقل، تجربه و حجيّت قول پيامبر و امام وجود دارد.

۶ـ تدبّر در آيات قرآن

تدبّر و دقت در آيات قرآن نقش بسزايي در فهم قرآن دارد و در روايات نيز بر آن تأكيد فراوان شده و خواندن بي‌تأمّل و بي‌تدبّر، بدون خير و اسف­بار ناميده شده است. درآية شريفه ۲۹سورة ص مي‌فرمايد: كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ; كتاب پربركتي فرو فرستاديم تا در آياتش تدبّر كنيد. در آية ۸۲ سورة نساء فهم اعجاز قرآن را، در بعد سازگاري دروني و عدم اختلاف، منوط به تدبّر دانسته است و در آية ۲۴محمدˆ مي‌فرمايد: آيا در قرآن تدبّر نمي‌كنند يا بر دل­ها قفل زده شده است؟ از دو آية اخير استفاده مي‌شود كه تدبّر در قرآن زمينة پي بردن به حقانيت آن را فراهم مي‌سازد و انسان را به راه صحيح دست­يابي به كمال رهنمون مي‌شود، مگر كساني كه در اثر گناه بر دل­هاشان قفل زده باشند.

۷ـ تفكّر

قرآن مجيد از «تفكّر» بسيار ستايش كرده است و خود از طريق يادآوري يا بيان و توضيح آيات (بقره،۲۲۱) با مثال­ها و توصيف­هاي گوناگون (حشر،۲۱) و با گزارش كردن داستان­ها، به بهترين بيان، (اعراف،۱۷۶) سعي دارد كه انسان را به فكركردن وادارد تا با انديشيدن دربارة زندگي دنيا و آخرت (بقره،۲۱۹) مسير تكاملي خود را شكل دهد و به مقدمه و گذرا بودن دنيا و جاودانگي آخرت پي ببرد و فريفتة دنيا نشود و دنيا را هدف قرار ندهد.

قرآن در خصوص اينكه هدف از نزول آن تفكر و انديشيدن است، مي‌فرمايد: وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (نحل،۴۴); و قرآن را به سوي تو فرو فرستاديم تا آنچه را نازل شده است براي مردم تبيين كني و تا شايد بينديشند.

۸ـ خردورزي

عقل و دل انسان بسياري از حقايق را درك مي‌كند و در عمق جان به آن اعتراف دارد، ولي حاكميت هواهاي نفساني بر عقل، مانع از توجه به اين حقايق و اعتراف به آنها مي‌شود. يكي از اهداف نزول قرآن زمينه سازي براي به كارگرفتن عقل و فهم است: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (يوسف، ۲); ما كتاب خويش را به صورت خواندنيِ عربي فرو فرستاديم تا شايد عقل را به كار بنديد. در آية ديگري، مي‌فرمايد: اُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الايَاتِ لَعَلَّهُمْ يَعْقِلُونَ (انعام، ۶۹); بنگر كه چگونه آيات را بيان مي‌كنيم، شايد كه دريابند و حقايق را فهم كنند.

از آيات شريفه مي‌توان اين نكته را استفاده كرد كه قرآن با ذكر مقررات الهي، (انعام،۵۱) هشدار نسبت به تلاش شيطان براي گمراهي بشر، (يس،۶۲) توجه دادن به معاد (جاثيه،۵) و ذكر مثال­ها (عنكبوت،۴۳) در صدد است تا زمينه به كاربندي عقل را در درك حقايق فراهم سازد.

۹ـ آگاهي از يگانگي خدا

انسان تا به مرحلة «توحيد در الوهيت» نرسد و معتقد نشود كه جز خداوند متعال موجود ديگري شايسته پرستش نيست، اهل نجات نخواهد بود. به همين دليل، همة پيامبران: مردم را به توحيد در الوهيت دعوت مي‌كردند. قرآن مجيد نيز، كه هدفش رساندن مردم به آستانة نجات و سعادت ابدي است، يكي از اهداف نزول خود را آگاه ساختن مردم از توحيد در الوهيت قرار داده است و مي‌فرمايد: هَـذَا بَلاَغٌ لِّلنَّاسِ وَلِيُنذَرُواْ بِهِ وَلِيَعْلَمُواْ أَنَّمَا هُوَ إِلَـهٌ وَاحِدٌ (ابراهيم،۵۲); اين (قرآن) بيان رسائي براي مردم است تا بدان بيم داده شوند و تا آنكه بدانند كه خدا، يگانه معبود و موجود شايسته پرستش است.

از مجموع آنچه كه در بُعد بينش ذكر شد، چنين نتيجه مي‌گيريم كه قرآن در مرحلة اول سعي دارد كه انسان را از غفلت و بي‌خبري نجات دهد، سپس امور فراموش شده را به خاطرش آورد. در مرحلة بعد، زمينة به كارگيري عقل و آمادگي براي فهم حقايق را فراهم مي‌آورد. پس از آن نيز بينش­هاي ضروري و صحيح را در اختيار او قرار داده و بر آن استدلال مي‌كند، مسائل مورد اختلاف راتوضيح مي‌دهد وانسان را تا مرحلة «توحيد در الوهيت» كه سعادت او در گرو اعتقاد به آن است، به پيش مي‌برد.


ب)
اهداف قرآن در بُعد گرايش

۱ـ پند دادن

براي آنكه انسان مسير صحيح سعادت را انتخاب كند، علاوه بر بيرون آمدن از عالم غفلت و فراموشي و به دست آوردن بينش­هاي صحيح و ضروري، بايد دل او نيز در گرو آن بينش­ها قرار گيرد، ولي توجه به ماديات و پيروي از هواهاي نفساني انسان را سنگ­دل ساخته و گرايش به حقايق را در او كاهش مي­دهد. در چنين موقعيتي، ضروري‌ترين عنصر مورد نياز, عاملي است كه دل او را رام كند و به حالت فطري نخستين بازگرداند. آن عامل، «پند و موعظه» است. به همين دليل، يكي از نام­هاي قرآن «موعظه» مي‌باشد و آيات گوناگوني به اين هدف، (موعظه كردن) تصريح كرده است؛ مانند: يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ (يونس،۵۷); اي مردم، شما را از سوي خداوندگارتان پندي آمد.

پذيرش حقايق غير از آگاهي از حقايق است. كم نيستند افرادي كه با آنكه حقيقت برايشان روشن گشته، از پذيرش آن سر باز مي‌زنند و در برابر آن مقاومت و حتي جبهه­گيري مي‌كنند. قرآن مجيد از افراد و گروه­هايي نام مي‌برد كه در برابر ادعاهاي حق انبيا، در عين يقين داشتن به آنها، موضع مخالف گرفته و تسليم نشده­اند و بويژه، برتري‌طلبي و ستمگري آنان سبب شده است كه حاضر به پذيرش حقايق نشوند: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا (نمل،۱۴); آيات الهي را در عين آنكه بدان­ها يقين داشتند، به دليل ستمگري و برتري‌طلبي، انكار كردند. نقش «موعظه» اين است كه زمينه را براي پذيرش دل و تسليم شدن در برابر حقايق فراهم سازد.

نكته شايان توجه آنكه موعظه­هاي قرآني صرفاً بر اموري كه شهرت دارد (مشهورات) و مورد قبول تودة مردم است، متكي نيست، بلكه آنچه در مواعظ قرآني رعايت مي‌شود تكيه بر امور صحيح و درستي است كه فهم آن آسان و همراه با تعابيري است كه دل را تحت تأثير قرار مي‌دهد و مشهور بودن آن به دليل پشتوانة برهاني يا فطري آن است. به عنوان مثال، به اين موعظه قرآن توجه كنيد: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِكُم مِّن جِنَّةٍ (سبأ،۴۶)؛ بگو همانا شما را يك موعظه مي­كنم براي خدا به­ پا­ خيزيد و به تنهايي و يا با هم­انديشي درباره نبوّت پيامبرˆ بينديشيد و ببينيد كه او جن‌زده نيست. روي سخن در اين موعظه با منكران نبوّت است كه با نزول قرآن به عنوان معجزة الهي و درخواست همانندآوري، نبوّت پيامبر اسلامˆ برايشان به اثبات رسيده، ولي براي بهانه‌جويي يا در اثر شبهه­اي كه مغرضان مطرح كرده بودند، چنين مي‌پنداشتند كه پيامبرˆ ـ نعوذ بالله ـ جن­زده شده يا تحت تأثير نيروهاي ديگر، تصور كرده كه پيامبر است.

قرآن از مرحلة استدلال، كه همانندآوري است، گذشته و مي‌فرمايد: چون شما در مقام استدلال نتوانسته­ايد همانند قرآن را بياوريد، پس پيامبري رسول گراميˆ ثابت شده است; ولي براي آنكه دل­هاي آنان را تسليم اين حقيقت كند، مي‌فرمايد: «بگو من شما را فقط به يك چيز موعظه مي‌كنم: براي خدا به پاخيزيد و به تنهايي و يا با هم­انديشي درباره نبوّت پيامبرˆ بينديشيد و ببينيد كه او جن زده نيست. اگر از نيروي تفكر خود، به دور از تعصب، كمك بگيريد نبوّت او را تصديق خواهيد كرد. موضوع «موعظه» در اين آيه مطلب حقي است كه قبلاً بر آن استدلال شده و در اينجا به طريقي آسان و روشن و به منظور رام ساختن دل­ها، زدودن زنگارهاي عقل و دل و تحت تأثير اغراض و انگيزه­هاي مخالف حق قرار نگرفتن، اين موعظه را ارائه مي‌دهد.

۲ـ انذار و تبشير

فعاليت­هاي اختياري انسان در اثر آگاهي و انگيزه، جامة عمل مي‌پوشد. براي حركت انسان­ها در هر مسير (اعم از حق و باطل) صرف آگاهي كافي نيست، بلكه علاوه بر آن، انگيزه نيز لازم است و تا انسان نسبت به كارهاي خير، انگيزه و نسبت به كارهاي ناشايست، دافعة باطني نداشته باشد، در مسير صحيح قدم نمي‌گذارد و به پيش نمي‌رود. انسان بايد در كنار سيراب شدن عقل، با توجه به نتايج و عواقب كارهاي خوب و بد، تمايل قلبي به خيرات و نفرت و انزجار نسبت به شرور و زشتي‌ها داشته باشد و اين مهم در پرتو «انذار» و «تبشير» حاصل مي‌شود. تأكيد فراوان قرآن بر ذكر و يادآوري بهشت و جهنّم و ذكر جزئيات و تفاصيل پاداش­ها و كيفرهاي آن­جهاني، علاوه بر بيان حقانيت آن، به خاطر تأثير شگرف بيم و بشارت در جهت­دادن و به تلاش واداشتن انسان است. قرآن كريم در باب تأثير بيم و اميد در عبادت شبانة شب زنده داران، چنين مي­فرمايد: تَتَجَافَى جُنُوبُهُمْ عَنِ‌ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ (سجده،۱۶)؛ پهلوهاشان از بسترها (براي نماز شب) دور مي­شود، پروردگار خويش را با بيم و اميد مي‌خوانند و از آن­چه روزي­شان داده­ايم انفاق مي­كنند.

بجز انسان­هاي متعالي، كه عبادت را تنها به دليل شايستگي خدا براي عبادت[۳] يا محبت[۴] و يا سپاس‌گزاري[۵] انجام مي‌دهند، عامل حركت بيش­تر انسان­ها در جهت عبادت خدا، شوق به بهشت و يا بيم از جهنّم است.[۶] افزون بر اين، انذار و تبشير براي انسان­هايي كه در اثر كجروي‌ها بيان استدلالي و موعظه برايشان سودي ندارد، هشداري است كه گه­گاه آنان را از مسير انحرافي خويش باز مي‌دارد. قرآن مجيد يكي از اهداف خود را انذار و تبشير معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِن لَّدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ (كهف،۱ و ۲); ستايش­ها ويژة خداوندي است كه بر بندة خويش كتاب را فرو فرستاد… تا از عذاب سخت پروردگار بيم دهد و مؤمنان را بشارت گويد.

۳ـ شفابخشي

زدودن زنگارهاي دل، هم براي باورداشت سخن حق ضرورت دارد و هم براي ارتقا در نردبان تكامل و قرب به خدا نقش اساسي ايفا مي‌كند. قرآن كريم يكي از اهداف خود را شفابخشي اعلام كرده و مي‌فرمايد: يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم … شِفَاء لِّمَا فِي الصُّدُورِ (يونس،۵۷); اي مردم، از سوي خدا برايتان… بهبودبخش بيماري‌هاي روحي آمد. تعبير «شِفَاءٌ لِمَا فِى الصُّدُورِ» عام است و هرگونه بيماري دروني، خواه كفر و نفاق و گمراهي باشد و خواه ديگر امراض باطني را، كه مانع از رشد معنوي انسان است، دربر مي‌گيرد.

قرآن در آية شريفة چهاردهم از سورة مطفّفين، دليل تكذيب معاد و روز جزا از سوي انسان‌هاي گناهكار و تجاوزگر را زنگارگرفتگي دل­هايشان مي‌داند. در آية دهم سورة بقره نيز دليل نفاق و نيرنگ­بازي منافقان را بيماري دل آنان مي‌داند. به­هرحال، تا ظرف دل از زنگار بيماري گناهان و كارهاي ناشايست پاك نشود، بهترين معارف هم اگر در آن جاي گيرد، آلوده به شرك و نفاق مي‌شود و نه تنها ثمربخشي خود را از دست مي‌دهد بلكه زيانبار مي­گردد. قرآن درصدد است كه ظرف دل را پاك سازد و بيماري­هاي آن را بهبود بخشد. تلاوت قرآن و دل سپردن به آن چنين اثري دارد كه در روايات آمده است: دل­ها هم­چون فلزات زنگار دارند. زنگار آنها را با استغفار و تلاوت قرآن بزداييد.[۷]

۴ـ هدايت و پندپذيري

اگر عقل سيراب شود، دل رام گردد و ظرف دل از زنگارها و بيماري­ها پالوده شود، آمادة پذيرش هدايت قرآن و تسليم در برابر موعظه و پند آن مي‌شود. اين هدف ديگري است كه در آيات مطرح شده است. قرآن مي‌فرمايد: أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ … بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ … لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (سجده،۳); يا آنكه مي‌گويند: قرآن را به دروغ به خدا نسبت مي‌دهد…، بلكه قرآن حق و از سوي خداوندگار تو است… تا شايد هدايت پذيرند. در آية ديگري مي‌فرمايد: كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ … لِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ (ص،۲۹); كتابي به سوي تو فرو فرستاديم… براي آنكه خردمندان از آن پند گيرند.

۵ـ تقوا

يكي از اهداف قرآن ايجاد تقوا در انسان­ها است. قرآن مي‌فرمايد: قُرآنًا عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (زمر،۲۸); قرآن عربي را، كه در آن هيچ كژي نيست، فرو فرستاديم تا شايد تقوا پيشه كنند. «تقوا» يكي از عناصر مهم در بينش قرآني و در اصل، به معناي «خودپايي» است. انسان همواره در برابر خطرات، خود را مي‌پايد و مراقب خويش است. اين خودپايي مي‌تواند در برابر عذاب جهنم، خشم خدا و از دست دادن كمالاتي باشد كه انسان مي‌تواند به آنها برسد. به همين دليل، به نحوي بر «ترس» هم دلالت دارد. و اينكه گاهي تقواي الهي يا تقواي از جهنّم را به ترس از خدا يا جهنّم معنا مي‌كنند بر همين اساس است، وگرنه معناي اصلي آن «ترس» نيست. در اينجا اين سؤال مطرح مي‌شود كه «ترس از خدا» به چه معنا است؟ «ترس از خدا» مي‌تواند به دو صورت مطرح شود: نخست آنكه از معصيت خدا برحذر باشد; زيرا معصيت خدا منشأ همة عذاب­هاي اخروي و عقوبت­هاي دنيوي است. دوم آنكه خطر، همواره جسماني نيست، محروميت از رحمت و دوري از محبوب براي انسان­هاي برجسته, بالاترين رنج است. انسان­هايي كه مراحلي از كمال را طي كرده­اند، بدين دليل از معصيت خدا دوري مي‌كنند كه نگران دور ماندن از محبوب خود هستند. برجستگان از بندگان خدا اصولاً از توجه به غير خدا بيمناك­اند و تقوا آنان را هميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و ناظر اعمال آنان قرار مي‌دهد و نسبت به غفلت از خدا ترسان­اند

تقوا هم در مرحلة فكر و نظر مطرح است و هم در مرحلة عمل و رفتار. اولين مرحلة تقوا در بُعد نظري، «حقيقت­طلبي» است تا انسان گرفتار باطل نشود. انسان حقيقت­طلب وقتي با قرآن مواجه گردد بدان هدايت مي‌شود و وقتي آيات خدا ومعجزات الهي را ببيند، تسليم آن مي‌گردد و بدان­ها ايمان مي‌آورد. حضرت سلمان (رض); با آنكه در محيط كفر و شرك متولد شد و در آنجا رشد كرد، ولي حقيقت­طلبي و تقواي او موجب شد كه در پي يافتن آيين حق برآيد و سرانجام، به پيامبر اسلامˆ برسد و ايمان آورد. قبلاً گفتيم كه قرآن مي‌خواهد حقيقت­طلبي را در انسان تقويت كند و شكوفا سازد.

بالاترين مراحل تقوا ملازم با برترين درجات كمال است كه انسان را شايستة آرامش­يافتن در جوار رحمت حق مي‌سازد: إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ (قمر،۵۴ و۵۵); اهل بهشت در باغ­ها و كنار نهرهاي بهشت­اند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوندگاري قدرت­مند.

اولين مرحلة تقوا در بُعد عمل نيز آن است كه متقي آنچه را طبق فطرت خويش زشت مي‌يابد, از آن اجتناب مي‌كند. اين نوع تقوا را مي‌توان «تقواي فطري» ناميد; زيرا فطرت آن را به انسان الهام مي‌كند، ولي اين اولين مرحلة تقوا, در مقام عمل است. پس از اسلام آوردن نيز تقوا مطرح است. اما كساني از مراحل بالاتر هدايت قرآن برخوردار مي‌شوند كه مراتب ديگر تقوا را داشته باشند.

قرآن مجيد، در موارد متعددي متعلق تقوا را بيان كرده است كه از آن جمله تقواي از خداوند متعال، معاد، آتش دوزخ، فتنه­اي كه فقط ظالمان را در بر نمي‌گيرد و…. است. پرداختن به همة اين موارد و نكته­سنجي‌هاي موجود در آنها نياز به مجال بيش­تري دارد و از حوصلة اين بحث بيرون است. به هر روي، تقوا داراي درجات است،و هرچند همة موارد آن مدنظر قرآن مي‌باشد ولي به نظر مي‌رسد در آنجا كه تقوا هدف نزول قرآن است، مرحلة اولية تقوا نيست; زيرا اگر چنان خصلتي (حقيقت‌طلبي) در انسان نباشد، از ابتدا به قرآن گوش فرا نمي‌دهد.

ج ) اهداف قرآن در بُعد عمل

۱ـ شكرگزاري

انساني كه به اين مرحله رسيده است خود را با انبوهي از نعمت­هاي خدا روبرو مي‌بيند و آماده مي‌شود تا در برابر اين همه نعمت شكرگزاري كند. او اگر به نعمت­ها توجه نداشته باشد و يا از صاحب نعمت غافل باشد در صدد شكرگزاري بر نمي‌آيد. قرآن در آيات خود با بر شمردن نعمت‌ها و توجه دادن به اين نكته كه همة آنچه در اختيار انسان است، از خداست، اين زمينه را فراهم مي‌سازد. در چنين موقعيتي است كه انسان حق­شناس به ولي نعمت خود توجه مي‌كند و در مي‌يابد كه همه چيز از اوست و جز نعمت­هاي او چيز ديگري از خود يا ديگري ندارد، به شكرگزاري آن ذات اقدس مشغول مي‌گردد و تا آنجا پيش مي‌رود كه حتي عبادت خويش را براي خوف از دوزخ يا شوق به بهشت انجام نمي‌دهد، بلكه انگيزة شكرگزاري از نعمت­هاي بي‌شمار خدا او را به عبادت وا مي‌دارد.[۸]

۲ـ داوري به­حق در مسائل مورد اختلاف

يكي ديگر از اهداف قرآن حل مسائل مورد اختلاف در مرحلة عمل است. فطرت پاك انسان، وي را به رعايت عدالت و اعطاي حقوق ديگران فرا مي‌خواند و در مقابل، تجاوزطلبي، او را از اين كار باز مي‌دارد. پيامبران: از يك سو، با انذار و تبشير، زمينة كنار زدن تجاوزطلبي و عمل به خواست فطرت الهي و پاك انسان را فراهم مي‌سازند و از سوي ديگر، در موارد اختلاف بين انسان‌ها قضاوت مي‌كنند و مصداق حقوق ديگران را تعيين مي‌نمايند. البته پس از هر پيامبري در طول تاريخ، انسان­ها دچار انحراف شده­اند و با آنكه مسائل حقوقي برايشان روشن بوده، حقوق ديگران را ناديده گرفته و به آنان ستم روا داشته­اند.

هم­چنين به تدريج، با ايجاد انحراف در دين خدا و يا برداشت­هاي ناروا از تعاليم دين، انسان­هاي ديگر را گمراه ساخته و افراد را دچار اختلاف كرده­اند. در چنين وضعيتي، فقط ايمان به خدا راهگشاي مؤمنان مي‌گردد. قرآن مجيد، كه پس از پيامبران و كتاب­هاي آسماني پيشين نازل شده، از جملة اهدافش، قضاوت در مسائل اختلافي ميان مردم است. بنابراين، هدف قرآن در يك مرحله، تبيين مسائل مورد اختلاف از نظر فكري و در مرحلة ديگر، قضاوت به­حق در مسائل مورد نزاع است تا از انحراف بشر در مقام عمل جلوگيري به عمل آيد. قرآن در آية ۲۱۳ از سورة بقره، هدف بعثت همة انبيا و نزول كتب آسماني را قضاوت در مورد مسايل مورد اختلاف مردم دانسته و به روشني فرموده است كه پس از آمدن پيامبران نيز مردم به دليل تجاوزطلبي اختلاف كردند و در آية ۶۴ از سورة نحل مي‌فرمايد: وَمَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُواْ فِيهِ؛ ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براي آنكه موضوعات اختلافي ميان مردم را برايشان روشن سازي و بيان كني.


۳ـ تثبيت مؤمنان

خداوند مي‌فرمايد: قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُواْ (نحل،۱۰۲); اي رسول، بگو اين آيات را روح القدس از جانب پروردگارت به حقيقت و راستي آورد تا اهل ايمان را در راه خدا ثابت قدم گرداند.

نزول وحي و تداوم آن، عامل ثبات مؤمنان در مسير خويش و نلغزيدن به جهات انحرافي است. هرچند تثبيت در مرحلة «قلب» نيز مطرح شده، ولي ثبات قدم در مسير دين و تكامل بيش­تر ناظر به مشكلاتي است كه در مقام عمل پيش مي‌آيد و انسان را در ادامة راه دچار تزلزل مي‌كند. قرآن مجيد با تقويت روحيه و توجه دادن بشر به خداوند و قدرت بي‌نظير وي‌ و نيز پاداش عظيم مجاهدان، امدادهاي غيبي فرشتگان و ذكر داستان­هاي پيامبران: و مجاهدان گذشته، زمينة ثبات قدم مؤمنان و پيامبرˆ را در مقام عمل فراهم مي‌سازد.

۴ـ برپايي جامعة عادلانه

لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (حديد،۲۵); همانا پيامبران خود را با دلايل و معجزات فرستاديم و برايشان كتاب و ميزان عدل نازل كرديم تا مردم عدالت را به پا دارند.

عدالت و قسط، هر دو با رعايت حقوق ديگران و دست­يابي هركس به حق خويش مرتبط است، ولي قسط، بيش­تر ناظر به پياده كردن قوانين عادلانه است. قرآن مجيد هدف نزول كتاب­هاي آسماني و از جمله قرآن را، اقامة قسط مي‌داند، آن هم قسط عمومي كه به دست خود مردم برپا شود; بدين معنا كه هدف، رشد دادن جوامع است تا آنجا كه مردم، خود انگيزة اجراي عدالت پيدا كنند و آن را اجرا نمايند.

۵ـ حاكميت قوانين خدا

إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ (نساء،۱۰۵); اي پيامبر، ما قرآن را به­حق به سوي تو فرو فرستاديم تا به آنچه خدا با وحي بر تو پديدار ساخته است، حكم نمايي.

عدالت مورد نظر قرآن و اجراي آن تنها در ساية قوانين الهي امكان­پذير است. از اين رو، در اين آية شريفه هدف از نزول قرآن را حكم نمودن پيامبرˆ در بين مردم، طبق دستور و رأي خدا مي‌داند. اجراي احكام ديني از يك سو، بر اساس قوانين عادلانه است و از سوي ديگر، به دست عادل­ترين انسان­ها به اجرا در مي‌آيد. در نتيجه، در مراحل قانون­گذاري و اجرا، ضامن عدالت اجتماعي است.

۶ـ چيرگي دين حق بر همة اديان

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ (فتح،۲۸); او رسول خود (محمد«ص») را با قرآن و دين حق فرستاد تا آن را بر همة اديان غالب گرداند.

  حاكميت دين خدا و غلبة آن بر ساير اديان، كه هدف ارسال پيامبر گرامى اسلامˆ است، از ديگر اهداف اجتماعى نزول قرآن است. اين نكته با توجه به خاتم پيامبران بودن آن حضرت روشن­تر مي‌شود. نكته شايان توجه اينكه از آنجا كه سعادت واقعي انسان در قرب به خداوند متعال است و تنها راه قرب به خداوند عبادت است و تمام مراحل پيشين و حتي اجراي عدالت و امنيت عمومي براي آن است كه مردم آزادانه به عبادت خالص الهي بپردازند و عبادت خالصانة خداوند در جامعة انساني، به حاكميت دين حق بر جامعة بشري بستگي كامل دارد، قرآن مجيد مي‌فرمايد: خداوند به كساني كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند وعده داده است كه آنان را جانشينان و وارثان زمين گرداند، ديني را كه براي آنان پسنديده است برايشان مستقر سازد، به آنان امنيت ارزاني دارد تا تنها او را بپرستند و همتايي براي او در نظر نگيرند.(نور،۵۵)

۷ـ بيرون بردن مردم از تاريكي­ها به سوي نور

كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ (ابراهيم،۲); اين قرآن كتابي است كه ما به سوي تو فرستاديم تا مردم را به امر خدا، از ظلمات (جهل و كفر) بيرون آوري و به عالم نور برساني.

«نور» و «ظلمت» در اين آيه مصاديق فراواني دارد. از سويي «ظلمت» شامل كفر و نفاق و زنگارهاي دل و هرگونه عامل دوري و جدايي از خداست و از سوي ديگر «نور» مراتب قرب به خداوند از آغاز تا پايان را در بر مي‌گيرد. بنابراين، مراتب گوناگون تقرّب به خداوند مصاديق گوناگون خارج شدن از ظلمت­ها به نور است كه يكي از اهداف قرآن به شمار مي‌آيد.

۸ـ هدايت به راه­هاي امن و صراط مستقيم

قَدْ جَاءكُم مِّنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ … وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (مائده،۱۵ و ۱۶); براي هدايت شما نوري عظيم و كتابي با حقانيت آشكار آمد. خدا با آن كتاب هركه را در پي رضا و خشنودي او است به راه­هاي سلامت و صراط مستقيم رهنمايي مي‌كند.

قرآن كريم، كه نوري از سوي خداوند متعال است، كساني را كه در پي كسب خشنودى خدا باشند به راه­هايي كه از هر نظر سلامت است و كسي را كه در آن پاي نهد به سلامت به سر منزل مقصود ـ كه خداست ـ مي‌رساند، هدايت مي‌كند. اين راه­ها مي‌تواند در طول يكديگر و نيز در عرض هم باشند. كساني كه در اين راه­ها قدم مي‌زنند در هر قدم كه با اين چراغ فروزان پيش روند، مرحله و بخشي ديگر از مسير سعادت برايشان نمودار مي­شود و سرانجام، خداوند آنان را از سُبُل امن به شاهراه هدايت (صراط مستقيم) راه­نمايي خواهد كرد.

۹ـ ورود به رحمت ويژة الهي و هدايت به ذات او

يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ بِاللّهِ وَاعْتَصَمُواْ بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِّنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا (نساء،۱۷۴ و ۱۷۵); اي مردم، براي هدايت شما از جانب خدا برهاني محكم آمد و نوري تابان به سوي شما فرستاديم. پس آنان كه به خدا گرويدند و به او متوسّل شدند به زودي، آنها را به جايگاه رحمت و فضل خود در خواهد آورد و به راه راست رهنمايي مي‌نمايد.

مؤمناني كه به اين ريسمان نوراني الهي چنگ زنند و پناه برند خداوند، خود، ايشان را در رحمت و فضل ويژه­اش وارد مي‌سازد و از صراط مستقيم ويژه­اي، ايشان را به ذات اقدس خود راهنمايي مي‌كند. آنان در اين جهان از هم­نشينان خدا و در سراي آخرت نيز در پايگاهي رفيع و راستين در آستان مقدس الهي خواهند بود. در آية ديگري مي‌فرمايد: إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ (قمر،۵۴ و ۵۵); اهل تقوا در باغ­ها و كنار نهرهاي بهشت منزل گزيده­اند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوندگاري قدرت­مند.

يادآوري

در باب اهدافي كه بيان كرديم توجه به نكات زير لازم است:

۱٫  اهداف ياد شده، به طور غالب، مترتب بر يكديگر است. برخي از آن­ها ابتدايي و برخي ديگر متوسط به شمار مي­آيند و تعدادي اشاره به هدف نهايي و اصيل دارند. بنابراين اهداف ابتدايي و متوسط ارزش خود را از هدف نهايي كسب كرده و به اندازه­اي كه ما را به هدف نهايي برسانند ارزش­ دارند؛ مثلا ارزش برپايي جامعة عادلانه به نزديك­تر كردن انسان­ها به خدا وابسته است به همين دليل برخي از اين اهداف در آيات ديگر از شرايط دست­يابي به برخي ديگر از اهداف قرآن به شمار آمده است. مانند تقوا كه در آية «هدي للمتقين بقره،۳» شرط هدايت است.

۲٫  برخي از اين اهداف داراي چنان وسعتي هستند كه در برگيرندة همة اهداف ديگر و مراتب قرب به خدا هستند مانند: «بيرون بردن از تاريكي­ها به نور» و «هدايت» كه درك حقايق، روشن شدن مسايل اختلافي، برپايي جامعة عادلانه، هدايت به راه­هاي امن و صراط مستقيم و پندپذيري و … را در بر مي­گيرد و اين­ها خود مرتبه­اي از هدايت و مرحله­اي از بيرون رفتن از تاريكي به نور هستند.

۳٫  همة آياتي كه هدف بعثت پيامبران الهي و يا بعثت پيامبر اسلامˆ را بيان مي­كنند، مي­توانند به عنوان هدف نزول قرآن مطرح شوند؛ زيرا هدف نهايي همة پيامبران الهي يكي بيش نيست و پيامبر اسلامˆ نيز از طريق آيات و بيانات قرآن به اهداف خود دست مي­يابد.

۴٫  برخي از اهداف، به صورت نتايج و آثار نزول قرآن مطرح شده مانند: ورود در فضل و رحمت خدا و هدايت به ذات اقدس او.

۵٫  قرآن كريم در ابتدا انسان را از جهت عقلي و بينشي سيراب ساخته سپس انگيزه­هاي قلبي و روحي او را در مسير آن­ها جهت مي­بخشد تا انسان در پي تلاش و جهاد در راه خدا برآيد و آن­گاه به اهداف نهايي نايل مي­سازد.  

خلاصة درس

۱٫  قرآن كريم براي نزول خود اهدافي بيان فرموده كه در سه دستة كلي جاي مي­گيرند.

۲٫  بخشي از اهداف قرآن به بينش و آگاهي بشر مرتبط است مانند: غفلت­زدايي و بيان مسايل اختلافي و اراية بينش­هاي صحيح و استدلال بر آن­ها و …

۳٫  برخي ديگر از اهداف قرآن با گرايش­هاي انسان ارتباط دارد مانند پند­دهي و پندپذيري و بيم و نويد­دهي و … .

۴٫  دستة سوم از اهداف قرآن، ناظرِ عمل و رفتار آدمي است نظير:شكرگزاري و برپايي جامعة عادلانه و … .

پرسش­ها

۱٫  آيا مي­توان دسته­بندي ديگري از آيات بيان­گر اهداف قرآن ارايه داد؟

۲٫  ضرورت هدف بودن «يادآوري فراموش شده­ها» در قرآن را بيان كنيد.

۳٫  قرآن كريم از چه راهي معيارهاي تشخيص حق از باطل را بيان كرده است؟

۴٫  نقش موعظه را در حقيقت­پذيري بيان كنيد.

۵٫  اهداف اجتماعي نزول قرآن را نام ببريد.

۶٫  انذار و تبشير در كدام دسته از اهداف قرآن جاي مي­گيرند؟ توضيح دهيد.

براي مطالعة بيش­تر:

۱٫             علوم القرآن؛ محمد باقر حكيم، ص ۴۵ ـ ۷۲، قم، مجمع الفكر الاسلامي، ۱۴۱۷ ق.

۲٫      قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص ۱۷۹-۲۷۳،‌ قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

درس دوم

 امكان فهم و بهره‌مندي از قرآن

از فراگير انتظار مي­رود:

با ديدگاه­هاي عمده در باب امكان فهم قرآن آشنا شود.

ادلة مدعيان امتناع فهم غير معصومان از قرآن را بيان و نقادي كند.

ادلة امكان فهم همگان از قرآن را تبيين نمايد.

پي­آمد اعتقاد به امتناع فهم غير معصومان از قرآن را شرح دهد.

Text Box: قال ابوجعفر عليه السلام: فمن زعم ان كتاب الله مبهم فقد هلك و اهلك؛ امام باقر عليه السلام فرمود: هر كس گمان كند كه قرآن مبهم (و غير قابل فهم) است، به يقين نابود شده و ديگران را نيز نابود كرده است. مجلسي، بحارالانوار، ج92، ص90.

فهم و تفسير قرآن

پس از اثبات از سوي خدا بودن قرآن و مصونيت آن از تحريف، مهم­ترين مسئله، چگونگي بهره‌مندي از قرآن كريم است. بهره­مندي از قرآن ‌مراتبي دارد كه اولين مرتبة آن فهم و تفسير است. در اين درس به بررسي اين موضوع مي­پردازيم.   

  موضوع فهم و تفسير قرآن از ديرباز مورد توجه دانشمندان بوده و ديدگاه­هاي مختلفي در بارة آن مطرح شده است. از يك منظر كلي اين ديدگاه­ها را مي­توان در دو دستة ديدگاه­هاي قائل به امتناع فهم و ديدگاه­هاي قائل به امكان فهم خلاصه كرد.[۹]

أ. ديدگاه­هاي قايل به امتناع فهم

برخي از عالمان حديث­گرا، فهم و تفسير قرآن را ويژة پيامبرˆ و جانشينان معصوم او دانسته و هرگونه فهم و تفسير از قرآن را فقط از راه درس آموزي از آنان ممكن مي­دانند. اين گروه براي اثبات مدعاي خود به سه نوع دليل استدلال كرده­اند:

يك: دليل عقلي

قرآن كلام خدا و پرتوي از تجلي اوست. فهم و تفسير اين كلام بلند، نيازمند توان روحي و علمي بالايي است كه در انسان­هاي عادي وجود ندارد و تناسب و سنخيتي كه ميان مفسر و متن لازم است در اين­جا ديده نمي­شود؛ زيرا افراد عادي از فهمِ گفته­ها و نوشته­هاي انسان­هايي چون بوعلي و صدرالمتألهين ناتوان­اند و نياز به آموزش دارند، چه رسد به فهم كلام خداي تعالي كه اقيانوسي كرانه ناپيدا و ژرف است و فقط كساني كه سنخيت و تناسبي با قرآن دارند به فهم آن نايل مي­شوند و آنان كساني جز پيامبرˆ و اهل بيت‰ نيستند.[۱۰]

نقد

درست است كه قرآن داراي معارفي متعالي است و ژرفاي آن از دسترس انسان­هاي عادي خارج است؛ اما اين مطلب دليلي بر امتناع مطلق فهم آن نيست؛ زيرا قرآن كريم با وجودِ داشتن معارف بلند و ژرف، معاني قابل فهم انسان­هاي عادي نيز دارد و از عصر نزول تا به حال همواره در معرض فهم آنان بوده است، ولي كتاب­هاي تخصصي علمي فقط براي متخصصان نوشته شده و عموم مردم مخاطب آن­ها نيستند. افزون بر اين، آيات و روايات نيز بر امكان فهم قرآن دلالت دارد كه در جاي خود بيان خواهيم كرد

دو: دلايل قرآني

 انحصار فهم قرآن به معصومان

از جمله دلايل قرآني امتناع فهم همگاني قرآن آيات شريفه «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ & فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ & لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ؛ راستي كه آن خواندني ارجمندي است كه در نوشتاري پنهان قرار دارد و جز پاك شدگان بدان دست نمي­يابند». ۷۷-۷۹ سورة واقعه. استدلال به آيات فوق بر اين مبنا استوار است كه اين آيات از قرآن موجود در دست بشر سخن مي­گويد و مقصود از مطهرون، پيامبرˆ و امامان معصوم‰ و مقصود از مس، پي بردن به مفاد و مراد آيات است. به اين ترتيب مفاد آيه آن است كه جز معصومان كسي به معاني و معارف قرآن دست نمي­يابد.

نقد

استدلال فوق مبناي روشني ندارد؛ زيرا ظاهر آيه آن است كه جملة «لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» در مقام توصيف قرآن موجود در لوح محفوظ است و به قرآن تنزل يافتة در دست بشر نظري ندارد چنان‌كه مقصود از عدم مس آن عدم امكان علم حضوري غير معصومان به آن است.[۱۱]بنابراين فهم و تفسير آيات قرآن در آية شريفه مد نظر نيست. احتمال­هاي ديگري نيز در بارة اين آيه وجود دارد كه هيچ ­يك با ظاهر آن تناسبي ندارد هرچند همة آن­ها در نقد امتناع فهم قرآن به كار مي­آيد.[۱۲]

تعليم قرآن به مردم

در چهار آيه به آموزش كتاب و حكمت توسط پيامبرˆ تصريح شده است: در آية ۱۲۹ بقره از زبان حضرت ابراهيم† اين دعاي اجابت شده را نقل مي­كند كه: «رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ؛ خداوندگارا در ميانشان فرستاده‌اي از آنان برانگيز كه آيات تو را بر آنان مي­خواند، كتاب و حكمت بديشان مي­آموزد و آنان را پاك مي‌سازد. راستي كه تو خود شكست‌ناپذير فرزانه‌اي.» و در آية ۱۶۴ آل عمران از بعثت پيامبري كه تلاوت آيات، تزكيه و تعليم كتاب و حكمت را عهده­دار است، سخن به ميان آورده است: «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ؛ به راستي خداوند بر مؤمنان منت نهاد (و به ايشان نعمتي بزرگ بخشيد) آن گاه كه در ميانشان فرستاده­اي از خودشان بر انگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان ­سازد و كتاب و حكمت بديشان بياموزد.»

  و در آيات ۱۵۱ بقره و ۲ جمعه از لطف خداوند در فرستادن چنين پيامبري سخن گفته است. «كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولاً مِّنكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ؛ همان گونه كه در ميانتان فرستاده­اي از خودتان فرستاديم كه آيات ما را بر شما مي­خواند, پاكتان مي­سازد و كتاب و حكمت به شما مي­آموزد و آنچه را نمي‌دانستيد به شما ياد مي‌دهد.» «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ؛ او كسي است كه در ميان درس ناخواندگان فرستاده­اي از ايشان بر انگيخت كه آيات او را بر آنان مي­خواند, پاكشان مي­سازد و كتاب و حكمت به ايشان مي­آموزد و به تحقيق آنان پيش از اين در گمراهي آشکار بودند.» مفاد اين آيات آن است كه بدون تعليم پيامبرˆ راهي به فهم مقصود خدا از آيات قرآن وجود ندارد.

نقد

۱٫ گرچه آموزش مفاهيم قرآن و شرح و تفسير مشكلات آن در آية ۴۴ نحل نيز آمده است. وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ؛ ما ذكر (قرآن) را بر تو فرو فرستاديم تا براي مردم آن‌چه را به سويشان فرود آمده، روشن سازي.» وظيفه پيامبرˆ دانسه شده ولي اين وظيفه ويژه مواردي است كه قرآن كريم برخي از مطالب را به اجمال مطرح كرده و بيان تفصيلي آن را به عهدة پيامبرˆ گزارده است.[۱۳] مانند فرمانِ به پا داشتن نماز در قرآن كه به زمان و مكان و تعداد ركعات و چگونگي انجام آن هيچ اشاره­اي نشده است و اين جزئيات از راهي جز بيان پيامبرˆ ـ يا جانشينان معصوم ايشان ـ به دست نمي­آيد، بنابراين آيات مورد بحث دلالتي بر عدم امكان فهم آيات قرآن ندارد.

  2. معلم بودن پيامبرˆ هيچ تلازمي با عدم امكان فهم قرآن ندارد؛ زيرا معلّم آسان كنندة فرايند فهم و يادگيري است و اصل امكان فهم كتاب، پيش‌فرض آن است يعني با فرض قابل فهم بودن كتاب يا نوشته­اي ـ كه نياز به معلّم هم دارد ـ معلّمي براي آن در نظر مي‌گيرند.

   3. اگر بپذيريم كه ظاهر آيات مورد بحث بر عدم امكان فهم قرآن پيش از تعليم پيامبرˆ دلالت دارد با آيات و رواياتي كه بر امكان فهم دلالت مي‌كند ناسازگار است و چون دلالت آيات و روايات بيان‌گر امكان فهم قرآن قطعي و در مواردي صريح است نمي‌توان از مفاد آن­ها دست برداشت بلكه بايد آيات مورد بحث را به يكي از گونه­هاي زير توجيه كرد.

  الف: مراد از اين آيات تعليم همة قرآن نيست بلكه پيامبرˆ آيات ويژه­اي را كه فهم آن از سطح درك مردم فراتر است تعليم مي­دهد. شاهد اين جمع، رواياتي است كه آيات قرآن را ـ از جهت مراتب فهم ـ به چند دسته تقسيم مي­كند، مانند:

  …..ثمّ قسّم كلامه ثلاثة اقسام فجعل قسماً يعرفه العالم الجاهل و قسماً لا يعرفه الا من صفا ذهنه و لطف حسّه و صحّ تمييزه ممّن شرح الله صدره للاسلام و قسماً لا يعرفه الا الله وامناؤُه و الراسخون في العلم؛[۱۴] اميرالمؤمنين† در اين روايت مي­فرمايند:

  خداوند سخنش را سه بخش كرده است: بخشي از آن به گونه­اي است كه عالم و جاهل آن را مي‌شناسد و مي­فهمد و بخشي از آن را جز كسي كه ذهنش با صفا، حسّش لطيف و بازشناسي وي درست و صحيح است ـ از كساني كه خدا سينه­شان را براي اسلام گشوده است ـ نمي­فهمد و بخشي ديگر به گونه­اي است كه جز خدا و امانت­داران او و راسخان در علم آن را نمي­دانند .

  ب. مراد از اين آيات، تعليم مراتب بالاي فهم قرآن است يعني فهم هر آيه­اي از قرآن داراي مراتبي است. برخي از اين مراتب را همه مي­فهمند اما برخي از آن را بايد از پيامبرˆ ياد بگيرند، شاهد اين جمع، رواياتي است كه تفاوت درجات معناهاي قرآن را مطرح كرده است. امام صادق† مي­فرمايد: كتاب الله علي اربعة اشياء: علي العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقائق. فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف للاولياء و الحقائق للانبياء[۱۵]؛ كتاب خداي عز و جل بر چهار چيز مشتمل است: بر عبارت و اشارت و لطايف و حقايق. عبارت براي عموم (توده مردم) و اشارت براي خاصان و لطايف براي اوليا و حقايق براي پيامبران است.[۱۶]

سه: دلايل روايي

أ. معصومان مخاطبان واقعي قرآن

 امام باقر† در گفت و گويي با قتاده ـ مفسر بصري ـ فرمودند: ويحك يا قتادة انما يعرف القرآن من خوطب به[۱۷]؛ واي بر تو اي قتاده، همانا قرآن را كسي مي­شناسد كه مخاطب (واقعي) آن است. اين روايت و روايات مشابه آن بر اين نكته دلالت دارند كه پيامبرˆ و امامان‰ مخاطبان واقعي قرآن­اند و فقط آنان مقصود خداوند را از آن در مي­يابند.

نقد

مراد از اين روايات فهم كامل و تام قرآن اعم از ظاهر و باطن است كه ويژة پيامبرˆ و وارثان علوم اوست و رواياتي بر آن دلالت دارد مانند روايتي كه از امام باقر† نقل شده است: ما يستطيع احد ان يدّعي انه جمع القرآن كلّه ظاهره و باطنه غيرُ الاوصياء؛[۱۸] كسي جز اوصياي پيامبر نمي­تواند ادعا كند كه همه قرآن, ظاهر و باطنش, را گرد آورده است. بر همين اساس در روايتي ديگر امام صادق عليه­السلام به ابوحنيفه مي­فرمايد: تعرف كتاب­الله حق معرفته؟[۱۹] آيا قرآن را آن گونه كه بايد، مي­شناسي؟

برخورد سطحي با آيات قرآن و گمان درك همة حقايق آن، فكر باطلي بود كه در زمان امامان (عليهم السلام) در ميان برخي از عالمان رواج داشت، غافل از آن كه آيات قرآن داراي مراتبي از معاني است كه عقل عادي به تمامي آن راه نمي­يابد. روايات يادشده در صدد نفي چنين توهم و ادعايي است و فهم ظاهر آيه­ها را نفي نمي­كند.

  ب. هم­چنين امام باقر† در روايت ديگري فرمودند: و ليس شئ ابعد من عقول الرجال من تفسير القرآن ان الآية لتكون اولها في شيء و آخرها في شيء و هو كلام متصل يتصرف علي وجوه؛[۲۰] از عقل مردان (مردم) چيزي دورتر از تفسير قرآن نيست به راستي كه ابتداي آيه دربارة چيزي و انتهاي آن در بارة چيزي (ديگر) است و حال آن كه سخني پيوسته است و به صورت­هاي مختلفي در مي­آيد.

 نقد

اين­گونه روايات بر اين نكته تاكيد دارد كه رعايت نكردن قواعد تفسير، ما را از فهم ظاهر قرآن نيز باز مي­دارد. شاهد اين سخن، بخش پاياني روايتي است كه بر تفاوت ابتدا و انتهاي برخي آيات قرآن (در عين پيوستگي) دلالت دارد. ممكن است ابتداي آيه در بارة مسائل اين جهاني و انتهاي آن در بارة مسايل جهان ديگر باشد و يا ابتداي آن در بارة موجودات مادي و انتهاي آن در بارة موجوداتِ غير مادي باشد يا ابتداي آيه، حكمي از احكام فرعي و انتهاي آن مسأله­اي هستي شناختي باشد. پس دقت در اين گونه ويژگي­ها به هنگام تفسير قرآن ضروري است، در حالي كه نگاهي به تفسيرهاي مخالفان اهل بيت‰ در صدر اسلام بي­دقتي آنان را در فهم و تفسير قرآن آشكار مي­سازد و اعتراض اهل بيت‰ در روايات مورد بحث به چنين افرادي است.

با توجه به مطالب پيش­گفته معلوم شد كه مراد از «الرجال» در اين روايات، افراد خاصي مانند قتاده و ابوحنيفه و هم­فكران آنان هستند كه دقتي شايسته در باب فهم قرآن نداشته و ندارند، در غير اين صورت شايسته بود چنين گفته شود: «ليس شىء بابعد من العقل من تفسير القرآن» بنابراين مراد از دور بودن عقل مردان از فهم و تفسير قرآن، دور بودن درك افراد و گروه­هاي خاصي است كه قواعد فهم را رعايت نمي­كنند و يا از حد فهم ظاهر و تفسير فراتر رفته، مدعي درك و فهم همة معارف ظاهري و باطني قرآن هستند.

ب. ارادة خلاف ظاهر در بسياري از آيات

در رواياتي سخن از مراد نبودن ظاهر بعضي از آيات به ميان آمده است. چه بسا لفظ آيه­اي عام يا مطلق بوده ولي در واقع خاص يا مقيد اراده شده باشد. امير المؤمنين عليه­السلام در روايتي فرموده­اند: منه ما لفظه عام محتمل العموم و منه ما لفظه واحد و معناه جمع و منه ما لفظه جمع و معناه واحد و منه ما لفظه ماض و معناه مستقبل …؛[۲۱] بخشي از آيات قرآن واژگان عام دارد و احتمال عام بودن آن مي­رود برخي از آيات داراي واژة مفردي است كه معناي جمع دارد و بخشي داراي واژة جمع است كه معناي مفرد دارد و بخشي داراي صيغة ماضي و(لي) مقصود از آن مستقبل است.

  در اين­گونه روايات بر اين نكته تأكيد شده كه ظاهر برخي آيات مقصود خداوند نيست و چون موارد اين آيات تعيين نشده بنابراين فهم هيچ آيه­اي براي ما ممكن نيست؛ زيرا در هر آيه­اي احتمال ارادة خلاف ظاهر وجود دارد.

نقد

۱٫ احتمال اراده خلاف ظاهر ويژه آيات قرآن نيست و در هر سخني و از آن جمله در روايات نيز وجود دارد و لازمة اين استدلال آن است كه روايات بلكه هر سخني غير قابل فهم براي ديگران باشد زيرا در آن موارد نيز مواردي كه اراده خلاف ظاهر شده است متعين نيست و اين لازمه باطل را صاحبان اين استدلال نمي‌پذيرند.

۲٫ صرف احتمال اراده خلاف ظاهر، در هيچ سخني موجب عدم امكان فهم آن نمي­شود بلكه روش عقلا در اين موارد آن است كه براي فهم آن به بررسي و فحص از قيود مي­پردازند تا مقصود را بدست آورند. بنابراين در چنين مواردي ابتدا بايد به دنبال مخصص و مقيد و قراين در آيات ديگر و احياناً روايات بود و در صورت نيافتن قرينه­اي بر ارادة خلاف ظاهر، همان معناي ظاهر را مراد خداوند دانست و به هر حال در اين گونه موارد تفاوتي ميان فهم قرآن و روايات و يا سخنان گويندگان ديگر نيست. بر اين اساس احتمال ارادة خلاف ظاهر، سبب امتناع فهم قرآن نمي­شود بلكه لزوم پي­جويي قراين را ضروري مي‌سازد.[۲۲]

ج. اهل بيت‰ سخن­گويان راستين قرآن

در روايتي آمده است: فاستنطقوه و لن ينطق لكم و لكن اخبركم عنه[۲۳]؛ آن (قرآن) را به سخن آوريد و هرگز براي شما سخن نمي­گويد اما من از آن به شما خبر مي­دهم. و در روايت ديگري امام صادق† فرموده است: انما القرآن امثال لقوم يعلمون دون غيرهم و لقوم يتلونه حق تلاوته و هم الذين يؤمنون به و يعرفونه فاما غيرهم فما اشدّ اشكاله عليهم و ابعده من مذاهب قلوبهم و لذلك قال رسول اللهˆ: انه ليس شىء بابعد من قلوب الرجال من تفسير القرآن و فـى ذلك تحير الخلائق اجمعون الا ما شاء الله و انما اراد الله بتعميته فـى ذلك ان ينتهوا الي بابه و صراطه و ان يعبدوه و ينتهوا فـى قوله الي طاعة القُوّام بكتابه و الناطقين عن امره و ان يستنبطوا ما احتاجوا اليه من ذلك عنهم لا عن انفسهم … فان الناس غير مشتركين فـى علمه … و لا قادرين عليه و لا علي تأويله الا من حدّه و بابه الذي جعله الله له؛[۲۴] همانا قرآن مثل­هايي براي مردمي است كه مي­دانند نه ديگران و براي مردمي كه به شايستگي آن را مي­خوانند (و مي­فهمند) آنان كساني­اند كه بدان ايمان مي­آورند و آن را مي­شناسند اما ديگران چقدر (قرآن) برايشان دشوار است و از دل­هايشان دور است از اين رو پيامبرˆ فرمودند: به راستي كه از دل­هاي مردمان چيزي دورتر از تفسير قرآن نيست و در اين وادي همة مردم سرگردان­اند جز آن كه خدا بخواهد و جز اين نيست كه خدا با پوشاندن مطالب قرآن خواسته است تا مردم به باب و راه او برسند و او را بپرستند و از راه قرآن به فرمانبرداري از بر پادارندگان كتاب (قرآن) و گويندگان فرمان او برسند و آن­چه از قرآن كه به (فهم) آن نيازمندند از آنان جويا شوند نه از خود … به راستي مردم در دانش كتاب (قرآن) همگون نيستند … نه بر (فهم) آن توانايي دارند و نه بر تأويل آن، جز از مرز و راهي كه خدا براي آن قرار داده است.مدلول اين گونه روايات آن است كه قرآن كريم براي عموم مردم صامت بوده و فهم مطالب آن ويژه پيشوايان معصوم است. خداوند اين دانش را در اختيار آنان قرار داده تا مردم به آنان مراجعه كرده و از اين طريق با معارف قرآن آشنا شوند بنابراين كسي نمي تواند بدون مراجعه به معصومان از قرآن بهره گيرد.

نقد

ظاهر اين روايات با بعضي آيات قرآن[۲۵] ناسازگار است. افزون بر اين‌كه روايات متعددي نيز در برابر آن قرار دارند؛ مانند رواياتي كه قرآن را کتابي گويا معرفي مي‌كنند: كتاب الله بين اظهركم ناطق لا يعيي لسانه؛[۲۶] كتاب خدا در ميان شماست، گوينده­اي كه زبانش به لكنت نمي­افتد. و: ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه علي بعض؛[۲۷] بعضي از آن به بعضي ديگر گويا مي­شود و بعضي از آن گواه بعضي ديگر است. و نيز رواياتي كه قرآن را ملجأ و راه­گشاي مسلمانان در تاريكي فتنه­ها مي­دانند مانند: فاذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن؛[۲۸] هرگاه فتنه­ها چون پاره­هاي شب تار بر شما مشتبه شد بر شما باد به قرآن. و رواياتي كه به تدبر و فهم قرآن فرمان مي­دهد: تدبروا القرآن و افهموا آياته؛[۲۹]در قرآن بينديشيد و آياتش را بفهميد، اين روايات همه بر امكان فهم قرآن دلالت دارند. بنابراين معناي روايات سخن­گويي اهل بيت‰ از قرآن، انحصار فهم مراتب ويژه­اي از قرآن (مانند معاني باطني و پي بردن به حقيقت معارف قرآني) به آنان است يا آن كه مخاطبانِ اين گونه روايات، گروه­هايي بوده­اند كه شرايط لازم براي تفسير و فهم كلام خدا را نداشته­اند.

ب. امكان فهم قرآن

دلايل قابل فهم بودن قرآن

يك: عقلايي بودن زبان قرآن

قرآن كريم بر اساس اصول محاورة عقلايي با مردم سخن گفته و دليلي بر كاربرد شيوة جديدي در بيان قرآن وجود ندارد. بنابراين همان­گونه كه محاورات ديگران قابل فهم است آيات قرآن نيز فهم مي­شود و مخاطبان نيز فهم خود را درست مي­شمارند. اگر اين گونه برداشت و فهم زبان قرآن شيوه‌اي نادرست يا مخالف با مراد خداوند از آيات مي­بود لازم بود به روشني به همه ابلاغ شود تا مردم دچار كژفهمي نشده و هدف از نزول قرآن كه هدايت مردم است از ميان نرود.[۳۰]

دو: هماوردخواهي قرآن

پيامبر اسلامˆ براي اثبات حقانيت رسالت خود، مخالفان را به آوردن كتابي همانند قرآن فراخوانده است. لازمة اين فراخوان، قابل فهم بودن قرآن است تا مخالفان با فهم محتوا و آگاهي از جنبه­هاي گوناگون اعجازي آن همانندآوري كنند. اگر قرآن قابل فهم نباشد يا فهم فراخوان شدگان بر خلاف مراد خدا و يا منوط به تاييد آن از سوي معصومان باشد, تحدي و مبارزطلبي قرآن بي­معنا خواهد بود؛زيرا منكران قرآن براي سخنان معصومان اعتباري قائل نيستند.[۳۱]

سه: فراخوان تدبر در آيات

خداوند تعالي در آياتي تدبر در قرآن را هدف نزول دانسته است, كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ؛[۳۲] اين كتابي با بركت است كه بر تو فرو فرستاديم تا در آيات آن بينديشند و خردمندان متذكر ‌شوند. همچنين از تدبر در آيات ستايش كرده, و بر تدبر نكردن در آن نكوهش نموده است أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا؛[۳۳] آيا در قرآن نمي­انديشند يا آن كه قفل­ها بر دل­ها(ي آنان) است؟ أَفَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جَاءهُم مَّا لَمْ يَأْتِ آبَاءهُمُ الْأَوَّلِينَ؛[۳۴] آيا در اين گفتار (قرآن) نينديشيدند يا آن كه چيزي برايشان آمده كه بر پدران نخستينشان نيامده است؟و نيز تدبر در قرآن را راهي براي فهم يكي از ابعاد اعجاز قرآن دانسته است:أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا؛[۳۵] آيا در قرآن نمي­انديشند (تا دريابند كه) اگر از سوي غير خدا مي­بود ناهماهنگي فراواني در آن مي­يافتند.[۳۶]براساس اين آيات فهم قرآن و تدبر در آن نه تنها امري ممكن، بلكه لازم و ضروري است.

چهار: اوصاف قرآن

برخي از اوصاف قرآن كريم كه در آيات متعددي آمده است، بر قابل فهم بودن قرآن دلالت دارد مانند نور و بيان و تبيان: «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا»[۳۷]؛و نوري آشكار به سوي شما فرستاديم. هَـذَا بَيَانٌ لِّلنَّاسِ[۳۸]؛ اين (كتاب) روشن­گري براي مردم است. وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ[۳۹]؛ و بر تو كتاب را فرو فرستاديم كه بيان­گر همه چيز است. وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ ؛[۴۰]‌ و زبان قرآن، زبان عربي روشن است.

   

اين اوصاف و همانندهاي آن،[۴۱] بيان­گر امكان فهم آيات قرآن كريم است؛ زيرا بيان و تبيان، آن است كه مطلبي را آشكارا بازگو كند. نور آن است كه خود روشن و ديگر چيزها را در پرتو شعاع خود روشن سازد. اگر قرآن، دست­كم در مراحل ابتدايي فهم، جز با بيان معصومان قابل فهم نباشد، اوصاف پيش­گفته بر آن صادق نخواهد بود؛ زيرا چيزي كه قابل فهم نيست چگونه نور و تبيان و مبين است؟

پنج: روايات

دسته­هاي مختلفي از روايات نيز بر امكان فهم همگاني قرآن دلالت دارد.

 

أ. روايات بيان­گر ضرورت تدبّر در قرآن

پيامبر اكرمˆ فرموده است: تدبّروا القرآن و افهموا آياته؛[۴۲] در قرآن بينديشيد و آياتش را بفهميد و نيز فرمود:

  ويل لمن لاكها بين فكّيه و لم يتأمل فيها[۴۳]؛ واي بر آن كه قرآن را در ميان دو فكّ خود بجود و در آن نينديشد. امام علي† نيز فرموده است: الا لا خير فـى قرائة ليس فيها تدبّر[۴۴]؛ آگاه باشيد در خواندني كه انديشه در آن نباشد هيچ خيري نيست.

  پيش­فرض پذيرفته شده در اين روايات، امكان فهم قرآن براي غير معصومان است؛ زيرا تا نوشته­اي براي مردم قابل فهم و درك نباشد، آنان را به تأمل و تدبّر در آن فرمان نمي­دهند.

ب. روايات بيان­گر انواع آيات قرآن

برخي از روايات در مقام دسته­بندي معارف مستفاد از آيات قرآن، فقط يك بخش از آن‌ها را دور از فهم مردم دانسته است و درك ديگر بخش‌ها را براي آنان ممكن مي­داند. امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد: كتاب الله علي اربعة اشياء علي العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقايق فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف للاولياء و الحقايق للانبياء.[۴۵] (معارف) قرآن شامل چهار بخش عبارت ها, اشارت ها, لطايف و حقايق است. عبارت‌ها براي عامه مردم, اشارت‌ها براي خواص, لطايف براي اوليا و حقايق ويژه انبياست.

ج. روايات بيان­گر چگونگي فهم قرآن

امام صادق† در تفسير آيه ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ؛[۴۶] نون، سوگند به قلم و آن‌چه مي‌نويسند. بر ثبت همه حوادث عالم از گذشته و آينده توسط قلم در كتاب مكنون الهي تأكيد كرده و آن را اصل براي ديگر نسخه‌ها برشمردند و فرمودند: اولستم عرباً؟ فكيف لا تعرفون معني الكلام و احدكم يقول لصاحبه انسخ ذلك الكتاب، اوليس انما ينسخ من كتاب آخر من الاصل؟ و هو قوله «إِنَّا كُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ»[۴۷]؛آيا عرب نيستيد؟ پس چگونه معناي سخن را نمي­فهميد در حالي كه يكي از شما به همنشين خود مي‌گويد اين كتاب را نسخه برداري مي­كنم آيا چنين نيست كه از كتاب ديگري كه اصل است نسخه برداري مي­كند؟ و آن سخن خداست «راستي كه ما (از) آن­چه مي­كرديد رونوشت مي­گرفتيم».[۴۸]

  در اين روايت در شرح مراد از آيه، به كاربرد عرفي يكي از واژگان به كار رفته در آيه ديگرِ مرتبط با آن استناد شده و فهم همگاني از آن واژه، ملاكِ فهم مراد خداوند از آيه قرار گرفته است. بنابراين آگاهان به زبان عربي با توجه به معاني واژه­ها و ساختار ادبي (صرفي و نحوي و بلاغي) كلام عربي ـ كه زبان قرآن است ـ مي­توانند به فهم مراد خداوند از اين كتاب دست يابند.

  عبدالاعلي مولي آل سام از امام صادق عليه السلام چنين روايت كرده است: قلت لابي­ عبدالله†: عثرت فانقطع ظفري فجعلت علي اصبعي مرارة فكيف اصنع بالوضوء؟ قال يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله عزّ و جلّ «مَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» امسح عليه؛[۴۹]به امام صادق† گفتم به زمين افتادم و ناخنم جدا شد و مرهمي بر آن نهادم (اينك) چگونه وضو بگيرم؟ فرمود: اين (مسئله) و همانندهاي آن از كتاب خداي عزّ و جلّ فهميده مي­شود قرآن مي‌فرمايد خداوند «حرجي (كار دشوار و طاقت­فرسا) در دين بر شما قرار نداده است» بر (روي همان) مرهم مسح كن.

  اين روايت بر قابل فهم بودن قرآن دلالت دارد؛ زيرا اگر غير معصومان دركي از آيات قرآن نداشتند لازم بود امام بفرمايد: اَعرِفُ هذا وَ اَشبَاهَهُ مِن كِتابِ اللهِ؛ اين مسئله و مسائل مشابه آن را من از كتاب خدا مي‌فهمم، در حالي كه فرمود: «يُعرَف» يعني فهميده مي­شود كه اشاره به امكان فهم تدبر كنندگان در قرآن دارد.

  در روايت ديگري زراره به امام صادق† مي­گويد: الا تخبرني من اين علمت ان المسح ببعض الرأس و بعض الرجلين؟ فضحك فقال: يا زرارة قال رسول اللهˆ و نزل به الكتاب من الله عزّ و جلّ لان الله عزّ و جلّ يقول «فاغْسِلُواْ وُجُوهَكُمْ» فعرفنا ان الوجه كله ينبغى ان يغسل ثم قال: «وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ» فوصل اليدين الي المرافق فعرفنا انه ينبغي لهما ان يغسلا الي المرفقين ثم فصل بين الكلام فقال «وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِكُمْ» فعرفنا حين قال «بِرُؤُوسِكُمْ» ان المسح ببعض الرأس لمكان الباء ثم وصل الرجلين بالراس كما وصل اليدين بالوجه فقال و ارجلكم الي الكعبين فعرفنا حين وصلها بالراس ان المسح علي بعضها…[۵۰]؛ آيا به من خبر نمي‌دهيد كه از كجا دانستيد كه مسح، به قسمتي از سر و پاهاست؟ حضرت تبسمي كرده و فرمودند: اي زراره رسول خداˆ فرموده و قرآن آن را از سوي خدا فرود آورده است؛ زيرا خداي عزّ و جلّ مي­فرمايد «رويتان را بشوييد» فهميديم كه همة صورت را بايد شست، سپس فرمود «و دست­هايتان را تا آرنج» پس دست­ها را تا آرنج به (شستن) صورت عطف كرد، فهميديم كه بايد دست­ها را تا آرنج شست. سپس رشتة سخن را جدا كرده و فرمود «سرهايتان را مسح كنيد» پس زماني كه فرمود «بِرُؤُوسِكُمْ» فهميديم كه مسح به قسمتي از سر است به خاطر حرف با (كه در ابتداي بِرُؤُوسِكُمْ آمده است) آن­گاه پاها را به سر عطف كرد، همان طور كه دست­ها را به صورت و فرمود «وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ» پس از اين عطف فهميديم كه مسح بر قسمتي از پاها (واجب) است…

  امام† به اين وسيله شاگردان خود را تربيت مي­كردند تا راه استدلال به قرآن را فرا گيرند و در اين راه از همان شيوه­اي كه مردم در فهم زبان عربي به كار مي­برند استفاده كرده­اند بنابراين هر كس با رعايت شرايط و اصول فهم، به قرآن مراجعه كند به مراد خدا دست خواهد يافت.

د. روايات بيان­گر لزوم تمسّك به قرآن

در روايات متعددي فرمان تمسك به قرآن آمده است مانند روايت نبويˆ: … فاذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن[۵۱]؛ زماني كه فتنه­ها چون پاره­هاي شب تار شما را فراگيرد بر شماست كه به قرآن روي آوريد. در اين گونه روايات امكان فهم قرآن مفروغ عنه دانسته شده است؛ زيرا با فرض عدم امكان فهم آيات تمسك به قرآن براي رهايي از فتنه‌ها بي فايده و لغو خواهد بود.

هـ ‌. روايات معيار بودن قرآن در ارزيابي روايات

در روايتي از امام صادق عليه­السلام آمده است: كل شىء مردود الي كتاب الله و السنّة و كل حديث لا يوافق كتاب الله فهو زخرف[۵۲]؛ هر چيزي به كتاب خدا و سنّت بازگردانده مي­شود و هر حديثي كه با كتاب خدا موافق نباشد باطلي آراسته است.

  اين روايت به روشني بر امكان فهم قرآن دلالت دارد؛ زيرا اگر فهم قرآن ممكن نبود هرگز آن را معيار سنجش روايات سره از ناسره قرار نمي­دادند و در روايتي از پيامبر اكرمˆ آمده است: ما جاءكم عنـى يوافق القرآن فانا قلته و ما جاءكم لا يوافق القرآن فلم اقله[۵۳]؛ آن­چه از من براي شما نقل مي­شود كه با قرآن موافق است گفتة من است و آن­چه با قرآن موافق نيست من نگفته­ام.

  بر اساس اين روايات, قرآن معيار سنجش روايات و در نتيجه قابل فهم دانسته شده است؛ زيرا چيزي كه خود مبهم است و مراد از آن روشن نيست چگونه ميزان ارزيابي مطالب ديگر تواند بود؟

خلاصة درس

۱٫  نظرية رايج در ميان دانشمندان اسلامي امكان فهم قرآن براي غير معصومان است.

۲٫  مدعيان امتناع فهم همگاني از قرآن به ادلة زير استناد كرده­اند:

أ. عدم تناسب و سنخيت كلام خدا با فهم انسان­هاي عادي؛

ب. آيات بيان­گر معلم­ قرآن بودن پيامبرˆ و اختصاص فهم قرآن به پاك­شدگان؛

ج. روايات بيان­گر اختصاص فهم قرآن به معصومان، ارادة خلاف ظاهر از آن و روايات دال بر صامت بودن قرآن.

۳٫  ادلة امتناع فهم همگاني از قرآن به دلايل زير مخدوش است:

أ. قرآن كريم با داشتن مطالب متعالي و ژرف، معاني قابل فهم همگان نيز دارد

ب. مراد از آيات بيان­گر معلم قرآن بودن پيامبرˆ، لزوم فراگيري تفاصيل احكام و مراتب عالي و معاني باطني قرآن از ايشان است. مراد از آية تطهير، عدم امكان علم حضوري غير معصومان به قرآن است و با فهم و تفسير (علم حصولي) همگاني از آن منافاتي ندارد.

ج. مقصود از روايات مورد استدلال بر ضابطه­مند بودن فهم قرآن و نهي از سطحي‌نگري و انحصار مراتب عالي فهم قرآن به معصومان‰ است و با امكان فهم همگاني از آن در سطوح پايين­تربا رعايت ضوابط تفسير, منافات ندارد

۴٫  فهم همگاني از قرآن به دلايل زير ممكن است:

أ. عقلايي و به لسان عرف بودن محاورات قرآن؛

ب. تلازم هماورد خواهي قرآن با امكان فهم؛

ج. تلازم فراخوان تدبر در قرآن با امكان فهم؛

د. دلالت برخي از اوصاف قرآن بر امكان فهم مانند نور، بيان، تبيان، بصائر، برهان، بيّنه و …؛

هـ . دلايل روايي مانند روايات بيان­گر ضرورت تدبر در قرآن، فهم قرآن، لزوم تمسك به قرآن و معيار بودن قرآن در ارزيابي اخبار و احاديث.

پرسش:

۱٫       راه­هاي بهره­مندي از قرآن را بيان كنيد.

۲٫       آيا مي­توان در اثبات امكان فهم همگان از قرآن به دلايل برون قرآني استناد كرد؟ چگونه؟

۳٫       آيا استدلال به آيات قرآن در اثبات امكان فهم همگان از قرآن دور باطل نيست؟

۴٫       پي­آمد اعتقاد به امتناع فهم همگان از قرآن چيست؟

۵٫       كدام دسته از روايات بر قابل فهم بودن قرآن دلالت دارند؟ توضيح دهيد.

۶٫       پاسخ استدلال به روايات بيان­گر امتناع فهم قرآن چيست؟

۷٫       شبهه عدم سنخيت بين كلام خالق و فهم بشري را نقادي كنيد.

۸٫       دلايل قرآني ديدگاه امتناع فهم همگان از قرآن را بيان و نقادي كنيد.

 براي مطالعه بيش­تر:

۱٫  البيان في تفسير القرآن؛ ابوالقاسم موسوي خويي، ص۲۶۸، قم، دارالثقلين، ۱۴۱۸هـ .ق.

۲٫  تسنيم؛ عبدالله جوادي آملي؛ ج۱، ص۵۲ به بعد، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

۳٫   روش‌شناسي تفسير قرآن؛ علي اكبر بابايي و همكاران، ص۴۱-۵۵، تهران، سمت، ۱۳۷۹ هـ .ش.

۴٫  قرآن در اسلام؛ محمد حسين طباطبايي،ص۲۴-۲۶، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ۱۳۶۱هـ .ش.

۵٫  قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي؛ ص۳۵۳-۳۸۴، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

درس سوم

جواز فهم قرآن

از فراگير انتظار مي­رود:

مقصود از جواز فهم قرآن را بيان و ديدگاه­هاي عمده در اين مسأله را به اختصار معرفي كند.

 ادلة مخالفان جواز فهم قرآن را بيان و نقادي كند.

ادلة جواز فهم قرآن را تبيين كند.

ارزش فهم ما از قرآن را توضيح دهد.

أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؛ آيا در قرآن نمي‌انديشند؟ نساء ۸۲  

 

جواز فهم قرآن

پس از اثبات امكان فهم غير معصومان از قرآن، اين سؤال مطرح مي­شود كه ‌‌آيا اين فهم و تفسير، جايز است يا آن كه به رغم ممكن بودن، جايز نيست و فقط براي معصومان رواست كه به تفسير قرآن بپردازند و فقط بيان آنان در فهم مراد خدا از آيات, معتبر است؟

در اين باره نيز دو ديدگاه عمده وجود دارد، يكي ديدگاه عدم جواز كه فقط فهم و تفسير معصومان را روا و دخالت غير معصوم را در شرح و تفسير مفاهيم قرآني ناروا مي­داند[۵۴] و دوم ديدگاه كساني است كه فهم و تفسير را براي غير معصوم نيز جايز دانسته­اند، مشروط به اين كه اصول و قواعد فهم قرآن مورد توجه و عمل مفسر قرار گيرد.

پيش از بيان ادله طرفين, لازم است به اين نكته اشاره كنيم كه جواز فهم و تفسير قرآن از دو منظر قابل بحث است؛ يكي جواز تكليفي و ديگري جواز وضعي. مقصود از جواز تكليفي بيان اين نكته است که اقدام به تفسير قرآن از نظر شرعي جايز است و منعي ندارد و مقصود از جواز وضعي آن است كه در هر صورت, حاصل تلاش‌هاي علمي مفسر در فهم مفاد آيات و كشف مقصود خدا از آن, حجّيت دارد يا آن كه به كلي بي اعتبار است؟ برخي از ادله قايلان به عدم جواز, عام بوده و هر دو نوع جواز را نفي مي كند؛ اما برخي ديگر فقط يكي از آن دو را از ميان بر مي دارد. مثلا استدلال به آيات و روايات بازدارنده از پيروي گمان, هر دو نوع جواز تكليفي و وضعي را مد نظر دارد, ولي استدلال به روايات باز دارنده از تفسير به راي بر عدم جواز تكليفي و استناد به روايات بيان گر تحريف, جواز وضعي تفسير را هدف قرار مي دهد.

دلايل عدم جواز فهم قرآن

ممنوعيت پيروي از گمان

گرچه قرآن قابل فهم است اما اين فهم يقين­آور نيست و حاصلي جز گمان به مراد خداوند در پي ندارد. بنابراين فهم و تفسير ما (غير معصومان) از قرآن مستلزم نسبت دادن اموري به خداي تعالي است كه علم بدان نداريم. اين استناد با توجه به آيات و رواياتِ بازدارندة از پيروي گمان، امري ناپسند و نكوهيده است. قرآن كريم در مقام نكوهش از مشركان و منكران قيامت، پيروي از گمان را نكوهش كرده و آن را بيانگر حقيقت نمي‌داند مانند: إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ[۵۵]؛ جز از گمان و خواهش­هاي نفساني خود پيروي نمي­كنند. إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا[۵۶]؛ راستي كه گمان براي رسيدن به حق كفايت نمي­كند. هم­چنين در روايتي آمده است: من قال في القرآن بغير علم فليتبوّأ مقعده من النار…؛[۵۷] هركس در بارة (مراد از آيات) قرآن سخني بدون علم بگويد (در قيامت) جايگاه خود را از آتش فراهم آورد.

نقد

اولا فهم همة گفتارها و نوشتارها ـ جز موارد صريح كه اندك است ـ ظني است و اختصاصي به آيات قرآن ندارد، اگر فهم عقلايي از محاورات ـ كه بيش­تر ظني است ـ بي­اعتبار است بايد در همة موارد بدان پاي­بند بود از جمله در فهم رواياتي كه از معصومان‰ رسيده است؛ زيرا زبان قرآن و روايات، همان زبانِ متكي بر اصول محاورة عقلايي است. بر اين اساس ظني بودن فهم، اختصاصي به آيات قرآن ندارد و سخن معروفي كه گاهي گفته مي­شود: قرآن ظنيالدلالة و روايات قطعيالدلالة است، بي­پشتوانه و عاري از حقيقت و بر خلاف آيات و روايات است. آيا از عبارت قرآني «الله لا اله الا هو»[۵۸] جز يگانگي خدا و نفي شرك، چيز ديگري از آن فهميده مي­شود؟

   ثانيا آيات مورد استدلال، در باب نكوهشِ پيروي از گمان در امور اساسي اعتقادي است مانند توحيد و نبوت و معاد، بنابراين نمي­توان براي اثبات ناروايي پيروي از گمان در فهم متون به آن­ها استدلال كرد.[۵۹]

   ثالثا گمان بر دو نوع است يكي گمان معتبر و ديگري گمان بي­اعتبار، آيات و رواياتي كه ما را از تكيه بر گمان باز مي­دارد به گمان­ها و حدس و تخمين هاي بي­اعتبار برخاسته از خواهش هاي نفساني كه اطمينان­آور نيست و عقلا بدان تكيه نمي­كنند اشاره دارد. بنابراين گمان­هاي اطمينا­ن­آور و از جمله ظواهر كتاب و سنت كه بعد از بررسي قراين مختلف كلام به دست مي­آيد براي ما حجت است و از مصاديق قول به غير علم نخواهد بود؛ زيرا گمان معتبر از منظر قرآن و روايات، علم تلقي شده وآثار علم بر آن مترتب مي­شود. چنان كه در عرف عقلا نيز چنين است.[۶۰]

روايات نكوهش­گر تفسير به رأي

در روايات متعددي تفسير به رأي نكوهش شده است. مانند: من فسّر القرآن برأيه فقد افتري علي الله الكذب[۶۱]؛ هركس قرآن را با رأي خويش تفسير كند بر خداوند دروغ بسته است. و: ما آمن بى من فسّر برأيه كلامي[۶۲]؛ آن كه سخن مرا به رأي خود تفسير كند به من ايمان نياورده است.

   مقصود از تفسير به رأي، پرداختن به فهم آيات قرآن با تكيه بر آرا و انديشه­هاي خود و عدم بهره‌گيري از بيانات معصومان است. بنابراين تفسير بدون مبنا قرار دادن روايات پيامبرˆ واهل بيت‰ تفسير به رأي و غير معتبر است.

نقد

مراد از تفسير به رأي[۶۳] آن است كه مفسّر بي‌توجه به قواعد محاوره و ادبيّات عرب و قراين كلام و صرفاً بر اساس ديدگاه شخصي و غير مستند خود قرآن را تفسير كند و يا آن كه پيش از مراجعه به قرآن، ديدگاهي را انتخاب كرده سپس آن را بر آيه تحميل كند و همان را مراد خداوند از آية مورد بحث خود قرار دهد. به همين دليل در روايات تفسير به رأي، واژة رأي به ضمير اضافه شده تا «رأي شخص» را افاده كند. اصول محاورة عقلايي و بديهيات و دلايل متقن عقلي «رأي شخص» به شمار نمي­آيند. اگر كسي بر اساس مطالب بديهي يا نزديك به بديهي عقلي و قراين پيوسته و ناپيوستة سخن ـ كه اعتبار آن روشن است ـ قرآن را تفسير كند، تفسير به ر‌أي نكوهش شدة در آن روايات نخواهد بود.

روايات بيان­گر تحريف قرآن

بر اساس روايات بيان­گر تحريف قرآن، بخشي از آيات قرآن از بين رفته و يا از جاي اصلي خود جدا شده است و با اين تغييراتي كه پديد آمده، فهم هيچ بخشي از قرآن براي ما جايز نيست. چه بسا در آن بخشي كه تحريف شده است، آيه­اي بوده كه در فهم مراد خداوند از آيه يا آيات مورد تفسير تأثير داشته و اكنون با عدم وجود آن به هيچ وجه به مراد خداوند راهي نخواهيم داشت و اقدام به تفسير كاري ناروا است.

نقد

پيش­تر در بحث مصونيت قرآن از تحريف[۶۴]به نقد و بررسي روايات تحريف پرداختيم و تحريف ناپذيري قرآن را اثبات نموديم. بنابراين نه چيزي از قرآن كم شده و نه مطلبي به آن افزوده شده است و اگر احتمال جابجايي برخي آيات مي­رود، به گونه­اي نيست كه فهم ما را دچار اختلال كند و مراد خداوند بر ما مشتبه گردد. بدين ترتيب تفسير قرآن در صورتي كه با رعايت اصول و قواعد فهم قرآن همراه باشد، نتيجة آن به عنوان مراد خداوند تعالي براي ما معتبر خواهد بود.

دلايل جواز فهم قرآن

أ. دليل عقلي

چنان كه پيش­تر گذشت قرآن بر اساس اصول محاورة عقلايي با مردم سخن گفته و دليلي بر به كارگيري شيوة ديگري در بيان قرآن وجود ندارد. مخاطبان قرآن نيز از آغاز تاكنون بر همين اساس (اصول محاوره) به فهم قرآن روي آورده­اند. اگر اين شيوه فهم ناروا بود بايد به صراحت به همه اعلام مي­گرديد تا با پرهيز از آن گرفتار كژ فهمي­ نشوند؛ زيرا سكوت در اين زمينه, مردم را به گمراهي كشانده و با هدف از نزول قرآن كه هدايت مردم است ناسازگار و از ساحت حكيمانة خداي متعال و پيامبرˆ دور است.

ب. دلايل نقلي

۱٫ آيات قرآن

چنان كه در بحث امكان فهم گفتيم قرآن كريم مردم را به تدبر در آيات قرآن فرا خوانده و فرمان داده­ است, بي­گمان خداي حكيم و اولياي او به چيزي كه نارواست فرمان نمي­دهند. بنابراين وجود اين فرمان­ها يا سفارش­ها، دليل روا بودن فهم ما از قرآن است. نمي­توان گفت كه مراد از اين گونه آيات آن است كه مردم با مراجعه به پيامبر و اهل بيت از مفاد آيات با خبر شده و در آن تدبر كنند؛ زيرا ظاهر اين آيات و روايات، بر تدبر و فهم مستقيم و بي­واسطة مخاطبان قرآن دلالت دارد. هم چنين قرآن كريم در چند مورد براي اثباتِ از سوي خدا بودنِ خود، مخاطبان را به همانند آوري فرا خوانده است، تا هماهنگي كامل و عدم اختلاف آيات قرآن با يكديگر و عدم توانايي خود از اراية چنين مطالبي را به عيان بنگرند. به طور طبيعي پيش­فرض چنين فراخواني، جايز بودن فهم و تفسير مخاطبان است.

۲٫ روايات اهل بيت‰

دسته­هاي مختلفي از روايات اهل بيت‰ ـ كه پيش­تر در بحث امكان فهم مطرح شد ـ دلالت روشني بر جواز فهم قرآن دارد زيرا دستور و تاكيد بر تدبر در قرآن، آموزش شيوه فهم و تفسير قرآن، دستور به تمسك به قرآن در فتنه‌ها و معيار بودن قرآن براي ارزيابي روايات، كه در روايات اهل‌بيت‰ مطرح شده است همه بر اين اصل مسلم مبتني است كه فهم درست و معتبر آيات امكان‌پذير است.

خلاصة درس

۱٫  در باب جواز و اعتبار فهم قرآن دو ديدگاه عمده وجود دارد: يكي به عدم جواز و ديگري به جواز فهم، مشروط به رعايت معيارهاي لازم قائل است.

۲٫  مخالفان جواز فهم قرآن مدعي اند كه فهم غير معصومان از قرآن يقين­آور نيست و مستلزم نسبت دادن اموري به خداي تعالي است كه علم به آن نداريم و با توجه به آيات و روايات بازدارندة از پيروي گمان، كاري نارواست.

۳٫  آنان بر اين باورندكه روايات نكوهش­گر تفسير به رأي به صراحت غير معصومان را از تكيه بر آراي خود در تفسير بازداشته است.

۴٫  دليل ديگر مخالفان, روايات بيان­گر تحريف است كه به زعم آنان استنادِ مفاد آيات را به خداي تعالي بر نمي تابد.

۵٫  ظني بودن فهم متون و محاورات اختصاصي به قرآن ندارد. گمان نيز بر دو نوع است؛ معتبر و نامعتبر، و فهم و تفسير قرآن بر اساس معيارهاي فهم معتبر است و مصداق قول به غير علم نيست.

۶٫  مرادِ آيات و رواياتِ مورد اشاره، بسنده كردن به گمان در امور اعتقادي است و از دايرة بحث خارج است.

۷٫   مقصود از روايات بازدارندة از تفسير به رأي، دخالت دادن آراي شخصي بدون استناد به دليل و معيارهاي صحيح در فهم قرآن است.

۸٫  روايات بيان­گر تحريف قرآن قابل استناد نيست و در بحث از مصونيت قرآن به نقد آن پرداخته­ايم.

۹٫  فهم متون بر اساس اصول محاوره, روشي عقلايي و مورد تاييد اسلام است و مردم اين روش را در فهم قرآن نيز به كار گرفته اند اگر اين شيوه جايز نمي­بود مي بايست نسبت بدان هشدار داده شود تا هدف نزول قرآن كه هدايت مردم است از ميان نرود.

۱۰٫           آيات بيان­گر تدبر در قرآن و آياتي كه مخالفان قرآن را به همانندآوري فراخوانده است و نيز روايات بيان­گر لزوم تدبر در قرآن, روش فهم، معيار بودن قرآن در ارزيابي روايات و سفارش كننده مردم به پناه­جويي و تمسك به قرآن, بر اعتبار وجواز فهم قرآن دلالت دارد..

پرسش

۱٫ مراد از جواز فهم قرآن چيست؟

۲٫ آيا استدلال به قرآن بر جواز فهم آن، استدلالي دوري نيست؟

۳٫ آيا فهم ما از همة آيات قرآن ظني است؟ چرا؟

۴٫ دو دليل از دلايل مدعيان عدم جواز فهم همگان از قرآن را بيان و نقادي كنيد.   

براي مطالعه بيش­تر:

۱٫   البيان في تفسير القرآن؛ ابوالقاسم موسوي خويي، ص۲۶۱-۲۷۱، قم،‌ دارالثقلين، ۱۴۱۸ هـ .ق.

۲٫  تسنيم؛ عبدالله جوادي آملي، ج۱، ص۵۲ به بعد، قم،‌ مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

۳٫   روش‌شناسي تفسير قرآن؛ علي اكبر بابايي و همكاران، ص۵۵-۵۸، تهران، سمت،‌ ۱۳۷۹ هـ .ش.

۴٫  قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص۳۵۳-۳۸۴، قم،‌ مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

۵٫  مدخل التفسير؛ محمد فاضل لنكراني، ص۱۶۱-۱۷۲، تهران، بي­نا، ۱۴۰۰ هـ .ق.

درس چهارم

شرايط و موانع روحي و معنوي

بهره­مندي از قرآن

از فراگير انتظار مي­رود:

با شرايط و موانع بهره­مندي از قرآن آشنا شود.

شرايط دوازده­گانه بهره­مندي از قرآن را به اختصار بيان كند.

موانع اعتقادي بهره­گيري از قرآن را توضيح دهد.

نقش منفي گناهان را در بهره­گيري از قرآن تبيين كند.

إِنَّ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً وَيَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا; كساني كه پيش از آن، دانش و معرفت در اختيارشان قرار داده شده است وقتي آيات قرآن بر آنان تلاوت مي‌شود به حال سجده به رو بر زمين افتاده و مي­گويند پاك و منزه است پروردگار ما، همانا وعده­ي پروردگار ما واقع­شدني است و به رو در افتاده، اشك مي‌ريزند و (همين اظهار بندگي) بر خشوع آنان مي‌افزايد. اسراء، ۱۰۷-۱۰۹٫  

 

قرآن مجيد در كنار اهدافي كه براي خود برمي‌شمرد، شروط و موانعي را نيز براي بهره­مندي و رسيدن به آن اهداف مطرح كرده است. در اين درس، ابتدا شروط و سپس موانع بهره­مندي از قرآن را مطرح مي‌كنيم:

الف) شرايط بهره­مندي از قرآن

۱ـ دانش­طلبي و يقين­جويي

يكي از شروط مهم براي بهره­مندي از قرآن، آن است كه انسان در پي دست­يابي به علم و يقين باشد، بخواهد به حقايق پي برد و بر گمان و حدس و امثال آن تكيه نكند. قرآن مجيد در پاسخ به مشركان و در مقام نفي شرك، همواره مي‌گويد كه آنان دنبال گمان، تقليد و در شك­اند و نسبت به مدعاي خويش يقين ندارند; اگر راست مي‌گويند دليل قاطعي بر مدعاي خود بياورند. به هر حال، اگر كساني به دنبال هواهاي نفساني خود باشند و يا بر اساس گمان و شك بخواهند زندگي خود را بنا نهند، از قرآن بهره­اي نخواهند برد. در آية ۱۰ سورة توبه مي‌فرمايد: وَنُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ؛ و ما آيات را براي مردمي كه بدانند روشن بيان مي­كنيم. در آية ۱۱۸ بقره نيز مي‌فرمايد: قَدْ بَيَّنَّا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ؛ ما آيات را براي گروهي كه يقين دارند روشن بيان كرده­ايم. مشابه اين، آياتي است كه چنين بياني دارند: لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ (انعام،۹۸)، لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (يونس، ۲۴)، لِّأُوْلِي الألْبَابِ (آل عمران،۱۹۰).

۲ـ تسلط بر قلب

در آية سي و هفتم از سورة ق مي‌فرمايد: إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ; در اين (كتاب)، پند و تذكري است براي آن كه داراي قلب (هوشياري) باشد.

انسان در اثر گناه و ياغفلت گاهي قلب و دل خود را در اختيار شيطان، هواي نفس، غرايز حيواني و انسان‌هاي منحرف قرار مي‌دهد و آنان دلش را مي‌ربايند. كسي كه دل ندارد ـ يعني، دل را به ديگري سپرده است و آن ديگري هرگونه كه مي‌خواهد بر آن حكم مي‌راند ـ نمي‌تواند از قرآن بهره‌مند شود. كسي از قرآن بهره­مند مي‌شود كه بر دل خود مسلط باشد. در روايات آمده است كه اگر شياطين پيرامون دل پرسه نمي‌زدند و آن را احاطه نمي‌كردند، انسان مي‌توانست به ملكوت جهان نظر كند و حقايق هستي را دريابد[۶۵]. بايد دل در اختيار انسان باشد تا آن را در اختيار قرآن و حقايق آن قرار دهد; در نتيجه، متأثر شود و به سوي كمال خويش حركت كند.

۳ـ زنده­دلي

در آيه ۷۰ سوره يس مي‌فرمايد: إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ يُنذِرَ مَن كَانَ حَيًّا; آن (چه بر پيامبر وحي شده) جز ذكر و قرآن روشن­گر نيست تا كساني را كه زنده­اند بيم دهد. برخي انسان­ها مرده­اند و مرده را هرقدر صدا بزني، موعظه كني يا حقايق را برايش بازگو كني اثري نخواهد داشت. انسان­هايي كه در اثر گناه بر قلب­هاشان مهر خورده و راه نفوذ معارف حق را بر خود بسته­اند وقتي حقايق و آيات الهي را مي‌شنوند، ذرّه­اي تأثير در آنان نمي‌نهد; گويا چنين حقايقي را نشنيده­اند. مشركان و منافقان مظهر كامل اين حالت مردگي و مؤمنان حقيقي مظهر كامل زنده دل بودن­اند. قرآن مجيد مي‌فرمايد: أَوَ مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا (انعام،۱۲۲); آيا كسي كه مرده بود و او را زنده كرديم و برايش نوري قرار داديم كه با آن در بين مردم حركت مي‌كند مانند كسي است كه در تاريكي‌ها به سر مي‌برد و از آن خارج شدني نيست؟!

انسان­هاي زنده، كه باتقوا هستند، با نور خدا حركت مي‌كنند و در برخورد با شياطين، هوشيارانه عمل مي‌نمايند: إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ (اعراف،۲۰۱); اهل تقوا را چون وسوسه و خيالي از شيطان به دل رسد، همان دم خدا را به ياد آورند و همان لحظه بصيرت و بينايي پيدا كنند.

۴ـ رضوان طلبي

انسان­ها در هر عملي كه انجام مي‌دهند، علاوه بر علم و آگاهي، انگيزه­اي نيز دارند و بايد داشته باشند، ولي انگيزه­ها در افراد و موقعيت­هاي گوناگون متفاوت است; گاهي كارها برخاسته از انگيزه‌هاي حيواني و نفساني مانند سيركردن شكم و تأمين لذايذ مادي است و گاهي انسان فراتر از سطح حيوانات قرار مي‌گيرد. در اين صورت، انگيزه­هاي مادي نمي‌تواند محرّك اصلي او باشد و آنچه در پي آن است موضوعي فراتر از تأمين لذايذ مادي خواهد بود. در اين ميان، آنان كه عشق به حقايق دارند با كشف مطالب علمي دل خوش مي‌شوند و حداكثر با درك مفاهيمي كه از معنويات حكايت دارد، سرمست مي‌شوند; ولي اگر انسان با خدا آشنا شود، خدا را خوب بشناسد و به او معتقد گردد بالاترين لذت براي او خشنودي خداست; نه در انجام اعمالش انگيزة دنيوي دارد و نه اميدي به نعمت­هاي بهشتي و نه خوفي از عقوبت‌هاي اخروي در خود مي‌يابد. چنين افرادي حتي اگر خدا نعمت­هاي بهشتي را هم در اختيارشان قرار ندهد يا عقوبتشان كند از او دست بر نمي‌دارند; زيرا خشنودي خدا برايشان از همه چيز بالاتر است.

خداوند درباره اينان مي‌فرمايد: يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ … وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (مائده،۱۶); خداوند كساني را كه در پي خشنودي او باشند… به وسيله قرآن به راه­هاي امن هدايت مي‌كند و آنان را به صراط مستقيم رحمت و قرب خويش رهنمون مي‌گردد.

۵ـ تقوا

برخي آيات[۶۶] تقوا را شرط بهره­مندي از قرآن مي­داند. از جمله در آية ۲ سورة بقره فرموده است: ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ؛ اين كتاب كه ترديدي در آن نيست رهنمودي براي پرهيزكاران است. چنانكه پيش از اين گذشت تقوا داراي مراحل مختلفي است. بر اساس بينش قرآني تقوا متوقف بر ايمان به مبدأ و معاد و ملازم با ايمان به وحي و نبوت خواهد بود، چنان كه در آية ۳ و ۴ سورة بقره آمده است: الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ؛ كساني كه به غيب ايمان دارند و نماز برپا مي­دارند و از آنچه روزيشان كرده­ايم انفاق مي­كنند و آنان كه به آنچه به تو و آنچه پيش از تو فرو فرستاده شده ايمان مي­آورند و به جهان واپسين باور دارند. بنابراين به هر ميزان كه درجات ايمان فرد بيش­تر شود تقواي بيش­تري خواهد داشت و به هر ميزان كه تقواي فرد افزون شود، بهرة او از كتاب الهي نيز بيش­تر خواهد بود. براين اساس افراد مختلف با توجه به درجات تقواي خود از قرآن بهره­مند مي­شوند.[۶۷]

۶ـ خشيت و خوف

يكي ديگر از شروط بهره­مندي از قرآن، كه مرتبط با انذار و بيم دادن قرآن مي‌باشد، خوف و خشيت است. در سورة يس، پس از آنكه هدف قرآن را انذار و بيم دادن مردم مي‌داند و متذكر مي‌شود كه منافقان از انذار قرآن بهره­اي ندارند، مي‌فرمايد: إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَن بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ كَرِيمٍ (يس،۱۱); فقط كسي از بيم دادن تو بهره مي‌برد كه پيرو قرآن باشد و از خداوند رحمان خشيت داشته باشد، پس او را به آمرزش و پاداش ارجمند الهي بشارت ده. در سورة طه نيز مي‌فرمايد: طه مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى إِلَّا تَذْكِرَةً لِّمَن يَخْشَى (طه،۱ـ۳); اي پيامبر، ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا خود را بسيار به رنج و زحمت اندازي، جز آنكه اين كتاب يادآور و پند براي كساني است كه داراي خشيت­اند. در سوره ق نيز مي‌فرمايد: فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ (ق،۴۵); با قرآن كسي را پند بده كه از وعده­هاي عذاب و كيفر الهي ترسان است.

در قرآن «خشيت» نسبت به خداوند مطرح شده، ولي «خوف» بيش­تر در خصوص عذاب جهنم و گاهي در مورد خداوند يا مقام خداوندگار به كار رفته است. به همين دليل، گفته­اند: «خشيت» احساس ترسي است كه از درك عظمت خدا براي فرد حاصل مي‌شود و در بينش قرآني هركس عظمت خدا را درك كند و در اثر درك عظمت الهي بيمناك شود انذار قرآن برايش سودمند است و درك عظمت خدا موجب مي‌گردد كه همه موجودات جهان در پيش چشم انسان كوچك شود.[۶۸] ترس از عذاب­هاي اخروي نيز زمينة بهره­گيري از انذار قرآن را فراهم مي‌آورد. كسي كه ترسي از عذاب ندارد به آن دليل است كه ايمان و اعتقادش به معاد ضعيف است و چنين كسي انذار برايش سودي ندارد، ولي آنان كه ايمانشان به معاد مستحكم است، ترس از معاد در پرتو انذار انبياي الهي و قرآن، زمينة كناره گيري از گناه و پاك و پالوده ساختن آنان را فراهم مي‌سازد و از مخلصان مي‌شوند. قرآن مجيد در وصف انسان‌هاي برجسته و با ايمان، بويژه انبياي الهي، مي‌فرمايد: إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ (ص، ۴۶); آنان را با ياد معاد، از آلودگي­ها و آميزة شرك، پاك و ناب و خالص كرديم.

۷ـ ايمان و نيكوكاري

 طبق بينش قرآني ، ايمان بدون عمل و عمل بدون ايمان در نجات و سعادت انسان نقشي ندارد، بلكه اين دو با هم سعادت بشر را تأمين مي‌كنند. از اين رو، قرآن دو شرط ديگر براي بهره­مندي از قرآن را «ايمان» و «احسان» دانسته است. در سورة لقمان، آية ۲ و ۳ مي‌فرمايد: تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ هُدًى وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ; اين است آيات كتاب حكمت آموز كه هدايت و رحمت براي نيكوكاران است. در آية ۱۲۰ سورة هود نيز مي‌فرمايد: وَجَاءكَ فِي هَـذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ; براي تو در اين كتاب، حقيقت، موعظه، يادآوري و پندي براي مؤمنان آمده است.

۸ ـ در جستجوي راه­ درست بودن

در برخي از آيات قرآن مي‌فرمايد: اين قرآن براي كساني پند و اندرز و يادآوري است كه بخواهند راه درست را در پيش گيرند. قرآن هيچ كس را به صورت جبري و يا اتفاقي هدايت نمي‌كند; تا كسي خودش نخواهد كه مسير صحيح را بيابد و بپيمايد، قرآن نيز دست او را نمي‌گيرد. اولين قدم در درمان بيماري­هاي روحي، تمايل فرد بيمار به بهبودي است; او بايد بيماربودن خود را باور داشته و در پي علاج خويش برآيد; دست­كم، آمادگي داشته باشد كه به راهنمايي­ها و درمان­هايي كه قرآن در اختيار او قرار مي‌دهد جامة عمل بپوشاند. اما اگر كسي هدفش جز اين باشد خواندن قرآن و فهم محتواي آن برايش سودي ندارد و چه بسا زيان آور هم باشد.

قرآن مجيد دربارة قوم هود مي‌فرمايد: وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى (فصّلت،۱۷); ما قوم ثمود را هدايت كرديم، ولي آنان كوري را بر هدايت برگزيدند. قرآن مجيد در آية ۲۷ و ۲۸ سورة تكوير، پس از زدودن شبهاتي كه در مورد رسالت پيامبرˆ و حقانيت قرآن مطرح شده است، مي‌فرمايد: إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ لِمَن شَاء مِنكُمْ أَن يَسْتَقِيمَ; قرآن جز يادآوري و پندي براي عالميان نيست، (البته) براي كسي از شما كه بخواهد راه راست را در پيش گيرد.

۹ـ تمسّك به قرآن

شرط ديگر بهره­مندي از قرآن، تمسّك به قرآن است. در آيه­ي۱۷۴ و ۱۷۵ سورة نساء مي‌فرمايد: وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ بِاللّهِ وَاعْتَصَمُواْ بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِّنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا; به سوي شما نوري روشنگر فرو فرستاديم، اما آنان كه به خدا ايمان آوردند و به قرآن چنگ زدند پس خداوند آنان را در رحمت و فضل خود وارد مي‌كند و آنان را از راهي مستقيم به سوي خود هدايت مي‌نمايد.

از آن جا كه ايمان به خدا اساس تمام ارزش­هاست و هر عملي كه بدون ايمان انجام گيرد، هيچ نقشي در سعادت انسان ايفا نمي‌كند. چنگ زدن به تعاليم قرآني كه تنها راه وصول به هدف نهايي قرآن است نيز بايد متكي به ايمان باشد و به همين دليل در اين آيه مقدم بر چنگ زدن به قرآن ذكر شده است. آگاهي دادن، انذار و تبشير، انتخاب راه درست و رعايت تقوا براي آن است كه انسان در پرتو تعاليم قرآن به خداوند رهنمون شود. استفاده از تعاليم قرآن زمينة چنين رشد عظيمي را، آن هم به دست خدا، فراهم مي‌سازد. در آيه­اي ديگر مي‌فرمايد: إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ (يس،۱۱); اي پيامبرˆ، تو فقط كسي را بيم مي‌دهي و بيم دادنت در او مؤثر واقع مي‌شود كه پيرو قرآن باشد و از دستورا ت آن پيروي كند.

۱۰ـ سجده و تسبيح

يكي ديگر از شروط بهره­مند شدن و رسيدن به اهداف قرآن نهايت تذلّل و عبوديت در برابر خداست. سجده مظهر تام عبوديت بنده در برابر خداست و در روايات آمده كه اگر انسان بداند در هنگام سجده، خداوند چه قدر به او عنايت دارد حاضر نمي‌شود سر از سجده بر دارد.[۶۹] سجده بر خدا معلول درك عظمت خدا و رابطة انسان با اوست. اگر خداوند كمال مطلق است و علم، قدرت، رحمت، حيات و ديگر اوصاف او بي نهايت است و انسان در پي كسب كمال مي‌باشد، وقتي بالاترين و كامل‌ترين موجود را مي‌يابد، نهايت كرنش و تذلّل را در برابر او اظهار مي‌نمايد، بويژه اگر آن موجود خداوندگار او باشد و هستي خود را حقيقتاً از او دريافت كند.

بر اساس مفاد آية ۱۵ سورة سجده، كساني به آيات الهي ايمان مي‌آورند كه وقتي آنان را به آيات خداوندگارشان توجه مي‌دهند به سجده مي‌افتند و او را تسبيح مي‌كنند. در آية ۱۰۷-۱۰۹ سورة اسراء مي‌فرمايد: إِنَّ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً وَيَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا ً; كساني كه پيش از آن، دانش و معرفت در اختيارشان قرار داده شده است وقتي آيات قرآن بر آنان تلاوت مي‌شود به حال سجده به رو بر زمين افتاده و مي­گويند پاك و منزه است پروردگار ما، همانا وعدة پروردگار ما واقع­شدني است و به رو در افتاده، اشك مي‌ريزند و (همين اظهار بندگي) بر خشوع آنان مي‌افزايد.

بنابراين تسبيح و تنزيه خداوند يكي ديگر از شروط بهره­مندي از قرآن است. كسي كه خداوند را منزّه از هرگونه نقص و آلودگي بداند، سخن او را نيز، كه قرآن است، كامل و بي‌نقص مي‌داند و آنگاه در پذيرش و تسليم در برابر آن دچار ترديد نمي‌شود. پذيرش و باور به قرآن به عنوان سخن بي‌عيب و نقص خداوند، زمينه را براي فهم، عمل و بهره­گيري از آن و در نهايت، رسيدن به بالاترين اهداف قرآن فراهم مي‌سازد.

۱۱ـ شب­زنده­داري

در آية شريفه ۱۶ سورة سجده يكي ديگر از شرايط بهره­مندي از قرآن را شب­زنده­داري مي‌داند. شب­زنده­داري از ديدگاه قرآن عامل بسياري از موفقيت­هاست. در آيه ۷۹ از سوره اسراء به پيامبر گرامي اسلامˆ مي‌فرمايد: وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا; و پاسي از شب را بيدار و متهجّد باش و نماز شب را، كه خاص توست، به جاي آور كه خدا تو را به مقام محمود مبعوث گرداند. در آيات اول سورة مزّمّل نيز مي‌فرمايد: قُمِ اللَّيْلَإِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا; اي پيامبرˆ، شب را به پاخيز… ما به زودي گفتاري گران سنگ بر تو مي‌افكنيم.

شب­زنده­داري هم صفاي روحي براي پذيرش حقايق فراهم مي‌سازد و هم انسان را براي صعود به قله­هاي رفيع معنويت كمك مي‌كند. به همين دليل، قرآن مجيد مي‌فرمايد: وقتي چنين افرادي با قرآن برخورد مي‌كنند، به دليل صفاي باطنيشان، آمادة اثرپذيري از قرآن مي‌باشند.

۱۲ـ انفاق

تأمين نيازمندي‌هاي مردم، آن هم تنها با انگيزة الهي و بدون چشم­داشت و يا ريا و به عنوان انجام وظيفه و بر اساس احساس مسؤوليت در برابر خداوند، يكي ديگر از شروطي است كه در آية ۱۶ سورة سجده براي بهره­مندي از قرآن ذكر شده است. انفاق در بينش قرآني با تأمين نيازهاي نيازمندان در نظام­هاي غير الهي بسيار متفاوت است. انسان مؤمن، انفاق را به اين دليل انجام مي‌دهد كه خداوند او را موظّف به انجام آن كرده و نگران انجام وظيفه است. در اين صورت، حالات گوناگون فردي و اجتماعي در انگيزة او خللي وارد نمي‌كند. او خود را مالك ثروت و امكاناتي كه در اختيار ديگران قرار مي‌دهد، نمي‌داند، بلكه معتقد است كه اين ثروت و امكانات حق نيازمندان است كه بايد در اختيار آنان قرار دهد. از سوي ديگر، آن را عطية الهي مي‌داند كه خدا در اختيار او قرار داده تا به صاحبانش برساند. به همين دليل، قرآن مجيد مي‌فرمايد: وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ (بقره،۳); از آنچه به آنان روزي داده­ايم، انفاق مي‌كنند. بر اساس چنين بينشي، انسان انفاق كننده هيچ چشم‌داشتي ندارد و مي‌داند در صورتي وظيفه­اش را انجام داده است كه رياكارانه انفاق نكند و نياز نيازمندان را به گونه­اي برآورده كند كه حيثيت و منزلت اجتماعي آنان حفظ شود. بي‌شك تلاش براي تأمين نيازمندان، با رعايت شرط مذكور، انسان انفاق كننده را مشمول عنايات خداوند و بهره­مندي از قرآن مي‌كند. در آية مزبور، انفاق يكي از شروط بهره­مندي از هدايت قرآن و اوصاف متقين دانسته شده است.

ب ـ موانع بهره­مندي از قرآن

۱ـ ظلم

يكي از موانع بهره­مندي از قرآن «ظلم» است. در بينش قرآن، «ظلم» تنها ستمگري نسبت به ديگران نيست، بلكه حركت بر خلاف جهت كمال خويش نيز نوعي ستمگري است و آنكه به ديگري ستم مي‌كند در واقع، دو نوع ظلم مرتكب شده، هم به ديگران ستم كرده است و هم به خود و به اين وسيله، خود را از رسيدن به كمال واقعي خويش محروم كرده است. به همين دليل، در قرآن مجيد شرك و بت پرستي، ظلمي بزرگ قلم­داد شده است: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (لقمان،۱۳); هر آينه شرك ستمي بزرگ است. شرك بالاترين و بزرگ­ترين عامل دوري از خدا و فاصله گرفتن از كمال حقيقي است. اگر «ظلم»، ناديده گرفتن و ندادن حق ديگران است، در بيان قرآن مجيد، فقط انسان­ها مشمول آن نيستند، بلكه اين موضوع شامل هر موجود ديگري نيز مي‌شود و به همين دليل، قرآن از كساني نام مي‌برد كه به آيات الهي ظلم كرده­اند.[۷۰] ظلم به آيات الهي به معناي ناديده گرفتن و انكار آنهاست خداوند فرموده است: وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ (عنكبوت،۴۹) هيچ كس جز ستمگران آيات ما را انكار نمي‌كنند.

به هر حال، ستمگري در مرحلة اول سبب مي‌شود كه فرد، قرآن و حقانيت آن را منكر شود، هرچند يقين داشته باشد كه قرآن حق است: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا. (نمل،۱۴)؛ آيات الهي را در عين آنكه بدان­ها يقين داشتند، به دليل ستمگري و برتري‌طلبي، انكار كردند. در مرحلة بعد، به جاي آنكه از قرآن بهره برد و بيماري‌هاي روحي‌اش شفا يابد و مشمول رحمت خدا شود، قرآن جز بر زيان و خسرانش نمي‌افزايد: وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَارًا (اسراء،۸۲); قرآن ستمگران را جز زيان نمي‌افزايد.

۲ـ گناه­كاري و دروغ­گويي

يكي ديگر از موانع بهره­مندي از قرآن گناه­كاري است. گاهي انسان در اثر عواملي مرتكب گناهي مي‌شود و يا دروغي مي‌گويد، ولي زود پشيمان مي‌شود و توبه مي‌كند و مشمول رحمت خدا واقع مي‌شود. اما گاهي در اثر تكرار گناه و يا دروغ­گفتن، دروغ­گويي و گناه­كاري در او تبديل به يك صفت مي‌شود. تكرار گناه و تكرار دروغ سبب مي‌شود كه انسان گناه­كار و دروغ­گو آيات الهي را بشنود، ولي از آن بهره­مند نگردد و بلكه بر گناه خويش اصرار ورزد و از آيات قرآن روي بگرداند، به گونه­اي كه گويا آن را نشنيده است. در آية ۹۹ سورة بقره آمده است: وَلَقَدْ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ وَمَا يَكْفُرُ بِهَا إِلاَّ الْفَاسِقُونَ؛ و هر آينه آيه­هاي روشن به تو فرو فرستاديم و جز فاسقان به آنها كافر نشوند. و در آيات ۱۴ و۱۵ سورة مطففين در بارة گناه­پيشگان مي‌فرمايد: إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ؛ نه چنان است (كه مي‌گويند) بلكه آنچه مي‌كردند ـ گناهشان ـ بر دلهاشان زنگار بسته است. و در آيات ۷ و۸ سورة جاثيه فرموده است: وَيْلٌ لِّكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ يَسْمَعُ آيَاتِ اللَّهِ تُتْلَى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ؛ واي بر هر دروغزن گنه پيشه­اي! كه آيات خداي را كه بر او خوانده مي­شود مي­شنود، آنگاه به گردنكشي و بزرگ­منشي (بر كفر و عناد) اصرار مي­ورزد گويي كه هرگز آن را نشنيده است، پس او را به عذابي دردناك مژده ده. بنابراين تكرار گناه به «استكبار» مي­انجامد و استكبار، تسليم حق نشدن را به دنبال دارد و تسليم حق نشدن، مُهر و قفل بر دل مي‌زند و كسي كه بر دل او مُهر زده شود بهترين موعظه­ها و حكمت­ها هم در آن اثر نخواهد كرد. چنين انساني حتي اگر در قرآن تدبّر كند و بينديشد از قرآن سودي نمي‌برد: أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (محمد،۲۴)؛ آيا در قرآن نمي­انديشند يا آن كه قفل‌ها بر دلها (ي آنان) است؟ استكبار قفل دل است، ولي چنين انساني علاوه بر آنكه بر دلش قفل و مهر زده شده است، در گوشش نيز وقر (سنگيني) وجود دارد و شنيدن و نشنيدن آيات برايش يكسان است. وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا وَلَّى مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْرًا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ؛ لقمان ۷؛ و چون آيات ما بر او خوانده شود با حالت گردنكشي روي بگرداند گويي كه آنها را نشنيده (و) گويي در گوش­هاي وي سنگيني است پس او را به عذاب دردناك مژده ده.

۳ـ استكبار (گردن­كشي)

استكبار از جمله موانع بهره­مندي از قرآن است. در آية شريفه ۱۵ سورة سجده مي‌فرمايد: «كساني كه استكبار ندارند به قرآن ايمان مي‌آورند» استكبار و خود را برتر از حق و حقيقت دانستن سبب مي‌شود كه انسان با آنكه حق را شناخته است، تسليم آن نشود و راه سعادت را به روي خود ببندد. قرآن مجيد در آيات فراواني از مقاومت مستكبران در برابر دعوت انبياي الهي سخن گفته است و متذكر مي‌شود كه آنان را كه در زمين تكبّر ورزند از بهره­مندي از آيات خويش محروم مي­سازد سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ (اعراف،۱۴۶)؛ كساني را كه در زمين به ناحق بزرگ­منشي مي­كنند به زودي از آيات خود بگردانم. چنين افرادي در برابر حق جبهه­گيري مي­كنند، ولي از راه و سخن باطل استقبال مي­كنند وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الرُّشْدِ لاَ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً (اعراف،۱۴۶)؛ و اگر هر نشانة روشني را مشاهده كنند به آن ايمان نمي­آورند و اگر راه رشد را ببينند آن را پيش نمي­گيرند و اگر راه گمراهي را ببينند آن را برمي‌گزينند. شيطان نخستين مستكبري است كه قرآن از او نام مي‌برد. استكبار شيطان سبب شد با آنكه مي‌دانست دستور خدا حق است و حضرت آدم† لياقت خلافت خدا را دارد، حاضر به سجده كردن بر او نشود.

استكبار در برابر قرآن سبب مي‌شود كه انسان نه تنها تسليم قرآن نشود، بلكه براي توجيه برخورد خويش، به قرآن نسبتِ ناروا بدهد. وليد، يكي از شاعران عصر نزول قرآن، ابتدا حقانيت قرآن را دريافت و به آن اعتراف كرد، ولي در اثر وسوسه، تحريك و تشويق سران كفر، در مقام استكبار برآمد و گفت: قرآن چيزي جز سحر برگزيده نيست.(مدثر،۲۴) قرآن مجيد يكي از علل برخورد خصمانه يهود با مسلمانان و برخورد مسالمت آميز مسيحيان معاصر پيامبرˆ با مسلمانان را مستكبرنبودن پيروان واقعي حضرت مسيح† مي‌داند و مي‌فرمايد: ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ (مائده،۸۲); اين برخورد دوستانه مسيحيان با مسلمانان بدان دليل است كه برخي از مسيحيان، كشيش و راهب­اند و ايشان استكبار ندارند.

كسي كه با خوي استكبار با قرآن برخورد كند به آياتي كه بر او تلاوت مي‌شود، هيچ توجهي نمي‌كند، گويا از قرآن هيچ نشنيده است: وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا وَلَّى مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا (لقمان،۷)

۴ـ سبك شمردن گناهان گذشته

كسي كه مي‌خواهد از قرآن بهره­مند شود بايد آلودگي‌هاي روحي خود را بزدايد و براي اين كار ضرورت دارد كه در كارهاي گذشتة خويش بازنگري كند. آنان كه اعمال گذشتة خود را ناديده مي‌انگارند و يا اعمال ناشايست خود را اندك مي‌شمارند، از قرآن بهره­اي نمي‌برند.

فراموشي اعمال ناشايست گذشته سبب مي‌شود كه وقتي آيات الهي به كسي تذكر داده مي‌شود، از آن روي برگرداند و به آن توجهي نكند. روشن است كه چنين انساني از قرآن بهره­اي نخواهد داشت. قرآن مجيد در اين زمينه مي‌فرمايد: وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا وَنَسِيَ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ إِنَّا جَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا (كهف،۵۷)؛ كيست ستمكارتر از كسي كه به آيات پروردگارش پند داده شده و او از آن­ها روي­گردانده و كردارهاي زشتش را فراموش كرده؟ ما بر دل‌هاشان پوشش­ها نهاده­ايم تا آن (قرآن) را در نيابند و در گوش­هاشان سنگيني (تا آن را نشنوند).

۵ـ باورنداشتن آخرت

يكي از شرايط بهره­مندي از قرآن ايمان به آخرت است. هر قدر ايمان انسان به آخرت قوي‌تر باشد، بهره­مندي‌اش از قرآن بيش­تر خواهد بود و هر قدر اين ايمان ضعيف گردد اثرپذيري او از قرآن كم­تر مي‌شود. در آية چهارم سورة بقره، شرط هدايت­پذيري از قرآن يقين به آخرت معرفي شده است. و در آيه ۴۵ سورة ق مي‌فرمايد: فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ؛ كسي را كه از وعدة عذاب­هاي ناگوار آخرت بيمناك باشد بدين قرآن پند ده. در آية ۴۵ و ۴۶ سورة اسراء مي‌فرمايد: وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا; آنگاه كه قرآن را تلاوت مي‌كني، بين تو و كساني كه به آخرت ايمان ندارند پوششي قرار مي‌دهيم و بر دل­هايشان پرده و در گوش­هاشان سنگيني مي‌نهيم تا قرآن را نفهمند.

قبلاً نيز يادآور شديم كه خداوند در وصف انسان­هاي صالح و برجسته مي‌فرمايد: إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ (ص، ۴۶); ما آنان را با ياد معاد، از آلودگي­ها و آميزة شرك و كفر، پاك و خالص و ناب كرديم.

۶ و ۷ـ كفر و شرك

در آيات متعددي از قرآن مجيد، كفر مانع بهره­گيري از قرآن معرفي شده است. در آية ۴۷ سورة عنكبوت مي‌فرمايد: وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا الْكَافِرُونَ; جز كافران كسي آيات ما را انكار نمي‌كند. در آيه ۳۱ سوره سبأ مي‌فرمايد: وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَن نُّؤْمِنَ بِهَذَا الْقُرْآنِ; كافران گفتند كه ما هرگز به اين قرآن ايمان نمي‌آوريم. كفر موجب تكذيب آيات و معارف الهي مي‌شود و تكذيب حقايق قرآني نپذيرفتن و تسليم نشدن در برابر آن را به دنبال دارد: وَإِذَا قُرِئَ عَلَيْهِمُ الْقُرْآنُ لَا يَسْجُدُونَ بَلِ الَّذِينَ كَفَرُواْ يُكَذِّبُونَ (انشقاق،۲۱ و ۲۲)؛ و چون بر آنان قرآن خوانده شود به سجده ـ خضوع ـ در نمي­آيند بلكه آنان كه كافر شدند تكذيب مي­كنند. شرك نيز سبب مي‌شود كه انسان مشرك نه تنها از بيانات قرآن پند نگيرد، بلكه با شنيدن قرآن بر نفرتش نسبت به قرآن و معارف حق آن افزوده شود: وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَـذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُواْ وَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ نُفُورًا (اسراء،۴۱); و همانا در اين قرآن سخن را گوناگون گردانيديم تا ياد كنند و پند گيرند ولي آنان را جز رميدن نمي­افزايد. به همين دليل است كه با شنيدن آيات به مجادله مي‌پردازد تا موضع­گيري خويش را در برابر حقايق قرآني حق جلوه دهد: وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٍ وَكَانَ الْإِنسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا (كهف،۵۴)؛ و هر آينه در اين قرآن براي مردم از هر گونه مثالي آورديم و آدمي بيش از همه چيز در ستيز و چون و چراست. چنين انساني دوست ندارد كه آيه يا سوره­اي از سوي خدا بر مسلمانان نازل شود: مَّا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَلاَ الْمُشْرِكِينَ أَن يُنَزَّلَ عَلَيْكُم مِّنْ خَيْرٍ مِّن رَّبِّكُمْ (بقره،۱۰۵)؛ كساني از اهل كتاب و مشركان كه كافر شدند دوست ندارند كه از پروردگارتان هيچ نيكي ـ وحي يا رحمتي ـ بر شما فرود آيد.

۸ و ۹ و ۱۰ـ پيروي نفس، تمسخر آيات و ياوه­گويي

ريشة اصلي مخالفت با حق و حقايقي كه پيامبران‰ مي­آوردند پيروي از هواي نفس است. تمايلات نفساني، انسان را به خوي حيواني دعوت مي‌كند و قرآن و معارف ديني، او را به سوي كمالات انساني فرا مي‌خواند. كساني كه به هر دليل، هواي نفس خويش را اله و معبود خود قرار مي‌دهند و آن را بر عقل و دل خود حاكم مي‌كنند، از قرآن و معارف آن سر باز مي‌زنند و از آن بهره‌مند نمي‌شوند. در آية ۱۶ سورة محمدˆ مي‌فرمايد: وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ حَتَّى إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِكَ قَالُوا لِلَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفًا أُوْلَئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءهُمْ; اي پيامبر، برخي از آنان كساني هستند كه به تو گوش فرا مي‌دهند، آنگاه كه از نزد تو بيرون روند به آنان كه اهل دانش­اند مي‌گويند: پيامبرˆ اندكي پيش چه گفت؟ خداوند بر دل­هاي اينان مُهر نهاده و اينان از هواهاي نفساني خويش پيروي كرده­اند كه چنين سخناني مي‌گويند.

كسي كه هواي نفس خويش را مدار حركت، فعاليت، موضع­گيري و پذيرش يا عدم پذيرش قرار مي‌دهد، با آنكه مي‌داند حقيقت جز آن است كه او عمل مي‌كند، مسير باطل را ادامه مي‌دهد و با آگاهي، دچار گمراهي مي‌شود: أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ (جاثيه،۲۳); آيا مي‌بيني آن را كه هواي نفس­اش را خداي خود قرار داده و خداوند او را دانسته ـ و پس از اتمام حجّت ـ گمراه ساخته است؟ چنين كسي ديگر راهي براي هدايت نخواهد يافت; زيرا همة راه‌ها و ابزارهاي شناخت خود را آگاهانه از كار انداخته است. او سخن حق قرآن را نمي‌پذيرد و آن را مسخره مي‌كند، ولي ياوه­ها را با بهاي گزاف مي‌خرد تا با آن ديگران را گمراه سازد: وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا وَلَّى مُسْتَكْبِرًا (لقمان، ۶ و ۷)؛ و از مردمان كساني هستند كه سخن نادرست و سرگرم­كننده را مي‌خرند تا بي هيچ دانشي (مردم را) از راه خدا ـ شنيدن آيات قرآن ـ گمراه سازند و آن را به مسخره گيرند … و چون آيات ما بر او خوانده شود با حالت گردنكشي روي بگرداند.

خلاصة درس

۱٫قرآن كريم شروط و موانعي براي بهره­مندي از معارف خود بيان كرده است.

۲٫شرايط بهره­مندي از قرآن در دوازده محور به شرح زير مطرح شده است. دانش­طلبي و يقين­جويي، تسلط بر قلب، زنده­دلي، رضوان­طلبي، تقوا، خشيت و خوف، ايمان و نيكوكاري، در جستجوي راه راست بودن، تمسك به قرآن، سجده و تسبيح، شب­زنده­داري، انفاق.

۳٫برخي از شرايط يادشده در فوق به حالات روحي و ملكات اخلاقي مرتبط است و برخي ديگر به عبادات ويژه­اي مانند سجده و شب­زنده­داري و انفاق.

۴٫موانع بهره­مندي از قرآن عبارت است از: ظلم، گناه­كاري، استكبار، سبك شمردن گناهان پيشين، بي­باوري به آخرت، كفر و شرك، پيروي نفس و تمسخر آيات و ياوه­گويي.

پرسش­ها

۱٫  نقش زنده­دلي در بهره­مندي از معارف قرآن را توضيح دهيد.

۲٫  آيا مشروط بودن بهره­مندي از قرآن به تقوا مستلزم دور نيست؟

۳٫  انفاق در راه خدا با چه شرايطي زمينة بهره­مندي از قرآن را فراهم مي­آورد؟

۴٫  تسبيح و سجده چه نقشي در دور ماندن از تفسير به رأي و محروميت از هدايت قرآن دارد؟

۵٫  كاربردهاي قرآني ظلم و نقش آن در دور ماندن از هدايت قرآن را تبيين كنيد.

۶٫  تأثير گنه­پيشگي در استكبار و قرآن­گريزي را با توجه به آيات قرآن توضيح دهيد.

۷٫  چه رابطه­اي ميان باور به معاد و بهره­مندي از قرآن وجود دارد؟

براي مطالعه بيش­تر:

۱٫الميزان, محمد حسين طباطبايي, ج۱, ص۳۵-۳۷ و ج۳, ص۵۴ و ۵۵ و۶۴-۶۷ وج۶, ص۸۷-۹۱ وج۱۳, ص۲۲۰-۲۲۳ وج۱۹, ص۱۳۸ و۱۳۸ .

۲٫تفسير موضوعي قرآن, عبدالله جوادي آملي, ج۱, ص۱۱-۱۵ بي جا, مركز نشر فرهنگي رجا, اول, ۱۳۶۳٫

درس پنجم

شرايط علمي تفسير قرآن

از فراگير انتظار مي­رود:

انواع شرايط فهم قرآن را بيان كند.

اصول محاورة عقلايي را نام ببرد.

نقش واژه­شناسي در فهم آيات را تبيين كند.

انواع قراين و قيود كلام را بشناسد.

نقش روايات در فهم قرآن را به تفصيل بيان كند.

تأثير دانش­هاي تجربي و شرايط استفاده از آن را در فهم قرآن بيان كند.

قال الله جل جلاله: ما آمن بي من فسّر برأيه كلامي؛ هر كس سخن مرا به دلخواه خود تفسير كند به من ايمان نياورده است. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج۳، ص۲۹۱٫  

 

شرايط فهم قرآن

در درس­هاي گذشته ضمن اثبات امكان و جواز فهم قرآن براي غير معصوم اشاره شد كه تفسير داراي شرايطي است. در يك تقسيم­بندي كلي مي­توان شرايط فهم قرآن را به دو دسته شرايط علمي و شرايط روحي (و رواني) تقسيم كرد.در اين درس به بيان شرايط علمي فهم قرآن مي پردازيم.

شرايط علمي

چنان كه پيش­تر گفتيم مرتبه­اي از فهم قرآن با رعايت اصول و قواعد فهمِ زبان عربي براي همه ميسر است. برخي از اين اصول، مشتركِ ميان همة متن­هاست و برخي ديگر ويژة قرآن است بنابراين اصول و قواعد فهم قرآن دو گونه است. ۱٫ قواعد مشترك يا اصول محاورة عقلايي ۲٫ قواعد ويژة فهم قرآن

اصول محاورة عقلايي

انسان­ها داراي هر زباني كه باشند در محاورات خود اصولي را رعايت مي­كنند كه توجه به آن در فهم سخنِ آنان ضرورت دارد. يكي از اساسي­ترين اصول ياد شده، قواعد دستور زبان است. از آن جا كه زبان قرآن، عربي است براي فهم آن بايد به قواعد زبان عربي آگاهي يابيم و راه دست­يابي به آن، فراگيري علوم ادبي، اعم از لغت و صرف و نحو و معاني و بيان، است. در اين درس قواعد ياد شده را به اختصار بررسي خواهيم كرد.

‌‌‌‌يك: واژه­شناسي

نخستين قدم در فهم هر سخن، تلاش براي شناخت واژگان به كار رفتة در آن است. اين تلاش ويژة بيگانگان با زبان متن نيست؛ زيرا معناي همة واژه­هاي موجود در يك زبان براي همة افراد حتي دانشمندان آن زبان آشكار نيست و فقط جمع خاصي بر معاني اكثر قريب به اتفاق آن واژه­ها اشراف دارند. برخي از پرسش­هاي مخاطبان قرآن ­ـ كه خود عرب زبان بودند ـ از معاني برخي واژه­هاي قرآني شاهد اين مدعاست. مثلاً ابن عباس كه از اصحاب پيامبرˆ است، مي­گويد: من معناي واژة «فطر» در«فاطر السماوات»[۷۱] را نمي­دانستم تا آن گاه كه دو اعرابي را ديدم كه در باب مالكيت چاهي منازعه مي­كردند و يكي به ديگري مي‌گفت «انا فطرتها» يعني من ابتدا آن را حفر كردم[۷۲]. اكنون كه قرن­ها از نزول قرآن مي­گذرد، ضرورت بازشناسي معاني واژگان قرآن در عصر ما به دليل فاصله زماني با عصر نزول، بسي بيش­تر و انجام آن دشوار­تر است زيرا برخي از واژگاني كه در زمان نزول در معاني خاصّي به كار مي‌رفته , تحول معنايي يافته و معناي رايج آن با معنا يا معاني عصر نزول متفاوت است. افزون بر اين‌كه در هر زباني واژگاني نه‌چندان رايج وجود دارد كه به دليل رساتر و مناسب­تر بودن آن­ها از ديگر واژگان رايج، گاه مورد استفاده متون دقيق قرار مي­گيرد و در قرآن كريم نيز در مواردي از اين گروه واژگان استفاده شده است. براي شناخت واژگان قرآن همانند ساير متون هم ريشه و هم صورت و ساختار واژه‌ها بايد مورد توجه قرار گيرد. در اين قسمت به بررسي واژه‌شناسي قرآن و نکاتي كه در مورد ريشه‌شناسي و ساختارشناسي آن بايد مورد توجه قرار گيرد، مي‌پردازيم.

  براي شناخت واژگان قرآن راه‌هاي مختلفي پيش روست. نخستين و نزديك­ترين راه ريشه‌شناسي واژه‌ها مراجعه به فرهنگ­هاي واژگان عربي است كه متخصصان واژه­شناسي بر اساس مدارك موجود در زبان عربي، معاني واژه را بررسي و بيان كرده­اند. بايد دانست كه برخي واژه­ها داراي اشتراك لفظي است، يعني يك واژه چند معناي متفاوت دارد[۷۳]و گاه داراي معاني متضاد با يكديگر است. مانند واژة «قُرء» كه چه به صورت جمع در آيه شريفه وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوَء[۷۴]زنان طلاق داده شده سه قرء (پاك شدن) از ازدواج خويشتن‌داري كنند. اين واژه در لغت به دو معناي متضاد «قُرء» آمده است. ولي در تلاش براي فهم واژگان قرآن نبايد به فرهنگ­هاي واژه‌شناسي بسنده كرد؛ زيرا كتاب­هاي واژه­شناسي فقط به ابعاد اندكي از كاوش­هاي واژه­شناسي مي‌پردازند و تلاش اصلي آنان در باب بيان ريشة واژه­ها و كاربردهاي مختلف آن اعم از حقيقي و مجازي است، در حالي كه ساختار مختلف و متنوع واژه­ها، تمايز معاني مجازي و كنايي از معاني حقيقي، تشخيص معاني عصر نزول از معاني جديد و موارد كاربرد واژه‌ها در قرآن، كمتر به دقت و تفصيل، مورد توجه واژه­شناسان قرار گرفته است.

ساختار‌شناسي

گرچه بعضي از واژه‌ها در ريشه با برخي ديگر مشترك‌اند، ولي تفاوت ساختاري هر يك از واژه­ها، معناي خاصي به آن مي­دهد.[۷۵] دانش «صرف» در زبان عربي عهده­دار بيان ساختار واژگان است و آگاهي از آن در فهم ساختارهاي متفاوت از يك ريشة لغوي ضرورت دارد.

  در لزوم توجه به نقش تفاوت ساختارها در معاني واژه­هاي قرآني، بايد دانست كه گاهي برخي از ريشه­ها كه داراي دو معناي متضادند, فقط در ساختار خاصي يكي از آن دو معناي متضاد را دارد. مانند ريشة قسط در آية وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُم بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ[۷۶] و اگر داوري كني، در ميان آنان به عدالت حكم كن كه خداوند دادگران را دوست دارد. اين ريشه در ساختار باب افعال، فقط به معناي دادگري به كار مي­رود در حالي كه در ساختار ثلاثي مجرد، به معناي ستمگري نيز آمده است[۷۷] مانند آيه وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا[۷۸] اما ستمگران هيزم دوزخ­اند.

  هم‌چنين ساخت برخي از باب‌هاي مزيد فيه داراي معاني متعددي است از جمله باب تفعيل كه به معاني زير آمده است: تكثير مانند موّتت الآبال؛ شتران زيادي مردند, مبالغه مانند صرّح؛ به خوبي آشكار شد, تعديه مانند فرّحته؛ او را خوشحال نمودم, نسبت مانند كفرّته؛ نسبت كفر به او دادم و سلب مانند جلّدت البعير؛ پوست شتر را كندم.[۷۹] بنابراين دانستن معاني مختلف اين باب‌ها در فهم معناي مقصود از واژه‌ها در آيات قرآن ضروري است. افزون بر اين، قيود وادوات نيز معناي واژه را تغيير مي‌دهند مانند حروف جاره كه هريك معناي خاصي به يك ريشه مي‌دهند.[۸۰]

مصاديق سه­گانه واژه­ها

هر واژه­اي به طور طبيعي در ابتدا براي معاني و مصاديق مادي و محسوس وضع شده است؛ زيرا بشر نخست با امور محسوس سر و كار داشته و با توجه به آن­ها واژگان را براي اين معاني وضع كرده­ است، و پس از آن در معناي اعتباري نيز به كار گرفته شده است. گاهي نيز همان واژه را در معناي فرا طبيعي ـ كه فراتر از ظرف حسّ و اعتبار است ـ به كار مي­برند. بدين ترتيب هر لفظي ممكن است سه مصداق داشته باشد، حسي و اعتباري و حقيقي[۸۱]، مانند واژة نزول[۸۲] كه نخست در بارة فرود اشياي مادي وضع شده و سپس در معناي اعتباري و در نهايت در معناي حقيقي مانند فرود قرآن كريم كه نه مادي و نه اعتباري است به كار رفته است.[۸۳] بنابراين كسي كه در پي فهم قرآن است بايد به خوبي مصاديق ياد شده را از هم باز شناسد و با توجه به قراين موجود براي هر آيه، معناي مناسب را برگزيند.[۸۴]

راه باز‌شناسي معاني مجازي و كنايي

مجازگويي در همة زبان­ها وجود دارد و بر اساس ذوق و قريحة انساني واژه­ا­ي را در غير معناي حقيقي به كار مي­برند. مثلاً واژة شير ـ حيوان درنده ـ در مورد فرد شجاع نيز به كار رفته است ولي اين كاربرد مجازي است، و چنان­كه در بارة مشترك لفظي گفتيم، در اين­جا نيز براي پي بردن به اين كه معناي حقيقي يا مجازي اراده شده، ‌دقت ويژه­اي لازم است تا در صورت وجود قرينه­اي بر معناي مجازي، آيه را طبق معناي مجازي تفسير كنيم و گرنه واژه، به همان معناي حقيقي خواهد بود. بنابراين براي فهم سخني كه كاربردهاي مجازي در آن محتمل است، قبل از هر چيز بايد به دنبال قراين احتمالي بود و بدون جستجوي كافي نمي­توان واژه­ را به معناي حقيقي­اش حمل كرد. قرينه گاهي لفظي و گاهي مقامي است. قرينة لفظي، متن آيات و يا رواياتي است كه به نوعي بيان­گر مراد از واژة مورد نظر است.[۸۵] قرينة مقامي نيز شرايطي است كه به هنگام نزول قرآن وجود داشته و مخاطبان قرآن با توجه به آن شرايط، معناي مورد نظر از واژه­هاي مشترك را مي‌فهميده­اند.

بنابراين اگر در جايي قرينه لفظي نداشتيم بايد از وجود يا عدم قرينة مقامي آگاه شد؛ نمونة توجه به اين قرينه (مقامي) در سخنان آدمي، تفسيرهايي است كه مفسران سياسي از سخنان سياستمداران ارائه مي­كنند، اگرچه در ظاهر سخن، قرينة لفظي بر اين گونه تفسيرها نداريم، اما مفسران با توجه به اوضاع بين­المللي و يا مكان و زمان سخنراني و مانند آن تفسير ويژه­اي از آن بيان مي­كنند.[۸۶]

واژگان منقول

برخي از واژگان هر زبان در طول زمان تحول معنايي مي­يابد و از معناي نخستين به معنا يا معاني ديگري منتقل مي‌شود. واژگان زبان عربي نيز از اين تغيير و تحول برخوردار بوده و برخي واژه­ها از معاني پيشين جدا شده و معاني تازه­اي به خود گرفته­اند. بر اين اساس به هنگام فهم قرآن احتمال منقول بودن واژه را نبايد از نظر دور داشت و چنانچه دليلي بر منقول بودن واژه در زمان نزول داشتيم بايد معناي منقول را ملاك فهم آيه قرار داد، اما اگر دليلي بر آن نبود بر اساس «اصل عدم نقل» همان معناي اولي ملاك خواهد بود. امارات و دلايلي كه در تشخيص معاني واژه­ها به كار مي آيند, بدين قرار است:

الف. كاربرد قرآني

يكي از قرايني كه مي­توان به كمك آن به معاني واژه­ها و از جمله معاني واژگان منقول دست يافت، كاربرد قرآني آن­هاست كه اين كاربرد گاه در حدي است كه نوعي حقيقت شرعيه قرآنيه مي‌شود. علامة طباطبايي (ره) از اين موارد به عرف قرآن ياد مي­كند.[۸۷] مثلاً واژة زكات كه در لغت به معناي طهارت و نماء و بركت و مدح آمده[۸۸] و همين معاني براي برخي مشتقات آن در قرآن به كار رفته است،[۸۹] در عرف قرآن به دو معناي مطلق انفاق در راه خدا و زكات واجب آمده است و هر جا در آيات مختلف با اين واژه «زكات» روبرو شويم به معناي انفاق در راه خدا و يا زكات واجب است مگر آن­كه قرينه‌اي بر ارادة معناي لغوي از آن بيابيم.[۹۰]

ب. كاربرد در سخنان معاصران نزول

پي­جويي از معاني واژه­ها در سخنان معاصران نزول قرآن (پيامبر «ص» و اصحاب، امت اسلامي و ديگر معاصران آن حضرت) راه ديگري است كه مي­توان با آن به معنا يا معاني واژه­اي قرآني در زمان نزول دست يافت. بنابراين روايات نبوي، از اين منظر كه واژگان عربي را در معناي خاصي به كار گرفته، و شعر و نثر شاعران و سخنوران آن دوران نيز در كشف معاني واژه­ها در زمان نزول سودمند است و اگر واژه­اي دچار تحول معنايي شده باشد از گفتار آنان به خوبي به دست خواهد آمد.[۹۱] واژه‌هايي مانند كفر، نفاق، شرك، صلاة، زكاة و ده­ها واژة ديگر كه از معاني اولية خود جدا شده و در معناي جديدي به كار رفته، در سخنان معاصران نزول نيز تجلّي يافته و در محاورات آنان مشاهده مي­شود و قرينة مناسبي براي وجود يا عدم معناي منقول براي آن واژگان در آن زمان به شمار مي­آيد.

دو: قرينه‌شناسي

سخن گفتن با تكيه بر قيود و قراين امري رايج در محاورات عقلايي است. مانند سخني كه به شكل عام يا مطلق بيان شده، سپس مقيد يا مخصصي براي آن مي­آورند.[۹۲] اين شيوه در قرآن كريم نيز به كار رفته و گاهي مخصص يا مقيد، جداي از عام و مطلق بيان شده است. خداي متعال به خاطر رعايت مصلحت مخاطبان، برخي از قيود كلام را به همراه آن بيان نكرده و پس از مدتي با فراهم آمدن شرايط لازم بدان پرداخته است. اكنون كه وجود اين شيوه در قرآن قطعي است، بايد براي يافتن قيود كلام كاوش كرد. شايان ذكر است كه اين نكته ويژة آيات­الاحكام نيست تا گمان شود كه در ديگر آيات رعايت آن لازم نيست، بلكه توجه به آن در آيات معارف از اهميت بيش­تري برخوردار است. مثلاً در برخي آيات، شفاعت در قيامت به كلي نفي شده است، مانند: يَوْمٌ لاَّ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ وَلاَ شَفَاعَةٌ؛[۹۳] روزي كه در آن داد و ستد و دوستي و شفاعت (سودمند) نيست. و: وَلاَ تَنفَعُهَا شَفَاعَةٌ؛[۹۴] و هيچ شفاعتي او را سودي نبخشد. اگر مراجعه كنندة به اين آيات، به آيات ديگري كه در باب شفاعت وارد شده (كه در آن­ها اين مطلب كلي تخصيص خورده است) مراجعه نكند از درك ديدگاه قرآن در بارة شفاعت باز خواهد ماند. برخي از آن آيات بدين شرح است. مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِه[۹۵]؛ كيست كه در پيشگاه او جز به اجازه او شفاعت كند؟ و: مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ[۹۶] هيچ شفاعت كننده­اي جز پس از اجازه او نيست و: وَلَا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ[۹۷]؛ و شفاعت در پيشگاه او نفعي نبخشد مگر براي آن كه او اجازه دهد. با توجه به مجموع اين آيات، قرآن كريم، وجود شفاعت در قيامت را مفروغ عنه و يكي از شرايط شفاعت شافعان را اجازة خداوند مي­داند. البته قراين منحصر در قراين لفظي نيست و امور ديگري مانند ويژگي گوينده و شنونده و شرايط صدور كلام و وقايع خارجي مربوط به آن و مطالب عقلي يقيني و برهان­هاي بديهي و قطعي نيز در مواردي قرينه فهم كلام مي شوند و درك صحيح مراد گوينده جز با تكيه بر آن‌ها فراهم نمي­آيد و به اين لحاظ شناخت آن­ها در فهم و تفسير قرآن كريم ضروري است. در اين جا به اجمال به بررسي برخي از قراين مي­پردازيم:

قراين پيوسته

قراين لفظي

قراين پيوسته خود دو گونه­اند، برخي لفظي و برخي غير لفظي­اند. تنها قرينة لفظي پيوستة به سخن، كلمه­ها يا جمله­هايي است كه قبل يا بعد از كلامِ مورد تفسير قرار گرفته و به گونه‌اي در مفهوم آن تأثير دارند. ممكن است جمله‌اي صرف نظر از جمله قبل و بعد، مفهومي داشته باشد، ولي همين جمله وقتي با جمله قبل و بعد در نظر گرفته شود مفهومي في الجمله متفاوت از قبل افاده نمايد. اين قرينه در اصطلاح اديبان و اصوليان و قرآن­پژوهان «سياق» نام دارد و توجه به آن در فهم قرآن كريم ضروري است. مثلاً مفاد آية ۳۹ سورة نجم وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى؛ آدمي (دارايي­اي) جز آن­چه تلاش كرده ندارد، بدون توجه به آيات پيشين و پسين، روشن نمي­شود و ممكن است برخي بدون مراعات سياق، مقصود از «سعي» در اين آيه را تلاش و كوشش اقتصادي بدانند و در نتيجه بگويند كه كسي جز از راه كار (اقتصادي) مالكيتي نخواهد داشت، در حالي كه با توجه به سياق، اين معنا به كلي نادرست است؛ زيرا سياق آيات در بارة جهان آخرت است. در آية پيشين (۳۸ نجم) آمده است “هيچ كس بار (گناه) ديگري را به دوش نمي­كشد” و در آيات پسين (۴۰ و ۴۱ نجم) آمده است “و تلاش و كوشش او به زودي ديده خواهد شد. آن­گاه به او پاداش كامل مي­دهند.” با توجه به اين سياق، مراد از تلاش در آية ۳۹ نجم، هر نوع كاري است كه در جهت تقرّب به خدا انجام مي­شود.

شرايط استفاده از سياق

الف. ارتباط موضوعي

يكي از شرايط بهره‌گيري از قرينه سياق در فهم قرآن، وحدت موضوع جمله‌هاي قبل و بعد آيه مورد تفسير است. بنابراين قبل از هر چيز بايد به دنبال احراز ارتباط موضوعي آياتِ در كنار هم قرار گرفته برآييم. در سخنان متعارف، بر اساس قواعد فهم, ارتباط جمله‌ها به سه صورت زير تصور مي‌شود.

۱٫  ارتباط براي اهل فن روشن است.

۲٫  عدم ارتباط آن‌ها براي اهل فن روشن باشد.

۳٫  ارتباط و عدم ارتباط آن‌ها مشكوك باشد.

  در صورت نخست بايد بر اساس سياق، جمله را معنا كرد و در صورت دوم نيز بايد از دخالت دادن سياق در معناي آن پرهيز نمود. اما در صورت سوم كه ارتباط مشكوك است، نمي‌توان به ارتباط قايل شد؛ زيرا جمله خود به تنهايي مفهومي دارد و ما مي‌خواهيم با سياق ثابت نشده در آن تصرف كنيم. آري در صورتي كه اماره عقلايي وجود داشته باشد مي‌توان در مفهوم جمله تصرف كرد ولي در اين‌جا كه اماره‌اي نداريم دليلي بر ارتباط جمله‌ها با يكديگر نيست.

ب. پيوستگي در صدور

ممكن است گوينده‌اي در زمان‌هاي مختلف و شرايط متفاوت، سخنان متعددي بيان كرده باشد و در زمان‌هاي بعد سخنان او را گرد‌آوري كرده باشند به گونه‌اي كه ترتيب سخن و خصوصيات مقامي آن مراعات نشده باشد. در اين موارد احتمال دارد كه بين برخي از جمله‌هايي كه با هم مرتبط بوده‌اند، در نقل و جمع آوري، جدايي افتاده باشد. از طرف ديگر ممكن است هم‌اكنون ارتباطي بين آن‌ها برقرار باشد در حالي كه در واقع ارتباطي نداشته‌اند و گوينده چنين پيوندي ميان آن‌ها قرار نداده باشد. اين مشكل تا حدي موجب اجمال در سخنان منقول مي‌گردد و نمي‌توان بر اساس ارتباط موجود، جمله‌ها را فهميد.

  بيان دقيق و رساي آيات قرآن كه داراي فصاحت و بلاغت اعجاز آميز است و حساسيت و اهميتي كه پيامبر اسلامˆ و مسلمانان براي قرآن قايل بودند و ضمانت حفظ قرآن از سوي خداوند موجب گرديد كه حتي اگر جمع آوري قرآن پس از پيامبرˆ و بدون دستور مشخص آن حضرت از سوي مسلمانان صورت گرفته باشد, چنين تصرفاتي در آن رخ ندهد و اين‌گونه تصرفات و تقديم و تأخيرها كه موجب از بين رفتن نظم اصلي و پيدايش نظم تخيلي غير قابل تشخيص از نظم اصلي مي‌شود، در باره آيات قرآن متصور نيست؛ زيرا لازمه‌اش آن است كه مفهوم اصلي آيات از دست رفته باشد و اين با محفوظ ماندن قرآن ناسازگار است. خداوند كه مي‌فرمايد ما حافظ قرآنيم، فقط به معناي حفظ مفردات الفاظ آن نيست، بلكه مراد آن است كه مفاهيم و معاني آن نيز از تغيير و تبدل مصون است. بنابراين اگر در بين آيات، ربط روشني وجود داشت به گونه‌اي كه هر انسان عاقل آشنا به ادبيات عرب بتواند دريابد، مي‌توان به اين ارتباط اعتماد كرد و با اين سياق در مفهوم جمله‌ها تصرف نمود و بر عكس اگر آياتي باشند كه ربط روشني بين آن‌ها نباشد، نمي‌توان براي آن‌ها سياق واحدي درست كرد. نتيجه آن‌كه به احتمال از بين رفتن نظم واقعي آيات قرآن، اعتنايي نمي‌شود.

  گاهي ممكن است اشتباه از جهت احتمال تقديم و تأخير نباشد، بلكه از اين جهت كه اگر اين آيات با هم نازل شده باشند،‌ مرتبط‌اند و اگر متفرق نازل شده باشند، ارتباطي با هم ندارند. پس از سويي نحوه نزول آن‌ها روشن نيست و از ديگر سو تقريباّ همه مسلمانان بر اين باورند كه ترتيب نزول قرآن غير از ترتيب فعلي آن است و صرف نظر از ادله و شواهد تاريخي و روايي، مضمون آيات نيز بر اين مطلب گواه است. بنابراين با توجه به نزول متفرق آيات قرآن و تفاوت ترتيب نزول و ترتيب كنوني قرآن، اگر بين دو قسمت از قرآن نظم و ترتيب مشكوكي به نظر آيد دليلي بر وجود سياق در آن مورد نداريم؛ زيرا صرف كنار هم قرار گرفتن آيات، دليل ارتباط آن‌ها با يكديگر نيست. در ادامه بحث به نمونه‌هايي از اين نوع آيات خواهيم پرداخت.

افراط و تفريط در بهره­گيري از سياق

در بهره­گيري از سياق، افراط و تفريط­هاي زيادي شده است. برخي تا بدان جا پيش رفته­اند كه براي سوره­ها نيز سياق قايل شده و آن­ها را به هم مرتبط دانسته­ و تكلفاتي مرتكب شده­اند كه ذوق سليم نمي­پسندد.[۹۸] از سوي ديگر برخي به كلي از سياق غافل­اند و جمله­اي را از آيه جدا كرده و ديدگاه قرآن را از آن برداشت مي­كنند، در حالي كه بايد در آيات پيشين و پسين آن نيز دقت كرد و چنان­چه پيوستگي ميان آن­ها قطعي بود، با توجه به آن­ها آيه را معنا كرد. همان گونه كه گذشت چه بسا در برخي از موارد، آيه­ها ارتباط روشني با يكديگر نداشته و سياقي قابل تصوير نباشد. نمونه روشن اين گسستگي، آية تطهير است كه ارتباطي با جمله­ها و آيه­هاي پيشين و پسين خود ندارد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؛ اي اهل بيت پيامبر خدا ميخواهد پليدي را از شما دور كند و شما را چنان كه بايد پاك دارد.» اين قسمت كه بخش پاياني آية ۳۳ احزاب[۹۹] بوده و به آية تطهير شهرت يافته است، در ميان آيه­هايي قرار دارد كه در بارة زنان پيامبرˆ بحث مي‌كند؛ اما وجود آن آيات در اطراف اين آيه هيچ نوع قرينيت سياقي و در نتيجه، تأثير معنايي در آن ندارد. بنابراين نبايد سياق آيات را در معناي آن دخالت داد. دقت در ظاهر آية تطهير، گسستگي آن را از ديگر آيات (قبل و بعد آن) نشان مي­دهد؛ زيرا آيات قبلي و صدر همين آيه مربوط به زنان پيامبرˆ است و به همين جهت تمامي ضميرها در آيات قبل و بعد به صورت جمع مؤنث است، ولي در اين قسمت آيه، ضميرها به صورت جمع مذكر آمده و پيداست كه اين ذيل ارتباطي با آن صدر ندارد. درست است كه گاهي در زبان عربي مؤنثي كه بين مذكر واقع شده به عنوان مذكر به حساب مي‌آيد و ضمير را مذكر مي‌آورند، ولي چرا در صدر آيه از اين قاعده استفاده نشده است؟ و چرا در آيه بعدي دوباره ضميرها به صورت جمع مؤنث آمده است؟ معلوم مي‌شود كه اين بخش از آيه، ربطي به قبل و بعد خود ندارد. به ويژه با توجه به روايات زيادي كه از شيعه و سني نقل شده و آيه را درباره پيامبر و علي و زهرا و حسنين عليهم السلام مي‌دانند،[۱۰۰] هيچ سياقي در اين قسمت نخواهد بود.

  نمونه ديگر آيه سوم سوره مائده است.[۱۰۱] در صدر آيه حرمت ميته و گوشت و خون و اقسام ذبيحه‌هاي غير مشروع را بيان مي‌كند و سپس مي‌فرمايد: الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا؛ امروز كساني كه كافر شدند از دين شما نوميد شدند بنابراين از آن‌ها نترسيد و فقط از من بترسيد. امروز دين شما را به كمال آوردم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم. و باز در ذيل آيه مي‌فرمايد: هر كس در حال گرسنگي (به خوردن گوشت‌هاي حرام) ناچار شد، بي آن‌كه گرايش به گناه داشته باشد، همانا خداوند آمرزنده و مهربان است. روشن است كه اين جمله پاياني مربوط به همان حكم بيان شده در آغاز آيه است و جمله‌هاي وسط آيه بي ارتباط با آن است. آيا مي‌توان گفت كه با بيان حرمت مردار و گوشت خوك، كافران از پيروزي بر مسلمانان نوميد شدند و با بيان اين حكم دين به كمال آمد؟ با آن‌كه در آيه ديگري همين حكم پيش از اين بيان شده بوده است و با توجه به رواياتي كه نزول اين قسمت را در زمان حجةالوداع[۱۰۲] و مربوط به ولايت اميرالمؤمنين مي‌داند، عدم ارتباط آن با قسمت قبل و بعد آشكار است. بنابراين نمي­توان به صِرف كنار هم قرار گرفتن بخشي از آيات، سياق آن­ها را يكي دانست و تمامي آيات آن بخش را بر اساس سياقِ وهمي تفسير نمود.

قراين غير لفظي

أ. قرينة عقلي

عقلاً در برخي موارد به جاي ذكر قراين لفظي در كلام خويش مقصود خود را با اتكا به قراين غير لفظي ارائه مي كنند و مخاطبان نيز بر اساس آن به فهم مراد گوينده دست مي­يابند. برخي از اين قراين، بديهيات عقلي و برخي برهان­هاي قطعي مبتني بر بديهيات است. مثلاً در فهم آية ۲۲ فجر: «وَجَاء رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا؛ و (فرمان) پروردگارت بيايد و فرشتگان صف به صف بيايند.» با توجه به قرينه­ عقلي به مراد خدا دست مي­يابيم؛[۱۰۳] زيرا عقل درك مي­كند كه چون خداي تعالي فرا مادي است، آمدن متعارف در نزد ما براي او متصور نيست. بر اين اساس در اين جا واژه‌اي مانند امر (فرمان) در تقدير مي­گيرند تا معناي آيه با توجه به آن قرينة عقلي روشن شود. هم­چنين در فهم صحيح مسأله قضا و قدر و آيات مربوط به آن به اين قرينه نيازمنديم؛ زيرا خداوند در قرآن كريم تمامي كارها حتي افعال اختياري انسان را به خود نسبت مي­دهد، با آن كه مي­دانيم افعال اختياري انسان بدون تصميم‌گيري و تلاش انسان پديد نمي­آيد. اگر برهان عقلي بر وابستگي معلول به علت ـ و اين كه انسان در افعالي كه از او سر مي‌زند استقلال مطلق ندارد ـ نبود، آيه­هايي كه دربارة پيوند اين افعال به اراده، مشيت اذن، قضا و قدر الهي است و يا افعال اختياري انسان را به خدا نسبت مي‌دهد قابل فهم نمي­بود و در تفسير صحيح آن فرو مي­مانديم. مثلاً حضرت ابراهيم† در آية ۸۰ شعراء مي­فرمايد «وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ & وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ؛ پروردگار من كسي است كه مرا غذا مي­دهد و سيراب مي­سازد و هرگاه بيمار شوم او مرا شفا مي­دهد.» معناي آب و غذا دادن خداوند به ابراهيم† چيست؟ ممكن است گفته شود يعني به او فرمان غذا خوردن مي­دهد؛ اما اين توجيه و مانند آن، پاسخ اين پرسش نيست. همين موضوع از لغزش­گاه­هاي اشاعره بود كه به جبر گراييدند؛ زيرا راه حل مناسبي براي فهم اين گونه آيات نيافتند و از آن قرينة عقلي غفلت كردند.[۱۰۴]

ب. قرينة مقامي

برخي از آيات قرآن مربوط به پديده­هايي است كه مخاطبان اوليه از شرايط زماني و مكاني و ديگر جزئيات آن آگاه بودند، ولي به تدريج با گذشت زمان و از ميان رفتن آن شرايط، نسل­هاي بعدي از آن محروم شده­اند. بسنده كردن به الفاظ آيه­ها، ما را به همة ابعاد مطالب مورد بحث آيات نمي‌رساند. نمونة اين مطلب در آية ۱۲۱ سورة آل‌عمران آمده است: «وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَاعِدَ لِلْقِتَالِ؛ (ياد آور) هنگامي كه صبحگاهان از خانواده بيرون آمده، مؤمنان را در مواضع معيني براي جنگ مستقر مي­كردي.» ظاهر آيه نشان مي­دهد كه پيامبرˆ در جنگي شركت داشته­اند كه نزديك محل سكونتشان (مدينه) بوده است و عبارت «غدوت من اهلك» نشان­گر نزديكي منطقه­ جنگي مورد نظر به مدينه است كه نيازي به پيمودن راه طولاني نبوده است، همان صبح كه از منزل بيرون آمدند به فرماندهي و آماده‌سازي مسلمانان براي جنگ پرداختند و نيروهاي مسلمان را در مواضع لازم جاي دادند؛ اما اين كه اين آيه به طور مشخص در بارة چه جنگي است و در چه زمان و مكاني بوده، روشن نيست. به يقين مخاطبان نخستين، به هنگام نزول آيه­، جنگ ِمورد بحث را كاملاً مي­شناختند، ولي اكنون آن قرينه بايد بازسازي شود. آن‌چه در اين باب مفيد است، روايات و نقل­هاي معتبر تاريخي است که به بيان سبب نزول آيه پرداخته است. روايات تاريخي و اسباب نزول آيه فوق را در بارة جنگ اُحُد مي­دانند ـ كه در سال دوم هجري و در كنار كوه اُحُد، در نزديكي مدينه، اتفاق افتاد ـ ولي اين معنا بدون توجه به قرينة ياد شده به تنهايي از آيه بر نمي‌آيد.[۱۰۵] البته براي فهم شرايط زماني و مكاني صدور سخن نمي­توان به همة مطالب نقل شده در كتاب­هاي روايي و تاريخي اعتماد كرد؛ زيرا روايات و گفته­هاي مورخان براي ما حجيّتي ندارد مگر آن كه داراي سند معتبر باشد يا آن كه با قراين عقلاييِ قطعي، مدلّل شود و در اين صورت در حد يك روايت معتبر براي ما مفيد است. توجه به اين نكته لازم است كه فرقي در ثبت مطالب تاريخي در كتاب‌هاي تاريخ يا روايي نيست. چه بسا بسياري از روايات تاريخي در كتاب­هاي روايي مانند بحارالانوار آمده باشد. مهم آن است كه داراي سند معتبر و يا محفوف به قراين قطعي باشد. اين گونه مطالب تاريخي مي­تواند در بازيافتن قرينة مقامي به ما كمك كند و در فهم برخي از آيات قرآن سودمند افتد.

قراين ناپيوسته

۱٫ آيات قرآن

از جمله قراين فهم قرآن، ديگر آيات قرآن است. چه بسا سخني كه در آيه­اي به طور مجمل و سربسته آمده، در آيه­اي ديگر تبيين شده يا حكم كلي و عامي كه در آيه­اي آمده در آية ديگر تقييد يا تخصيص يافته و يا آيه­اي به بيان حكمي پرداخته و جزئيات آن در آية ديگري آمده باشد. بنابراين فهم درست و تفسير صحيح، زماني به دست مي­آيد كه آيات قرآن در ارتباط با يكديگر و ناظر به هم مورد توجه قرار گيرند. بسياري از آيات قرآن يكديگر را تفسير مي­كنند و بر صدق و درستي مضامين يكديگر گواهي مي­دهند. قرآن كريم در اين باره در آية ۲۳ زمر فرموده است «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِيَ؛ خداوند نيكوترين سخن را به صورت كتابي همگون و بخش‌بخش فرو فرستاد.» متشابه نام گرفتن قرآن در اين آيه به دليل آن است كه آيات قرآن مجموعة هماهنگي را تشكيل مي­دهند و مثاني بودن آن از اين روست كه عبارات قرآن در عين پيوستگي داراي مقطع‌هاي مشخصي است كه ـ مانند كاغذ تاشده ـ به يكديگر باز مي­گردند و بعضي از آن‌ها، بعضي ديگر را توضيح مي­دهند.[۱۰۶] اميرالمؤمنين† نيز در اين زمينه مي­فرمايد: كتاب الله … ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه علي بعض؛ كتاب خداوند … برخي از آن با برخي ديگر سخن مي‌گويد و بعضي از آن گواه و شاهد بعضي ديگر از آن است.[۱۰۷]

امامان معصوم عليهم السلام در مقام احتجاج و تعليم به ديگران به اين قرينه استناد كرده­اند. نمونة آن روايتي است كه از امام جواد† در تفسير آية ۳۸ مائده نقل شده است: «وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا؛ دست مرد و زن دزد را ببريد.» ايشان در تبيين مراد از قطع دست ـ كه دست دزد را از كجا بايد بريد ـ به آية ۱۸ جن: «وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ؛ وبه راستي كه مواضع سجده براي خداست.» استناد كرده و فرموده­اند: دست سارق بايد از بن انگشتان قطع شود و مراد خداوند از «فاقطعوا ايديهما» قطع انگشتان است و كف دست كه از جمله مواضعي است كه در سجده بر زمين گذارده مي­شود، بايد باقي بماند.[۱۰۸]

۲٫ روايات معصومان

روايات پيامبرˆ و اهل بيت‰ از جمله قراين فهم قر‌‌آن كريم است و نقش موثري در تفسير آيات دارد فهم مفاد ظاهري و باطني آيات, دست­يابي به جزئيات احكام بيان شده در آن­ها و هم­چنين مصداق‌يابي براي آيات، مهم ترين نكاتي است كه از روايات تفسيري به دست مي آيد و در ذيل به آن خواهيم پرداخت.[۱۰۹]

فهم مفاد ظاهر و باطن آيات

بر اساس روايات رسيده از پيامبرˆ و اهل بيت‰ آيات قرآن داراي معاني متعددي است. برخي از معاني كه از ظاهر الفاظ و عبارات به دست مي­آيد, به عنوان ظاهر قرآن و معاني ديگر از بطون و معاني دروني قرآن به شمار مي­آيند.[۱۱۰] ظاهر قرآن با توجه به اصول محاورة عقلايي قابل فهم است؛ ولي معاني باطني قرآن را بايد از آگاهان فرا گرفت؛ زيرا فهم آن در حيطة اصول محاورة رايج در ميان مردم نبوده و ملاك­هاي كشف آن به صورت قطعي براي ما شناخته شده نيست. بخشي از اين معارف دروني در روايات پيامبرˆ و اهل بيت‰ وارد شده و در اختيار ما قرار دارد.

  در رواياتي كه در باب تفسير و توضيح مفاد ظاهر آيات قرآن است, معنا يا مصداق برخي واژه‌هاي قرآني بيان شده و يا در شرح و تفسير آيه سخني به ميان آمده است. از امام صادق† دربارة «حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ» سؤال شد، ايشان فرمودند: مراد تشخيص سپيدي روز از سياهي شب است و در روايت ديگري فرمودند: مقصود، سپيده­اي است كه ترديدي در آن نباشد و از اميرالمؤمنين و امام باقر‡ روايت شده كه مراد از رحمت در آية ۱۰۵ بقره «يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن يَشَاء» نبوت است.[۱۱۱] گرچه ظاهر قرآن با توجه به اصول محاورة عقلايي قابل فهم است، اما با توجه به حجيت سخن پيامبرˆ و اهل بيت‰ در تفسير قرآن، هر آن­چه در شرح و تفسير آيات از معصومان رسيده باشد براي ما سودمند است و در صورت قطعي بودن صدور آن از معصوم، به عنوان قرينة ناپيوسته­ در فهم آيات، قابل استفاده خواهد بود.

دست­يابي به جزئيات احكام قرآن

چنان كه پيش­تر گذشت قرآن كريم احكام شريعت اسلامي را معمولاً به شكل مجمل يا مهمل[۱۱۲] بيان كرده است. بيان جزئيات اين احكام و آموزش آن به مردم از وظايف پيامبرˆ بوده و پس از ايشان بر عهدة اهل بيت‰ قرار گرفته است. به اين ترتيب براي دست­يابي به فهم جزئيات و تفاصيل احكام بايد به روايات مراجعه كرد. نمونة اين مطلب، حكم وجوب نماز در قرآن است كه حد اكثر به زمان­هاي برگزاري آن به طور كلي اشاره شده است، اما مسايل فراواني كه در بارة ابعاد مختلف آن وجود دارد, در روايات آمده است. بنابراين فهم كامل آيات نماز و پاسخ مجموع مسايل نماز كه در حدود دو هزار مسأله است در گرو دست­يابي به رواياتي است كه در باب كيفيت، تعداد ركعت­ها، جزئيات مربوط به زمان و مكان برگزاري نماز و ديگر مسايل آن از پيامبرˆ و ديگر معصومان‰ رسيده است.[۱۱۳]

مصداق‌يابي براي آيات

از آن جا كه قرآن جهاني و جاودانه است و ويژة گروه يا دورة خاصي نيست بسياري از آيات آن مصداق­هاي تازه مي­يابد.[۱۱۴] اهل بيت‰ در بيان­هاي خود به برخي از اين مصداق­ها اشاره كرده يا اگر آيه­اي مصداق­هاي فراواني داشته، مصداق تام و برتر آن را بيان كرده­اند. در مواردي نيز آيات به صورت قضيه خارجيه در صدد بيان مصداق معيني است كه با اوصافي كلي به آن اشاره دارد و تعيين دقيق آن مصداق در روايات آمده است.[۱۱۵] اگرچه روايات ياد شده در مواردي بيان­گر تمام مراد خداوند از آيات نيست؛ اما بيان مصداق يا مصداق­هاي تام و برتر يا تطبيق آيه بر مصداق­هاي جديد و زنده، كمك زيادي به چگونگي فهم مراد خداوند از آيات مي­كند و زنده بودن قرآن را به روشني تبيين مي‌نمايد. نمونه­اي از اين روايات به اين شرح است:

  در تفسير آية ۷۷ نساء: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّواْ أَيْدِيَكُمْ وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ إِذَا فَرِيقٌ مِّنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَقَالُواْ رَبَّنَا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتَالَ لَوْلا أَخَّرْتَنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتَاعُ الدَّنْيَا قَلِيلٌ وَالآخِرَةُ خَيْرٌ لِّمَنِ اتَّقَى وَلاَ تُظْلَمُونَ فَتِيلاً؛ آيا نديدي كساني را كه (بر پيكار با دشمن اصرار داشتند) به آنان گفته شد (از جنگ) دست بداريد و نماز برپا داريد و زكات بدهيد ولي زماني كه كارزار بر آنان واجب شد، گروهي از آنان از مردم مي­ترسيدند همانند ترسيدن از خدا يا بيش­تر و گفتند خداوندگارا، چرا پيكار را بر ما واجب كردي؟ چرا ما را تا سرآمد نزديكي فرصت ندادي؟ بگو: كالاي (بهره­مندي از زندگي) دنيا اندك و (زندگي) آخرت براي پرهيزگاران بهتر است و به اندازة رشتة شكاف هستة خرمايي ستم نمي­شويد.» از امام صادق† روايت شده كه بخش اول آيه در بارة كساني است كه با امام حسن† بودند و بخش­ بعدي آن «فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ» در بارة كساني است كه در زمان امام حسين† بوده و آرزو داشتند فرمانِ جنگ تا زمان خروج امام قائم† به تأخير افتد.[۱۱۶]

  چنان كه از ظاهر آيات پيداست، مراد از «الذين قيل لهم…» كساني بودند كه در مكه ـ پيش از هجرت ـ تقاضاي اعلام جنگ با دشمنان داشتند و چون در مدينه ـ پس از هجرت ـ بدان مأمور شدند، چنين گفتند «لم كتبت …» ولي همين مفاد بر مسلمانان دورة بعد در زمان امام حسن و امام حسين‡ تطبيق داده شده است.

  هم­چنين امامان باقر و صادق‡ در دو روايت جداگانه فرموده­اند: مراد از مستضعفان در آية ۷۵ نساء، ما (اهل بيت) هستيم[۱۱۷] كه مي­فرمايد: وَمَا لَكُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَان…؛ شما را چه شده كه در راه خدا و مردان و زنان و كودكان مستضعف … پيكار نمي­كنيد؟

  مصداق اوليه مستضعفان در اين ‌‌‌‌آيه مسلماناني هستند كه در مكه زير ستم مشركان بوده و از خداوند ياري مي­طلبيدند اما به طور طبيعي با گذشت زمان مصداق‌هاي ديگري يافته است. از آن جمله برخي از اهل بيت پيامبرˆ مي­باشند كه در ميان دشمنان خود مورد ستم قرار گرفته و از خدا ياري مي­طلبيدند و كسي از مردم مسلمان به ياري آنان بر نمي­خاست.

  محمد­ بن سنان گويد: نزد امام رضا† سخن از علي بن ابي­حمزه ـ از سران واقفيه ـ به ميان آمد. حضرت او را لعن كرده و فرمود: علي بن ابي­حمزه خواست كه خدا در آسمان و زمين­اش پرستش نشود، ولي خداوند ابا داشت جز آن كه نور خود را كامل كند هر چند مشركان را ناخوش آيد، هرچند لعين مشرك را ناخوش آيد. (به ايشان) عرض كردم: مشرك؟ فرمود: آري به خدا قسم، به رغم خواست او، در كتاب خدا (وصف) او همين­گونه است: يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ؛[۱۱۸] مي‌خواهند نور خدا را با دهان هاشان خاموش كنند. (اين آيه) در بارة او و امثال اوست. او خواست كه نور خدا را خاموش كند.[۱۱۹] 

  در اين روايت امام رضا† علي بن ابي­حمزه را مصداقي از مشركان يادشدة در آية ۸ سورة صف دانسته­اند، گرچه پيش از آن زمان، مصداق­هاي فراوان ديگري داشته است و بعد از اين نيز مصداق­هاي جديدتري خواهد يافت.

چگونگي بهره­گيري از روايات تفسيري

مطالب قرآن كريم دو دسته است. يكي آن­چه قرآن در مقام بيان آن برآمده و با الفاظ، مطرح شده است. قرآن در فهماندن اين گونه مطالب نيازمند ديگري نيست و معناي نور بودن قرآن نيز همين است. دوم آن­چه در مقام بيانش نبوده و تبيين و شرح آن را به ديگري وانهاده است. چنان كه در آية ۴۴ سورة نحل آمده است: «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ؛ و ذكر (قرآن) را بر تو فرو فرستاديم تا براي مردم آن­چه را به سويشان فرود آمده، روشن سازي.» در اين گونه موارد كه منحصراً بايد از پيامبر و امام آموخت، از روايات بهره مي­بريم.[۱۲۰] ولي روشي كه در فقه براي استفاده از روايات وجود دارد، قابل پياده شدن در تفسير نيست؛ زيرا ويژگي­هاي تفسير با فقه متفاوت است. در فقه روايات ظني‌السند و يا ظني‌الدلالة براي ما حجت است و وظيفه داريم به آن‌ها متعبد شويم؛ زيرا در مقام عمل به ناچار نياز به حجت داريم و به همين دليل اگر دو خبر واحد از نظر اعتبار مساوي بودند, نوبت تخيير است و يكي از آن دو ملاك عمل قرار مي‌گيرد, ولي در تفسير وظيفه نداريم كه يكي از دو روايت متساوي الاعتبار را انتخاب كرده و بگوييم مقصود خداوند اين است؛ زيرا مي‌توان توقف كرد و هيچ‌يك را نپذيرفت يا بر اساس قراين ديگري كه چه بسا قوي‌تر از روايت باشد, ظني قوي‌تر يا علم پيدا كنيم. آن‌چه مفسر در ذيل آيات مي‌گويد تفسير قطعي نيست؛ اما وجه راجحي است كه مي‌تواند قرينه مقبولي داشته باشد و اظهار آن به معناي لزوم تعبد به آن نخواهد بود, ديدگاه ظني كارشناسي است كه در ظاهر اظهار آن منعي ندارد به‌ويژه اگر بگويد كه اين معنا ظاهر يا اظهر است و مطلب قطعي نفس‌الامري نيست, بلكه فوايدي نيز دارد. پس مي‌توان با در نظر گرفتن روايات و قراين و شواهد ديگر در کنار آن، كه موجب تراكم ظنون خواهد شد، به يقين نزديك ‌شويم. ولي اگر اين مبنا را نپذيريم كم‌تر در مسايل علمي به يقين دست مي‌يابيم. با پذيرش اين مبنا, مفسر مي‌تواند با عنوان نظر راجح, ديدگاهي روش‌مند ارائه كند, حتي مي‌توان در اين مسير از روايات ضعيف نيز بهره برد. آنان كه با روايات تفسيري آشنايند مي‌دانند كه اكثر آن‌ها به تنهايي, نصاب لازم حجيت را ندارند؛ اما مي‌توانند مراتبي از ظن براي ما بيافرينند كه با انباشته شدن آن ديدگاه قابل قبولي ارائه كنيم. بنابراين نمي‌توان همان ملاك‌هاي پذيرش و عمل به روايات را كه در فقه به كار مي‌رود به تفسير و عقايد و تاريخ تعميم داد. مثلاً نمي‌توان رواياتي را كه در بارة ذوالقرنين آمده با ملاك­هايي كه در فقه داريم بررسي كرد و پذيرفت. به اين ترتيب كه كدام يك سند بهتري دارد و اگر در سند مساوي بود ببينيم مشهور مفسران چه گفته­اند و اگر همه مشهور بود، نوبت به تخيير برسد؛ زيرا نتيجة اين روش آن است كه معناي آيه هم­چنان مبهم خواهد ماند و توفيقي در شناخت آن به دست نمي­آيد. نمونة ديگر اين كه اگر روايتي در استدلال بر توحيد وارد شده بود، نبايد با ملاكي مانند اصل عدم زياده و حذف و يا اشتباه راوي، روايت را نفي كرد و يا پذيرفت؛ زيرا در برهان عقلي، تعبد راه ندارد بلكه بايد در درستي و نادرستي استدلال عقلي دقت كرد. بنابراين ملاك ارزش­گذاري روايات در مسايل فقهي با تفسير و مسايل عقلي متفاوت است و نبايد ملاك­ها را از يك علم به ديگري سرايت داد.

۳٫ دانش­هاي بشري

قرآن كريم در مقام راهنمايي انسان از همة راه­هاي ارزشمند و مؤثر بهره جسته است و در برخي موارد در طرح مباحث عقيدتي يا اخلاقي به استدلال­هاي عقلي و يا به بيان مسايل طبيعي (آيات آفاقي) پرداخته است. از استدلال عقلي بر توحيد باري تعالي و اثبات معاد تا احتجاج با مشركان و ملحدان و اهل كتاب و از پيدايش آسمان و زمين و پديده­هاي آسماني و زميني چون ستارگان و ماه و خورشيد و رعد و برق و كوه و دريا تا چارپايان و پرندگان و حشرات و آبزيان و … چنان كه در برخي موارد نيز به بيان بخش­هايي از تاريخ گذشتة بشر پرداخته است. بنابراين قلمرو موضوعات مطرح شدة در قرآن, علوم مختلفي را در بر مي­گيرد و آگاهي از دستاوردهاي قطعي علوم مربوطه، زمينة فهم بهتر مراد خدا از آيات را فراهم مي­سازد و اكنون با توجه به پيشرفت دانش بشر در زمينه­هاي گوناگون مي­توان با بهره­گيري از آن به فهم كامل­تري از آيات مربوط به موضوعات پيش­گفته نايل شد.[۱۲۱]

شرايط بهره­گيري از علوم در فهم قرآن

أ. تناسب موضوع آيه با دانش مورد استفاده

چنان كه گفتيم موضوعات مطرح شده در قرآن بسيار متنوع است. بنابراين در پژوهش و تفسير هر موضوعي از آن، بايد از دانش مرتبط با آن بهره برد. مثلاً در آيات مربوط به اثبات توحيد و معاد و نفي شرك و نظاير آن از علوم عقلي و در آيات ناظر به پديده هاي طبيعي از دانش­هاي تجربي بايد بهره گرفت.

ب. يقيني بودن

دانشمندان علوم طبيعي يا انساني در بسياري از موارد در پي پژوهش­هاي خود، فرضيه­هايي را مطرح كرده و به دنبال اثبات آن هستند. گاهي شاهدي بر درستي فرضية خود مي­يابند و در همان زمان شواهد ديگري بر نادرستي آن به دست مي­آيد و سرانجام به صورت قانوني علمي مورد پذيرش متخصصان ـ رشتة مورد نظر ـ قرار نمي­گيرد و يا برعكس، پس از مشاهدات و آزمايش‌هاي مكرر و اثبات درستي و فراگيري آن، مقبول واقع مي­شود. مفسري كه در پي كشف مراد خدا از آيات قرآن است نبايد به فرضيه­هايي كه با محك تجربه به قطعيت نرسيده­اند و دانشمندان متخصص آن رشته نيز به قطعي نبودن آن معترف­اند، اعتماد كند.

ج. سازگاري با مسلمات ديني و عقلي

چنانچه برخي از داده­هاي علمي كه در ظاهر در نزد عالمان و متخصصان مربوطه قطعي تلقي مي­شود با مسلمات ديني و عقلي ناسازگار باشد، به دليل ابطال پذيري آن‌ها نمي­توان در تفسير قرآن دخالت داد, هرچند تاكنون شواهد تجربي بر نادرستي آن يافت نشده باشد. در استفاده از داده­هاي علوم انساني دقت و وسواس بيش­تري لازم است؛ زيرا اعتبار آن، از علوم طبيعي كمتر است و مطالب اثبات شده­ و يقيني كمتري دارد.

د. سازگاري با قواعد فهم قرآن

برخي از مفسران در بهره­گيري از علوم تجربي و انساني به افراط گراييده و با داشتن انگيزه­هاي خوب، به دليل بي‌دقتي در سازگار نمودن رهاوردهاي علمي با مفاد آيه بر اساس قواعد فهم قرآن دچار تفسير به راي و انحراف در فهم آيات شده و ناخود آگاه در برابر فرهنگ بيگانگان دچار نوعي خودباختگي شده­اند. براي پرهيز از اين گونه لغزش‌ها بايد به قواعد مسلم محاوره و ظواهر يا نصوص آيات توجه كامل داشت و از شواهد قرآني و روايي و ادبي بهره برد.

ميزان ارتباط و تأثير دانش­ها در فهم قرآن

گرچه دانش­هاي تجربي از جزميت و ثبات بيش­تري ـ نسبت به علوم انساني ـ برخوردار است و با تحولات بنيادين كمتري مواجه مي­گردد و نتايج آن نسبتاً قوي­تر از نتايج علوم انساني است، ولي ارتباط علوم انساني با قرآن، بيش از علوم تجربي است؛ زيرا با توجه با اين كه موضوع و هدف قرآن, هدايت انسان­ها در بعد فردي و اجتماعي در زندگي دنيوي و اخروي است و قلمرو آن امور فردي و اجتماعي انسان را در بر مي گيرد, آيات ناظر به موضوعات و مسايل علوم انساني فراواني بيش تري دارد, حتي در آيات بيان گر پديده هاي طبيعي نيز جهت گيري هدايت انسان مد نظر است و بر اين اساس علوم انساني ارتباط بيش تر و متنوع تري با آيات قرآني دارد.

خلاصه درس

۱٫  فهم قرآن كريم شرايطي دارد. اين شرايط به دو دسته علمي و رواني تقسيم مي­شود. شرايط علمي نيز شامل دو بخش اصول محاورة عقلايي و قواعد ويژة فهم قرآن است.

۲٫  اصول محاورة عقلايي، شرايط عامي است كه در فهم هر زباني بايد رعايت شود.

۳٫  يادگيري قواعد دستوري و ادبي زبان عربي، مقدمة فهم قرآن است كه در آن از ساختار كلمات، جمله­ها، تقديم و تأخير، حذف و ايجاز و … در قالب دانش­هاي صرف و نحو و معاني و بيان بحث مي­شود.

۴٫  واژه­شناسي از قدم­هاي نخستين فهم قرآن است كه با آن از ريشه، ساختار و مصاديق مختلف معاني واژه­ها، معاني مجازي و كنايي و واژگان منقول، آگاه مي­شويم.

۵٫  شناخت قيود و قراين كلام در فهم متن، ضروري است و نقش مهمي در فهم مراد گوينده دارد؛ زيرا گاهي گوينده مطلب عام يا مطلقي را در جاي ديگري از سخن خود تخصيص يا تقييد نموده است.

۶٫  قراين كلام داراي انواع متعددي است و به دو دستة پيوسته و ناپيوسته تقسيم مي­شود.

۷٫  يگانه قرينه پيوسته لفظي، جمله­هاي قبل و بعد سخن مورد تفسير است كه سياق نام دارد.

۸٫  قراين پيوسته غير لفظي شامل بديهيات عقلي و برهان­هاي مبتني بر آن، فضا و شرايط زماني و مكاني صدور كلام است.

۹٫  قراين ناپيوسته شامل آيات ديگر قرآن، روايات معصومان، دانش­هاي بشري است.

۱۰٫          برخي از آيه­هاي قرآن ناظر بر برخي ديگر بوده و آن را تفسير مي­كند. بنابراين مفسر بايد به آيات ديگري كه به نحوي با آية مورد بحث او مرتبط است، توجه كامل داشته باشد.

۱۱٫          روايات معصومان در موارد متعددي مانند بيان تفاصيل احكام قرآن، بيان مفاد ظاهري و باطني و مصاديق جديد آيات وارد شده و در فهم مراد خداوند سودمند است.

۱۲٫          دانش­هاي ـ تجربي و انساني ـ در صورت قطعي بودن، مي­تواند در فهم كامل­تر قرآن مورد استفاده قرار گيرد.

پرسش

۱٫  چگونه مي­توان از اصول محاورة عقلايي در فهم قرآن بهره برد؟

۲٫  دست­يابي به معاني واژه­هاي­ قرآن از چه راه­هايي ممكن است؟

۳٫  تأثير بي­توجهي به تحول معنايي واژگان در فهم قرآن را توضيح دهيد.

۴٫  ارزش سياق را در فهم آيات قرآن تبيين نماييد.

۵٫  آيا بيان مصاديق جديد در حيطة تفسير قرآن قرار دارد؟

۶٫  برهان­هاي عقلي و دانش­هاي تجربي طبيعي و انساني تا چه ميزان در فهم قرآن موثر است؟

۷٫  شرايط استفاده از دانش­هاي بشري در تفسير قرآن را بيان كنيد.

براي مطالعه بيش­تر:

۱٫  تسنيم؛ عبدالله جوادي آملي، ج۱، ص۲۳۵ـ۲۳۸، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸

۲٫  روش شناسي تفسير قرآن؛ علي اكبر بابايي و همكاران، ص ۶۱ـ۲۵۹، تهران، سمت، ۱۳۷۹

۳٫  قرآن در اسلام؛ محمد حسين طباطبايي، ص۵۹ـ۷۰، قم،‌ دفتر انتشارات اسلامي،‌۱۳۶۱

۴٫  قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص۳۵۳ـ۴۰۲، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸

۵٫  مباني و روش­هاي تفسير قرآن؛ عباس­علي عميد زنجاني، ص۲۰۳ـ۲۱۸، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ۱۳۶۶

۶٫  الميزان في تفسير القرآن؛ محمد حسين طباطبايي، ج۱، ص ۱۰ـ۱۴،‌ قم، ‌جامعة مدرسين حوزة‌ علمية‌ قم،‌ بي­تا

درس ششم

روش تفسير قرآن

 از فراگير انتظار مي­رود:

مقصود از روش تفسير را بيان كند.

گرايش­هاي عمدة تفسيري را معرفي كند.

روش صحيح تفسير را شناخته و تبيين كند.

گرايش­هاي مختلف روايي، ادبي، علمي، عرفاني، فلسفي را نقادي كند.

دو شيوة ترتيبي و موضوعي در ارائة معارف قرآن را معرفي كند.

امتيازات تفسير موضوعي را در مقايسه با تفسير ترتيبي بيان كند.    

با تأمل در روش­هاي مختلف تفسيري در مي­يابي كه همه آن­ها در يك نقص كه نقص بسيار بدي است شريك­اند و آن تحميل نتيجة بحث­هاي علمي يا فلسفي از خارج (قرآن) بر مدلول آيات است. بدين ترتيب تفسير به تطبيق تبديل شده و(لي) نام تفسير گرفته است و حقيقت­هايي از قرآن مجاز گرديده و ظاهر برخي از آيات، تأويل (شمرده) شده است. علامه محمد حسين طباطبايي (ره) الميزان، ج۱،ص۸٫  

 

شيوه‌هاي تفسير قرآن

چنان كه در مباحث گذشته نيز اشارتي رفت، قرآن از زمان نزول، مورد شرح و تفسير قرار گرفته و نخستين مفسر و معلم قرآن در ميان بشر، اولين قاري و مبلّغ آن يعني پيامبرˆ بوده است. اين نكته در آيات قرآن به صراحت بيان شده است كه به بيان دو مورد بسنده مي­كنيم. «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»[۱۲۲] و اين ذكر (قرآن) را به تو فرو فرستاديم تا براي مردم آنچه را به سويشان فرو فرستاده شده است روشن سازي و تا شايد بينديشند. و در آية دوم سورة جمعه نيز چنين آمده است «يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ» آيات او را بر آنان مي­خواند و پاكشان مي­سازد و كتاب و حكمت به آنان مي­آموزد. اهل بيت پيامبرˆ نيز پس از ايشان مقام تبيين و توضيح آيات الهي را بر عهده داشتند. از آية تطهير[۱۲۳] و آية «لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»[۱۲۴] جز پاك­شدگان پاكيزگان به آن دست نمي­رسانند. و آيات ديگري كه در بارة اهل بيت‰ وارد شده، مي­توان به دانش تفسيري آنان پي برد و بر اساس روايات فراواني كه آنان را جانشينان پيامبرˆ معرفي مي نمايد و مردم را به آنان ارجاع مي دهد مانند روايت نبوي «اِنّى تارِكٌ فِيْكُمُ اْلْثَّقَلَيْنِ مَا اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوْا بَعْدِى اَبَداً: كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى اَهْلَ بَيْتِى وَ اِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ اْلْحَوْضَ»[۱۲۵] به راستي كه من در ميان شما دو شئ ارزشمند و نفيس باقي مي­گذارم، مادام كه به آن دو چنگ زده باشيد هرگز گمراه نخواهيد شد، كتاب خدا و عترتم ـ خاندانم ـ و به راستي كه آن دو هرگز از هم جدا نمي­شوند تا (در قيامت) در كنار حوض بر من وارد شوند. اهل بيت‰ نيز عهده دار تفسير قرآن بوده و بيانات تفسيري آنان همانند بيانات تفسيري پيامبرˆ حجت است.

  علاوه بر تلاش معصومان‰ در تفسير و تبيين آيات قرآن كريم، مفسران ديگر نيز در طول تاريخ همواره به اين موضوع پرداخته و صدها تفسير مدون پديد آورده­اند. پرسشي كه در اين جا مطرح مي­شود آن است كه آيا تفسيرهاي موجود، از دوران­هاي گذشته تاكنون، سبك و سياق واحدي دارد يا آن كه با روش­ها و شيوه­هاي متفاوتي نگاشته شده است؟ و به طور كلي مراد از روش تفسير چيست؟ در اين درس نكاتي در پاسخ به اين پرسش مطرح خواهيم كرد.

  روش­ تفسيري در دو معنا به كار مي­رود.۱٫ گرايش­ تفسيري ۲٫ قواعد و ضوابط تفسيري. گاهي منظور از روش­هاي تفسيري، گرايش­ها و ديدگاه­ها و سليقه­هاي خاصي است كه مفسران در كار تفسيري خود داشته­اند. مانند گرايش­هاي تفسيري علمي، فلسفي، عرفاني، حديثي. مقصود آن است كه در برخي از تفسيرها، نكات كلامي و در برخي ديگر نكات عرفاني و در تعدادي، جنبه­هاي روايي و مانند آن بيش­تر از ديگر تفاسير وجود دارد و به عبارتي ديگر نويسندگان اين تفاسير با رويكرد خاصي (ادبي، روايي وغير آن) به تفسير پرداخته‌اند.

  گاهي منظور از روش­ تفسير، قواعد و ضوابطي است كه مفسر در روش مقبول خود به كار گرفته است. مانند روشي كه بحراني و حويزي در البرهان و نورالثقلين در مراجعة به روايات داشته­اند و يا روشي كه افرادي مانند فخر رازي در مسايل كلامي داشتند و در تطبيق آيات بر مباني كلامي خود در برابر معتزليان به كار مي­بردند و عكس آن روشي است كه معتزليان در مقابل آنان به كار برده­اند. اين معنا همان است كه مصريان به آن «المذهب في التفسير» مي­گويند و كتاب­هايي نيز در اين باب نگاشته­اند.[۱۲۶]علامة طباطبايي(ره) در الميزان به اين دو نوع روش اشاره كرده و به حق آن دو را نپذيرفته­اند.

بررسي گرايش­هاي تفسيري

گرايش حديثي محض

در اين گرايش، مفسر فقط روايات مربوط به آيه را جمع آوري مي­كند مانند تفسير نورالثقلين و البرهان و الدرالمنثور؛[۱۲۷] اما اين كار در واقع يك فعاليت تفسيري نيست و نامگذاري گرايش تفسيري حديثي محض بر آن نوعي مسامحه است و حقيقت آن نوعي گردآوري و گزينش روايات است. كه به بررسي سند و يا دلالت روايات نمي­پردازند؛ و به صحت و سقم روايات نظري ندارند و گاه صرفاً به دليل وجود كلمه­اي قرآني در روايت، آن را در ذيل آية مربوط به آن نقل مي­كنند.

گرايش حديث پژوهي

برخي از مؤلفان تفاسير روايي، همراه با نقل حديث به بررسي آن مي­پردازند. شبيه كاري كه فقيهان در باب روايات فقهي انجام مي­دهند. يعني بررسي اسناد از نظر ثقه بودن رجال سند (كه پايين­ترين مراتب اعتبار است) و بررسي دلالت متن از نظر عام يا خاص و محكم يا متشابه و نص يا ظاهر بودن و مانند آن در اين گرايش وجود دارد.

  اين روش گرچه با روش پيشين تفاوت دارد، ولي باز هم پژوهشي روايتي است نه تفسير قرآن؛ زيرا فقط از رواياتِ مربوط به آيه، بحث مي­شود و از ديگر مباحث تفسيري در آن خبري نيست. افزون بر اين كه بسيار محدود و ناقص است؛ زيرا در ذيل بسياري از آيات، حديثي از معصومان‰ نقل نشده است. بنابراين معناي آياتي كه روايتي در ذيل آن­ها نرسيده، هم­چنان مبهم خواهد ماند. اين روش، در واقع، شبيه كار اخباريان معتدل همانند صاحب حدائق[۱۲۸] (ره) است كه به نقل روايات بسنده نكرده و به بحث و نظريه پردازي نيز روي آورده­اند؛ اما چنان كه گفتيم حاصل اين روش, بحثي روايت شناختي (فقه­الحديث) خواهد بود.[۱۲۹]

گرايش ادبي

بعضي از مفسران مانند زمخشري در تفسير الكشّاف به جنبه­هاي ادبي آيات توجه زيادي كرده و در باب لغت و اعراب و فصاحت و بلاغتِ قرآن، فراوان سخن گفته­اند. در اين روش بحث­هاي ادبيِ مربوط به آيات قرآن مطرح مي­شود و اگر در ذيل آيات به همين مباحث بسنده شود تفسير قرآن به شمار نمي­آيد؛ زيرا پرداختن به مباحث ادبي مربوط به آيه از مقدمات تفسير است و بسنده کردن به آن مفسّر را از مقيد اصلي که کشف مقصود خداوند از آيات است باز مي‌دارد.

گرايش عرفاني

گرايش عرفاني در تفسير قرآن سابقة زيادي دارد. در قرن ششم و هفتم هجري رواج بيش­تري پيدا كرد و كم و بيش ادامه داشت تا زمان محي الدين بن عربي[۱۳۰] كه اوج آن به شمار مي­آيد. پس از آن نيز كساني مثل ملا عبدالرزاق كاشاني[۱۳۱]در تأويلات القرآن توجه زيادي به آن داشته­اند. اين نوع تفسير، تأويلاتي به حسب ذوق نويسنده است. اگرچه در لابلاي آن مطالب جالب توجه و سودمندي نيز يافت مي­شود، ولي بيش­تر آن­ها تأويلاتي بدون دليل و از روي ذوق است كه بدآموزي داشته و بهانه به دست منحرفان مي‌دهد تا به دلخواه خود، تأويلاتي براي آيات بيان كنند. وقتي برخي از عارفان، موسي† را به عقل و فرعون را به نفس تأويل مي­برند و جنگ ميان موسي† و فرعون را جنگ عقل و نفس مي­نامند، افراد ديگري نيز جريان هابيل و قابيل را به جنگ طبقات كارگر و سرمايه­دار تأويل مي­برند؛ زيرا معيار و دليل مشخصي ندارد. اين كار بسيار خطرناك بوده و از مصاديق «قول بغير علم»[۱۳۲] در بارة كلام خداست.

  شايان ذكر است كه اگرچه كشف عرفاني از راه­هاي شناخت بوده و في­الجمله قابل پذيرش است، ولي عارفان خود نيز معترف­اند كه مكاشفه بر دو نوع است. ۱٫ مكاشفة رحماني ۲٫ مكاشفة شيطاني. اولي سودمند و دومي گمراه كننده است. تشخيص مكاشفة رحماني از شيطاني كار دشواري است و افزون بر آن اگر مكاشفه رحماني باشد، فقط براي شخص عارف حجت است و براي كساني كه آن را شهود نكرده‌اند، قابل اثبات نيست و قول به غير علم و تفسير بدون دليل است و حداكثر مي­توان آن را به عنوان احتمال بيان كرد. بنابراين حاصل اين گرايش عرفاني را هم نمي­توان تفسير قرآن به شمار آورد و به خداوند نسبت داد.   

گرايش علمي

اين گرايش داراي شاخه­هاي مختلفي به ترتيب زير است.

الف. علوم طبيعي

در گرايش علميِ تجربي، گاه براي فهم آيات، به مطالب علمي مربوط به آن­ها استناد مي­شود. مثلاً در باب آيه­اي كه از وجود كوه­هاي يخي در آسمان خبر مي­دهد[۱۳۳] و يا آيه­اي كه به بادهاي تلقيح كننده[۱۳۴] اشاره مي‌كند، از مطالب علمي كه بادها را براي بعضي از اشياء «لواقح» مي­داند و يا مؤيّد وجود توده­هاي بلورين يخي بر فراز ابرهاست (كه با خودِ ابر تفاوت دارد)، بهره مي­برند. ولي گاهي فراتر از اين رفته و صرف نظر از فهم مفاد آيات، به بيان جزئياتي از موضوع مطرح شده در قرآن مي­پردازند. مانند اين كه به هنگام بحث از آية «أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ»[۱۳۵] آيا به شتر نمي­نگرند كه چگونه آفريده شده؟ به بيان ويژگي‌هاي شتر مي­پردازند و جزئيات فراواني از مبحث شترشناسي را بيان مي­كنند كه هيچ نقشي در فهم مفاد آيه ندارد و چنين كاري تفسير قرآن به شمار نمي­آيد.[۱۳۶] فهم آيات بر اساس مطالب علمي نيز كه در فرض اول مطرح شد، بايد داراي شرايط زير باشد. ۱٫ مطالب مورد استناد از نظر علمي قطعي باشد. ۲٫ منافاتي با آيه نداشته باشد.[۱۳۷]

ب. علوم انساني

شرايطي كه در باب استفاده از علوم تجربي گفته شد در باره علوم انساني نيز وجود دارد با اين تفاوت كه اعتبار علوم انساني از علوم تجربي كمتر است و مطالب اثبات شدة يقيني كمتري دارد.

  در خصوص مسايل تاريخي كه در قلمرو علم تاريخ قرار دارد و بخشي از علوم انساني به معناي عام آن است ذكر اين نكته ضرورت دارد كه هر چند شواهد يقيني تاريخي در فهم كامل برخي از موضوعات مطرح در آيات تاريخي قرآن مؤثر است؛ اما اين شواهد در صورتي يقيني است كه به طور متواتر نقل شده باشد و يا دست­كم به اندازه خبري موثق اعتبار داشته باشد. بنابراين نمي­توان به هر نقلي اعتماد كرد و بر اساس آن به تفسير پرداخت. بعضي از مفسران بي­توجه به معيارهاي لازم و به طور انبوه از روايات سبب نزول و ديگر روايات تاريخي در فهم قرآن بهره برده و در اين مسير دچار خطاهاي زيادي شده­اند.[۱۳۸] محمد بن جرير طبري را مي­توان از مفسران داراي گرايش تاريخي به شمار آورد. و اين شيوه نادرستي است كه خطر تفسير به رأي را به دنبال دارد.

ج. علوم فلسفي

پيش از بيان گرايش فلسفي در تفسير لازم است نكته­اي را در باب چيستي مطالب فلسفي بيان كنيم. مطالب فلسفي ناب، مطالبي است كه بر اساس داده­هاي عقلي شكل مي­گيرد و رد پايي از تجربه در آن وجود ندارد. بنابراين مطالبي كه از فلسفة قديم و فلسفة اولي در طبيعياتِ فلسفه آمده است، فلسفة واقعي نيست و در واقع دانشي تجربي است كه به صورت فرضيه­هايي بيان شده و بسياري از آن­ها نيز ابطال شده است. در تفسير قرآن فقط از مطالب فلسفي ناب كه بديهي يا نزديك به بديهي است، مي­توان بهره برد و ارزش آن از معلومات تجربيِ ثابت شده نيز بيشتر است؛ زيرا معتبرترين داده تجربي هم به پاية استدلالات عقلي قريب به بديهي نمي­رسد.[۱۳۹]

  برخي فيلسوفان در مقام شرح و تفسير آيات، افزون بر معلومات فلسفي بديهي و نزديك به بديهي، مطالب فراواني از مباحث فلسفي نظري و حتي مباحث فلسفي به معناي اعم (طبيعيات) را در ذيل آيات قرآن مطرح كرده و به جاي تلاش براي فهم مفاد آيات، به تحميل نتايج مباحث ياد شده بر آيات پرداخته­اند و آياتِ به ظاهر مخالفِ با اصول علميِ خود (در باب برزخ و معاد و حدوث آسمان­ها و زمين و …) را تأويل كرده­اند.[۱۴۰]  و اين شيوه نادرستي است که خطر تفسير به رأي را به دنبال دارد.

گرايش اجتهادي جامع

در اين گرايش، از همه منابع و ابزارهاي لازم در فهم قرآن استفاده مي­شود. اين منابع و ابزارها شامل آيات قرآن، روايات معصومان و ديگر قراين عقلي و غير عقلي (روش محاوره عقلايي) است و به طور كلي افزون بر كاربرد قواعد و منابع عام در تفسير هر آيه، به تناسب موضوع، از منبع معتبر خاصي نيز استفاده مي­شود.[۱۴۱]

اصول و قواعد تفسير

چنان كه گذشت براي فهم سخن هر شخص حكيمي اصول و ضوابطي لازم است و قرآن نيز از اين قاعده مستثني نيست. گاهي اين اصول و ضوابط در قالب دانش خاصي مطرح مي­گردد مثل اين كه براي فهم و استخراج احكام بيان شدة در روايات، قواعدي لازم است كه مي­توان بر اساس آن به استنباط از آن­ها پرداخت. اين قواعد در دانش «اصولِ فقه» مورد بحث و بررسي قرار مي­گيرد. در تفسير نيز مي­توان قواعدي را جمع و تدوين كرد و بر اساس آن به تفسير قرآن پرداخت. البته بخش زيادي از قواعد تفسير چيزي بيش از مباحث الفاظ اصولِ فقه نيست؛ زيرا مربوط به استفاده از لفظ است. بنابراين بايد بر اساس آن قواعد و با طرح مثال و در عمل، آن­ها را در تفسير قرآن پياده كرد. در درس سوم بخشي از قواعد مورد نظر را زير عنوان «شرايط فهم قرآن» مورد بحث قرار داديم.

شيوه­ ارائة مباحث تفسيري

مفسران در ارائة مباحث تفسيري دو شيوة متفاوت به شرح زير دارند.

۱٫ شيوة ترتيبي

 در اين شيوه آيات قرآن به ترتيب از ابتداي هر سوره تفسير مي­شود و داراي محاسن و امتيازاتي است كه به برخي از آن­ها اشاره مي­كنيم.

 امتيازات تفسير ترتيبي

أ‌. توجه به سياق آيات

تفسير ترتيبي به دليل حفظ پيوند ميان آيات، مبتني بر اصول محاوره عقلايي است؛ زيرا آيه در مجموعة خود مورد بحث قرار مي­گيرد و اجزاي مختلف سخن در فهم يكديگر دخالت داده مي­شوند. در حالي كه در مباحث موضوعي، ممكن است بر اثر تقطيع آيات، از قراين موجود در آيات پيشين و پسينِ آية مورد بحث، غفلت شده و فهم ناصوابي پديد آيد.

ب‌.     حفظ تأثير معنوي آيات

در تفسير ترتيبي محتواي آيات هر يك جايگاه مناسب خود را حفظ مي­كند و آن هدفي كه قرآن در نظر داشته محفوظ مي­ماند و تفسير مانند خود قرآن مطالب را در جايگاه مناسبِ خود مطرح مي­سازد. راز مطلب در اين است كه ترتيب آيات قرآن ، بر خلاف تدوين بشري، داراي نكاتي است كه در تربيت و تزكية انسان تأثير فراواني دارد. در قرآن سورة خاصي مربوط به توحيد يا نبوت و ديگر معارف وجود ندارد كه مجموعة مباحث مربوط به آن موضوع را يك­جا گرد آورده باشد، بلكه احكام و معارف و اخلاق و وعد و وعيد و تمثيل و تاريخ در آن به هم آميخته است. اين آميختگي نكتة مهمي دارد؛ زيرا انسان معجوني از جهات مختلف است و همة ابعاد وجودي او به يكديگر پيوند خورده است. آفرينندة انسان مي­داند كه تربيت چنين انساني داراي جهات مختلفِ توأم با هم است و در صورت تفكيك، نتيجة صحيح نخواهد داشت. نمونة كوچك اين مطلب، بيان احكام طلاق در قرآن است كه از ضروريات اسلام و قطعيات قرآن به شمار مي­آيد و در ضمن آن، دستورهاي اخلاقي و نصايحي مطرح شده است؛ زيرا در صورتي كه مسايل شرعي به صورت قانون خشك مطرح شود در معرض سوء استفاده خواهد بود، چنان كه برخي بر اساس بيان همين مسأله كه در كتب احكام آمده، به سوء استفاده پرداخته و چهرة‌ زشتي از اين حكم الهي نمايانده­اند و در برخي از جوامع اين حق را از مرد گرفته­اند. اما قرآن در كنار طرح اين حكم نكاتي در باب رعايت حق زن و عدم اضرار به او بيان كرده و در پايان نيز مردان را به رعايت تقوا سفارش نموده است.[۱۴۲] اين كار موجب مي­شود كه خواننده فقط به حكم توجه نكند و با توجه به تأثير قلبي كه از اين موعظه در او پديد مي­آيد از سوء استفاده بپرهيزد و دست­كم افراد كمتري از اين حكم سوء استفاده كنند. هم­چنين اگر آيه­اي در باب معاد بحث مي­كند، در كنار آن بحثي اخلاقي نيز مطرح مي­شود كه اثر تربيتي مهمي دارد.[۱۴۳] در حالي كه در تفسير موضوعي به طور معمول مباحث به صورت خشك علمي مطرح مي­شود و ممكن است اين گونه فوايد از دست برود.

 2. شيوة موضوعي

 در اين شيوه با جمع­آوري آيات هم­موضوع از سوره­هاي مختلف و جمع­بندي و تبيين مفاد آن­ها، تفسير آيات شكل مي­گيرد. اين شيوه خود داراي شيوه­هاي فرعي­تري است.[۱۴۴] مثلاً مي­توان همة معارف قرآن را در قالب نظامي هماهنگ و منسجم و پيوستة به هم بر اساس محوري واحد ملاحظه كرد و در آن قالب به شرح و تفسير و بيان ديدگاه­هاي قرآن پرداخت، همان گونه كه در مجموعة معارف حاضر چنين شده است. ديگر آن كه موضوعات قرآن را در قالب سه محور عقايد و احكام و اخلاق دسته­بندي كرد و زير محورهاي مختلف آن­ها را بر اساس آيات قرآن تبيين نمود[۱۴۵] و سوم آن كه موضوعات مطرح شده در قرآن را بدون طرح كلي و گسستة‌ از هم بررسي نمود. مانند جهاد در قرآن و يا امر به معروف و نهي از منكر در قرآن و مانند آن.

 امتيازات تفسير موضوعي

أ. جامعيت

بررسي جامع يك موضوع از جمله امتيازات تفسير موضوعي است؛ زيرا مفسر در اين روش فقط به يك موضوع نظر دارد و تمام آيات مربوط به آن را جمع­آوري كرده و در نتيجه ابعاد مختلف آن مورد بررسي قرار مي­گيرد.

ب. عرضة منسجم و منظم

تفسير موضوعي داراي نظم و ترتيب خاصي است كه امكان عرضه و بيان بهتر آن را فراهم مي­آورد و در نتيجه قدرت يادگيري فراگيران نسبت به آن زيادتر خواهد بود. مثلاً وقتي از تقوا و يا ايمان بحث مي­شود به ترتيب از معنا، آثار، مراتب يا درجات، و ويژگي­هاي هر يك بحث خواهد شد. در حالي كه در تفسير ترتيبي همة اين موارد يكجا وجود ندارد و هر بخشي از آن در ذيل آية مربوط به خود بحث مي­شود.   

با آن كه هر دو شيوه پيش­گفته در جاي خود لازم و ضروري است، ولي بسنده كردن به يكي و غفلت از ديگري ما را از فهم جامع معارف قرآن باز خواهد داشت. بنابراين براي بهره بردن از مزايا و دور ماندن از آسيب­هاي هر يك از اين دو شيوه، راه­هايي پيشنهاد و عمل شده است كه به دو نمونه از آن اشاره مي­كنيم.

۱٫ ادغام دو شيوة ترتيبي و موضوعي

در اين شيوه كه تركيبي از دو شيوة قبلي است به هنگام تفسير ترتيبيِ آيات، به تناسب موضوع آيه، به آيات هم­موضوع نيز توجه شده و در عين ترتيبي بودن، مباحث موضوعي نيز تا اندازه­اي مطرح مي­گردد. تفسير ترتيبي موضوعي در واقع به هدف بهره­گيري از مزايا و دورماندن از آسيب­هاي هر يك از دو تفسير ترتيبي و موضوعي است؛ چنين تركيبي به طور كامل ميسور نيست؛ زيرا مقتضاي طبع هر يك از اين دو روش آن است كه قابل ادغام و جمع شدن با ديگري نيست.[۱۴۶]

۲٫ دو مرحله­اي كردن تفسير

در اين شيوه، ‌مفسر نخست بايد آيه را در جاي خود ملاحظه كرده و به مفاد آن دست يابد، زيرا بدون توجه به قرينه­هاي مؤثّر در فهم آيه (از جمله قرينة‌ سياق) و دلالت­هاي گوناگون الفاظ و عبارات و ظهور آن­ها، امكان فهم صحيح و كامل مراد خداوند از آيه فراهم نمي­شود و تلاش براي درك مراد آيه عقيم خواهد ماند. بنابراين، تفسير ترتيبي در فهم مفاد و مراد آيه، تنها راه است، اما براي استخراج نظريه­هاي قرآني درباره موضوع­هاي متعدد مورد نياز بشر، كافي نيست و نياز به مكمّل دارد و مكمّل آن چيزي جز دسته بندي آيه­هاي مربوط به يك موضوع و نگاه جمعي به آيه­ها و مرتبط نمودن آن­ها به يكديگر نخواهد بود.

يادكرد اين نكته ضروري است كه در اين فرض، لازم نيست همه آيه­هاي قرآن را به ترتيب تفسير كنيم تا مقدمه­اي براي تفسير موضوعي مورد نظرمان باشد; زيرا اين كار زمان درازي مي­طلبد و كم­تر براي صاحب نظران فراهم مي­آيد، بلكه مي­توان آيه­هاي مربوط به موضوع مورد نظر را در متن قرآن ملاحظه كرد و با شيوة صحيح تفسير، مفاد آن‌ها را در ابتدا به دست آورد. آن گاه آيه­هاي تفسير شده را براي استخراج نظرية قرآني، مورد بحث قرار داد. به ديگر سخن، در تفسير موضوعي كار دو مرحله­اي است و هر مرحله ويژگي خاصي دارد كه هيچ گريزي از آن نيست و رعايت ترتيب نيز ضروري است. نمي­توان بحث موضوعي را در ابتدا قرار داد; زيرا بحث تفسيري ياد شده زمينه و پيش درآمد بحث موضوعي است و بدون آن جايگاه آيه و مفاد آن مبهم و نامعلوم است و پيداست كه جمع آوري موضوعي آيه­هايي كه مفادشان روشن نيست مشكلي را حل نمي­كند و مرتبط كردن آن­ها به يكديگر به پويايي و نوآوري نمي‌انجامد. بدين­سان، وجود هر دو مرحله در فهم ديدگاه­هاي قرآن ضروري است: مرحلة اول در فهم هر آيه در جايگاه خود با توجه به قراين كلام و اصول محاوره عقلايي و مرحله دوم در پيوند آيه­هاي مربوط به يك موضوع براي استنباط و استخراج نظريه­هاي قرآني. وجود مرحلة اول به تنهايي پاسخ­گوي پرسش‌هاي فراوانِ قرآن پژوهي نيست و به طور طبيعي، كمال لازم را ندارد. مرحلة دوم نيز بدون پشتوانة تفسير صحيح وجامع آيه­هاي مورد بحث، به كلي ناقص و ناكارآمد است و حاصلي جز نظريه­هاي التقاطي و تفسير به رأي نخواهد داشت.[۱۴۷]

خلاصة درس

۱٫  بر اساس آياتي كه تبيين قرآن به وسيلة پيامبر اكرمˆ را از اهداف نزول برشمرده است، پيشينة تفسير به دوران پيامبرˆ باز مي­گردد.

۲٫  بر اساس دلايل قرآني، بيانات تفسيري مفسران معصوم‰ براي ما حجت است.

۳٫  روش تفسير به دو معناي «گرايش تفسيري» و «قواعد و ضوابط تفسير» به كار مي­رود.

۴٫  تفسير قرآن از ديرباز با گرايش­هاي مختلفي توأم بوده كه شامل گرايش­هاي حديثي محض، حديث­پژوهي، ادبي، علمي، فلسفي، عرفاني و اجتهادي است.

۵٫  در گرايش حديثي محض، مفسر، فقط به جمع­آوري روايات تفسيري مي­پردازد و در گرايش حديث­پژوهي به بررسي سند و دلالت آنها نيز توجه مي­شود؛ اما هيچ­يك از اين دو گرايش تفسير قرآن نيست.

۶٫  در گرايش ادبي، مفسر به جنبه­هاي ادبي آيات مانند لغت و صرف و نحو و بلاغت توجه دارد و از بيان مفاد آيات كه مقصود اصلي تفسير است، دور مي­شود.

۷٫   عارفان در تفسير آيات قرآن، تأويلاتي را بيان مي­كنند كه بيش­تر آن­ها بدون دليل و ذوقي است و از مصاديق «قول به غير علم» به شمار مي­رود.

۸٫  گرايش علمي به سه زيرگرايش علوم طبيعي، انساني و فلسفي تقسيم مي­گردد و به دليل آن­كه در اين گرايش­ها بر بيان داده­هاي علمي تكيه شده و از مفاد آيات غفلت مي­شود، تفسير قرآن نخواهد بود.

۹٫  گرايش اجتهادي كه با رعايت اصول محاورة عقلايي و استفادة از همة منابع و ابزارهاي فهم صورت مي­گيرد، روش صحيح تفسير قرآن است.

۱۰٫          تفسير ترتيبي كه بر اساس ترتيب آيات هر سوره انجام مي­گيرد، امتيازاتي از قبيل توجه به سياق و حفظ تأثير معنوي آيات را در بر دارد.

۱۱٫          در تفسير موضوعي همة آيات يك ­موضوع هم­زمان مورد مطالعه قرار مي­گيرد و از جامعيت و عرضة منسجم و منظم برخوردار است.

۱۲٫          بسنده كردن به شيوة ترتيبي يا موضوعي كاستي­هايي دارد و براي رفع آن­ها، دو شيوة «ترتيبي موضوعي» و «دو مرحله­اي كردن تفسير» مطرح شده است.

پرسش

۱٫  روش تفسيري را تعريف كنيد.

۲٫  پيشينة تفسير قرآن را بر اساس ادلة قرآني توضيح دهيد.

۳٫  ديدگاه كدام دسته از مفسران در تفسير قرآن كريم حجت است؟

۴٫  كاستي­هاي گرايش علمي در تفسير قرآن را بيان كنيد.

۵٫  دو شيوة كلي ارائة مباحث تفسيري را معرفي كنيد.

۶٫   كدام گرايش تفسيري بد­آموز است و راه برداشت­هاي انحرافي از آيات را هموار مي‌سازد؟

۷٫  امتيازات و كاستي­هاي هريك از دو شيوة ترتيبي و موضوعي را بيان كنيد.

۸٫  چه راه­حلي براي رفع كاستي­هاي تفسير ترتيبي و موضوعي وجود دارد؟

براي مطالعة بيش­تر:

۱٫        قرآن در اسلام؛ محمد حسين طباطبايي، ص۵۱-۵۹،‌ قم دفتر انتشارات اسلامي، ۱۳۶۱ هـ .ش.

۲٫        المدرسة القرآنية؛ محمد باقر صدر، ص۷-۳۸، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۰۰ هـ .ق.

۳٫        مباني و روش­هاي تفسير قرآن؛ عباس­علي عميد زنجاني، ص۱۱۳-۱۹۱، تهران،‌وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ۱۳۶۶ هـ .ق.

۴٫        قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص۱۴۴، ‌قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

۵٫        تسنيم؛ عبدالله جوادي آملي، ص۶۱-۱۸۴‌، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸هـ .ش.

۶٫        علوم قرآني؛ محمد باقر حكيم، ص ۳۴۳ به بعد، قم، مجمع الفكر الاسلامي، ۱۴۱۷ق.

۷٫        مكاتب تفسيري؛ علي اكبر بابايي، ج۱و۲ ، قم،‌ پژوهشكدة حوزه و دانشگاه،‌۱۳۸۱ هـ .ش.

۸٫        الميزان في تفسير القرآن؛ محمد حسين طباطبايي، ج۱، ص۴-۱۴، قم، جامعة مدرسين حوزة علمية قم.

درس هفتم

محكم و متشابه (۱)

]

از فراگير انتظار مي­رود:

مقصود از قواعد ويژة فهم قرآن را بيان كند.

محكم و متشابه را تعريف نمايد.

آية هفتم سوره آل عمران را به طور خلاصه تفسير كند.

ام الكتاب بودن محكمات را در فهم قرآن تبيين كند.

مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ؛ بخشي از آن (قرآن) محكم است، آن­ها مرجع كتاب (آيات ديگر)اند و بخشي ديگر (از آن) آيات متشابه­اند. آل عمران،۷٫  

 

محكم و متشابه

در ميان قواعد فهم قرآن مسايل مربوط به محكم و متشابه جايگاه ويژه‌اي دارد. اگرچه بيانِ سخنِ محكم يا متشابه ويژة قرآن و حتي زبان عربي نيست و گويندگان و نويسندگان ـ به هر زبان ـ مي­توانند همه يا بخشي از سخن خود را به صورت محكم يا متشابه بياورند ولي به لحاظ تأثير اين قاعده در فهم آيات و تأكيد خاص قرآن بر آن، در زمرة قواعد ويژة فهم قرآن جاي مي­گيرد و از آن جا كه خاستگاه اين بحث در خود قرآن كريم است، به بحث و بررسي آية هفتم آل عمران كه قرآن را به دو بخش محكم و متشابه تقسيم نموده، مي­پردازيم.

  هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوِا الألْبَابِ؛ او (خداوند) كسي است كه كتاب را بر تو فرو فرستاد، بخشي از آن محكم است آن­ها مرجع كتاب (آيات ديگر)اند و بخشي ديگر (از آن) آيات متشابه­اند اما آنان كه در قلب­هايشان كژي است، آيات متشابه آن را پي­جويي كرده تا فتنه انگيزي كرده و تأويل آن را بيابند و حال آن كه تأويل آن را جز خدا نمي­داند و راسخان در علم گويند ما بدان ايمان آورده­ايم همه­ (آيات) از سوي پروردگار ماست و (اين را) جز صاحبان انديشة ناب در نمي­يابند.

  براي ارائة تفسير مختصري از آية فوق به بررسي برخي از واژگان آن مي­پردازيم.[۱۴۸]

  محكم: اسم مفعول از باب افعال از ريشة «حكم» به معناي منع ( بازداشتن) و جلوگيري (از فساد) آمده و اين مفهوم در تمام مشتقات آن نهفته است. به دهنه­اي كه بر دهان اسب مي­زنند تا آن را از حركت و انحراف باز دارد «حكمة الفرس» گويند و به علومي كه انسان را از اشتباه و انحراف باز دارد «حكمت» مي­گويند، ر‌‌‌‌‌‌‌أي و سخن قاضي نيز كه مسئلة مورد دعوا را يك­طرفه كرده و ترديد و تزلزل در آن را برطرف مي­كند حكم مي­نامند[۱۴۹], يعني مانع مي شود از اينكه احتمال ديگري درباره ي اين دعوا مطرح شود و يا كسي در آنچه حق ندارد تصرف كند. محكم به چيزي گويند كه حالت باز دارندگي دارد و قابل نفوذ نيست و نزديك به معناي «متقن» است.

كاربرد ِاحكام در قرآن

وصف احكام گاه در بارة همة قرآن به كار رفته است، مانند: كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ؛[۱۵۰] كتابي كه آياتش استحكام يافته و آنگاه به تفصيل بيان شده است.

  در اين آيه كه وصف «ِاحكام» به همة آيات قرآن نسبت داده شده است، در مقابل آن صفت «تفصيل» قرار دارد. ظاهر آيه فوق اين است كه همين كتاب مفصل در عين تفصيل داراي احكام است و آيات قرآن بما هو آيات محكم­اند و در اين صورت «ثمّ» در اين آيه به معناي تراخي در وجود نيست بلكه براي تراخي در بيان و ذكر است هم چنين مي توان گفت كه مراد از احكام در اين آيه اتقان محتواي آيات و عدم امكان تحريف آن است، يعني قرآن كريم در قالب بهترين بيان, نفوذ ناپذير بوده و هيچ گونه شكستي در آن راه ندارد. برخي نيز احتمال داده­اند «ثمّ» براي تراخي در وجود باشد,[۱۵۱]ولي به نظر مي‌رسد اين احتمال بر خلاف ظاهر آيه است.

  نوع ديگر اِحكام كه در آية مورد بحث و نيز در آية شريف:

  فَإِذَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ مُّحْكَمَةٌ وَذُكِرَ فِيهَا الْقِتَالُ ؛[۱۵۲] پس آنگاه كه سوره­اي روشن و صريح فرو فرستاده شود و در آن از جهاد در راه خدا ياد شده باشد…» به كار رفته است، وصف بخشي از قرآن است.

  مراد از اين اِحكام آن است كه مطالب آن به گونه­اي روشن بيان شده­ است و قابل توجيه و برداشت انحرافي نيست. اين معنا در مقايسه با معناي متشابه وضوح بيش­تري خواهد يافت.

امّ الكتاب

اين تعبير نيز دو كاربرد قرآني دارد: يكي به معناي لوح محفوظ؛ كتابي كه در پيشگاه خداست و هيچ تغييري در آن پديد نمي­آيد، بر خلاف لوح محو و اثبات كه مطالب آن قابل تغيير و تبديل است. اين معنا در دو آيه زير مطرح شده است:

  يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ،[۱۵۳] خدا آن­چه را خواهد محو مي­كند و (يا) پا برجا مي­دارد و كتاب مادر (ام الكتاب) نزد اوست.

  وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ؛[۱۵۴] و به راستي كه قرآن در كتاب مادر (ام الكتاب) در نزد ما والا و مستحكم است.

  كاربرد ديگر امّ ­الكتاب وصفي است كه براي برخي از آيات قرآن (محكمات) در آية هفتم آل عمران بيان شده است. امّ در اين جا به معناي مرجع است[۱۵۵] و مقصود از كتاب در اين آيه­، قرآن كريم است. بر اين اساس اُمّ الكتاب مرجع كتاب است، يعني آياتي كه بخش مرجع و مادر است و آيات ديگر به آن باز مي­گردد. بنابراين قرآن كريم داراي دو بخش است، يكي بخش مرجع و ديگري بخشي كه بايد به بخش مرجع بازگردانده شود. در اين صورت آيات محكم جزئي از كتاب به شمار مي­آيند يعني اضافة اُمّ به كتاب، اضافة به معناي «مِن» است. مانند «نساء القوم» و «قدماء المفسرين»[۱۵۶]

راز مفرد آمدن واژة اُمّ در «هُنّ اُمّ الكتاب»

با آن كه اُمّ در اين آيه، وصفِ تعداد زيادي از آيات قرار گرفته است، راز مفرد آمدن آن چيست؟

  در پاسخ به اين سؤال سه وجه مطرح شده است:

  1. آيات محكم حالتي يك­پارچه دارند؛ چون همة معاني آن روشن است و جاي شبهه­اي ندارد همة اين آيات مجموعاً وصف وحدت دارند يعني در آن هيچ تزلزل و تشابهي پيش نمي­آيد، در درون خود هماهنگ­اند و هيچ‌گونه ناسازگاري در آن­ها ديده نمي­شود بر خلاف متشابهات كه در آن­ها ايهام، اختلاف و تكثّر معنا وجود دارد.[۱۵۷]  

  2. جملة «هُنّ اُمّ الكتاب» در جواب سؤال مقدر است، زيرا وقتي آيات قرآن به دو بخش تقسيم مي­شود جاي اين سؤال است كه كدام­يك از اين دو بخش، اصل و اُمّ هستند؟ در اين گونه موارد به طور معمول پاسخ را مطابق با سؤال مي­آورند. مثلاً اگر بپرسند مَن مثل زيد؟ اگر گروهي مانند او باشند در پاسخ مي­گويند: نحن مثل زيد و مثل را به اعتبار كلمه­اي كه در سؤال به صورت مفرد آمده بود، مفرد مي­آورند نه آن كه به صورت جمع «امثال» بياورند. در اين جا جملة «هن ام الكتاب» در پاسخ به پرسشي است كه واژة اُمّ در آن به صورت مفرد آمده و پاسخ نيز به خاطر مطابقت با سؤال مفرد آمده است.

  3. همة آيات محكم يك مجموعه است همان گونه كه تمامي آيات متشابه نيز مجموعة واحدي هستند يعني با آن كه هركدام از اين دو قسم داراي آيات زيادي است ولي در مرجعيت داشتن محكمات تكثر آن‌ها نقشي ندارد و به لحاظ عنوان، حكم مفرد دارند و وحدتي براي آن­ها در نظر مي­گيريم.[۱۵۸]

متشابهات

واژة متشابه از ريشة «شبه» گرفته شده و با توجه به آن­كه در ساختار باب تفاعل آمده است، بر تشابه طرفيني و يكساني در برخي صفات و ويژگي­ها دلالت دارد. اين واژه نيز چون اِحكام دو كاربرد در قرآن دارد: گاهي وصف همة آيات قرار گرفته است. مانند: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُّتَشَابِهًا[۱۵۹]؛ خداوند نيكوترين سخن را به صورت كتابي همگون و بخش بخش فرو فرستاد. مراد از تشابه در اين آيه همگوني آيات قرآن در ويژگي­هاي كلي و مشترك مانند اعجاز، مصونيت از تحريف، هدايت­گري، متانت و استحكام در بيان و محتوا و مانند آن است.[۱۶۰]

  كاربرد ديگر تشابه در قرآن، وصفي است براي برخي از آيات قرآن كريم كه در آية مورد بحث (۷ آل عمران) مطرح شده است. مراد از اين تشابه آن است كه محتملات و معاني اين آيات به يكديگر شباهت دارد و مراد گوينده در اين ميان مشتبه مي‌شود. بنابراين وصف تشابه در اين جا وصف به حال متعلق است يعني معاني و محتملاتِ آيه به يكديگر شبيه­اند و معلوم نيست كه كدام­يك از معاني، مقصودِ گوينده است. بدين ترتيب روشن شد كه در اين جا شباهت ميان دو يا چند آيه مطرح نيست بلكه مراد, تشابه معاني مختلفي است كه در بارة يك آيه احتمال مي­رود يعني در اين كه نمي­توان هيچ يك را به عنوان مراد قطعي خداوند از آيه پذيرفت شبيه يكديگرند. چنين آيه­اي به تنهايي نه بر مراد خداوند دلالت روشني دارد و نه مصون از سوء برداشت و تحريف معنوي است. از اين رو بازگرداندن آن به آيات محكم ضروري است و با اين ارجاع، مراد از آية متشابه روشن شده و تشابه معاني آن از ميان خواهد رفت.

زيغ

زيغ به معناي كژي[۱۶۱] و خروج عضو يا چيزي از حالت اعتدال است و لازمة آن از كار افتادن و به نتيجه نرسيدن تلاش آن عضو است. زيغ در قرآن كريم به چشم و قلب (مركز احساسات و عواطف انسان) و خود انسان نسبت داده شده است: فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ[۱۶۲]ْ؛ پس چون (از حق) به كژي گراييدند، خداوند نيز دل­هاي آنان را بگردانيد و كج ساخت. مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى[۱۶۳] ؛ چشم پيامبر نه كژ ديد و نه از حد در گذشت. وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ[۱۶۴]؛ آن­گاه كه ديدگان از حركت بازايستاده خيره شوند.   

  بنابراين مراد از «الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» آن است كه آن چه از قلب انتظار مي­بريم كه بفهمد و گرايش درستي بيابد، از قلب اين گونه افراد ساخته نيست، كژفهم­اند يا ايمان نمي­آورند يا دچار كژفكري و وسوسه­اند و از جادة استقامت و اعتدال خارج شده­اند.

اتّباع

اتّباع در لغت به معناي دنبال چيزي يا كسي رفتن است.[۱۶۵] اتباع گاهي عملي و گاهي فكري است. اتباع عملي در آية مورد بحث معنا ندارد؛ زيرا اولاً اهل زيغ اعتقاد حقيقي به قرآن نداشته و اهل عمل كردن به آيات آن نيستند. ثانياً همة آيات متشابه، آيات الاحكام نيستند تا قابل عمل كردن باشند بلكه بسياري از آن­ها در وصف جهان به ويژه جهان آخرت و امور غيبي و صفات خداست. ثالثاً عمل به متشابهات، فرع فهم آن­هاست و فرض بر اين است كه مفاد اين گونه آيات روشن نيست. افزون بر اين كه عمل به متشابهات با فتنه­جويي و تأويل كه هدف بيماردلان از اتباع متشابهات است، تناسبي ندارد. بنابراين مقصود از اتباع متشابه، اتباع فكري است، يعني اهل زيغ محكمات را رها كرده و به دنبال آيات متشابه مي­روند و با توجيه و تأويل آن، ديدگاه­هاي باطل خود را از آن­ها برداشت مي­كنند تا با تحريف آيات، مردم را منحرف كرده و در جامعه فتنه انگيزي كنند. آيه بر اين نكته تأكيد دارد كه بيماردلان در فهم متشابهات از محكمات كمك نمي­گيرند و گرنه به دنبال فهم متشابهات بودن ـ از مسير صحيح ـ نكوهشي ندارد.

فتنه

فتنه در لغت به معناي در آتش افكندن طلا و نقره براي تمييز دادن خوب و بد (و عيار) آن است و به معناي سوزاندن نيز آمده است[۱۶۶] و در قرآن نيز در مورد عذاب[۱۶۷]، شرك،[۱۶۸] مصيبت،[۱۶۹] فتنه انگيزي،[۱۷۰]امتحان،[۱۷۱] به كار رفته است و مي­توان همة اين موارد را به معنايي جامع كه اين معاني از لوازم يا ملزومات آن هستند بازگرداند و آن منقلب شدن و زير و رو گرديدن است كه در كاربردهاي متعددِ اين واژه لحاظ شده است و در آية مورد بحث به معناي انقلاب در فكر و اضطراب و آشفتگي عقيدتي است؛ يعني بيماردلان با دست­آويز قرار دادن آيات متشابه در پي زير و رو كردن عقايد و دين مردم­اند.

تأويل

تأويل مصدر باب تفعيل از ريشة «اَوْلْ» به معناي رجوع است[۱۷۲]و در اين جا از مصدر، معناي اسم مفعولي، يعني مؤوّل اليه، اراده شده و مقصود از آن چيزي است كه آيات به گونه­اي بدان باز مي‌گردد.

الراسخون

رسوخ و رصوخ به معناي ثبوت[۱۷۳] و رسوخ در علم به معناي اتقان در علم و ضبط دقيق و محافظت كامل معلومات است و ممكن است مراد از رسوخ در علم تعبير قلب باشد؛ يعني علم در اين افراد رسوخ كرده و ثابت است. اين وصف دلالت بر اتقان علمي و ثبات معرفت دارد و در دو آية قرآن به كار رفته است، يكي در همين آية مورد بحث «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» كه مقصود از آنان مومنان حقيقي است و يا دسته­اي از آنان كه در مرحلة بالاتري از علم و ايمان نسبت به ديگران قرار دارند. و ديگري در آية «لَّـكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ…»[۱۷۴]و مراد از آنان دانشمندان حقيقي و متقي و منصفِ اهل كتاب است.

تذكّر

تذكر از ريشة «ذكر» به معناي حفظ چيزي (در خاطره) و به ياد داشتن آن و هم­چنين به زبان ياد كردن چيزي است.[۱۷۵] تذكر نيز به معناي يادآور شدن است و مراد از آن منتقل شدن به دليل چيزي جهت استنتاج آن است و در آية مورد بحث تذكر اولوا الالباب، پي بردن آنان به از سوي خدا بودن همة قرآن «كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا» است كه دليل «آمنا به» و تسليم شدن در برابر تمامي آيات قرآن مي‌باشد.[۱۷۶]

الالباب

الباب جمع لُبّ است و لبّ هر چيزي از فرآورده­ها به معناي مغز و محتواي خالص آن­ است مثل بادام و مانند آن كه مغز آن مصرف مي­شود و لبّ هر چيز خالص و برگزيدة آن است. لبّ فرد به معناي عقلي است كه در درون او قرار داده شده است.[۱۷۷] بنابراين اولوا الالباب به معناي صاحبان انديشه و خرد ناب است و در آيات مختلف قرآن ويژگي­هاي معنوي و روحي بلندي به آنان نسبت داده شده است از قبيل ايمان، انابه، اتباع احسن القول، ذكر دائم.[۱۷۸]

تفسيري گزيده از آيه

در آيات قبل از اين آيه، از نزول كتب آسماني پيشين و نزول به حق قرآن كه تصديق كنندة كتب پيشين است، سخن به ميان آمده است. در اولين بخش از اين آيه نيز تأكيد مي­كند كه نازل كنندة قرآن بر پيامبرˆ، خداوند است؛ ولي تكيه­گاه كلام، بخش دوّم آيه است كه آيات قرآن را به دو دسته تقسيم مي­كند: بخشي آيات محكم و بخشي ديگر آيات متشابه است. مقصود از محكم بودن برخي از آيات ـ در برابر تشابه برخي ديگر ـ اين است كه داراي قالب‌هاي عبارتي صريح و روشن بوده كه زمينة سوء برداشت و تحريف معنوي را از بين مي­برد، بر خلاف آيات متشابه كه داراي عباراتِ چندپهلو و چنداحتمالي هستند. اين معنا با توجه به معناي واژه ياد شده و ويژگي‌هايي كه در آيه براي محكم و متشابه ذكر شده از قبيل امّ بودن محكم, دستاويز قرار گرفتن متشابه توسط بيماردلان براي فتنه انگيزي و دست‌يابي به تأويل, به دست مي‌آيد. نكته ديگر آن­كه با توجه به جمله «هنّ ام الكتاب» آيات محكم بخش مرجع است و آيات متشابه بخشي است كه بايد به آن بازگردانده شود. بنابراين، فهم آيات متشابه، بدون ارجاع به محكمات مرتبط با آن ميسر نيست.

  در بخش بعد رفتار منحرفان و بيماردلان در باب آيات متشابه مطرح مي­شود اهل زيغ آيات محكم را رها كرده و به سراغ آيات متشابه مي‌روند و به پي­جويي آن­ها مي‌پردازند، آن­ها را ريشه‌يابي و توجيه و تأويل مي‌كنند تا از طريق آن، اغراض و ديدگاه­هاي باطل خود را از آن­ها برداشت كنند و آيات را تحريف نمايند و بدين وسيله افراد را منحرف كرده و در جامعه فتنه انگيزي كنند. تأكيد آيه بر اين كه آيات به دو دستة محكم و متشابه تقسيم شده و اهل زيغ به دنبال آيات متشابه مي­روند، براي آن است كه بفهماند بيماردلان به سراغ محكمات نمي­روند و در فهم متشابهات از محكمات كمك نمي‌گيرند. اصولاً آنان در صدد فهم درست آيات به منظور درس­آموزي و عمل به آن­ها نيستند، بلكه به دنبال فتنه انگيزي و تأويل آن هستند و چنان كه گفتيم مراد از تأويل آيات هر چيزي است كه آيات به نحوي به آن باز مي­گردد و منحرفان با دستاويز قرار دادن و پي­جويي آيات متشابه در صدد تاويل تراشي و دست­يابي به تاويل نادرست آن هستند و يا با آن كه مي دانند تاويل قرآن براي آنان دست نايافتني است به آن دست مي يازند.[۱۷۹]

پيوستگي يا گسستگي راسخون از الله

در باره «واو» در عبارت «…. وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» دو وجه بيان شده است :

۱٫  واو عاطفه است و «الراسخون» را به «الله» عطف مي­كند و جملة بعدي «يقولون امنا ….» يا جملة مستأنفه است و يا حال براي «الراسخون في العلم» و يا خبر براي مبتداي محذوف است كه تقدير آن چنين مي‌شود: «و المومنون يقولون امنا».

۲٫  واو مستأنفه است و جملة «وَالرَّاسِخُونَ ….» در برابر جملة «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» قرار گرفته و «مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ» جملة معترضه است، در اين صورت «و الراسخون» مبتدا و «يقولون» خبر آن خواهد بود . اين وجه با سياق كلي آيه سازگارتر بوده و نياز به هيچ تقديري ندارد و مفاد آيه در اين فرض آن است كه كسي جز خداوند به تأويل قرآن آگاه نيست. اما رواياتي كه بيان­گر آگاه بودن پيامبرˆ و معصومان‰ از تأويل قرآن است، يا مخصص اين آيه مي‌شوند و حصر اين آيه با آن روايات استثنا شده است[۱۸۰] و افراد ديگري نيز به تعليم خداوند، تأويل قرآن را مي­دانند. يا آن­كه مراد از انحصاري بودن دانش تأويل قرآن اين است كه كسي از پيش خود بدان آگاهي ندارد و راه دانستن آن، تعليم گرفتن از خداي متعال است. بنابراين حصر آيه هيچ استثنايي ندارد و در اين صورت شبيه آيات بيان گر انحصار دانش غيب به خداوند مي شود.

راسخان در علم ـ در برابر برخورد نادرست اهل زيغ با آيات كتاب مناسب­ترين برخورد را با آيات قرآن كريم دارند. در اولين مرحله، تسليمِ محض بودن خود را نسبت به قرآن ـ محكمات و متشابهات ـ اعلام مي­دارند و در مرحلة دوم دليل پذيرش و تسليم خود را، از سوي خدا بودن قرآن بيان مي­كنند. اين بخش دو تعريض به اهل زيغ دارد يكي آن كه آنان تسليم همة آيات نيستند و در باطن آن را قبول ندارند و ديگري آن كه معيار اهل زيغ در پذيرش آيات ـ در جايي كه مي­پذيرند ـ از سوي خدا بودن آن نيست، بلكه به فهم خود تكيه مي­كنند و هر جا آن را به فهم ناقص خود درست دانستند، به پشتوانه فهم خود آن را مي­پذيرند. حال آن كه راسخان در علم مي­گويند آيات قرآن جملگي از سوي خداست و هر آن چه خدا بگويد حق است. بنابراين بايد به همة آيات قرآن ايمان آورد، هرچند مفاد برخي از آن­ها قابل هضم براي ما نباشد و يا حتي به مفاد دقيق و كامل آن دست نيابيم. اين آيه در آخرين بخش به اين نكته اشاره دارد كه صاحبان خرد ناب متذكر حقايق مي شوند؛ زيرا قلب و عقلشان به انحراف­ها و شبهه­ها آلوده نيست و در سايه طهارت و خلوص و صفاي باطن با استعدادترين افراد براي پي بردن به آموزه‌ها و معارف حقيقي و قرآني هستند.

 خلاصة درس:

۱٫  براي فهم قرآن كريم افزون بر قواعد اصول محاورة عقلايي و آشنايي كافي با ادبيات عرب، آگاهي و رعايت قواعد ويژة فهم قرآن نيز ضروري است.

۲٫  يكي از قواعد ويژة فهم قرآن، بازشناسي آيات محكم و متشابه از يكديگر و بازگرداندن آيات متشابه به آيات محكم است.

۳٫  خاستگاه اصطلاح محكم و متشابه، آية هفتم سورة آل عمران است كه همة قرآن را به دو بخش محكم و متشابه تقسيم كرده است.

۴٫  مراد از محكم آيه­ا­ي است كه قابل توجيه و برداشت انحرافي نيست و مقصود از متشابه آيه‌اي است كه چند معناي احتمالي دارد و مراد گوينده از آن روشن نيست و امكان سوء استفاده و تحريف معنوي آن وجود دارد.

۵٫  تشابه آيات متشابه با بازگرداندن به آيات محكم، برطرف شده و مقصود از آن روشن خواهد شد. مقصود از امّ الكتاب بودن محكمات همين است.

۶٫  تأويل در آية هفتم آل عمران معناي اسم مفعولي «مؤّول اليه» دارد و مقصود از آن چيزي است كه آيات به گونه­اي بدان باز مي­گردد.

۷٫  «واوِ» والراسخون براي استيناف است. بنابراين كسي جز خداي تعالي به تأويل قرآن آگاه نيست و پيامبرˆ و معصومان‰ با تعليم خداوند بدان آگاه شده­اند.

۸٫  منحرفان و بيماردلان بر خلاف گفتة قرآن مبني بر لزوم ارجاع متشابهات به محكمات به پي‌جويي متشابهات و توجيه و تأويل آن مي­پردازند تا به اغراض و ديدگاه­هاي خود رنگ ديني زده و فتنه انگيزي كنند.

۹٫   راسخان در علم مناسب­ترين برخورد را با آيات قرآن دارند. هم ايمان و تسليم محض بودن خود را اعلام مي­دارند و هم دليل آن را از سوي خدا بودن قرآن مي­دانند.

پرسش

۱٫  مراد از قواعد ويژة فهم قرآن چيست؟

۲٫  آيا قرآن كريم، در باب فهم آيات، قاعده­ا­ي مطرح كرده است؟

۳٫  آيا مي­توان قرآن را مانند متون ديگر، با همان معيارهاي رايج فهم، تفسير كرد؟ 

۴٫  هدف اهل زيغ از پي­جويي آيات متشابه چيست؟

۵٫  ويژگي راسخان در علم در برخورد با آيات قرآن كريم را بيان كنيد.

۶٫  قرآن كريم در برخي آيات، همة قرآن را محكم و در برخي ديگر همة آن را متشابه دانسته، اما در آية هفتم آل عمران آيات را به دو دستة محكم و متشابه تقسيم نموده است، تبيين صحيح اين آيات چيست؟

۷٫  آيا مي­توان آيه­اي در قرآن يافت كه نه محكم باشد و نه متشابه؟ چرا؟

براي مطالعه بيش­تر:

۱٫       الاتقان في علوم القرآن؛ عبدالرحمان سيوطي، نوع ۴۳

۲٫       تفسير صافي؛ محمد فيض كاشاني، ج۱، مقدمه چهارم

۳٫       التمهيد في علوم القرآن؛ محمد هادي معرفت، ج۳، ص۶ به بعد، قم. مؤسسة النشر الاسلامي. ۱۴۱۶ هـ .ق.

۴٫       حقائق التأويل في متشابه التنزيل؛ محمد رضي موسوي، ترجمة محمود فاضل، ص۱۰۹-۱۲۱، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي، ۱۳۶۶ هـ .ش.

۵٫              علوم قرآني، محمد باقر حكيم، ص۱۶۷ به بعد. قم، مجمع‌الفكر الاسلامي، ۱۴۱۷ ق.

۶٫       قرآن در اسلام، محمد حسين طباطبايي، ص۳۳-۳۹،‌ قم،‌ دفتر انتشارات اسلامي،‌ ۱۳۶۱٫

۷٫       قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص ۴۰۲ـ۴۱۹، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

۸٫       الميزان في تفسير القرآن؛ محمد حسين طباطبايي، ج۳، ص۱۹-۲۳و۲۸و۲۹، قم،‌جامعة مدرسين حوزة علميه قم

درس هشتم

محكم و متشابه (۲)

از فراگير انتظار مي­رود:

با پرسش­هاي مهم مبحث محكم و متشابه آشنا گردد.

مصاديق آيات متشابه را بازگويد.

شبهة ناسازگاري تشابه بخشي از آيات با نور و بيان و مبين بودن قرآن را پاسخ دهد.

راه رفع تشابه آيات متشابه را بيان كند.

مقصود از اتباع متشابهات و تفاوت آن با تلاش براي رفع تشابه آيات را توضيح دهد.

عن الرضا عليه السلام: من ردّ متشابه القرآن الي محكمه فقد هدى الي صراط مستقيم؛ امام رضا عليه السلام فرمود: هر كس آيات متشابه قرآن را به آيات محكم بازگرداند (و معنا كند) به صراط مستقيم راه يافته است. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج۲، ص ۱۸۵٫    

 

در بحث از ابعاد مختلفِ محكم و متشابه و منشأ قرآني آن، آية هفتم سورة آل عمران، نكات متعددي وجود داشت كه برخي از آن‌ها در دروس پيش بررسي شد. ادامه اين نكات در اين درس بررسي مي‌شود.

۱٫ محكم بودن آية هفتم آل عمران

برخي از قائلان به عدم امكان فهم همگاني قرآن، آيه مورد بحث را متشابه انگاشته­ و گفته اند كه اين آيه به اجمال، آيات قرآن را به دو دستة محكم و متشابه تقسيم كرده و هيچ معياري براي بازشناسي محكم از متشابه ارائه نكرده است. بنابراين اين آيه نمي‌تواند بيان‌گر قاعده و راهكاري براي فهم و تفسير آيات باشد، بلكه خود سبب متشابه شدن كل قرآن مي‌شود. با توجه به توضيحي كه در باره مفهوم محكم و متشابه و انواع تشابه بيان كرديم، اين آيه خود در زمرة محكمات است و هيچ يك از علل تشابه در آن وجود ندارد؛ افزون بر اين اگر لازمة متشابه بودن اين آيه، تشابه همة آيات قرآن باشد؛ علاوه بر آن­كه اين مدعا مورد پذيرش هيچ قرآن­پژوهي نيست، بر خلاف صريح همين آيه است. هم چنين تقسيم آيات به محكم و متشابه و امّ الكتاب بودن محكمات نيز لغو و بي­حاصل خواهد شد و اين برخلاف دلالت اجمالي همين آيه خواهد بود و كسي بدان ملتزم نيست. افزون بر اين، با اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت و با آيات و رواياتي كه به روشني بر نور بودن و قابل فهم بودن قرآن دلالت دارند و با رواياتي که مردم را به آن ارجاع داده و قرآن را معيار سنجش روايات مي‌دانند, ناسازگار است.

  بررسي آيات قرآن بر اساس روش فهم عقلايي متون كه مورد تاييد قرآن و روايات است نيز نشان­گر آن است كه مفاد اين آيه بر آن­ها قابل انطباق است. يعني برخي از آيات مفاد روشني دارند كه جاي بحث و مناقشه­اي در آن­ها نيست و برخي ديگر چند پهلو و داراي احتمالات مختلف­اند و افراد، در بارة آن­ها دچار سوء فهم مي­شوند.

  افزون بر آن­چه گفتيم رواياتي داريم كه قرآن را قابل فهم دانسته و بر ضرورت ارجاع آيات متشابه به آيات محكم (و وجود محكم و متشابه در روايات نيز) تأكيد كرده است.[۱۸۱]اين روايات بيان‌گر آن است كه محكم و متشابه معيار مشخصي دارد و بازشناسي آيات محكم از متشابه ممكن است. نكتة قابل توجه آن كه اگر امكان بازشناسي متشابه از محكم منتفي شود، دست‌يابي به مفاد روايات نيز ناممكن است؛ زيرا بر اساس برخي روايات، در ميان روايات نيز محكم و متشابه وجود دارد و بايد روايات متشابه را به روايات محكم بازگرداند.[۱۸۲] 

  نكتة ديگر اين كه هر آية محكم به تنهايي محكم است و ظاهر تعبير «آيات محكمات» بلكه صريحِ آن همين است. همان گونه كه آيات متشابه نيز هريك به تنهايي متشابه است، اما در بارة مرجع بودن آيات محكم گرچه تصريحي نشده است، ولي نمي­توان گفت كه همة محكمات قرآن روي هم رفته مرجع هر آيه متشابه باشند؛ زيرا بسياري از آيات محكم، ارتباط محتوايي با برخي از آيات متشابه نداشته و نمي­توانند مرجع آن­ها قرار گيرند. از سوي ديگر ممكن است چند آية خاص كه همه محكم هستند، مرجع آيه­اي متشابه قرار گيرند كه با آن­ها ارتباط محتوايي دارد.

۲٫ نسبي بودن متشابه

از آن‌جا كه برخي از آيات قرآن داراي ابعاد مختلفي است و ممكن است در برخي ابعاد صريح و روشن و در برخي ديگر چند احتمالي باشد و با توجه به اين نكته كه مرجع بودن آيات محكم براي آيات متشابه اقتضا دارد كه آيات متشابه با ارجاع به آيات محكم رفع تشابه شده و به محكم تبديل شوند، تشابه آيات قرآن نسبي است. افزون بر اين برخي روايات وارد شده در موضوع محكم و متشابه بر نسبي بودن متشابه دلالت دارد مانند رواياتي كه پيامبرˆ را برترين راسخ در علم و آن حضرت و امامان معصوم‰ را آگاه به تفسير و تأويلِ همة آيات معرفي مي­كند[۱۸۳] و رواياتي كه متشابه را وصف آياتي مي­داند كه بر بعضي از كساني كه بدان آگاهي ندارند مشتبه شده است؛[۱۸۴]يعني ممكن است، آيه­اي قبل از ارجاع به محكم متشابه باشد و بعد از آن از تشابه خارج شود و يا آيه­اي براي فردي كه به تفسير و تأويل آن آگاه است محكم، و براي كسي كه بي­خبر است، متشابه باشد. هم­چنين، آيات و رواياتي كه فهم آيات را بر اساس درجات تكاملي افراد، قابل تشكيك مي­داند مؤيّد اين سخن است.[۱۸۵]

  آيه مورد بحث، از تعيين ميزان آيات متشابه و محكم ساكت است و با توجه به نسبي بودن تشابه آيات، نمي­توان نسبت به بيش­تر يا كمتر بودن آيات متشابه نسبت به آيات محكم نظر مطلقي ارائه كرد؛ بلكه به لحاظ افراد و ابعاد آيات، تعداد متشابهات در نوسان است و شايد به همين دليل در آيه شريفه نيز از بيان مقدار محكمات يا متشابهات سخني به ميان نيامده و فقط به اصل وجود محكم و متشابه بسنده شده است. اگرچه با بررسي آيات و اوصاف قرآن مانند نور, كتاب مبين, آيات بينات و نيز اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت كثرت محكمات را در عين نسبي بودن آن محتمل‌تر مي‌سازد.

۳٫ سازگاري تشابه بخشي از قرآن با نور و مبين بودن آن

ممكن است توهم شود كه وجود آيات متشابه در قرآن با اوصافي مانند نور، بيان، تبيان و مبين بودن قرآن سازگار نيست زيرا آيات متشابه چگونه نوراني و روشنگر و روشن خواهد بود؟ در پاسخ بايد گفت: قرآن نور است، حتي آيات متشابه آن نوراني است و به خودي خود ابهامي ندارد. نسبي بودن متشابه مؤيد سازگاري اين اوصاف با تشابه برخي از آيات قرآن است. بدين ترتيب اگر مخاطبان قرآن واجد زمينه­هاي لازم و شرايط علمي و روحي متناسب با دريافت و فهم آيات باشند، همة آيات قرآن قابل فهم است و هيچ ابهام و اجمالي در آن نمي­ماند. افزون بر اين، نور بودن قرآن بدين معناست كه در فهم قرآن نيازي به غير قرآن نيست و قرآن خود روشنگر خود است. بنابراين اگر براي رفع تشابه آيات، راهي نمي­بود و يا آن راه در قرآن ارائه نشده بود با نور بودن قرآن ناسازگار بود، ولي راه فهم ـ مستقيم يا غير مستقيم ـ آيات متشابه در خود قرآن آمده است و در ادامة همين درس بيان خواهد شد.

۴٫ مصاديق آيات متشابه

ظاهر آية هفتم آل عمران آن است كه آيات قرآن در دو قسم محكم و متشابه خلاصه مي‌شود و نوع سومي وجود ندارد. بر اين اساس حروف مقطعه نيز مدلولي دارند، ولي از آن جا كه مخاطب آن همة مردم نبوده­اند و مصلحتي در تفهيم عمومي آن وجود نداشته است، فقط براي پيامبرˆ و كساني كه از ايشان تعليم گرفته­اند، مفهوم است.[۱۸۶] دانشمندان قرآن‌پژوه پيشين نيز حروف مقطعه را از متشابهات مي­دانند، ولي علامة طباطبايي (ره) حروف مقطعه را دسته سومي مي­داند ـ كه نه محكم است و نه متشابه ـ ايشان آيات منسوخ و آيات بيان­گر معارف بلند را از متشابهات مي‌دانند.[۱۸۷]ولي با توجه به مطالبي كه در درس گذشته در بارة عوامل تشابه بيان كرديم، موارد ديگري نيز از مصاديق آيات متشابه است؛ زيرا با پذيرفتن تشابه آيات منسوخ، ملاك ديگري براي متشابهات پديد مي­آيد؛ چون آيات منسوخ از سنخ معارف بلند غير قابل فهم همگان نيست، بلكه مصلحتي در كار بوده كه قيد زماني آن بيان نشود و پس از مدتي با نزول آية ناسخ، سرآمدِ آن معلوم گردد. راز تشابه آية منسوخ در اين است كه وقتي فردي آن را مي­نگرد و اطلاعي از قيد زماني آن ندارد آن را دائمي پنداشته و به مراد خداوند از آن پي نمي­برد. همين ملاك دربارة عام مخصَّصِ به تخصيص منفصل و دربارة مشتركي كه قرينة معينة آن جدا بيان شده و ساير اقسامي كه بيان كرديم نيز وجود دارد. بنابراين در متشابه شدن كلام فرقي ميان نسخ و تخصيص و تقييد وجود ندارد بلكه تفاوت در نوع قيد آن است كه يكي قيد زماني است و ديگري قيد غير زماني است و چنين تفاوتي موجب متشابه شدن يكي و محكم شدن ديگري نمي­تواند باشد. اين نكته نيز قابل ذكر است كه هرچند موارد نسخ در كلام بشري و در قرآن نسبت به عام و خاص و مطلق و مقيد و مجمل و مبين كمتر است ولي در مواردي كه دانسته شود جعل كننده منسوخ از آغاز حكم موقت را مد نظر داشته و بنا به مصالحي به صورت دائمي اعلام كرده است ناسخ و منسوخ را مانند عام و خاص و مطلق و مقيد مي‌دانند و همانگونه كه عرف پس از پي بردن به خاص و مقيد عام و مطلق را حمل بر آنها مي‌كند در مورد آيه منسوخ نيز پس از پي بردن به ناسخ منسوخ را حمل بر ناسخ و محدود به دوران قبل از ناسخ مي‌كند. بدين ترتيب مي­توان موارد زير را از اقسام آيات متشابه قرآن دانست:

أ. آيات مشتمل بر معارف بلند و حقايق فراسوي ماده

ب. حروف مقطعه «فواتح السور»

ج. مجمل­ها, عام­ها, مطلق­ها و منسوخ‌ها موارد ديگر­ي كه به خاطر جدايي كلام از قيود و قراين، متشابه مي­­گردد.

۵٫ راه رفع تشابه آيات

ظاهر اين آيه بر مرجعيّت آيات محكم در رفع تشابه آيات متشابه دلالت دارد و بر اساس آن، يكي از راه­هاي رفع تشابه آيات متشابه، بازگرداندن آن­ها به آيات محكم است.[۱۸۸] صرف نظر از اين آيه، لزوم مراجعه به آيات ديگر براي رفع تشابه آيات، از سيرة عقلا نيز فهميده مي­شود؛ زيرا روش عقلايي در فهم كلام آن است كه اگر قرايني در كلام باشد كه بتوان با آن به معنايي دست يافت، بايد به آن­ها مراجعه كرد. اكنون اگر ما آياتي داشته باشيم كه مراد از آن ـ با حدود و قيود مربوط به آن ـ روشن نباشد و بتوان با آيات ديگري به حدود و قيود آن­ها دست يافت، لازم است به آن آيات مراجعه كنيم. مثلاً اگر آية عامي داشتيم كه مخصَّصِ منفصل داشت يا آية منسوخي كه ناسخ داشت يا مشترك لفظي بود كه قرينة تعيين كننده در آية ديگري براي او بود، وقتي به خاص يا ناسخ يا آن قرينه مراجعه كرديم، مفهوم متشابه روشن مي­شود. اين يك راه عقلايي است و دليل تعبدي نمي­خواهد، بلكه بناي عقلا بر اين است كه در موارد پيش­گفته به بخش­هاي ديگري از همان كلام مراجعه كرده و مفهوم متشابه را از تشابه خارج مي­سازند.

  از ديگر راه­هاي رفع تشابه آيات، مراجعه به روايات معصومان‰ است كه در آن به بيان تفاصيل احكام، قيود و قراين آيات پرداخته­اند. سؤالي كه در اين جا مطرح مي­شود آن است كه آيا مراجعة­ به روايات با مرجعيت آيات محكم در رفع تشابه متشابهات ناسازگار نيست؟

  چنان كه گذشت آية هفتم آل عمران راه رفع تشابه را منحصر به ارجاع به محكمات ندانسته است. افزون بر اين كه امّ بودن محكمات دو معنا دارد: ۱٫ مستقيم و بدون واسطه رفع تشابه مي‌كند. ۲٫ منبع و مرجعي براي رفع تشابه معرفي مي­كند. بنابراين آياتي كه پيامبرˆ و امامان‰ را معلّم و مفسّر قرآن معرفي كرده و پيروي از آنان را واجب مي­داند،[۱۸۹] مرجع بسياري از آيات متشابه است كه به طور غير مستقيم و با واسطه به رفع تشابه آيات مي­پردازد. بر اين اساس روايات معصومان‰ نيز مرجع رفع تشابه آيات متشابه خواهد بود.[۱۹۰]

۶٫ راز نكوهش اتباع متشابهات

پيش­تر گفتيم كه مراد از اتباع متشابهات در اين آيه، اتباع فكري است. انگيزه بحث و پي­جويي از اين آيات نيز متفاوت است. اگر كسي با هدف فهم مراد خداوند از آيات متشابه و رفع تشابه از آن­ها با ارجاع به محكمات در صدد پي­جويي آيات متشابه بر آيد، اين كار نه تنها نكوهشي ندارد بلكه داراي ارزش مثبت بوده و موجب هدايت و راه­يابي به صراط مستقيم الهي است؛[۱۹۱] اما اگر با انگيزه­هاي نادرست كه در آيه به دو مورد از آن (فتنه انگيزي و دست­يابي به تأويل قرآن) اشاره شده و به شدت نكوهش شده است، به سراغ آيات متشابه رود، كاري نادرست و مورد نكوهش است؛ چنان­كه در آيه شريفه به شدّت از آن نكوهش شده است.

۷٫ راز تقابل كژدلي با رسوخ در علم

در اين آيه در برابر «الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» عبارت «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم» قرار گرفته كه يكي حالت روحي و مرتبط با تمايلات است و ديگري مسألة فكري و ذهني است كه با عقل پيوند دارد اين نوع بيان اشاره به ارتباط و تأثير و تأثّرِ بعد فكري انسان با بعد گرايشي و قلبي او دارد. افرادي كه از نظر تمايلات قلبي منحرف باشند به طور طبيعي به دنبال شناخت حقيقت نيستند و براي آنان دست­يابي به هواها و منافع شخصي و گروهي و سوژه­هاي مختلف و مخالفت با مخالفان خود، اهميت دارد و به اين صورت، نقطة مقابل راسخان در علم قرار مي­گيرند و از سوي ديگر راسخان در علم كه براي دريافت حقايق، چنان كه بايد، تلاش مي­كنند و با ابزارهاي شناخت و دريافت­هاي خود به دقت برخورد مي­كنند، به طور طبيعي حقيقت طلبي و دقت علمي را بر تمايلات خويش حاكم ساخته و تمايلات خود را در جهت كشف حقايق به كار مي­بندند و تابع حقايق قرار مي­دهند.

۸٫ رابطة «رسوخ در علم» با «ايمان به همة آيات»

رسوخ در علم، شناخت دقيق مرز ابزارهاي شناخت، لوازم معرفت­هاي به دست آمده و ملزومات آن­هاست. راسخان در علم، خود دو گروه­اند: گروهي از آنان كه به فهم حقايق قرآني نايل شده و حقانيت و درستي آن­ها را دريافته­اند، با اين شناخت درمي­يابند كه بالاترين دليل حقانيت مقاصد قرآني آن است كه از سوي حقّ مطلق (خداي متعال) كه سخنش عين حقيقت است، نازل شده است «وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِيثًاً»[۱۹۲]و به اين حقيقت دست مي­يابند كه ايمان به آن به عنوان ما انزل الله ضروري است و علم بدون ايمان براي رسيدن به سعادت حقيقي كافي نيست. پس هم ايمان آوردن آنان لازمة شناخت كامل ايشان است و هم تكية بر «كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا»[۱۹۳]مبتني بر راسخ بودن آنان در علم است و گروهي ديگر كه به همة حقايق قرآني و فهم همة آيات نايل نگشته­اند و برخي از آيات براي آنان متشابه است، لازمة رسوخ در علمشان اعتراف و ايمان است، يعني هرچند به مفاد آيات و دريافت حقيقت آن­ها به طور مستقيم نايل نشده­اند؛ اما با توجه به شناخت دقيقي كه از ابزارهاي شناخت و مرزهاي دانش خود دارند،[۱۹۴] مي­دانند همة حقايق مطرح شده در قرآن در تيررس ابزارهاي شناخت همگاني انسان نيست و بنابراين نبايد توقع داشت كه به همه آن حقايق با اين ابزارها دست يافت و در چنين مواردي، از سوي خدا بودن قرآن، بالاترين گواه حقانيت آن است و چنين نيست كه هر چه را نفهمند، فاقد حقيقت باشد. بنابراين اعتراف مي­كنند كه هر چند ما اين حقايق را نمي­فهميم، ولي چون از سوي خداست، حقّ است و به آن ايمان داريم.[۱۹۵]

خلاصة درس

۱٫  آية هفتم آل عمران از محكمات قرآن است و بازشناسي آيات محكم از متشابه ممكن است و بايد متشابهات را به محكمات بازگرداند.

۲٫  ظاهر آيه هفتم آل عمران بر محصور بودن آيات قرآن در دو نوع محكم و متشابه دلالت دارد و حروف مقطعه نيز داراي مدلولي است كه پيامبرˆ و اوصياي ايشان‰ آن را مي­دانسته­اند.

۳٫  آيات محكم و متشابه هر يك به تنهايي محكم يا متشابه است و نمي­توان گفت كه همة محكمات روي هم رفته يك اُمّ هستند؛ زيرا ارتباطي ميان بسياري از متشابهات و محكمات وجود ندارد؛ ولي مي­توان گفت كه ممكن است چند آية محكم كه ارتباط محتوايي با آيه­ا­ي متشابه دارند، مرجع آن باشند.

۴٫  تشابه آيات قرآن نسبي است، ممكن است آيه­اي براي فردي محكم و براي ديگري متشابه باشد و يا آن كه در ابتدا آيه­اي متشابه باشد، ولي بعد از ارجاع به محكم از تشابه خارج شود.

۵٫  با توجه به نسبي بودن آيات متشابه، تعيين شمارگان آن ممكن نيست.

۶٫  تشابه آيات با نور و بيان و مبين بودن قرآن منافاتي ندارد؛ زيرا در صورت وجود زمينه‌هاي لازم و شرايط علمي و روحي مناسب در افراد، همة آيات قرآن قابل فهم است و هيچ ابهام و اجمالي در آن­ها وجود ندارد. راه فهم متشابهات در خود قرآن (مستقيم يا غير مستقيم) آمده است.

۷٫  حروف مقطعه، آيات مشتمل بر معارف بلند و حقايق فراسوي ماده، آيات منسوخ، مجمل­ها، عام­ها و مطلق­ها از مصاديق متشابهات به شمار مي­آيند.

۸٫  ارجاع به آيات محكم، ارجاع به آيات ديگري كه قيد يا خاصي را بيان كرده است، ارجاع به روايات معصومان‰، از راه­هاي رفع تشابه متشابهات است.

۹٫  اتباع متشابهات به هدف فهم مراد خداوند با رعايت شرايط و قواعد فهم، موجب هدايت و راه­يابي به صراط مستقيم الهي است.

۱۰٫       مقصود از اتباع نكوهيدة متشابهات در آية هفتم آل عمران، اتباع با هدف فتنه انگيزي و دست­يابي به تأويل قرآن است.

۱۱٫       تفاوت اصلي راسخان در علم با كژدلان، حقيقت طلبي و دقت علمي و فهم مرز دانش خود و دوري از تحميل تمايلات شخصي و گروهي بر آيات است.

۱۲٫       راسخان در علم دو گروه­اند:

أ‌.        آنان كه به فهم حقايق قرآن نايل شده و با شناخت خود در مي­يابند كه بالاترين دليل حقانيت قرآن، از سوي خدا بودن آن است و ايمان به آن ضروري است.

ب‌.  آنان كه به فهم همة آيات نايل نشده­اند، ولي لازمة رسوخ آنان در علم، اعتراف به عجز در دست­يابي به همة محتواي آيات و ايمان به همة آيات به دليل از سوي خدا بودن آن است.

پرسش

۱٫  ملاك اِحكام و تشابه آيات قرآن چيست؟

۲٫  چرا حروف مقطعه از متشابهات قرآن است؟

۳٫  آيا هر كسي توان ارجاع آيات متشابه به محكمات را داراست؟

۴٫  نسبي بودن آيات متشابه را با ذكر مثالي تبيين كنيد.

۵٫  راز غير ممكن بودن تعيين آمار متشابهات در چيست؟

۶٫  وجه جمع ميان نور بودن قرآن و متشابه بودن برخي از آيات آن چيست؟

۷٫  آيا دانشمندان قرآن‌پژوه در مصاديق متشابهات وحدت نظر دارند؟ چرا؟

۸٫  دليل ارجاع متشابه به محكم، عقلي است يا شرعي؟

۹٫  تفاوت اتباع متشابه مذموم با ممدوح در چيست؟

۱۰٫          تفاوت­هاي رسوخ در علم با كژدلي را بر اساس آية مورد بحث بيان كنيد.

براي مطالعه بيش­تر:

۱٫  تفاسير قرآن؛ ذيل آيه هفتم آل عمران.

۲٫  التمهيد في علوم القرآن، محمد هادي معرفت، ج۳، ص۳۶-۴۹، قم، مؤسسة‌ النشر الاسلامي، ۱۴۱۶ هـ .ق.

۳٫  حقائق التاويل في متشابه التنزيل، محمد رضي موسوي، ترجمة محمود فاضل، ص۱۲۲-۱۳۷، ‌مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي، ۱۳۶۶ هـ .ش.

۴٫  قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص۴۰۲-۴۱۹، قم،‌مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

۵٫  الميزان في تفسير القرآن؛ محمد حسين طباطبايي، ج۳، ص۳۱-۶۷، قم،‌ جامعة مدرسين حوزة علميه قم.

درس نهم

محكم و متشابه (۳)

راز وجود متشابه در قرآن

از فراگير انتظار مي­رود:

عوامل تشابه سخن را بشناسد.

راز تشابه آيات قرآن را دريابد.

شبهه گمراه­ كننده بودن آيات متشابه را نقد كند.

انواع تشابه را توضيح دهد.

قال علي عليه السلام … ليقودهم الاضطرار الي الايتمار لمن ولاه امرهم؛  امام علي عليه السلام در باب راز وجود بخش‌ها و معارف ويژه راسخان در علم در قرآن كه از دسترس عامه به دور است  فرمودند: …تا آن كه اضطرار (و نياز شديد به فهم)، آنان را به نظرخواهي و فرمان‌پذيري از واليان امرشان بكشاند. مجلسي، بحارالانوار، ج۹۳، ص۱۲۰٫  

 

راز وجود متشابه در قرآن

برخي از مخالفان قرآن در باب تشابه برخي از آيات قرآن، شبهه­اي بدين شرح مطرح كرده­اند: قرآن مدعي هدايت مردم و در مقام بيان و فهماندن معارف درست به مردم است، در حالي كه وجود آيات متشابه سبب سوء برداشت و پيدايش افكار انحرافي و مذاهب باطل شده است.[۱۹۶] معتقدان به جبر به برخي آيات متشابه استدلال و استناد مي­كنند چنان‌كه اهل تفويض در مقابل، به آيات ديگري كه در ظاهر با مذهبشان موافق است استدلال مي­كنند و همگي داعية تمسك به قرآن دارند. چرا قرآن مفاهيم خود را به روشني بيان نكرده تا صاحبان آراي گوناگون نتوانند از آيات آن براي اثبات افكار فاسد خود بهره‌برداري كنند؟ آيا امكان نداشت كه همة آيات محكم باشد؟ اصولاً چه عواملي موجب متشابه شدن آيات شده است و فلسفة آيات متشابه چيست؟ اگر مفاد همة آيات قرآن محكم بود، راه سوء استفاده مسدود و هدف قرآن در هدايت مردم بهتر و بيش­تر از اين تأمين نمي­شد؟

براي دست­يابي بهتر به پاسخ شبهة فوق، نخست به بررسي عوامل متشابه شدن سخن ـ به طور كلي ـ و عوامل تشابه آيات و سپس به بيان فلسفة وجود متشابهات در قرآن مي­پردازيم.

عوامل تشابه كلام

به طور كلي پنج عامل موجب تشابه سخن مي­شود:

أ.نقص گوينده

نقص گوينده گاهي ذاتي و غير اكتسابي است مانند عدم قدرت كافي بر بيان «ما في الضمير» كه در برخي از افراد به علل طبيعي وجود دارد و گاهي اكتسابي و اختياري است از قبيل آشنا نبودن با واژگان و قواعد محاورة زباني كه در صدد به كارگيري آن است. مانند فارسي زباني كه بخواهد به عربي مقصود خود را بيان كند، ولي تسلط كافي بر واژگان و اصطلاحات و قواعد آن نداشته باشد.

ب. تفهيم به افراد خاص يا به اندازة خاص

گاهي گوينده، قدرت فهماندن مقصود خود را دارد و به همين هدف نيز سخن مي­گويد؛ اما به عللي در پي آن است كه فقط گروه خاصي به مراد او دست يابند و يا آن كه همگان به اجمال ـ و در حدّ كلي ـ از مراد او باخبر شوند. بدين جهت يا سخن خود را رمزگونه بيان مي­كند و يا با عباراتي كه به اجمال، مقصود او را به شنونده منتقل كند، سخن مي­گويد. در صورت نخست فقط آگاهان به آن رموز به هدف او پي مي­برند و در صورت دوم همه به نحوي كلي بدان آگاه مي­شوند. بنابراين سخن او در صورت اول براي ناآگاهان به آن رموز، متشابه خواهد شد و در صورت دوم نسبت به تفاصيل و جزئيات موضوع مطرح شده، براي همگان متشابه خواهد بود.

ج. معما گويي

گاهي گوينده در عين توانايي كامل, در پي معماگويي است و سخن خود را به عمد به گونه­اي مطرح مي­كند كه مقصود او در بوتة ابهام باقي بماند. مانند سخن شاعري كه مي­گويد:

هندو به طعنه گفت كه ياران خدا دو تاست   لعنت بر آن كسي كه بگويد خدا يكي است[۱۹۷]

و مانند پاسخ سبط ابن جوزي (م ۶۵۴) به سؤالي كه دربارة خليفة پس از پيامبرˆ از او شد و او گفت: من كان بنته في بيته؛ آن­كه دخترش در خانة اوست! و هنگامي كه از او در باب تعداد جانشينان پيامبرˆ سؤال شد ، گفت: اقول اربعة اربعة اربعة![۱۹۸]

د. جدايي قراين و قيود از اصل سخن

گاهي گوينده قيود كلام را همراه با اصل سخن بيان نمي­كند و يا هرچند گوينده قيود و قراين را بيان كرده ولي بر اثر گذشت زمان، قيود كلام از متن سخن جدا افتاده است و يا آن كه شنونده از آن غفلت مي‌كند و در نتيجة جدايي اين قيود، سخن متشابه مي­شود.

هـ . متعالي بودن محتوا

برخي از معاني و مطالب بسي فراتر از آن است كه در قالب الفاظ و عبارات بگنجد و با واژگان و جملاتي كه در بارة امور محدود است، بيان شود؛ زيرا الفاظ و عباراتي كه بشر به كار مي­برد، براي معاني محدود و محسوس يا معقول انساني وضع شده­اند. بنابراين هنگامي كه در پي بيان امور نامحدود و نامحسوس فراسوي ماده با همين واژه‌ها باشيم، سخن متشابه خواهد شد. شبستري مي‌گويد:

چو محسوس آمد اين الفاظ مسموع

نخست از بهر محسوس است موضوع

ندارد عالم معني نهايت

كجا بيند مر او را چشم غايت

چو اهل دل كند تفسير معني

بمانندي كند تعبير معني

به محسوسات خاص از عرف عام است

چه داند عام كاين معني كدام است[۱۹۹]

     

و حافظ در بارة غير قابل بيان بودن حقايق عرفاني مي­گويد:

سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان                    ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنود[۲۰۰]

برخي از عواملي كه بيان كرديم، در مورد قرآن كريم روا نيست. عامل اول كه نقص گوينده است، به هيچ روي در بارة خداي متعال مطرح نيست؛ زيرا خداي تعالي در حدّ بي­نهايت، بر بيان مراد خود تواناست و قرآن را در حدّ اعلاي بيان (معجزه) ـ كه برتر از همة بيانات ديگر است ـ فرو فرستاده است. هم­چنين عامل معما گويي نيز در قرآن راه ندارد؛ زيرا معما گويي ملازم با سرگرمي و وقت­گذراني است و گوينده در پي تفهيم مطالب و معارف به مخاطب نيست. در حالي كه قرآن كريم به هدف نجات بشر و رها ساختن وي از غفلت نسبت به سرنوشت ابدي خويش و توجه دادن به زندگي حقيقي نازل شده نه سرگرمي و وقت­گذراني و هدف اصلي آفرينش انسان و نزول كتب آسماني را كسب معرفت و راه­يابي به سعادت واقعي مي­داند.[۲۰۱]صرف نظر از اين دو عامل، ديگر عوامل تشابه را مي­توان در قرآن مشاهده كرد. حروف مقطعه و آياتي كه مقاصد قرآني در آن­ها به صورت مجمل و مختصر بيان شده، نشان­گر وجود عامل دوم «تفهيم به افراد خاص يا به اندازة خاص» است. تشابه در آياتي كه قيود و قراين آن­ها در آيات ديگر يا در روايات معصومان‰ آمده، معلول عامل چهارم است. و آيات متشابهي كه بيان­گر حقايق فراسوي ماده است به خاطر عامل پنجم متشابه شده­اند.

فلسفة آيات متشابه قرآن

۱٫ تعالي محتوا و تشابه ذاتي

چنان كه گذشت، الفاظ بشري براي مفاهيم حسّي وضع شده­اند و از سوي ديگر سلسله حقايقي داريم كه فوق مفاهيم حسي هستند. الفاظ ديگري نيز كه ويژة بيان آن حقايق باشد وجود ندارد. ناگزير بايد با استفاده از همين الفاظ و توسعه معناي آن­ها، به بيان آن حقايق بپردازيم. از اين جا يكي از بزرگ­ترين انواع تشابه به وجود مي­آيد؛ يعني لفظي در معنايي استعمال مي­شود كه مصداق­هاي مختلف حسي، اعتباري و ماوراي حسي دارد. بنابراين نمي­فهميم كدام­يك از آن مصداق­ها در اين جا اراده شده است.[۲۰۲] نمونة آن، واژة عرش در برخي از آيه­هاي قرآن است. آيا مراد از آن در اين گونه آيات تخت جسماني است يا موجودي جسماني كه در حكم تخت و چيزي شبيه به آن است؟ يا اين كه اصلاً موجودي ماوراي حسّ است؟ به ويژه اگر تعبير «استوي» نيز به آن اضافه شود. «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى؛ رحمان (خداوند) بر عرش (تدبير جهان) مسلط است.» (طه، ۵). اين گونه تعبيرات متشابه است و نظير آن در مسايل اعتقادي و غير اعتقادي وجود دارد. بدين ترتيب مفاهيمي كه در آن اشتباه واقع مي­شود، به خاطر آن است كه مصاديق متشابهي دارد و از آن جا كه قرآن، خطاب به مردم است, به ناچار مي­بايست از همان الفاظ و تركيب­هاي متداول بين مردم استفاده كند و نتيجة آن، پديد آمدن تشابه در برخي از آيات است. وجود اين­گونه متشابهات در قرآن امري طبيعي است؛ زيرا معارف متعالي قرآن از قبيل اوصاف خداوند و فرشتگان و ويژگي­هاي معاد و مانند آن در قالب الفاظ محدودي كه براي امور حسي وضع شده است نمي­گنجد و هنگامي كه به لباس چنين الفاظي در آيد، متشابه خواهد شد. بنابراين بيان محتواي اين گونه آيات در قالب عبارات محكم امكان­پذير نيست تا گفته شود چرا به صورت محكم بيان نشده و راز تشابه آن چيست؟ از سوي ديگر عدم بيان اين معارف در قرآن موجب محروم ماندن كساني كه توانايي درك اين حقايق را دارند مي‌شود و در مواردي اين حقايق شرط سعادتمندي يا كسب درجات بالاتر كمال و قرب خدا است.

۲٫ روش عقلايي محاوره و تشابه طبيعي

مقتضاي رمز بودن حروف مقطعه نيز روشن نبودن مقصود از آن­ها براي كساني است كه بدان آگاهي ندارند و اين گونه بيان نيز امري طبيعي است و در روش محاورة عقلايي كاربرد دارد؛ اما اين­كه چرا خداوند در مواردي با اين روش سخن گفته است چه بسا به اين دليل است كه در اين آيات مسايلي مورد اشاره واقع شده كه بيان آن­ها به صورت محكم (روشن و قابل فهم براي همگان) زمينة سوء استفادة ديگران را فراهم مي­ساخته است و با حكمت و تدبير الهي سازگار نبوده است، چنان كه در برخي روايات نيز به اين نكته اشاره رفته است: لو عمّ الله تبارك و تعالي بمعرفتها جميع الناس لكان ذلك ضدّ الحكمة و فساد التدبير و كان لا يُؤمَن من غير المعصوم ان يدعوا بها علي نبى مرسل او مؤمن ممتحن…؛ اگر خداي تعالي همة مردم را بدان (متشابهات) آگاه مي­ساخت، بر خلاف حكمت بود و موجب فساد در تدبير (امور جهان) مي­شد و اطميناني نبود كه افراد غير معصوم به وسيلة آن بر پيامبري مرسل يا مؤمني ممتحن (كه از آزمايش­هاي الهي موفق بيرون آمده است) نفرين نكنند. [۲۰۳]

   مشابه چنين نكته­اي را مي­توان در برخي از آيات ديگر مطرح نمود و آن اين­كه محتمل است كه متشابه آوردن برخي آيات زمينة دست­اندازي نااهلان به ساحت آيات الهي را از ميان برده است. چه بسا اگر برخي از مطالبي كه خوشايند برخي از مسلمان نمايان نبود به روشني در قرآن مطرح مي­شد، دچار تحريف و تبديل مي­گشت و بدين ترتيب زمينة حفظ اين گونه آيات از دست­برد نامحرمان از پيش فراهم شده است.

۳٫ فاصلة زماني و تشابه عارضي

در زمان نزول قرآن، قراين خارجي و مقامي آيات در دسترس مسلمانان بوده و به كمك آن مصداق الفاظ قرآن مشخص مي­گرديد. اگر قرايني كه در زمان نزول وجود داشته، كم كم بر اثر گذشت زمان مخفي شود و مردم بدان دسترسي نداشته باشند، مراد از آيه روشن نخواهد شد. اين تشابه بالعرض در اثر از بين رفتن قراين و مانند آن در زمان­هاي پس از نزول حاصل شده است.

  تشابه آيات ديگري كه در پي جدايي سخن از قيود و قراين و يا بيان اجمالي مطلب، متشابه شده است نيز امري طبيعي است و مشابه آن در بيانات عرفي و علمي فراوان است؛ اما با توجه به اين كه بيش­تر قيود اين گروه از آيات ـ به ويژه آيات الاحكام ـ در روايات آمده است، مي­توان گفت كه فلسفة متشابه شدن آن­ها اين است كه مسلمانان به طور طبيعي به برجسته­ترين مفسران قرآن يعني پيامبرˆ و اهل بيت‰ سوق داده شوند و ولايت آنان را بپذيرند و دست­كم بدان اعتراف كنند. در برخي روايات آمده است: ليقودهم الاضطرار الي الايتمار لمن ولاه امرهم؛ تا آن كه اضطرار، آنان را به نظرخواهي و فرمان‌پذيري از واليان امرشان بكشاند.[۲۰۴]

  كوتاه سخن آن كه فلسفة آيات متشابه در برخي موارد عدم گنجايش و محدوديت الفاظ نسبت به محتواي غني آن­هاست و گريزي از آن نيست. يعني اگر معارف والاي قرآني بايد براي مردم بيان شود ناگزير بايد در قالب همين الفاظ ريخته شود و عدم بيان آن­ها ملازم با محروميت كساني است كه توان فهم آن حقايق والا را از همين عبارات محدود دارا هستند. در برخي موارد ديگر، روش محاورة عقلايي اقتضاي متشابه شدن آيات را دارد و زمينة رفع تشابه و فهم اين آيات نيز وجود دارد، مگر آن كه كسي بيماردل باشد و در پي سوء استفاده از آن بر آيد. بنابراين چنين آياتي هرگز موجب گمراهي انسان­هاي صادق و حقيقت­طلب نمي­گردد.

  پاسخ­هاي ديگري نيز به اين شبهه داده شده است كه بحث و بررسي همة آن­ها درخور اين مجال نيست[۲۰۵] و براي رعايت اختصار به بررسي گوشه­اي از آن در پاورقي بسنده مي­كنيم.[۲۰۶]

  تذكر اين نكته ضروري است كه پژوهش در بارة راز تشابه هر يك از آيات متشابه قرآن، بايسته است و جا دارد قرآن پژوهان، فلسفة تشابه هر آيه را جداگانه بررسي كنند.

خلاصة درس

۱٫  در باب متشابه شدن آيات قرآن سخنان متفاوتي مطرح شده است. براي شناخت راز تشابه آيات قرآن بايد به شناخت عوامل تشابه كلام پرداخت.

۲٫   مهم­ترين عوامل تشابه در موارد زير خلاصه مي­شوند. يك: نقص گوينده، دو: تفهيم به افراد خاص يا به اندازة خاص، سه: معماگويي، چهار: جدايي قراين و قيود از اصل سخن، پنج: متعالي بودن محتوا.

۳٫  عامل اول و سوم به هيچ وجه در مورد قرآن وجود ندارد؛ ولي ديگر عوامل را مي­توان در متشابه شدن برخي از آيات قرآن مؤثر دانست.

۴٫  تشابه حروف مقطعه و آياتي كه مقاصد قرآني در ­آن­ها به اجمال مطرح شده ، به سبب عامل دوم است.

۵٫  آيات متشابهي كه قيود و قراين آن در آيات ديگر و يا در روايات معصومان آمده است معلول عامل چهارم است.

۶٫  برخي آيات بيان­گر امور فراسوي ماده، به خاطر عامل پنجم، متشابه شده است.

پرسش

۱٫  آيا تشابه برخي آيات با هدايت­بخشي قرآن ناسازگار نيست؟

۲٫  عوامل تشابه سخن چيست و كدام­يك در تشابه آيات قرآن دخيل است؟

۳٫  سه نوع تشابه ذاتي، طبيعي و عارضي را توضيح داده و مصداق آن­ها را در آيات قرآن نشان دهيد.

۴٫  ديدگاه رشيد رضا را در باب راز تشابه آيات نقادي كنيد.

۵٫  تفاوت ديدگاه فخر رازي با رشيد رضا در باب راز تشابه آيات قرآن در چيست؟

۶٫   آيا در معما گويي همواره فهماندن مطلب مدّ نظر نيست و در صورت منفي بودن پاسخ چرا نمي­توان تشابه برخي از آيات را از اين باب دانست؟

۷٫  آيا مي­توان به فلسفة تشابه همة آيات متشابه پي برد؟

براي مطالعه بيش­تر:

۱٫  تفسير القرآن الكريم الشهير بتفسير المنار؛ محمد رشيد رضا، ج۳، ص ۱۷۰ـ۱۷۳، بيروت، دارالمعرفة، بي­تا.

۲٫  تنزيه تنزيل؛ سيد هبة الدين شهرستاني، ترجمه عليرضا خسرواني، ص۸۵-۹۲، تبريز، صابري، بي­تا.

۳٫  قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص۴۱۵، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

۴٫  مفاتيح الغيب؛ فخرالدين محمد رازي؛ ج۴، ص۱۸۶ ذيل آية هفتم آل عمران، بيروت، دارالفكر، ۱۴۲۳ هـ .ق.

۵٫  الميزان في تفسير القرآن؛ محمد حسين طباطبايي، ج۳، ص۵۶ـ۶۳، قم،‌ جامعة مدرسين حوزة علميه قم.

درس دهم

نسخ

از فراگير انتظار مي­رود:

ريشة لغوي و كاربرد قرآني واژة نسخ را بشناسد.

اصطلاح نسخ در علوم قرآني را توضيح دهد.

شبهة ناسازگاري وجود نسخ در قرآن با علم بي­نهايت الهي را پاسخ گويد.

عدم تلازم نسخ با تناقض در گفتار را تشريح كند.

انواع نسخ را بيان كند.

عن ابي عبدالله عليه السلام: و كونوا فـى طلب علم ناسخ القرآن من منسوخه؛ امام صادق عليه السلام فرمود: در پي فراگيري دانش (آيات) ناسخ و منسوخ قرآن باشيد. مجلسي، بحارالانوار، ج۴۷، ص۲۳۷٫  

 

نسخ

در بين آيات متشابه، منسوخ­ها از ويژگي خاصي برخوردارند. در آياتي از قرآن، موضوع نسخ و تبديل آيات مطرح شده و در روايات اهل بيت‰ نيز بر آن تأكيد گرديده و آيات منسوخ به عنوان برجسته­ترين مصداق­هاي آيات متشابه معرفي شده است. تدوين و تأليف كتاب­ها و مقالات فراوان در اين موضوع نيز[۲۰۷] نشان­گر جايگاه مهم نسخ در مباحث علوم قرآني است.

مفهوم شناسي نسخ

نسخ در لغت به معناي رونويسي از نوشته (نسخه برداري) و زايل كردن (از بين بردن چيزي كه پيش­­تر بدان عمل مي­شد) يا ابطال چيزي و قرار گرفتن يا قرار دادن چيزي ديگر به جاي آن[۲۰۸], و در اصطلاح به معناي «از ميان برداشتن حكم ثابت شرعي با سرآمدن زمان آن است».[۲۰۹]

كاربرد نسخ در قرآن

واژة نسخ دو بار در قرآن و هر دو به معناي عام لغوي به كار رفته است :

أ‌.      آية ۵۲ حج «وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»؛ ما پيش از تو هيچ فرستاده و پيامبري نفرستاديم مگرآن كه چون تمني كرد شيطان در آرمان او چيزي افكند و خدا آن چه را كه شيطان افكنده بود نسخ (نابود) كرد سپس آيات خود را استواري بخشيد و خدا دانا و حكيم است. نسخ در اين آيه به معناي لغوي است و مقصود آن است كه خداوند آثار مداخله و القاي شيطان را در اهداف و آرمان­ها و آرزوهاي پيامبران از بين مي­برد.

ب‌.آية ۱۰۶ بقره «مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» هر آيه اي كه نسخ كنيم يا از يادها ببريم بهتر از آن يا همانند آن را مي آوريم, آيا نمي‌داني كه خداوند بر هر كاري تواناست؟ واژة «آيه» در اين آيه, اختصاصي به آيات تشريعي يعني آيات قرآن ندارد و شامل آيات تكويني مانند امور عيني­اي كه نشان وجود خدا و صفات اوست نيز مي­شود, از آن جمله وجود پيامبرˆ و امام معصوم† كه از آيت­هاي بزرگ خدا محسوب مي­شوند. بر اين اساس مراد از نسخ آيه از ميان برداشتن آيات تكويني و تشريعي است كه معنايي عام­تر از نسخ اصطلاحي است, يعني خداوند آنچه از نشانه­هاي خود را كه زايل مي­كند و آيه بودن آن را در متن خارج از بين مي­برد, يا علم آن را از ذهن افراد مي‌برد بهتر از آن يا همانند آن را به جاي آن مي­آورد.

با توجه به آنچه گذشت مراد از نسخ يك آيه نابودي آن آيه نيست بلكه ويژگي آيه بودن آن (در خارج يا ذهن) از بين مي­رود و از آن جا كه ممكن است آيه بودن هر چيزي تك ساحتي يا چند ساحتي باشد, نسخ آن نيز مي­تواند به يك يا چند ساحت آن تعلق گيرد به عنوان نمونه نسخ آيات‌الاحكام فقط در بعد تشريع است؛ به اين معنا كه پس از نسخ بيان­گر حكم الهي نيست؛ اما اصل آن و ديگر ساحت­هاي آن مانند اعجاز يا ابعاد معارفي آن باقي مي­ماند.

امكان نسخ

بخش پاياني آيه دوم به رد انكار نسخ از سوي يهود پرداخته است. آنان در باب امكان نسخ به دو توهم به شرح زير دچار بودند:

۱٫ آيه­اي كه از سوي خداست داراي مصلحتي حقيقي است كه چيز ديگري آن را جبران نمي‌كند در اين صورت زماني كه آيه نسخ شود, مصلحت مزبور نيز از بين خواهد رفت. و چون قابل جبران نيست انسانها براي هميشه از آن محروم مي‌شوند.

خداوند در پاسخ اين توهم مي‌فرمايد: «أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» يعني خداوند بر هر كاري تواناست و مي‌تواند مصلحتي را كه در يك حكم (منسوخ) وجود داشته است در حكم ديگري (ناسخ) جبران كند.

۲٫    اگرچه قدرت خداوند مطلق است ولي وقتي از خداوند فعلي صادر شد تغيير دادن آن ممكن نيست؛ زيرا خداوند همانند آدمي است که مادامي كه فعل از او صادر نشده در اختيار اوست, اما اگر آن را انجام داد، فعل با مشخصات خاص خود واقع شده و از قدرت او بيرون مي­رود و امکان تغيير آن و انقلاب ماهيت فعل وجود ندارد. اين شبهه هم، به نفي اطلاق حاکميت خداوند بر فعلش پس از صدور برمي‌گردد؛ ايده‌اي که در آيات ديگر قرآن نيز از يهود نقل شده است: «وقاَلَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ»[۲۱۰] يهوديان گفتند: دست خدا بسته است.

در پاسخ به اين شبهه نيز مي‌فرمايد: «أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللّهِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ»[۲۱۱] آيا ندانستي كه فرمانروايي آسمان‌ها و زمين فقط از آن خداست و شما جز خدا سرپرست و ياوري نداريد؟ يعني تسلط بر جهان هستي ويژة خداست و او مي­تواند هرگونه كه بخواهد در فعل خود (پديدة جهان) پس از صدور نيز تصرف كند. زيرا هيچ موجودي در عرض خدا قدرت تصرف در اشيا را ندارد نه ابتداءً و نه به تمليك خداوند؛ زيرا تمليك خداوند مانند آدميان نيست كه مالك قبلي اجازة تصرف نداشته باشد، بلكه ديگران در طول تسلط خداوند مالك­اند. پس ملك حقيقي فقط از آنِ اوست.[۲۱۲]

قرآن كريم در آية ديگري به بيان مسألة نسخ به معناي نسخ حكم و شريعت پرداخته است و مي‌فرمايد: «وَإِذَا بَدَّلْنَا آيَةً مَّكَانَ آيَةٍ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُنَزِّلُ قَالُواْ إِنَّمَا أَنتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ»[۲۱۳] و چون آيه‌اي را جاي­گزين آيه­اي كنيم ـ در حالي كه خدا به آنچه فرو مي­فرستد داناتر است ـ گويند همانا تو دروغ­بافي (چنين نيست) بلكه بيش­ترشان نادان­اند.

تبديل به معناي مطلق تغيير است خواه چيزي جايگزين چيز ديگري شود (تعويض) و خواه تعويضي صورت نگيرد,[۲۱۴] مانند «فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَمَا سَمِعَهُ[۲۱۵]؛ و هر كه آن (وصيت) را پس از آن كه شنيد تغيير دهد…». ولي در اين آيه مقصود از تبديل همان تعويض است و مفاد اجمالي آيه آن است كه هر گاه آية دوم را به جاي آية اول بگذاريم در حالي كه خدا مي­داند كه چه نازل مي­كند و اين تبديل بجا بوده و مصلحت داشته و تدارك كنندة مصلحت آية قبلي است, مشركان مي­گويند تو جز دروغ زن (بر خدا) نيستي. در آية بعد پاسخ مي­دهد كه به مشركان بگو قرآن را روح القدس بي هيچ دخل و تصرفي و به حق و به منظور تثبيت مؤمنان و هدايت و بشارت مسلمانان از سوي خداوند فرود آورده است ولي بيش­تر مردم نمي­دانند يعني خدا بر طبق مصالح واقعي عمل مي­كند, برخي از اين مصالح هميشگي و برخي ديگر موقتي و قابل تغيير است.

  مراد از آيه در اين جا (بر خلاف آية قبل) فقط آيات تشريعي است؛ زيرا پيامبرˆ بازگو كنندة آيات تشريعي الهي بودند و نسبت نارواي «افترا» نيز در همين مورد قابل طرح است. در آية بعدي نيز كه در پاسخ اين نسبت نارواست سخن از واسطه بودن جبرئيل در نزول قرآن كريم (بر پيامبر) است و بر اين اساس مراد از تبديل يا نسخ آيه, تبديل يا نسخ آيات‌الاحكام قرآن كريم و يا نسخ اديان ديگر با نزول قرآن و دين اسلام است.

 

بررسي دو شبهه

اول: نسخ و جهل

نسخ معلول جهل است. انسان­ها به طور طبيعي بر مصلحت احكام احاطه ندارند از اين رو در ابتدا حكمي را بدون قيد زماني قرار مي­دهند و پس از مدتي به اشتباه خود پي برده, آن را نسخ مي‌كنند, اما خداوند به همة امور داناست و نسخ در بارة او بي‌معناست.

پاسخ: احكامي كه خداوند قرار داده دو گونه است: برخي دائمي و برخي ديگر موقتي است. گاهي موقتي بودن برخي احكام, آشكار است[۲۱۶] و گاهي بنا به مصالحي در ظاهر به شكل احكام دائمي بيان مي­شود. بنابراين عدم ذكر موقتي بودن حكم همواره به معناي جهل و ناآگاهي نيست بلكه خداوند با آن كه به موقتي بودن برخي احكام داناست, ولي مصلحت در مخفي نگه داشتن آن است. پيش تر در درس «فلسفة آيات متشابه» به اين نكته اشاره نموديم.

دوم: نسخ و تناقض گويي

وجود نسخ در قرآن به معناي تناقض در گفتار است؛ زيرا نسخ حكم به اين معناست كه يك حكم هم به عنوان يك حكم دائمي و هم به عنوان يك حكم غير دائمي و موقت اعلام شود و اعلام دائمي و موقت بودن يك حكم نوعي تناقض‌گويي است و تناقض‌گويي از ساحت قدس خداي متعال دور است و با آياتي از قرآن كريم نيز ناسازگار است.[۲۱۷]

پاسخ: تناقض در گفتار آن است كه گوينده به عللي بر خلاف گفتة پيشين خود سخني بگويد به گونه­اي كه قابل جمع نباشد, اما در نسخ ـ به ويژه با وجود علم خدا به موقتي بودن حكم نخستين ـ تناقضي وجود ندارد و عرف پس از آگاهي از علم گوينده به موقت بودن حكم و مخفي نگه داشتن آن ـ به خاطر مصلحتي ـ آن را تناقض نمي­داند.

وقوع نسخ در قرآن

پس از اثبات امكان نسخ در شرايع الهي, سخن از وقوع آن در قرآن به ميان مي­آيد كه آيا در قرآن كريم آيات منسوخي وجود دارد؟ عالمان مسلمان ديدگاه­هاي مختلفي در اين باره مطرح كرده­اند: برخي به كلي وجود آيات منسوخ در قرآن را انكار كرده­اند.[۲۱۸] و در مقابل گروهي آيات زيادي را منسوخ مي­دانند تا آنجا كه برخي شمارگان آيات منسوخ را تا دويست آيه رسانده­اند.[۲۱۹]

به نظر ما هيچ­يك از دو ديدگاه پيش­گفته قابل پذيرش نيست؛ زيرا چنان كه گذشت آيات و رواياتي بر وجود نسخ در قرآن دلالت دارد, و بررسي و مقايسة برخي از آيات با يكديگر نيز منسوخ بودن برخي از آيات را روشن مي­كند. از سوي ديگر آيات نسخ شده در قرآن اندك‌شمار است و نسخ بسياري از آياتي كه منسوخ تلقي شده پذيرفتني نيست.[۲۲۰]

نمونه­اي از آيات ناسخ و منسوخ

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً ذَلِكَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَأَطْهَرُ فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ»[۲۲۱] اي كساني كه ايمان آورده­ايد وقتي با پيامبر راز گوييد پيش از راز گفتن خود صدقه‌اي بدهيد اين براي شما بهتر و پاك­تر است پس اگر (صدقه­اي) نيافتيد همانا خداوند آمرزنده و مهربان است (مي­توانيد بي‌صدقه راز گوييد).

در اين آيه به وجوب پرداخت صدقه براي گفت و گوي خصوصي با پيامبر تصريح شده است. زماني كه اين حكم مقرر شد كسي بدان اقدام نكرد و همگان از نجواي با پيامبرˆ پرهيز كردند، جز يك نفر و او كسي جز علي بن ابي طالب† نبود. وي ديناري داشت كه به ده درهم تبديل كرد و براي هر بار رازگويي با پيامبرˆ درهمي به فقيران پرداخت[۲۲۲]. پس از آن آية ديگري نازل شد و حكم لزوم پرداخت صدقه در رازگويي با پيامبرˆ نسخ شد: «أَأَشْفَقْتُمْ أَن تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَتَابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ[۲۲۳]» آيا ترسيديد كه پيش از راز گفتن خود صدقه­هايي بدهيد؟ اكنون كه انجام نداديد و خدا هم (به بخشايش خود) بر شما باز گشت (و اين حكم را برداشت) پس نماز را بر پا داريد و زكات بدهيد و خدا و پيامبر او را فرمان بريد و خدا بدانچه مي­كنيد آگاه است.

داستان دو آية فوق كه بيان­گر يكي از فضايل والاي امير مؤمنان علي† است, در كتاب­هاي اهل سنت نيز آمده است.[۲۲۴]

آيات ديگري نيز در شمار آيات منسوخ ياد شده­اند، كه در پانوشت به برخي از آن­ها اشاره مي­كنيم.[۲۲۵]

خلاصة درس

۱٫    نسخ در اصطلاح علوم قرآني به معناي از ميان برداشتن حكم ثابت شرعي با سرآمدن زمان آن است.

۲٫    آيات منسوخ در زمرة متشابهات به شمار مي­روند.

۳٫    واژة نسخ دو بار در قرآن به كار رفته است. يكي در آية ۵۲ سورة حج و ديگري در آية ۱۰۶ سورة بقره كه به معناي لغوي (زايل كردن و از ميان بردن) است.

۴٫    مسألة نسخ در آية ۱۰۱ سورة نحل نيز مطرح شده, و به جاي واژة نسخ از واژة تبديل استفاده شده و مراد از آن فقط نسخ آيات تشريعي است.

۵٫    آية ناسخ, مصلحتي همگون يا برتر از آية منسوخ دارد. بنابراين با نسخ آيات, هيچ مصلحتي از بين نمي­رود.

۶٫    خداوند بر هر كاري تواناست و بر كارهاي خود حاكميت مطلق دارد. بنابراين نزول آيه­اي هيچ­گاه او را در تنگنا قرار نمي­دهد و هر زمان كه بخواهد مي­تواند آية ديگري را به جاي آن قرار دهد.

۷٫    نسخ در احكامِ موقتي است و مخفي بودن موقتي بودن آن, معلول ناداني نيست, بلكه خداوند به خاطر مصلحتي، موقتي بودن آن را آشكار نكرده است.

۸٫    با علم خداوند به موقتي بودن حكم, و اعلام سرآمدن زمان عمل به حكم قبلي با نزول آية ناسخ, هيچ گونه تناقض و ناهماهنگي در آيات قرآن راه نيافته است.

پرسش­ها

۱٫    امكان وجود نسخ در شرايع الهي را اثبات كنيد.

۲٫    راه بازشناسي آيات ناسخ و منسوخ از يكديگر چيست؟

۳٫    آيا نسخ آيات قرآن بعد از زمان پيامبرˆ نيز امكان‌پذير است ؟

براي مطالعة بيش­تر:

۱٫  الاتقان في علوم القرآن؛ عبدالرحمان سيوطي، نوع ۴۷٫

۲٫  البيان في تفسير القرآن؛ ابوالقاسم موسوي خويي، ص۲۵۷ـ۲۸۴، قم، دارالثقلين، ۱۴۱۸ هـ .ق.

۳٫  التمهيد في علوم القرآن؛ محمد هادي معرفت، ج۲، ص۲۷۳ـ۳۱۶، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، ۱۴۱۶ هـ .ق.

۴٫     علوم قرآني، محمد باقر حكيم، ص ۱۹۱ به بعد، قم، مجمع الفكر الاسلامي، ۱۴۱۷ ق.

۵٫   قرآن در اسلام؛ محمد حسين طباطبايي، ص۴۸و ۴۹، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ۱۳۶۱ هـ .ش.

۶٫  قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص۱۶۶و۱۶۷، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸‌ هـ .ش.

۷٫     الميزان في تفسير القرآن؛ محمد حسين طباطبايي، ج۱، ص۲۴۹ـ۲۵۶، قم، ‌جامعة مدرسين حوزة علميه.

۸٫  نسخ در قرآن؛ عزت الله مولايي­نيا، تهران، رايزن، ۱۳۷۸ هـ .ش.

درس يازدهم

 تأويل و تفسير

از فراگير انتظار مي­رود:

با مفهوم واژه تأويل و كاربردهاي آن در قرآن آشنا شود.

تفاوت تفسير و تأويل و تنزيل را بيان كند.

ارتباط تأويل با باطن آيات قرآن را توضيح دهد.

ويژگي­هاي تأويل قرآن را بيان كند.

احتمالات ممكن در باب تأويل را در قالب حصري عقلي بيان و ارزيابي كند.

وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ؛ تأويل قرآن را كسي جز خداوند و راسخان در علم نمي‌داند. آل عمران،۷  

 

مفهوم‌شناسي تأويل       

واژة تأويل از ريشة «آل يؤول اولا و مآلا» به معناي «باز گشتن» گرفته شده و معاني ديگري نيز براي اين ريشه بيان شده است. مانند «رجوع به اصل»، «رجوع به عاقبت»، «صيرورت» و «رجوع و صيرورت»[۲۲۶]. لغت شناسان چهار معنا براي تأويل در باب امور عيني بيان كرده‌اند: «ارجعه»، «ارجعه و رده»، «رده الي الغاية المرادة منه» و «فسر ما يؤول اليه الشئ».[۲۲۷] آنان همچنين معاني زير را براي كاربرد تأويل در مورد كلام آورده­اند: «خبر دادن به معناي كلام»,[۲۲۸] «تدبير و تقدير وتفسير كلام»,[۲۲۹] «تفسير باطن لفظ و خبر دادن از حقيقت مراد»,[۲۳۰] «تبيين معناي متشابه»,[۲۳۱] «استخراج معناي كلام بر خلاف ظاهر بر وجهي كه مجاز يا حقيقت باشد»,[۲۳۲] «ارجاع كلام و برگرداندن آن از معناي ظاهري به معناي مخفي­تر»,[۲۳۳]«بازگرداندن يكي از دو احتمال به آنچه مطابق ظاهر است»[۲۳۴].

آنچه گفتيم معناي مصدري تأويل بود, ولي گاهي معناي وصفي و اسمي آن مراد است كه عبارت است از : «عاقبت»، «عاقبت كلام»، «معنا و عاقبتي كه كلام بدان بازگردانده مي­شود»، « ثواب » و «معناي پنهان»[۲۳۵] .

 

كاربردهاي تأويل در قرآن

واژة تأويل هفده بار در قرآن كريم به كار رفته است. دوازده مورد در بارة تأويل غير قرآن و پنج مورد در باب تأويل قرآن است[۲۳۶]. در دو آية ۵۹ سورة نساء و ۳۵ اسراء پس از بيان برخي دستورات حكيمانه مي­فرمايد «ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً» يعني اين دستورات و عمل به آنها بهتر و داراي عاقبت نيكوتر است. ظاهر اين دو آيه آن است كه تأويل به معناي عواقب و آثار خيري است كه بر اين دستورات مترتب مي­شود و براي تشويق مسلمانان به عمل به اين دستورات، آنان را به اين عاقبت خوش نويد مي­دهد.در آيات ۶ ، ۲۱، ۳۶ ، ۴۴ ، ۴۵ ، ۱۰۰ و ۱۰۱ از سورة يوسف حقيقتي را كه خواب از آن حكايت مي­كند (تعبير خواب) تأويل ناميده است و در آيات ۷۸ و ۸۲ از سورة كهف به چهرة واقعي عمل و مصالح نهفته در وراي صورت ظاهري آن، تأويل گفته شده است.

  با دقت در موارد ياد شده روشن مي­شود كه تأويل در اين موارد در يك معنا به كار رفته است وآن موارد متعدد، مصاديق گوناگون يك حقيقت­اند. آن معنا واقعيت عيني­اي است كه امري ظاهر و روشن بدان باز مي­گردد.

واژة تأويل در آيات ۷ آل عمران (دوبار) و ۵۳ اعراف (دوبار) و ۳۹ يونس آمده است، هر چند ميزان ظهور اين آيات متفاوت است, ولي با در نظر گرفتن مفاد همة اين آيات، ظهور آنها در تأويل قرآن بر احتمالات ديگري كه دربارة اين آيات مطرح است ترجيح دارد. چنان كه ظهور اين آيات در اينكه نه تنها آيات متشابه، بلكه كل آيات قرآن داراي تأويل است بر ديگر احتمالات اولويت دارد؛ اما در اينكه همة آيات روي هم رفته يك تأويل دارد يا آن كه هر يك يا هر دسته از آيات يك تأويل دارد، ظهور قوي ندارد. [۲۳۷] همان گونه كه تطبيق آياتِ دالّ بر حقيقت متعالي قرآن بر آيات تأويل و يكي دانستن آن دو، هر چند بي وجه نيست؛ اما ادعاي ظهور آن قابل ترديد است. از اين مسايل كه بگذريم با توجه به آن چه در آيات آمده است ويژگي‌هاي زير را مي­توان براي تأويل قرآن بر شمرد:

أ‌. افزون بر مفاد ظاهري آيات قرآن ، حقيقتي وراي آنها وجود دارد كه تأويل ناميده مي­شود .

ب‌.     اين حقيقت جز براي خداوند و هر كس كه او بخواهد قابل دسترسي نيست .

ج. تأويل قرآن در جهان پس از مرگ براي همگان آشكار مي­شود .

د. پس از روشن شدن تأويل قرآن براي همگان، هيچ عمل اختياري براي تأمين سعادت ابدي نتيجه­بخش نيست.

هـ . پس از آشكار شدن تأويل براي همگان , مخالفان , به حقانيت دعوت پيامبران اعتراف كرده, درخواست باز گشت به دنيا و انجام عمل صالح ويا تقاضاي شفاعت شافعان مي­نمايند.[۲۳۸]

    اينك براي اين كه مراد از تأويل دقيق­تر روشن شود , در قالب حصري عقلي , احتمالاتي را كه ممكن است در باب تأويل قرآن مطرح شود بيان كرده و به ارزيابي آنها مي­پردازيم و در پايان براي مشخص شدن جايگاه هر يك , نموداري ترسيم خواهيم كرد. به طور كلي چهارده احتمال در مورد تاويل قرآن مي تواند مطرح شود.

اول: تأويل قرآن مفهومي است كه خدا نخواسته است بندگان از آن آگاه شوند مانند علم به زمان برپايي قيامت.

اين احتمال مراد قرآن نيست؛ زيرا ظاهر آيات آن است كه تأويل امري حقيقي و عيني است نه مفهوم ذهني.[۲۳۹]

دوم: تأويل مفهومي است كه آگاهي بندگان از آن خواست خدا بوده ولي بيان نكرده است.

اين احتمال نيز معناي تأويل قرآن نيست؛ زيرا مستلزم نقض غرض است و با حکمت الهي سازگار نيست.

سوم: مفهومي است كه خدا مي‌خواسته بندگان از آن آگاه شوند و آن را بيان كرده است ولي آن مفهوم با قرآن و مفاد آيات ارتباطي ندارد مانند آن دسته از معارف وحياني كه در كتب آسماني پيشين يا روايات آمده است ولي در قرآن مطرح نشده است.

اين احتمال شايسته نامبردار شدن به تأويل قرآن نيست؛ زيرا اضافة تأويل به قرآن حاكي از ارتباط تأويل با قرآن است.

چهارم: تأويل مفهومي است كه آگاهي از آن خواست خداوند بوده و ارتباط با آيات قرآن هم دارد ولي خداوند خواسته است كه آن مفهوم را از طريق غير آيات قرآني بيان كند.

    لازمة اين احتمال آن است كه در قرآن هيچ اشاره­اي به آن مفهوم نشده است و در اين صورت, تأويل قرآن نخواهد بود؛ زيرا ظاهر آيات آن است كه آنچه در آيات قرآن بيان شده به نحوي به تأويل باز مي­گردد بدين معنا كه آگاهان به تأويل, دست كم اشاره­اي در اين آيات بر تأويل مورد نظر قرآن مي­يابند.

پنجم: تأويل مفهومي است که از طريق ظاهر قرآن بيان شده است.

اين احتمال, تفسير قرآن است و پيش­تر گفتيم كه تأويل در برابر تفسير قرار دارد.

ششم: تأويل مفهومي برخلاف ظاهر آيات است كه خداوند مي‌خواسته از طريق آيات قرآن بيان كند و هيچ‌گونه قرينه‌اي بر آن اقامه نكرده است.

لازمة اين سخن به ناداني انداختن (اغراء به جهل) و در نتيجه گمراه كردن مردم است كه با هدف نزول قرآن كه هدايت بندگان است، سازگار نيست و نقض غرض مي‌باشد؛ زيرا به خاطر عدم ذكر قرينه, مردم آن را بر طبق ظاهر مي­فهمند در حالي كه خلاف آن مقصود خداست و هيچ قرينه‌اي براي فهم درست آن وجود ندارد.

هفتم: تأويل مفهوم خلاف ظاهر آيات قرآن است كه خداوند آن را از طريق آيات قرآن و با تكيه بر قرايني كه در خود قرآن وجود دارد, بيان كرده است.

اين وجه نيز, همانند وجه پنجم, تفسير قرآن به شمار مي­آيد و در برابر تأويل قرار دارد.

هشتم: تأويل مفهومي است برخلاف ظاهر آيات که خداوند آن را در آيات قرآن و با تكيه بر بيانات معصومان‰ كه از طريق وحي و الهام دريافت كرده‌اند بيان نموده است و به آن متعبد مي‌شويم.

    هرچند در روايات اين احتمال تأويل ناميده شده است ولي هيچ شاهدي در دست نيست که واژه تأويل در روايات و آيات به يک معني باشد چنانکه واژه مکروه در برخي روايات با مفاد اين واژه در قرآن متفاوت است در اينجا نيز با توجه به ويژگي‌هايي که براي تأويل در قرآن مطرح شده است چنانکه قبلاً ذکر شد تأويل يک حقيقت عيني و خارجي است و از اين رو اين احتمال نيز با ظاهر آيات تأويل سازگار نيست و بنابراين مقصود از تأويل در روايات اعم از تأويل در قرآن است و شامل حقايق عيني و نوعي از مفاهيم مي‌شود ولي مقصود از تأويل قرآن حقايق عيني است.

نهم: تأويل مصداق پنهان آيات است كه از طريق بيانات انشايي قرآن به صورت مخفي بيان شده است.

ويژگي­هاي تأويل, بويژه پنهان بودن كه از شرايط اساسي آن است, به خوبي در اين احتمال مطرح شده است ولي تأويل قرآن منحصر در اين قسم نيست و اين معني از تأويل بخشي از تأويل قرآن مي‌تواند باشد.

    دهم: تأويل مصداق آيات انشايي قرآن است كه به صورت روشن, در قالب بيان حكمت­ها و آثار احكام, بيان شده است.

    احتمال دهم به دليل بيان شدن در آيات و روشن و قابل كشف بودن توسط بشر, از مقوله تفسير مي‌تواند باشد و تأويل قرآن نيست و بعلاوه با عبارت «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ»[۲۴۰] سازگار نيست.

يازدهم: تأويل مصداق آيات اخباري قرآن است که به صورت روشن در قرآن بيان شده است.

اين وجه همانند احتمال پيشين است, بلكه عدم وجود ويژگي­هاي تأويل در آن روشن­تر است.

دوازدهم: تأويل مصاديق پنهان آيات اخباري قرآن است كه مربوط به ماوراي اين جهان, به ويژه قيامت و بعد از آن است.

سيزدهم: مصاديق پنهان آيات اخباري قرآن است كه مربوط به باطن و ملكوت جهان است.

تأويل بودن اين دو احتمال , همانند احتمال نهم, درست به نظر مي­رسد.

چهاردهم: تأويل مصاديق پنهان آيات اخباري قرآن است كه مربوط به وجه ظاهر جهان مشهود است، مانند مصاديق آينده آيات اخباري.

اين احتمال براي كساني كه مصداق مورد نظر را مشاهده نكرده­اند تأويل خواهد بود؛ اما براي معاصران و مشاهده كنندگان آن مصاديق تأويل نخواهد بود؛ زيرا خفايي براي آنان ندارد, ولي از آنجا كه در اين احتمال فرض پنهان بودن شده است, مراد از آن, مصاديقي است كه مشاهده نشده و يا مقصود, تاويل براي غير معاصران رخداد تأويل است. به هر حال از آنجا که مصاديق اين جهاني مراد است با ظاهر آيات تأويل سازگار نيست زيرا در اين آيات بر انحصار علم تأويل به خدا و روشن شدن آن در قيامت تأکيد شده است.

تفاوت تأويل با تنزيل و تفسير

در برابر تأويل قرآن دو واژة « تنزيل» و« تفسير » مطرح است « تنزيل » يعني موردي كه آيه در بارة آن فرود آمده است ولي در معناي « تفسير » و به ويژه تفاوت آن با «تأويل» ديدگاه­هاي متفاوتي وجود دارد كه به برخي از آنها اشاره مي­كنيم :

أ. تفسير و تأويل به يك معناست.[۲۴۱]

ب. تفسير، اعم از تأويل است و تأويل در خصوص معاني و جمله‌ها و در كتاب‌هاي آسماني استعمال بيشتري دارد.[۲۴۲]

ج. تفسير، قطع به مقصود و تأويل گمان به آن است.[۲۴۳]

د.تفسير، شرح اجمال قصص و تقريب معناي الفاظ غريب و تبيين شأن نزول آيات است وتأويل، بيان معناي متشابه است.[۲۴۴]

هـ . تفسير، تبيين كلام تك احتمالي بر طبق ظاهر است و تأويل بر گرداندن كلام چند احتمالي به يكي از معاني محتمل (خلاف ظاهر) به دليل وجود قرينه است.[۲۴۵]

 و. تفسير،شناخت صورت علمي( قرآن ) و تأويل، حقيقت خارجي آن است.[۲۴۶]

ز. تفسير، علم نزول آيه و سوره­ها و قصه­ها و اشارات نازله در آن­ها است و تأويل صرف آيه (از ظاهر) به معاني محتمل است.[۲۴۷]

 ح. تفسير، بيان وضع حقيقت يا مجاز بودن لفظ و تأويل، تفسير معناي باطن لفظ است.[۲۴۸]

 نقد و بررسي

معناي نخست با هيچ­يك از استعمالات قرآني تأويل مناسبتي ندارد؛ زيرا دستيابي به تفسير نکوهيده و ويژة اهل زيغ نيست، در صورتي كه عبارت «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ ؛ آل‌عمران ۷» بطور روشن بر نکوهش اهل زيغ در پيگيري آيات متشابه براي دستيابي به تأويل دلالت دارد همچنين نمي‌توان گفت مقصود از عبارت «هَلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ؛ آيا جز تاويل آن را انتظار مي برند؟ روزي كه تاويل آن فرا رسد … اعراف۵۳» آن است که آنان منتظر تفسير قرآن در قيامت­اند. پس تأويل قرآن به معناي تفسير نيست و اگر برخي مفسران به جاي تفسير، واژه تأويل به كار برده­اند, به جعل اصطلاح از سوي آنان بر مي­گردد.

معناي دوم نيز در مورد تأويل و تفسير قرآن درست نيست؛ زيرا تأويل و تفسير هر دو از جمله­هاي قرآن بحث مي­كنند.

معناي سوم با مفاد آية هفتم آل‌عمران ناسازگار است؛ زيرا بيان معناي احتمالي و ظني آيات از روي موازين عقلايي جايز است و اختصاصي به اهل زيغ ندارد, در حالي كه قرآن اهل زيغ را به خاطر پيگيري تأويل نكوهش مي‌كند, پس صرف بيان احتمال آن هم بر اساس موازين عقلايي تأويل نيست، افزون بر اين‌كه صرف گمان به يك معنا براي آيه، اختصاص به خدا ندارد؛ در حالي كه آيه شريفه علم تأويل را به خدا و يا خدا و راسخان در علم اختصاص داده و مي­فرمايد «ومَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ»، آيات ديگر نيز با اين وجه ناسازگار است.

تعريف چهارم تأويل نيز نادرست است؛ زيرا فهميدن معناي متشابه و بيان آن نه تنها امري مذموم نيست و اختصاص به خداوند ندارد, بلكه مورد ستايش قرار گرفته و در عمل نيز تحقق يافته است؛ افزون بر اين ظاهر آيه شريفه آن است که اهل زيغ با پي­جويي متشابهات به دنبال تأويل همة قرآن­اند و اين با بيان معناي متشابه متفاوت است .

بازگرداندن كلام چند احتمالي به يكي از معاني محتمل كه در احتمال پنجم و هفتم آمده است، كار نادرستي نيست؛ زيرا اگر با وجود قرينه, معناي خلاف ظاهر انتخاب شود، روش درست محاورة عقلايي است كه قرآن نيز به همين گونه سخن گفته و بايد اين­گونه فهميده شود. بنابراين ظاهر آيه را گرفتن و ناديده گرفتن قرينه، كار اهل زيغ و مورد نكوهش است. پس با وجود قرينة قطعي همه مي­توانند به معناي آيه دست يابند و اين فهم از مقوله تفسير ـ نه تأويل ـ است. و دانش آن در انحصار خداوند نيست. بنابراين وجه پنجم و هفتم نيز پذيرفتني نيست.

تعريف ششم از ابن تيميه است. رشيد رضا آن را به طور مفصل در تفسير المنار مطرح كرده و بسيار از آن تمجيد كرده است.[۲۴۹] ابن تيميه آيه­هايي را كه دربارة صفات خداست مثال زده و تأويل آنها را ذات خدا مي­داند و معتقد است كه ما فقط مفاهيمي از آن مي­فهميم؛ اما تأويل آن را كه همان مصداق خارجي باشد، كسي جز خداوند نمي­داند, وحي و نزول فرشتگان و قيامت و امثال آن نيز كه حقيقت خارجي آن بر ما معلوم نيست از اين باب است. اگر چه اين مثالها مورد قبول است, ولي همان گونه كه خود وي قبول دارد تأويل مربوط به همة قرآن است و آيات قرآن نيز منحصر به آيات اوصاف خدا و وحي و فرشتگان و قيامت و امثال آن نيست. پرسش اين است كه دراين فرض, تأويل قطعه‌هاي تاريخي مربوط به بني اسرائيل چيست؟ بنا به گفته وي تأويل (حقيقت خارجي) آية «وَإِذ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ؛ ياد آور زماني كه كوه را از جا كنده و بر فراز سرشان برديم. اعراف ۱۷۱» هزاران سال پيش، در محل سكونت بني‌اسرائيل تحقق يافته است، ولي اگر مقصود از علم به تأويل آگاهي حصولي نسبت به آن باشد افراد بسياري از اين ماجرا مطلع گشته‌اند و علم آن در انحصار خدا نيست و اگر مراد از علم به آن، مشاهدة حضوري است. اين را نيز عده­اي از بني اسرائيل مشاهده كردند و منحصر درخدا نيست. هم­چنين آيات الاحكام كه انشايي است و طبق نظر ايشان حكايت از واقعيت خارجي ندارد چگونه تأويل مي­شود؟ آيا مراد از تأويل آنها علم به مصالح و مفاسد واقعي مترتب بر احكام است و يا آثاري از قبيل ثواب وعقاب كه در پي آن مي­آيد؟ آيا اهل زيغ به دنبال فهم اينها هستند؟ و آيا اين علم در انحصار خداست؟ آيا در اين صورت دايرة تأويل بسيار محدود نخواهد شد؟ قيامت نيز تأويل قرآن نيست. بلكه ظرف ظهور تأويل قرآن است؛ زيرا قرآن خود مي‌فرمايد «يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ؛ روزي كه تأويل آن فرا رسد. اعراف,۵۳» افزون بر اين، آيا كساني كه اهل زيغ­اند به دنبال حقيقت خارجي آيات­اند؟ پي­جويي حقيقت خارجي آيات چه دخالتي در زيغ و انحراف آنان دارد؟ بنابراين اگرچه تأويل از سنخ مفاهيم الفاظ نيست بلكه حقيقتي عيني است؛ اما مصداق هر مفهومي در همه جا تأويل آن نيست. تأويل قرآن حقايقي فراسوي ادراكات مادي است كه اين الفاظ به نحوي از آن حكايت مي­كنند. اهل زيغ كه كم­ايمان بوده و به برهان وقعي نمي­نهند, به دنبال مصاديق مادي­اند. آنها مي­گويند: «لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً؛ هرگز به تو ايمان نمي آوريم مگر آن كه خدا را آشكارا ببينيم. بقره ۵۵» اما مؤمنان، به غيب ايمان دارند و وقتي به آنان گفته شد كه اين مطلب برتر از ادراك شماست, در صدد پي­جويي آن بر نمي­آيند. راسخان در علم مي­دانند كه همة حقايق با ابزارهاي عام بشري، درك كردني نيست و در قالب الفاظ و مثال و داستان بيان مي‌شود؛ چون نمي­توانيم آن را بيابيم در اين قالبها مطرح مي­كنند. پس تأويل قرآن حقيقتي است كه الفاظ برآن متكي است وتا اندازه­اي كه قابل درك ما شود در آيات تنزل داده شده است و حقيقت خارجي آن را در روزي كه حقايق ظاهر مي شود, خواهيم ديد.

احتمال هشتم نيز تأويل را از سنخ مفاهيم دانسته است؛ در حالي که پيش از اين گفتيم تأويل قرآن از سنخ مفاهيم نبوده، بلکه حقايقي فراسوي ادراکات مادي است و به اندازه درک بشر در قالب آيات قرآن تنزل يافته است و اين آيات به آن مرتبط بوده و باز مي‌گردد.

  با دقت در موارد استعمال واژة تأويل روشن مي­شود كه هر جا كلمة رجوع به كار برده مي‌شود, تأويل به كار نمي­رود. اگر شخصي از نقطه­­اي حركت كرده و سپس بدان جا بازگردد نمي‌توان گفت كه نقطة اول تأويل يا مآل اوست بنابراين تأويل رجوع ويژه­اي است ومرجع بايد ارتباطي با راجع داشته باشد, از قبيل ارتباط بين كار و نتيجه يا ارتباطي كه بين ظاهر و باطن چيزي است. براي روشن شدن اين ارتباط بايد در موارد كاربرد واژة تأويل در قرآن دقت كرد.

خلاصة درس:

۱٫  واژة تأويل از ريشة «اول» به معناي «بازگرداندن» است .

۲٫  تأويل هم در بارة «كلام» به كار مي­رود و هم در بارة «امور عيني».

۳٫  تأويل كلام به معناي «خبر دادن از معناي كلام» و«تدبير و تقدير و تفسير كلام» و «تفسير باطن لفظ وخبر دادن از حقيقت مراد» و «تبيين معناي متشابه» و غير آن آمده است.

۴٫  تأويل در امور عيني به معناي «بازگرداندن» و«برگرداندن چيزي به غايتي كه از آن اراده شده است» و«بيان آن چه شئ بدان باز مي­گردد» آمده است .

۵٫  تأويل گاهي در معناي مصدري و زماني ديگر در معناي وصفي و اسمي به كار مي­رود.

۶٫  تأويل در معناي وصفي و اسمي به معناي «عاقبت» و «عاقبت كلام» و «ثواب» و «معناي مخفي» و «معنا و عاقبتي كه كلام بدان تأويل مي­شود» به كار مي­رود .

۷٫  تنزيل به معناي موردي است كه آيه در بارة آن نازل شده است.

۸٫  تفسير به معناي شرح و توضيح مدلول الفاظ آيات قرآن بر اساس قواعد زبان عربي و اصول محاوره­اي عقلايي است.

۹٫  تأويل قرآن حقايقي فراسوي ادراكات مادي است كه الفاظ قرآن به گونه­اي از آن حكايت مي­كنند.

۱۰٫   واژة «تأويل» هفده بار در قرآن به كار رفته است كه دوازده مورد دربارة غير قرآن و پنج مورد در باب تأويل قرآن است .

۱۱٫   همة كاربردهاي مختلف تأويل در باب غير قرآن به معناي «واقعيت عيني­اي كه امري ظاهر وروشن بدان باز مي­گردد» بازگشت دارد .

۱۲٫   احتمالات ممكن در بارة مراد از تأويل در قالب حصري عقلي به چهارده مورد بالغ مي‌شود كه چهار مورد آن را مي­توان تأويل قرآن به شمار آورد و احتمالات ديگر به دليل فقدان شرايط تأويل نادرست است.

۱۳٫   ويژگي­هاي تأويل قرآن از ديدگاه قرآن عبارت است از :مخفي بودن, در انحصار خدا بودن (وآنان كه از خدا تعليم گرفته­اند) ظهور در جهان آخرت براي همگان, مقبول نبودن عمل پس از ظهور تأويل قرآن, اعتراف مخالفان پيامبران به درستي دعوت آنان و درخواست بازگشت به دنيا براي انجام دادن كارهاي نيك و يا درخواست شفاعت شافعان پس از ظهور تاويل قرآن.

پرسش­ها:

۱٫  واژة تأويل را با توجه به ديدگاه واژه­شناسان معنا كنيد.

۲٫  تفاوت معناي اسمي و مصدري تأويل در چيست؟

۳٫  آيا وجه جمعي براي تنزيل و تأويل و يا تفسير و تأويل وجود دارد ؟ چرا ؟

۴٫  امتيازات و كاستي­هاي ديدگاه ابن تيميه در باب تأويل در چيست ؟

۵٫  بررسي كاربردهاي قرآني واژگان به كار رفته در قرآن چه نقشي در فهم آيات و مباحث علوم قرآني دارد ؟

۶٫  چه نسبتي ميان تأويل قرآن با تأويل امور خارجي وجود دارد ؟

۷٫  ويژگي هاي مهم و اساسي تأويل را بيان كنيد .

براي مطالعه بيش­تر:

۱٫  الاتقان في علوم القرآن؛ عبدالرحمان سيوطي، نوع ۷۷٫

۲٫   التمهيد في علوم القرآن؛ محمد هادي معرفت، ج۳، ص۲۸-۳۴، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، ۱۴۱۶ هـ .ق.

۳٫روش­شناسي تفسير قرآن؛ علي اكبر بابايي و همكاران، ص ۲۵-۳۴، تهران، ‌سمت، ۱۳۷۹ هـ .ش.

۴٫  علوم قرآني، محمد باقر حكيم، ص ۲۲۶ به بعد، قم، مجمع الفكر الاسلامي، ۱۴۱۷ ق.

۵٫   قرآن در اسلام؛ محمد حسين طباطبايي، ص۳۹-۴۸، قم،‌دفتر انتشارات اسلامي، ۱۳۶۱ هـ .ش.

۶٫  قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص۴۲۱-۴۲۸، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

۷٫  مباني و روش­هاي تفسير قرآن؛ عباس­علي عميد زنجاني، ص ۶۳-۸۸، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ۱۳۶۶ هـ .ش.

۸٫  الميزان؛ محمد حسين طباطبايي، ج۳، ص۲۳-۲۸ و ۴۴-۴۹، قم، جامعة مدرسين حوزة علميه قم

نمودار احتمالات تأويل و مواردي که بر تأويل قرآن منطبق است

Organization Chart

.

درس دوازدهم

بطن قرآن

از فراگير انتظار مي­رود:

معناي لغوي و اصطلاحي بطن و انواع بطن قرآن را بشناسد.

مفاد روايات بيان­­گر بطن داشتن قرآن را به درستي تبيين كند.

روايات بيان­گر معاني باطني آيات را از روايات تفسيري بازشناسد.

مقصود از طولي بودن معاني قرآن را توضيح دهد.

راز باطن داشتن آيات قرآن را بيان كند.

وَ إِنَّ القُرآنَ ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ، وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ، لاَ تَفْنَي عَجَائِبُهُ، وَلاَ تَنْقَضِى غَرَائِبُهُ، وَلاَ تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إلاَّ بِهِ. به راستي كه ظاهر قرآن زيبا و باطن آن ژرف است، شگفتي­هاي آن فنا ناپذير و اسرار آن تمام‌نشدني است و تاريكي­ها)ي­گمراهي) بدون آن برطرف نخواهد شد. نهج البلاغه، خطبه ۱۸٫  

 

مفهوم‌شناسي و اقسام بطن

بطن و باطن در مقابل ظهر و ظاهر, در لغت به معناي نهان و پنهان[۲۵۰] و در اصطلاح علوم قرآني, به آن دسته از معاني و مواردي مي­گويند كه ظاهر الفاظ آيات, دلالتي بر آن ندارد و از دست­رس عموم مردم به دور است و مي­توان آن را بر دو نوع دانست: يكي مصداق­هايي كه در طول زمان براي آيات پديد مي­آيد و در برخي روايات به آن تأويل آيه نيز گفته شده و به «جري القرآن» نيز نامبردار گشته است و ديگري معاني متعددي كه به لحاظ خفا و ظهور در طول هم قرار دارند و هيچ­يك ديگري را نفي نمي­كند.

    باطن داشتن قرآن در روايات شيعه و اهل سنت با صراحت بيان شده[۲۵۱] و از آيات قرآن نيز مي توان براي آن شواهدي ذكر كرد.

۱٫ بطن تأويلي

چنان كه پيش­تر گذشت قرآن جهاني و جاودانه است و افزون بر شمول آيات آن بر مردم عصر نزول, از مرز زمان­ها مي­گذرد و قابل انطباق بر انسان­هاي ديگر در طول زمان است و در اين صورت هر روز مصاديق نويي مي­يابد و همواره تازگي و طراوت دارد. همان گونه كه در برخي روايات نيز به آن اشاره شده است.[۲۵۲]

    برخي از روايات به اين گونه معاني, به لحاظ پنهان بودن آن نسبت به مردمي كه آن مصاديق را نمي‌بينند, بطن يا باطن گفته­اند. امام باقر† مي­فرمايد: «ظهره تنزيله و بطنه تأويله منه ما قد مضي و منه ما لم يكن[۲۵۳]»؛ ظاهر قرآن موردي است كه براي آن نازل شده و باطن قرآن، تأويل آن است، بخشي از آن (تأويل) واقع شده و بخشي ديگر هنوز به وجود نيامده است. و: «ظهره الذين نزل فيهم القرآن و بطنه الذين عملوا باعمالهم[۲۵۴]»؛ ظاهر قرآن در بارة كساني است كه قرآن در مورد آنان فرود آمده و باطن آن در باب كساني است كه همان­گونه عمل كنند. همان‌گونه كه به لحاظ شمول آيات­ بر موارد ديگر و ارجاع به آن­ها نيز تأويل ناميده شده است و از آن جا كه در روايات بيان­گر اين ارجاع و شمول آيات بر آن­ها از واژة «يجري» استفاده شده است[۲۵۵], برخي از بزرگان به آن «جري القرآن» هم گفته­اند.[۲۵۶]

نمونه­اي از بطن تأويلي

خداوند در آية پنجم سورة قصص مي­فرمايد: «وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»؛ ما مي­خواهيم بر آنان كه در آن سرزمين ضعيف شمرده شدند منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان سازيم. اين آيه كه بيان­گر ارادة خداوند در نابودي فرعونيان و پيروزي حضرت موسي† و ياران ايشان است، بر اساس روايات متعدد به پيامبرˆ و اهل بيت‰ به ويژه امام عصر ارواحنا فداه تأويل شده است. پيامبرˆ در روايتي به سلمان فرمودند «نحن تأويل هذه الآية …»[۲۵۷]؛ ما تأويل اين آيه هستيم.

۲٫ بطن معنايي

آيات قرآن، افزون برتعميم نسبت به آيندگان، داراي معاني نهاني متعددي است كه در طول هم قرار دارند نه در عرض يكديگر. اين معاني گرچه از ظاهر الفاظ آيه به دست نمي­آيد؛ اما بي ارتباط با آن نيست. هم‌چنين­ به دليل طولي بودن، معاني بطني مدلول مطابقي آيه­اند نه لوازم متعدد ملزوم واحد (مدلول آيات) يعني چند معناي مطابقي است كه نسبت به يكديگر در طول هم قرار دارند[۲۵۸] و به همين دليل استعمال لفظ در بيش از يك معنا لازم نمي­آيد.

نمونه­اي از بطن معنايي

در تفسير آية «وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا؛ و به پدر و مادر نيكي كنيد» (نساء ۳۶) روايتي وارد شده كه مراد از والدين در اين جا پيامبرˆ و امير المؤمنين† هستند؛ يعني علاوه بر دلالت آيه بر وجوب نيكي به پدر و مادر، نيكي به والدين معنوي نيز لازم است؛ زيرا پدر يا والد، مبدأ انساني براي به وجود آمدن انسان و پرورش دهندة اوست. بنا بر اين معلم و مربي انسان به سوي كمال نيز پدر او خواهد بود و كساني چون پيامبر و امام، سزاوارتر از آن­اند كه پدر مؤمن راه­يافته به شمار آيند …تا پدر جسماني …پس پيامبر و امام دو پدر هستند و آيات قرآن ـ كه به انسان سفارش نيكي به والدين نموده ـ به حسب باطن شامل ايشان مي‌شود اگر ­چه بر حسب ظاهر (الفاظ) غير از پدر و مادر جسماني را در بر نمي­گيرد[۲۵۹] .

دلايل ذو بطون بودن قرآن

برخي از آيات قرآن به طور غيرمستقيم بر وجود بطن مصداقي دلالت دارند،[۲۶۰]ولي در بارة بطن معنايي قرآن، گرچه در هيچ آيه­اي واژة بطن يا باطن به كار نرفته و ويژگي­هاي آن نيز مطرح نشده است؛ اما شواهدي از آيات وجود دارد كه با توجه به آن مي­توان لايه­هاي مختلفي از معنا براي قرآن در نظر گرفت. علامة طباطبايي(ره) معتقدند از آيات قرآن به دست مي­آيد كه انسان­ها به لحاظ درجات قربشان به خدا مراتب مختلفي از علم و عمل دارند. لازمة اين تفاوت درجه آن است كه فهم آنان از آيات قرآن نيز متفاوت و داراي درجات باشد. خداوند گروه­هاي مختلفي از بندگانش را ذكر كرده و به هر گروه شناخت ويژه­اي نسبت داده است، به مخلصان، علم حقيقي به اوصاف خداوند «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ؛ منزه است خداوند از آن­چه وصف مي­كنند، مگر بندگان مخلص خدا، صافات ۱۵۹ و ۱۶۰» و به كساني كه در مسير يقين‌اند، مشاهدة ملكوت آسمان­ها و زمين «وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ؛ و اين چنين ملكوت آسمان­ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از اهل يقين باشد. انعام۷۵ » و به منيبان، تذكر «وَمَا يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَن يُنِيبُ؛ فقط كساني كه به خدا باز مي‌گردند، (از آيات الهي) پند مي­گيرند. مؤمن۱۳» و به عالمان، درك امثال «وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ؛ و اين مثل­ها را براي مردم مي­زنيم و جز عالمان آن­ها را درك نمي­كنند. عنكبوت۴۲» و به پاكان، علم به تأويل قرآن «لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ؛ جز پاك­شدگان به آن دست نمي­رسانند (و در نمي‌يابند). واقعه ۷۹» و به اوليا (اهل شيدايي و محبت به خدا) بي­اعتنايي به غير خدا و نترسيدن و غمناك نبودن از چيزي «أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ؛ آگاه باشيد كه دوستان خدا نه بيمي دارند و نه اندوهگين مي­شوند. يونس۶۲»[۲۶۱] هر چند ممكن است دست­كم در دلالت برخي از اين آيات بر ذو درجات بودن آيات و اشتمال قرآن بر بطن تأمل روا داشت، ولي تفاوت افراد در درك حقايق و از جمله حقايق و معارف قرآني به تناسب تفاوت انسان­ها در توانش‌هاي علمي و معنوي به خوبي از اين آيات قابل استفاده است.

بطن قرآن از ديدگاه روايات

در روايات، افزون بر كاربرد واژة بطن و باطن در وصف معاني قرآن، ويژگي­هاي زير براي آن بيان شده است.

  1. قرآن داراي چندين (هفت يا تعداد زيادي) بطن است. پيامبرˆ فرموده­ا­ند: «ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطن الي سبعة ابطن[۲۶۲]»؛ همانا براي قرآن ظاهري و باطني است و براي باطن آن باطني است تا هفت بطن.

  2. بطن قرآن از سنخ معاني طولي است. امام باقر† مي­فرمايد: «ان للقرآن بطنا و للبطن بطن»[۲۶۳]؛ همانا براي قرآن باطني است و براي باطن (آن) باطني است.

  3. ظاهر و باطن قرآن نسبي است. هر بطني نسبت به بطن بعدي ظاهر و هر ظاهري، غير از ظاهر اوليه، نسبت به ظاهر قبلي باطن است. امام باقر در ادامة روايت قبلي مي­فرمايد: «و للظهر ظهر»[۲۶۴]؛ و براي ظاهر نيز ظاهري است.

  4. باطن­هاي قرآن برخلاف ظاهر آن، از دسترس عموم به دور است و فهم آن شرايط ويژه­اي فراتر از شرايط عمومي فهم زبان عربي و قواعد محاوره دارد. اميرالمؤمنين† مي­فرمايد: «…. قسم كلامه ثلاثة اقسام، فجعل قسما منه يعرفه العالم و الجاهل»[۲۶۵]؛ خداوند سخن خويش را سه بخش كرده است؛ بخشي از آن را به گونه­اي قرار داده كه دانشمند و عامي آن را مي­شناسند. هم­چنين امام حسين† مي­فرمايد: «كتاب الله علي اربعة اشياء؛ علي العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقايق، فالعبارة للعوام…»[۲۶۶]؛ كتاب خداوند مشتمل بر چهار چيز است؛ بر عبارت و اشارت و لطايف و حقايق، پس عبارت براي عامه مردم است. بسيار روشن است كه آن چه براي عوام است فقط عبارات نيست، فهم معناي آيه هم در بسياري از آيات براي تودة مردم آشنا با ادبيات عرب ميسر است.

  5. درك بطن قرآن، به ميزان قرب آدمي به خدا و صفاي روحي او بستگي دارد و هر قدر مرتبة انسان بالاتر باشد، بيش­تر و عميق­تر به آن­ها مي­رسد. چنان كه امير المؤمنين† در ادامة روايت پيشين فرموده است: «و قسما لا يعرفه الا من صفي ذهنه و لطف حسه و صح تمييزه ممن شرح الله صدره للاسلام و قسما لا يعرفه الا الله و امناؤه و الراسخون في العلم…»[۲۶۷]؛ و بخشي از آن را جز كسي كه ذهنش باصفا، حسّش لطيف و تشخيصش صحيح است ـ از آنان كه خدا سينه­شان را براي (پذيرش) اسلام گشوده است ـ نمي‌فهمد و بخش ديگر به گونه­اي است كه جز خدا و امانت­داران او و راسخان در علم آن را نمي­دانند. امام حسين† نيز در ادامة سخن خويش مي­فرمايد: «و الاشارة للخواص و اللطائف للاولياء و الحقايق للانبياء[۲۶۸]»؛ اشاره براي خاصان و لطايف براي اوليا و حقايق براي پيامبران است.

  6. تمام قرآن اعم از ظاهر و باطن آن را كسي جز خدا و انبيا و اوليا نمي­داند.امام باقر† فرموده است: «ما يستطيع احد ان يدعي انه جمع القرآن كله ظاهره و باطنه غير الاوصياء[۲۶۹]»؛ كسي جز اوصياي پيامبرˆ نمي­تواند ادعاي آگاهي بر همة قرآن، ظاهر و باطنش، كند.

  7. يكي از علل تازگي و نو بودن و كهنه نشدن قرآن كريم اشتمال قرآن بر معاني بطني است، همان گونه كه در روايتي آمده است: «ان رجلا سأل اباعبدالله† ما بال القرآن لا يزداد علي النشر و الدرس الا غضاضة؟ فقال: لان الله لم يجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس[۲۷۰]»؛ مردي از امام صادق† پرسيد: چگونه است كه بررسي و مطالعه و نشر مطالب قرآن جز بر تازگي و طراوتش نمي­افزايد؟ ايشان در جواب فرمودند: زيرا خداوند آن را براي زمان و مردم خاصي قرار نداده است (و همة مردم جهان در هر عصري مخاطب آن هستند)

راز باطن داشتن قرآن

سر آن كه قرآن همة مطالب خود را به صورت ظاهر بيان نكرده و بسياري از حقايق را به زبان بطن مطرح كرده، آن است كه همة حقايق براي همگان قابل هضم و درك نيست و چه بسا آوردن آن، موجب گمراهي توده مردم مي­شده است. در روايتي از امام صادق† كه پيش­تر در مبحث امكان فهم قرآن آورديم، به تحمل ناپذيري مردم نسبت به معاني باطني تصريح شده است: «ان للقرآن ظاهرا و باطنا و من يحتمل ما يحتمل ذريح؟»[۲۷۱]؛ همانا براي قرآن ظاهري و باطني است و چه كسي آن چه را ذريح تحمل مي­كند، تحمل خواهد كرد؟

خلاصة درس

۱٫  معارف قرآن كريم به دو دستة ظاهر و باطن تقسيم مي­شود.

۲٫  بخشي از باطن­هاي قرآن مصاديق تازه­اي است كه براي آيات در طول زمان پديد مي­آيد و بخشي ديگر معاني عميقي است كه با وصول به مقامات معنوي و دريافت از معصومان به دست مي­آيد.

۳٫  معاني باطني قرآن با ظاهر آيات مرتبط است .

۴٫  علم به همة بطون قرآن فقط در اختيار پيامبرˆ و جانشينان ايشان‰ است .

۵٫  برخي از آيات قرآن به نوعي بر باطن داشتن آيات دلالت دارد.

۶٫  راز اشتمال قرآن بر معاني بطني، ناتواني مردم در تحمل اين­گونه معارف عميق الهي است.

پرسش­ها

۱٫   ذوبطون بودن قرآن به چه معناست؟

۲٫  چه دليلي بر ذوبطون بودن قرآن داريم ؟

۳٫  براي باطن مصداقي و معنايي قرآن مثال­هاي ديگري بيان كنيد.

۴٫  آيا معاني باطني قرآن در دسترس همگان قرار دارد؟

۵٫  مطابقي بودن دلالت آيات بر معاني باطني را تشريح كنيد.

۶٫  باطنيان از چه آياتي براي تأييد ديدگاه خود سود جسته­اند؟

۷٫  راز باطن داشتن قرآن را بيان كنيد.

براي مطالعه بيش­تر:

۱٫   باطن و تأويل قرآن؛ علي اكبر بابايي و محمد كاظم شاكر، قم، مركز مطالعات و پژوهش­هاي فرهنگي حوزة علميه، ۱۳۸۱ هـ .ش.

۲٫   تفسير صافي؛ محمد فيض كاشاني، ج۱، مقدمه چهارم.

۳٫   قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص۴۴ و ۳۷۲-۳۷۶، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

۴٫   الميزان في تفسير القرآن؛ محمد حسين طباطبايي، مباحث روايي.

درس سيزدهم

جاودانگي و جهاني بودن قرآن

از فراگير انتظار مي­رود:

جاودانگي و جهاني بودن قرآن را با استناد به آيات اثبات نمايد.

شبهه­هاي محدوديت زماني و مكاني دعوت قرآن را نقد كند.

ارتباط ميان ختم نبوت و جاودانگي قرآن را بيان كند.

ان رجلا سأل اباعبدالله† ما بال القرآن لا يزداد علي النشر و الدرس الا غضاضة؟ فقال: لان الله لم يجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس؛ مردي از امام صادق† پرسيد: چگونه است كه بررسي و مطالعه و نشر مطالب قرآن جز بر تازگي و طراوتش نمي­افزايد؟ فرمودند: زيرا خداوند آن را براي زمان و مردم خاصي قرار نداده است.مجلسي، بحارالانوار، ج۹۲، ص۱۵٫  

 

جاودانگي و جهاني بودن قرآن

مكاتب و اديان جهان را در يك دسته بندي كلي مي­توان در دو گروه قرار داد؛ نخست مكاتبي كه مخاطب خود را گروه، ملت، نژاد و يا طبقة خاصي مي­دانند و داعية نجات و هدايت بخش خاصي از انسان­ها را دارند و دوم ادياني كه همة انسان­ها را مورد توجه قرار داده و در پي نجات همة آنان هستند.

  هر انسان منصفي كه كم­ترين آشنايي با تاريخ و تعاليم اسلام داشته باشد مي­داند كه اسلام و قرآن همة ملتها را به آيين و معارف و مقررات خود دعوت كرده و هيچ فرد و گروه و ملت و نژادي را استثنا نكرده است. برخي در اثر ناآگاهي و برداشت­هاي نادرست و يا آگاهانه و به منظور ضربه زدن به اسلام و جلوگيري از نفوذ و حاكميت آن با تمسك به برخي از آيات قرآن كريم مدعي شده­­اند كه قرآن داعية جهاني بودن و جاودانگي ندارد و ويژة مردم عرب شبه جزيرة عربستان در زمان نزول قرآن است.

  در اين درس براي روشن شدن جاودانگي و جهاني بودن قرآن و پاسخ به شبهات ياد شده به بررسي آيات قرآن در اين باب مي­پردازيم. آياتي كه بيان­گر جاودانگي و جهاني بودن قرآن است در يك تقسيم­بندي كلي در دو دسته جاي مي­گيرد:

۱ـ آيات بيان­گر جهاني بودن قرآن

اين آيات خود به چند گروه زير تقسيم مي­شود:

أ. آياتي كه قرآن را براي «جهانيان» و يا «مردم» مي­داند مانند:

ـ «إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَى لِلْعَالَمِينَ, انعام۹۰»؛ آن (قرآن) جز يادآوري براي جهانيان (چيز ديگري) نيست.

ـ «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٍ … كهف۵۴»؛ و هرآينه در اين قرآن براي مردم از هرگونه مثالي آورديم.

ـ «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ … بقره۱۸۵»؛ ماه رمضان كه در آن قرآن فرو فرستاده شده كه رهنمودي براي مردم … است. 

ب. آياتي كه پيروان اديان مختلف را مورد خطاب قرار داده و آنان را به ايمان به قرآن و معارف آن دعوت كرده و يا سعادت جاودانه­شان را به آن پيوند داده است, مانند:

 «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالصَّابِئِينَ وَالنَّصَارَى وَالْمَجُوسَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ؛ حج۱۷»؛ همانا كساني كه ايمان آوردند (مسلمانان) و كساني كه يهودي شدند و صابئان و نصرانيان و گبران و كساني كه مشرك شدند، خداوند ميانشان روز رستاخيز داوري مي­كند، همانا خدا بر هر چيزي گواه است.

ـ «فَإِنْ آمَنُواْ بِمِثْلِ مَا آمَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَواْ… بقره۱۳۷»؛ پس اگر به مانند آن­چه شما به آن ايمان آورده­ايد ايمان آورند، همانا (به حق) راه يافته­اند.

ج. آياتي كه همة انسان­ها را با تعبير «يا بني آدم» و يا ايها الناس خطاب كرده است و راه درست هدايت را به آنان نشان مي­دهد مانند:

ـ «يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ اعراف۲۷»؛ اي فرزندان آدم، مبادا شيطان فريبتان دهد چنان­كه پدر و مادرتان را از بهشت بيرون كرد.

ـ «يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ بقره۲۱»؛ اي مردم خداوندگارتان را كه شما و پيشينيان شما را آفريده، بپرستيد، باشد كه پرهيزگار شويد.

د. آياتي كه جنيان را مخاطب قرآن مي­داند مانند: «وَإِذْ صَرَفْنَا إِلَيْكَ نَفَرًا مِّنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلَى قَوْمِهِم مُّنذِرِينَ احقاف،۲۹»؛ و (ياد كن) آن­گاه كه گروهي از جنيان را به سوي تو روانه كرديم كه قرآن را بشنوند و چون نزد او حاضر شدند گفتند خاموش باشيد و گوش كنيد و چون (تلاوت آيات) پايان يافت به سوي قوم خود بازگشتند در حالي كه آنان را بيم (و هشدار) مي­دادند.

آيات پيش گفته به روشني بر عموميت دعوت قرآن براي همه مردم جهان دلالت دارند و بر اساس آخرين آيه اي كه بيان شد جنيان نيز مخاطب قرآن اند و چنان كه خواهيم گفت عموميت اين آيات در حدي است كه به هيچ وجه تخصيص نمي پذيرند.

۲ـ آيات بيان­گر جهاني بودن رسالت پيامبرˆ

اين آيات كه به طور مستقيم بر همگاني و جاوداني بودن رسالت پيامبرˆ دلالت دارد و با دلالت التزامي جهاني و جاوداني بودن دعوت قرآن را اثبات مي­كند، داراي اقسامي است:

أ. آيات بيانگر جهاني بودن رسالت و انذار پيامبرˆ مانند:

ـ «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ انبياء۱۰۷»؛ و ما تو را نفرستاديم مگر رحمتي براي جهانيان.

ـ «تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا فرقان۱»؛ خجسته باد كسي كه بر بندة خود فرقان (جدا كنندة حق از باطل) را فرو فرستاد تا هشدار دهنده­اي براي جهانيان باشد.

ب. آيات بيان­گر نويد غلبة آيين پيامبر بر همة اديان مانند: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ … فتح۲۸»؛[۲۷۲] او (خدا) كسي است كه فرستاده­اش را با رهنمود و آيين حق فرستاد تا آن را بر همة آيين­ها چيره سازد.

ج. آياتي كه رسالت پيامبرˆ را براي همة مردم مي­داند مانند:

ـ «وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً نساء۷۹ »؛ و تو را براي مردم (به عنوان) فرستادة (خويش) فرستاديم.

ـ «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ … سبأ۲۸»؛ و تو را نفرستاديم مگر براي همة مردم.

كافّة در اين آيه دو احتمال دارد يكي اين­ كه به معناي «بازدارنده» و «ة» در آخر آن براي مبالغه باشد, در اين احتمال فقط مي­توان از واژة «ناس» جهاني بودن رسالت پيامبرˆ را فهميد و دوم اين كه به معناي «جميعا» و حال براي «الناس» باشد كه در اين صورت عموميت رسالت ايشان با تأكيد بيش­تري اثبات مي‌شود.

د. آيه­اي كه مي‌فرمايد قرآن به پيامبر وحي شده تا با آن همه كساني را كه پيام قرآن به آنان مي‌رسد, انذار نمايد: «وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ، انعام۱۹»؛ و اين قرآن به من وحي شده است تا با آن شما و هر كه را (كه اين پيام) به او برسد بيم دهم. صراحت اين آيه جهاني و جاودانه بودن قرآن بيش از آيات پيشين است زيرا عموميت رسالت در آيات ديگر بر اساس اطلاق و عموم الفاظي مانند «الناس» و «العالمين» اثبات مي­شود ولي در اين آيه تصريح شده كه اين دعوت شامل هر انساني است كه اين پيام به او برسد.

ح. آياتي كه قرآن را وسيلة بيم­دهي به زندگان و يا زنده­دلان مي­داند، مانند:

ـ «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيًّا يس۶۹-۷۰ »؛ اين (كتاب) نيست جز يادآوري (و پندي) و قرآني روشن (يا روشن­گر)، تا پيامبر هر كه را كه زنده دل است بيم دهد.

ـ « إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ، ق ۳۷» در اين سخن پند و يادآوري است براي هركس كه او را دل باشد يا گوش فرا دهد و گواه باشد.

و. آيه­اي كه پيامبرˆ را خاتم پيامبران دانسته است: «مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ … احزاب ۴۰»؛ محمدˆ پدر هيچ­يك از مردان شما نيست، اما فرستادة خدا و آخرين پيامبر است. اين آيه با توجه به اين نكته كه قرآن ناسخ كتاب‌هاي آسماني پيش از خود است بر جاودانگي شريعت محمديˆ دلالت دارد؛ زيرا پس از ايشان پيامبر ديگري نخواهد آمد و كتابي ديگر قرآن را نسخ نمي‌كند.

شبهة محدوديت دعوت قرآن

چنان كه گفتيم برخي از كژانديشان با استناد به برخي از آيات قرآن مدعي اختصاصي بودن دعوت قرآن به قوم، منطقه و زمان خاصي شده­اند. اينك به بررسي اين شبهه مي­پردازيم. آياتي كه ممكن است مستند اين ادعا قرار گيرد بر چند دسته است:

أ. آية شريفة «وانذر عشيرتک الاقربين شعراء ۲۱۴»؛ و خويشان نزديکت را بيم ده كه وظيفة پيامبر را بيم دادن به خويشان نزديك خود مي­داند.

ب. آياتي كه نزول قرآن را براي بيم­دهي پيامبر به مردم مكه و اطراف آن مي­داند، مانند:

ـ«وَهَـذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ … وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا انعام۹۲»؛ و اين كتاب ….را فرو فرستاديم تا آن كه مردمان مكه و اطراف آن را بيم دهي.

ـ «وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لِّتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا»[۲۷۳] و اينچنين قرآن به زبان عربي را به تو وحي كرديم تا ]اهل[ مكه و كساني را كه پيرامون آن هستند بيم دهي.

ج. آياتي كه پيامبر را بيم­دهندة مردمي مي­داند كه پدرانشان انذار نشده­اند، مانند:

ـ «لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ يس۵و۶»؛ تا مردمي را بيم دهي كه پدرانشان بيم داده نشده­اند. استدلال به اين آيه در فرض نافيه بودن «ما» است, اما اگر آن را موصوله و يا مصدريه دانستيم نمي­تواند مستند اين گروه قرار گيرد.

ـ «… لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أَتَاهُم مِّن نَّذِيرٍ مِّن قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ سجده۳»؛ تا مردمي را بيم دهي كه پيش از تو بيم­دهنده­اي براي آنان نيامده است، باشد كه هدايت شوند.

ـ «… وَتُنذِرَ بِهِ قَوْمًا لُّدًّا مريم۹۷ »؛ و با آن (قرآن) مردم سرسخت را بيم دهي.

مدعيان محدوديت دعوت قرآن با استناد به اين گونه آيه‌ها مي­گويند كه يهود و نصاري و پيروان ديگر اديان آسماني, مخاطب دعوت قرآن نيستند.

مشابه آيات ياد شده آيه شريفه «وَيُنذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا كهف۴»؛ و (تا) كساني را كه مي‌گفتند خداوند فرزندي برگرفته است، بيم دهد است كه بيان­گر وظيفة پيامبر در بيم­دهي به قومي كه معتقد به فرزند داشتن خدا است.

د . آياتي كه مي­فرمايد اگر قرآن بر غير عرب نازل مي­شد عرب­ها به آن ايمان نمي­آوردند: «وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ فَقَرَأَهُ عَلَيْهِم مَّا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ شعراء ۱۹۸-۱۹۹»؛ و اگر قرآن را بر برخي عجم­ها فرو فرستاده بوديم و آن را بر آنان مي­خواند، به آن ايمان نمي­آوردند.

هـ . آياتي كه هدف قرآن را هدايت و اتمام حجت و بشارت به انسان­هاي با تقوا و درست­كار و تسليم شوندگان حق مي­داند و به يقين، اين گروه، افراد خاصي هستند مانند:

ـ «ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ؛ بقره ۲و۳»؛ در آن كتاب ترديدي نيست، رهنمودي براي پرهيزگاران است.

ـ «وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ … هُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ؛ نحل۸۹»؛ و كتاب را بر تو فرو فرستاديم…و رهنمود و رحمتي براي تسليم شوندگان ]حقيقت[ است. و: «هَذَا كِتَابٌ مُّصَدِّقٌ … بُشْرَى لِلْمُحْسِنِينَ احقاف۱۲»؛ اين كتابي تصديق­كننده…. و بشارتي براي نيكوكاران است.

پاسخ به شبهة محدوديت دعوت قرآن  

در نگاه ابتدايي ممكن است ميان اين دو دسته از آيات ناسازگاري ديده شود و برخي از افراد، آن را نشانه‌اي از ناهماهنگي و تناقض آيات قرآن قرار دهند و دست­كم اين آيات را خاص و مقيد و آيات بيان‌گر جهاني بودن قرآن را عام و مطلق بپندارند و بر اساس قاعدة حمل عام بر خاص و يا مطلق بر مقيد, آن­ها را تخصيص و يا تقييد نموده و در نتيجه دعوت قرآن را مخصوص گروه يا منطقه­ يا زمان خاصي بدانند، اما با تأمل در مجموعه آيات مورد بحث روشن مي‌شود كه هيچ‌يك از اين آيات دلالت بر محدوديت آموزه‌هاي قرآن ندارد. و بر فرض دلالت بر محدوديت آيات دسته اخير نمي‌تواند مخصص يا مقيد آيات دال بر جهاني بودن باشد. توضيح آنكه:

۱٫  آيات عام مورد بحث قابل تخصيص نيست؛ زيرا واژگان بيانگر عموميت كه در آن به كار رفته تخصيص­ناپذير است، مانند: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» و «لِّلْعَالَمِينَ».

۲٫  لازمه تخصيص آيات عام به آيات بيان­گر اهداف خاص (انذار خويشان پيامبر و يا بت‌پرستان مكه)، تخصيص اكثر بوده و برخلاف فصاحت و بلاغت آيات قرآن است.

۳٫  حمل عام بر خاص در جايي رواست كه يكي از دو دليل مثبت و ديگري منفي باشد، در حالي كه اين دو گروه از آيات هر دو مثبت هستند. هم­چنين ملاك حمل در اين گونه موارد ظهورِ بيشترِ يكي از دو دليل است و آيات خاص ياد شده ظهوري قوي­تر از آيات عام ندارند.[۲۷۴]

۴٫  آيات خاص دلالتي بر انحصار هدف نزول در گروه يا قوم خاصي ندارد بلكه حداكثر بر اثبات ضرورت انذار گروه­هاي نام­برده در آن آيات دلالت دارد ودر اين صورت مقصود تاكيد ويژه بر انذار آنان است و به معناي نفي انذار ديگران نيست.

۵٫  خاص و يا محدود بودن برخي از اين آيات مانند آية «وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا انعام۹۲»؛ و تا آن كه مردمان مكه و اطراف آن را بيم دهي. قطعي نيست؛ زيرا اولا وجود «واو» عاطفه نشان­گر آن است كه انذار مردم اين منطقه يكي از اهداف (نه تنها هدف) نزول است بنابراين خود بر اهداف ديگري نيز دلالت دارد كه چه بسا منظور هدايت كل انسان­ها باشد. ثانيا بر اساس روايات «دحو الارض» كه پيدايش زمين را به ترتيب از كعبه و مكه و سپس بقية نقاط جهان مي­داند،[۲۷۵] اطراف مكه، شامل همة قسمت­هاي مسكوني زمين است و مفاد آيه چنين مي­شود: تا مكه و همة قسمت­هاي خشكي پديد آمدة در اطراف آن را انذار كني.

۶٫  برخي از اين آيات بيان­گر مسؤليت­هاي رهبر دعوت اسلامي است؛ يعني رهبري بايد براي تحقق آن اهداف جهاني، فعاليت­هاي ويژه­اي انجام دهد. پس اگرچه هدف رسالت نبويˆ دعوت و هدايت همة انسان­هاست، ولي پيامبرˆ مسؤوليت ويژه­اي نسبت به انذار خويشان خود و مردم مكه و مشركان سرسخت و اهل جزيرة العرب دارد.

۷٫  مجموعة اين آيات بيان­گر مراحل مختلف دعوت است به طور طبيعي كسي كه در پي فراخوان ديگران به عقيده و آرمان­هاي خاصي است نخست دعوت خويش را از منطقه­اي و با مردماني شروع مي­كند كه او را مي­شناسند و در حقانيت او كمتر ترديد مي­كنند سپس به همة اهل ديار خود و در نهايت به مناطق ديگر تعميم مي­دهد. مأموريت پيامبرˆ نيز ابتدا از بستگان خود شروع شد و به تدريج دايرة دعوت ايشان گسترش يافت تا آن جا كه به سران دو امپراطوري قدرت­مند زمان خود (ايران و روم) نامه نوشت و آنان را به آيين اسلام دعوت كرد.

۸٫  مقصود از آياتي كه انسان­هاي پاك و متقي را مورد هدايت و بشارت و رحمت و… مي­دانند آن است كه كساني به اين دعوت لبيك مي­گويند و به آيندة درخشاني كه وعده مي­دهد خواهند رسيد كه داراي اين ويژگي­ها باشند. بنابراين قرآن خود را هدايت براي همه مي­داند، ولي چون پرهيزكاران از هدايت آن بهره­مند مي­شوند خود را با وصف «هدي للمتقين» معرفي كرده است.

نتيجه آن كه دعوت اسلام و قرآن جهاني است، اما پيامبر مسؤليت­هاي ويژه دارد و دعوت او نيز داراي مراحلي است و بهره­مندي از قرآن شرايط و آمادگي­هاي خاص خود را مي­طلبد.

خلاصة درس

۱٫  دعوت قرآن كريم جهاني و جاودانه است.

۲٫  آيات متعددي بر جاودانگي و جهاني بودن قرآن دلالت دارد.

۳٫  آيات بيان­گر جهاني بودن قرآن به دو دستة كلي بخش­پذير است.

 أ. آياتي كه قرآن را براي همة مردم (با تعبيرهاي مختلفي مانند بني آدم, ناس, عالمين) و پيروان اديان مختلف و همة جنيان مي­داند.

 ب. آياتي كه رسالت پيامبرˆ را جهاني و جاودانه دانسته و هم­چنين ايشان را خاتم پيامبران ناميده است.

۴٫  ظاهر ابتدايي برخي از آيات، بر اختصاص دعوت قرآن به نزديكان پيامبرˆ و يا مردم مكه و اطراف آن دلالت دارد ولي بعد از تأمل و تدبر در آن­ها روشن مي­شود كه اين آيات بيان­گر مراحل دعوت پيامبرˆ و مسؤوليت­هاي ويژة ايشان و يا شرايط بهره­مندي از قرآن بوده و هيچ دلالتي بر اختصاصي بودن آن ندارد.

پرسش­ها

۱٫  جهاني و جاودانه بودن قرآن را اثبات كنيد.

۲٫  شبهة قرآني محدوديت دعوت قرآن را بيان و نقادي كنيد.

۳٫  آيا با توجه به تكامل علمي بشر, نيازي به جاودانه قرار دادن دعوت ديني وجود دارد؟

۴٫  آيا دسته بندي ديگري از آيات بيان­گر جهاني بودن قرآن مي­توان ارايه داد؟

۵٫  آيا وجه جمع ديگري، جز آن چه در درس بيان شد، براي تبيين آيات موهم محدوديت قرآن وجود دارد؟

براي مطالعة بيش­تر:

قرآن در اسلام؛ محمد حسين طباطبايي، ص۲۰ و ۲۱ و ۲۳، قم،‌ دفتر انتشارات اسلامي، ۱۳۶۱ هـ .ش.

قرآن در قرآن؛ عبدالله جوادي آملي، ص۲۷۹-۲۸۳، قم، مركز نشر اسراء، ۱۳۷۸ هـ .ش.

الميزان في تفسير القرآن؛ محمد حسين طباطبايي، ج۷، ص۳۹ و ۴۰، قم، جامعة مدرسين حوزة علمية قم.

درس چهاردهم

جامعيّت قرآن

از فراگير انتظار مي­رود:               

مفهوم لغوي و اصطلاحي جامعيت را بازشناخته و بيان كند.

ديدگاه­هاي موجود در باره جامعيت قرآن را دسته­بندي كند.

دو ديدگاه جامعيت حد اكثري و جامعيت حد اقلي را نقد كند.

جامعيت قرآن در امر هدايت­بخشي را اثبات نمايد.

رابطة رسالت قرآن با جامعيت آن را توضيح دهد.

Text Box: عن عبدالاعلي بن اعين قال سمعت ابا عبدالله عليه السلام يقول: اني لاعلم ما في السماء و اعلم ما في الارض و اعلم ما في الجنّة و اعلم ما في النار و اعلم ما كان و اعلم ما يكون، علمت ذلك من كتاب الله ان الله يقول فيه تبيان كل شئ؛ عبدالاعلي بن اعين گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود من از آنچه در آسمان و زمين و بهشت و جهنم و آنچه در گذشته بوده و آنچه در آينده خواهد بود آگاهم. اين (همه) را از كتاب خدا دانسته¬ام. خداي تعالي ميفرمايد كه در قرآن بيان هر چيزي وجود دارد. بحار الأنوار ج92ص85.

جامعيت قرآن[۲۷۶]

يكي از بحث­هاي مهم قرآن­شناسي، شناخت قلمرو بيانات قرآن است. آيا قلمرو بيانات قرآن كريم در حيطة خاصي است و يا آن كه حوزه­هاي مختلف زندگي فردي و اجتماعي، دنيوي و اخروي و حتي مسايل علمي و تخصصي را در بر مي­گيرد؟[۲۷۷] چه موضوعاتي در قرآن مطرح شده است و در نتيجه در چه زمينه­هايي بايد از قرآن بهره گرفت؟ در پاسخ به اين پرسش ديدگاه­هاي مختلفي مطرح شده است كه مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

نظريه‌هاي جامعيت[۲۷۸] قرآن

ديدگاه­هاي متعدد و متنوعي در باب جامعيت قرآن مطرح شده است كه از يك منظر در سه دسته زير خلاصه مي­شود.

۱٫  جامعيت حداكثري: قرآن بيان­گر همة حقايق هستي است.

۲٫  جامعيت حداقلي: قرآن بيان­گر همة امور مربوط به هدايت اخروي بشر (ارزش­ها و هنجارها) است.

۳٫  جامعيت در هدايت به سعادت دنيوي و اخروي: قرآن بيان­گر همة امور مربوط به هدايت انسان به سعادت دنيوي و اخروي است.

ديدگاه­هاي ياد شده را مي­توان از دو منظر برون­ديني و درون­ديني مورد بررسي قرار داد و از آنجا كه بحث ما قرآني است در اينجا از منظر درون ديني و به ويژه قرآني به بررسي ديدگاه­هاي پيش­گفته مي­پردازيم.

ديدگاه اول: جامعيت حد اكثري (همه حقايق هستي)   

برخي معتقدند كه همه چيز در قرآن وجود دارد و در يك كلمه، تمام حقايق جهان در آن آمده است.آنان براي اثبات اين سخن به آياتي از قرآن استناد كرده­اند.[۲۷۹]

  1. «وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَى هَـؤُلاء وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ» نحل،۸۹ و (ياد آور) روزي كه در هر امّتي گواهي بر آنان از خودشان برانگيزيم و تو را گواه بر اينان بياوريم؛ و ما اين كتاب را كه بياني رسا براي هر چيزي و راهنما و بخشايش و مژده براي مسلمانان است بر تو فرو فرستاديم.

  خداي تعالي در اين آيه نخست به بيان وجود شهيد (گواه) در هر امت و شهيد بودن پيامبر اسلامˆ بر امت اسلامي پرداخته است مفاد صدر آيه گوياي گواهي پيامبرˆ در قيامت بر همة جزئيات زندگي مردم است و لازمة آن، آگاهي از تمام اعمال و افكار و نيت­ها و خصلت­هاي آنان است. آيه در ادامه تبيان كل شئ بودن قرآن را مطرح نموده است. «كل» و «شئ» نيز در اينجا عام و مطلق‌اند و واژه تركيبي كل شيء هر چيزي را در بر مي­گيرد. با اين توضيح ارتباط صدر و ذيل آيه­ با يكديگر به اين صورت تبيين مي­شود كه بخش پاياني آيه به منشأ علم گسترده پيامبرˆ پرداخته است؛ يعني ايشان اين آگاهي را از قرآن به دست آورده­­اند. پس قرآن در بر دارندة هر چيزي حتي اعمال، افكار و خصلت­ها و نيات هر كسي است.

نقد

اگرچه ظاهر آية فوق بر تبيان بودن قرآن براي هر چيز دلالت دارد، ولي در اين جا نيز مانند آيات ديگر بايد بر اساس قواعد فهم، به قراين سخن توجه كنيم. در قرآن كريم در موارد ديگر نيز چنين تعبيرهايي داريم ولي كسي از آن استفادة عموم نكرده است مانند: «إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ» نمل ۲۳٫ من زني را يافتم كه بر آنان پادشاهي مي­كند و از هر چيزي به او داده شده و او را تختي است بزرگ.

  مراد از اين آيه آن نيست كه خدا همه چيزهاي جهان را به ملكة سبا داده بود، بلكه با توجه به مقام سخن و تناسب حكم و موضوع، مقصود آن است كه از هر چيزي كه لازمة ملك و سلطنت است به او عطا فرموده بود و در امور كشورداري كمبودي نداشت. در مورد قرآن نيز اين مطلب صادق است، يعني قرآن بيان كنندة هر چيزي است كه بايد در اين كتاب الهي بيان شود[۲۸۰] نه آن كه همة امور جهان در آن آمده باشد. قرآن كريم خود، مشابه همين تعبير را دربارة تورات بيان فرموده است. «ثُمَّ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ تَمَامًا عَلَى الَّذِيَ أَحْسَنَ وَتَفْصِيلاً لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لَّعَلَّهُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ» انعام، ۱۵۴ سپس به موسي كتاب ـ تورات ـ داديم براي تمام كردنِ (نعمت و كرامت) بر كسي كه نيكي كرده و نيز شرح و بيان هر چيزي و رهنموني و بخشايشي، شايد آنان ـ بني اسرائيل ـ به ديدار پروردگارشان ايمان آورند. و: «وَكَتَبْنَا لَهُ فِي الأَلْوَاحِ مِن كُلِّ شَيْءٍ مَّوْعِظَةً وَتَفْصِيلاً لِّكُلِّ شَيْءٍ» اعراف، ۱۴۵ و براي او در آن لوح­ها از هر چيزي پندي و شرح هر چيزي نوشتيم.

  در اين دو آيه به وجود تفصيل هر چيزي در كتاب آسماني تورات تصريح شده است با آن كه در كامل­تر بودن قرآن نسبت به تورات ترديدي نيست، يعني مطالبي در قرآن وجود دارد كه در تورات نيست. بنابراين «كل شيء» در اين موارد به معناي هر چيزي است كه بيان آن در اين يا آن كتاب ضرورت داشته است. تورات در زمان نزول خود تفصيل همة مطالبي بود كه مردم براي رسيدن به سعادت واقعي خود در آن مقطع زماني بدان نياز داشتند و قرآن نيز تبيان هر چيزي است كه مردم تا دامنة قيامت در مسير هدايت بدان نيازمندند. رواياتي نيز بر اين نكته دلالت دارد مانند: «اِنَّ اللهَ اَنْزَلَ فِي الْقُرْآنِ تِبْيَانَ كُلِّ شَئٍ حَتَّي وَاللهِ مَا تَرَكَ اللهُ شَيْئاً يَحْتَاجُ اْلْعِبَادُ اِلَيْهِ اِلا بَيَّنَهُ لِلْنَّاسِ حَتَّي لا يَسْتَطِيعَ عَبْدٌ يَقُولَ لَوْ كَانَ هَذَا نُزِّلَ فِيْ اْلْقُرْآنِ اِلا وَ قَدْ اَنْزَلَ اللهُ فِيه»ِ[۲۸۱] به راستي كه خداوند بيان هر چيزي را در قرآن فرو فرستاده است تا آن جا كه به خدا قسم خدا چيزي از امور مورد نياز بندگان را باقي نگذاشته مگر آن كه آن را براي مردم بيان كرده است به گونه­اي كه هيچ كسي نمي­تواند بگويد كه اي كاش اين (مطلب) در قرآن آمده بود مگر آن كه خداوند همان را در قرآن فرو فرستاده است.

  2. «لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِي الأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَى وَلَـكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» يوسف، ۱۱۱ هرآينه در سرگذشت آنان براي خردمندان عبرتي بوده است. اين ـ قرآن ـ سخني نيست كه به دروغ بافته شده باشد، بلكه تصديق كنندة آنچه (كتب آسماني) پيش روي آن (پيش­تر نازل شده) است و شرح و بيان هر چيزي و رهنموني و بخشايشي است براي مردمي كه ايمان آورند. 

  مراد از حديث در اين آيه قرآن كريم است و «كل» و «شئ» نيز عام و مطلق آمده و بر همة حقايق هستي قابل تطبيق است. بنابراين قرآن بيان­گر هر چيزي است كه در عالم وجود دارد.

نقد

به نظر مي­رسد تعبير «تفصيل كل شئ» در اين آيه، در پي ردّ ذهنيتي است كه در پي نقل برخي از جزئيات قصص قرآن, براي برخي پديد مي­آمد كه شايد اين­ها از سوي خدا نباشد, اين آيات تأكيد مي­كند كه اين ريزه­كاري­ها نيز از سوي خداست و پيامبر در آن نقشي ندارد. پس تكيه­ آيه بر بيان­گر همه چيز بودن قرآن نيست بلكه مراد، از سوي خدا بودن همة قرآن و از جمله جزئيات قصص است. برخي معتقدند كه اين آيه مبالغة در بيان هر چيزي است كه مردم در امور ديني بدان نياز دارند؛[۲۸۲] اما حمل بر مبالغه صحيح نيست, بلكه مي­توان گفت «كل شئ» مقيد به قيدي است كه به خاطر «مقام» آيه كه مقام هدايت است به دست مي­آيد و به لحاظ وضوح، آن قيد ذكر نشده است. بنابراين مقصود هر چيز مربوط به هدايت است.

۳٫        «وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ» انعام، ۵۹ و هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در نوشته­اي است روشن.

۴٫ «مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ» انعام، ۳۸ ما هيچ چيزي را در كتاب فرو گذار نكرده­ايم. دلالت اين دو آيه بر فراگيري كتاب نسبت به همه چيز بسيار روشن و قوي‌تر از آيات پيشين است ولي استدلال به اين دو آيه بر اين فرض مبتني است كه مراد از «كتاب» قرآن باشد، ولي از ظاهر آيات چنين چيزي قابل استفاده نيست بلكه با توجه به قراين موجود در صدر و ذيل اين آيات، مراد از كتاب «لوح محفوظ» است. اگر چه در برخي از روايات به آيه دوم بر جامعيت قرآن استدلال شده است؛[۲۸۳] اما با توجه به اين كه امام† در پي اثبات لزوم امامت پس از رسول خدا از طريق كمال دين و شريعت است، مراد از جامعيت، در برداشتن همة مسايل كلي مورد نياز (دنيوي و اخروي) براي هدايت مردم است. افزون بر اين كه در برخي روايات ديگر جامعيت كل دين، يعني كتاب و سنت، مورد تأكيد قرار گرفته است. امري كه در صدر اين روايت نيز مورد اشاره قرار گرفته و كامل كردن دين براي پيامبرˆ از سوي خدا را مطرح ساخته است[۲۸۴]و اين بدان معناست كه قرآن خود جامع همة مسايل مورد نياز در امور ديني نيست و بيان بسياري از جزئيات احكام به پيامبرˆ واگذار شده است و ايشان در طول حيات شريف خود بخش­هاي مورد نياز مردم را به آنان ابلاغ كرده و علم كامل آن را به اهل بيت خويش سپردند تا در مواقع لازم براي مردم بيان كنند. در برخي روايات ديگر نيز بر عدم وجود تفاصيل احكام در قرآن تاكيد شده وپيامبرˆ را مبين آن‌ها دانسته است. از امام صادق(عليه السلام) نقل شده كه در پاسخ ابوبصير كه گفت: مردم مي‌گويند چرا نام علي† و اهل بيتش در قرآن ذكر نشده است، فرمود:

قولوا لهم ان رسول اللّهˆ نزلت عليه الصلاة و لم يسم اللّه ثلاثاً و لا اربعا حتى كان رسول اللّهˆ هو الذى فسر ذلك لهم و نزلت عليه الزكاة و لم يسمّ لهم من كل اربعين درهما درهم حتى كان رسول اللّهˆ هو الذى فسّر ذلك لهم و نزل الحج فلم يقل لهم طوفوا اسبوعا حتى كان رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) هوالذى فسّر ذلك لهم و نزلت «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم» و نزلت فى على و الحسن و الحسين فقال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) فى على من كنت مولاه فعلى مولاه و قال اوصيكم بكتاب اللّه و اهل بيتى…»[۲۸۵] به آنان بگوييد ]فرمان[ نماز بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نازل شد ]ولي [خدا سه ركعت و چهار ركعت بودن آن را براي آنان بيان نكرد تا اين كه رسول خدا, خود (جزئيات) آن را براي ايشان تبيين كرد و ]حكم [زكات بر آن حضرت نازل شد ]ولي[ براي آنان بيان نكرد كه از هر چهل درهم يك درهم زكات (واجب) است تا اين كه رسول خدا, خود (جزئيات) آن را براي ايشان تبيين كرد و ]وجوب[ حج نازل شد ]ولي[ به آنان نفرمود كه هفت دور طواف كنيد تا اين كه رسول خدا, خود آن را براي ايشان تبيين كرد ، و درباره علي، حسن و حسين ](عليهم السلام)[ نازل شد كه «خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و صاحبان امر از خودتان را اطاعت كنيد» پس رسول خداˆ (در تفسير و توضيح مقصود خداوند از آيه) درباره علي[†] فرمود: هر كس كه من مولاي او هستم، علي نيز مولاي اوست و فرمود: شما را به كتاب و اهل بيتم سفارش مي‌كنم.. از اين‌گونه روايات معلوم مي شود كه خداي متعال تفاصيل و جزئيات دين را در قرآن نازل نفرموده و بيان بسياري از معارف و احكام ديني را بر عهده پيامبرˆ نهاده است.

ديدگاه دوم: جامعيت حد اقلي (همه مسايل اخلاقي و معنوي)

قرآن فقط به بيان مسايل ارزشي و اخلاقي پرداخته و به ديگر موضوعات كاري نداشته است. مانند عالمي اخلاقي كه به مسايل سياسي و اجتماعي و اقتصادي نمي­پردازد و به بيان اوصاف پسنديده و نكوهيدة انساني بسنده كرده و در نهايت ممكن است به منشأ و آثار آن­ها اشاره ­كند. صاحبان اين ديدگاه معتقدند كه رسالت و هدف اصلي انبيا (و به تبع آن هدف قرآن) معنا بخشي به زندگي انساني است و انسان خود مي­تواند نظام­هاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي را به شكل صحيحي انتخاب كند و به كار گيرد. بنابراين شأن قرآن، ساختن بعد معنوي آدمي نه بيان نظام­هاي اجتماعي است.[۲۸۶] و اشاراتي هم كه در قرآن به مسايل دنيوي و اجتماعي شده است, اموري تطفلي يا مقطعي بوده است. برخي از قائلان به اين نظريه مي­گويند: «قرآن كه ثمره­ و خلاصة دعوت و زبان رسالت است، نه تنها سفارش و دستوري براي دنيا به ما نمي­دهد بلكه ما را ملامت مي­كند كه چرا اين اندازه به دنيا مي‌پردازيد و آخرت را كه بهتر است و ماندگارتر، فراموش و رها مي­كنيد.»[۲۸۷]

نقد

اين نوع نگرش و تفسير از آموزه هاي اسلام و قرآن, همسو و تحت تاثير نگرش برخي دانشمندان غربي به رابطه دين و دنياست كه پس از رنسانس در غرب رواج يافت و به جدايي دين و سياست و منزوي كردن دين از صحنه اجتماع انجاميد. اين روشنفكران به دليل عدم حل كارشناسانه و بررسي همه جانبه اين مساله در خصوص اسلام و ناتواني از پاسخ گويي به شبهات و دلايل غربيان در اين حوزه تحت تاثير آنان قرار گرفته و تصور كرده‌اند كه چنين برداشتي نه تنها با آموزه هاي اسلام و قرآن ناسازگار نيست بلكه مقتضاي برخي از آموزه هاي مذكور در آيات و روايات و نيز داده هاي عقلي مورد تاييد دين است, غافل از آن كه:

۱٫  ميزان آموزه هاي اجتماعي قرآن كه ناظر به مسايل دنيوي است به قدري فراوان است كه اندك تامل موشكافانه در آن‌ها نادرستي ديدگاه ياد شده را بر ملا مي سازد. آموزه هايي مانند زكات, جهاد, امر به معروف و نهي از منكر, تولي و تبري, مرابطه و غير آن كه با صراحت و وفور در قرآن مطرح شده است. علامه طباطبايي ره در تفسير شريف الميزان موارد فراواني از اين موضوعات را در ذيل آيات مربوط به آن‌ها مطرح كرده و در ذيل آيه آخر سوره آل عمران به صورت مستقل با عنوان كلام في المرابطه في المجتمع الاسلامي به تبيين اين مساله پرداخته اند كه اسلام در تمام ابعادش اجتماعي است و نگرش اجتماعي بر همه آموزه هاي اسلام حاكم است.[۲۸۸]

۲٫    آموزه هاي قرآني و روايي به روشني بر آميخته بودن و عدم جدايي سعادت اخروي از زندگي اجتماعي دلالت دارند و راه دستيابي به سعادت اخروي را پرداختن به مسايل دنيوي در چارچوبه آموزه هاي اسلامي معرفي مي كنند. اين آيات و روايات گاه به بيان رابطه مثبت يا منفي برخي از رفتارهاي اجتماعي با سعادت انسان مي پردازند مانند: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاء ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْعَادُونَ وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ وَالَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ؛[۲۸۹] به راستي كه مومنان رستگار شدند آنان كه در نمازشان خاشع اند وآنان كه از بيهوده رويگردانند و آنان كه زكات مي دهند و آنان كه شرمگاه خود را (ازآميزش حرام) حفظ مي كنند مگر بر همسران يا كنيزان خود كه (به خاطر آن) سرزنش نمي شوند و آنان كه در پي غير از اين (ارتباط با همسر و كنيز خود) باشند, تجاوزگرند و آنان كه پاسدار امانت‌ها و پيمان خويشند و آنان كه از نمازهاي خود مواظبت مي كنند و گاه به طور كلي ميان هر امر اجتماعي و سعادت جاودانه انسان رابطه اي مثبت يا منفي برقرار مي كنند مانند: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ [۲۹۰] اي كساني كه ايمان آورده ايد شكيبا باشيد و يكديگر را به شكيبايي فرا خوانيد و (در ارتباط با رهبر و همديگر) مرزبان (اسلام) باشيد و تقوا پيشه كنيد باشد كه رستگار شويد و: مَا كَانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ الأَعْرَابِ أَن يَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِ اللّهِ وَلاَ يَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ لاَ يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلاَ نَصَبٌ وَلاَ مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَطَؤُونَ مَوْطِئًا يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَلاَ يَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَّيْلاً إِلاَّ كُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ إِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ. وَلاَ يُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَلاَ كَبِيرَةً وَلاَ يَقْطَعُونَ وَادِيًا إِلاَّ كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ[۲۹۱] روا نيست كه ساكنان مدينه و باديه نشينان اطراف آنان از (جهاد به همراه) رسول خدا بازمانند و نه اين كه با رغبت به ( محافظت) جان خود از (حفظ) جان او رويگردان شوند. اين به خاطر آن است كه هيچ تشنگي و خستگي و گرسنگي در راه خدا به آنان نرسد و هيچ گامي كه موجب خشم دشمنان شود بر ندارند و هيچ ضربه اي به دشمن نزنند مگر آن كه در برابر آن عمل صالحي براي آنان مقرر گردد كه خداوند مزد نيكوكاران را تباه نمي سازد؛ و هيچ هزينه كوچك يا بزرگي نكنند و هيچ واديي نپيمايند مگر آن كه براي آنان ثبت شود تا خداوند آنان را به بهترين آن چه مي كردند, پاداش دهد.

۳٫  دليل ديگر اين مدعا آيات متعددي است كه به طور كلي مي فرمايد انسان نسبت به هرگونه و هر مقدار از عمل خود در آخرت بازخواست و به پاداش آن نايل مي شود.[۲۹۲]بنابراين حتي اگر هدف دين را تامين سعادت اخروي و رابطه انسان و خدا و تقويت معنويت و عبوديت بدانيم نيز قلمرو آن زندگي دنيوي و مسايل اجتماعي را در بر مي گيرد. و ميان هر فعاليت فردي و اجتماعي انسان و سعادت اخروي وي رابطه‌اي مثبت يا منفي وجود دارد كه دين بايد شكل صحيح انجام آن كار را تعيين نمايد.

۴٫   پرداختن دين به مسايل اجتماعي و دنيوي در دو سطح مطرح است كه در اين ديدگاه به هم آميخته شده و به دليل عدم تفكيك آن دو, برخي مدعيان دچار اشتباه شده اند. نخست بيان اصول كلي و وجوه ثابت امور دنيوي كه قوانين ثابت و جهان شمول يا انسان شمولي را مي طلبد و دوم بيان وجوه متغير آن كه به تبع تغيير شرايط و متغيرهاي مختلف متنوع مي شود. آن چه از ديدگاه اسلام به حاكمان جامعه و متوليان امور واگذار شده است تا در صورت صلاحيت حكمراني و تنظيم امور اجتماعي و دنيوي مردم مطابق با مصالح و شرايط زمان و در چارچوبه مقررات ثابت به آن بپردازند, وجوه و امور مربوط به سطح دوم يعني سطح متغير زندگي انسان است؛ اما وجوه و سطوح ثابت زندگي انسان به روشني و با صراحت در آيات و روايات به دين سپرده شده و حتي متخصصان علوم ديني و حاكمان شايسته از منظر دين هم نمي توانند بر خلاف و يا بدون در نظر گرفتن آن‌ها قانوني جعل كنند و يا تصميم گيري كنند و رسالت كارشناسان ديني صرفا كشف اين قوانين و آموزه‌ها و وظيفه حاكمان شايسته اجراي دقيق آن هاست. به عنوان مثال، اسلام در زمينة سياست و حكومت و اوصاف رهبري و حاكم نظام اسلامي، اصول ثابت و غير قابل تغييري را مشخص كرده است ولي شكل حكومت ـ مانند اين كه جمهوري باشد يا سياست گذاري به وسيلة مجلس يا هيئت وزيران يا از راه ديگري صورت گيرد ـ و ساير زمينه­هاي فرعي و اعتباري را كه با تغيير زمان و شرايط، نيازمند تغيير و دگرگوني است، به نظر مردم واگذار كرده است؛ ولي اگر مراد از واگذاري امور سياسي و اجتماعي و غير آن به مردم اين باشد كه قرآن ـ و در حد وسيع­تر اسلام ـ حتي در زمينة مباني اصولي و ثابت سياست و اقتصاد و ساير مسايل انساني فاقد هرگونه نظر است، سخن نادرستي است و نمي‌توان پذيرفت. گذشته از آنكه سياستگذاري و تعيين مقررات در بخش متحول و متغير زندگي انسان در چارچوبة قوانين ثابت ديني مجاز شمرده شده و ساز و کار آن در ثابتاتِ دين تعيين شده است. بنابراين مقررات مربوط به كليه امور و فعاليت‌هاي دنيوي و اجتماعي انسان به صورت خاص يا در يك چارچوبة كلي در متن دين آمده است.

 

ديدگاه سوم: جامعيت در هدايت به سعادت دنيوي و اخروي

اكنون پس از اثبات نادرستي دو ديدگاه جامعيت حد اكثري و حد اقلي، به شرح و توضيح ديدگاه مورد قبول خود مي­پردازيم. اگرچه ظاهر برخي آيات، قرآن كريم را بيان‌گر همه چيز شمرده است مانند «وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَى هَـؤُلاء وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ» نحل،۸۹ و (ياد آور) روزي كه در هر امّتي گواهي بر آنان از خودشان برانگيزيم و تو را گواه بر اينان بياريم؛ و ما اين كتاب را كه بياني رسا براي هر چيزي و راهنما و بخشايش و مژده براي مسلمانان است بر تو فرو فرستاديم. ولي با توجه به قراين مختلف, مفاد ظاهري اين آيه مقصود خداوند نيست. يكي از آن قراين, مقام آيه است و بر اساس آن قرآن بيان گر هر چيزي است كه در هدايت مردم نقش دارد.[۲۹۳] قرينه ديگر آيات بيان گر اهداف قرآن است كه به روشني به شان هدايتي قرآن تصريح مي كند. روايات معصومان[۲۹۴] نيز از ديگر قرايني است كه با توجه به آن مقصود خداوند از كل شي در اين آيه مطلق نخواهد بود بلكه حتي همه تفاصيل احكام و جزئيات معارف ديني نيز در قرآن نيامده است. بنابراين قرآن كتاب هدايت بشر به سوي سعادت دنيا و آخرت و حاوي مطالب متنوعي است كه براي هدايت همه جانبة انسان لازم بوده و به هر موضوع تا بدان پايه پرداخته كه مقتضاي حكمت و مورد نياز واقعي انسان است. پس براي فهم گسترة مطالب قرآن بايد به فهم محدودة نياز بشر به وحي الهي پرداخت.

نياز انسان و رسالت قرآن

نيازهاي انسان به دو بخش كلي تقسيم مي­شود:

  1. آن چه براي كسب سعادت و كمال­يابي و هدايت و تربيت اوست.

   2. اموري كه صرفاً به زندگي مادي انسان مرتبط است و در جهت دست­يابي به رفاه و آرمان­هاي مادي او قرار دارد.

  بر اساس آيات بيان­گر اهداف قرآن، قرآن كريم به همة نيازهايي كه در راستاي سعادت دنيوي و اخروي بشر قرار دارد، گاهي به تفصيل و گاهي به اجمال، پاسخ داده است؛ يعني بيان اين مطالب رسالت قرآن و مقتضاي حكمت بالغة الهي است. پس از اين در درس «اهداف قرآن» به تفصيل از آيات بيان­گر اهداف قرآن سخن خواهيم گفت. مثلا يكي از اهداف قرآن برپايي جامعه عادلانه است. به طور طبيعي كتابي كه با چنين هدفي نازل شده نمي تواند نسبت به امور و عواملي كه زمينه ساز تشكيل جامعه عدالت محور است سكوت كند و دست كم در حد كليات در باره آن سخني نگويد. هم­چنين مي­توان با بررسي محتوايي قرآن كريم به گسترة قلمرو آن (در زمينه هدايت انسان در تأمين سعادت دنيا و آخرت) پي برد. نگاهي كلي به آيات قرآن كريم نشان مي­دهد كه در بسياري از آيات مسايل و موضوعات اجتماعي مانند مسايل حقوقي، اقتصادي، سياسي و غير آن مطرح شده است. براي نمونه، احكام قرض در آية ۲۸۲ و ۲۸۳ سورة بقره، حدود يك صفحة قرآن را به خود اختصاص داده و در حدود چهارده حكم در بارة آن بيان شده است. هم­چنين قرآن در باب تحريم ربا و تحليل داد و ستد مي­فرمايد: «وَأَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا» بقره، ۲۷۵؛ و خدا خريد و فروش را حلال و ربا را حرام كرده است. اين گونه آيات بيان­گر احكام اقتصادي است. و در باب احكام جزايي مي­توان به آيات زير اشاره كرد: «وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» مائده، ۳۸؛ و مرد دزد و زن دزد (چهار انگشتِ) دستشان را به سزاي آنچه كرده­اند ببريد، اين كيفري است از سوي خدا و خدا تواناي بي­همتا و داناي با حكمت است. و «الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِئَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ» نور، ۲؛ زن و مرد زناكار را هريك صد تازيانه بزنيد؛ و اگر به خدا و روز واپسين ايمان داريد، مبادا شما را در دين خدا، در باره آن دو، مهرباني و دلسوزي بگيرد (كه از اجراي حكم باز دارد) و بايد گروهي از مؤمنان كيفرِ آن دو را حاضر و شاهد باشند.

چگونگي بيان قرآن

از آنچه گذشت روشن شد كه قرآن پاسخ­گوي همة نيازهاي مادي و معنوي بشر براي رساندن او به سعادت دنيا و آخرت است. اكنون اين پرسش مطرح مي­شود كه آيا بيان قرآن در باب موضوعات مورد نظر، همواره صريح و شفاف آمده و يا آن كه به صورت­هاي مختلفي مطرح شده است؟ دو احتمال در اين باره وجود دارد. ۱٫ مراد از بيان و تبيان بودن قرآن اعم از بيان ظاهري و باطني است ـ و بيان باطني قرآن را كسي جز پيامبرˆ و امامان معصوم‰ درك نمي­كند ـ در اين فرض افراد عادي از فهم آن حقايق عاجزند و نمي­توانند خود پاسخ نيازها را از قرآن برگيرند. ولي قرآن در بر دارنده همه حقايق مورد نياز است. ۲٫ مراد از بيان، منحصر به ظاهر است و معناي بيان­گرِ هرچيز بودن قرآن آن است كه قرآن با بيان ظاهري خود بيان­كنندة هر چيزي است كه در شأن آن باشد. و امور متناسب با شأن قرآن موضوعاتي است كه به نحوي در زندگي سعادتمندانة انسان تأثير دارد.

قرآن و علوم انساني[۲۹۵]

چنان كه گذشت هدف كلي قرآن كريم هدايتِ همه­جانبه آدمي در زمينه­هاي مختلف و تأمين سعادت او در دنيا و آخرت است. انسان نيز داراي ابعاد مختلفي است كه ساز و كار و قوانين خاصي بر آن­ها حاكم است. اين قوانين در دانش­هايي به نام علوم انساني (و يا علوم اجتماعي) مورد بحث و بررسي قرار مي‌گيرد. يكي از سؤال­هاي اساسي در بحث جامعيت قرآن اين است كه آيا تمامي علومي كه به نوعي به انسان مرتبط است و به چگونه زيستن او در ابعاد گوناگون مي­پردازد و در پي تبيين علمي جنبه­هاي مختلف حيات آدمي است در قرآن آمده است؟ در بخش پاياني اين درس به پاسخ اين سؤال مي­پردازيم. 

   دربارة علوم انساني مي­توان به اجمال چنين گفت كه آن‌چه بر جوامع انساني حاكم است مجموعه‌اي از قوانين و سنت­هاي الهي است و قرآن نيز في­الجمله به آن­ها اشاره دارد؛ اما اين اشاره­ها در قالب يك مجموعه مشخص و سيستم مدون قرار ندارد. همان گونه كه مباحث فقهي قرآن داراي چنين نظامي نيست، يعني در قرآن بخش مشخصي ويژة مسايل فقهي يا بخشي مربوط به فلسفة تاريخ و يا سلسله مباحث زنجيره­اي و مستقل به نام سنت­هاي اجتماعي نداريم؛ ولي حلقه­هاي اين سلسله مباحث در جاي جاي قرآن به مناسبت­هاي مختلف مشاهده مي­شود بي آن كه به صورت بخشي مستقل آمده باشد و بتوان يكي از عناوين ياد شده را بر آن اطلاق كرد. بنابراين مي­توان از قواعد و كلياتي كه در قرآن آمده، نظام­هايي را در زمينة مباحث سياسي و اقتصادي و اجتماعي و غير آن استنباط كردو نيز در موارد خاصي كه موضوعات اجتماعي معيني مطرح شده از آن بهره گرفت و يكي از اين علوم را از منظر قرآني سامان داد و يا به تهذيب و تكميل آن همت گماشت. به عبارت ديگر مباحث سياسي و تاريخي و حقوقي و اقتصادي وغير آن در قرآن به سبك كتاب­هاي علمي تدوين نشده، بلكه در اين موارد اصولي كلي و احيانا مسايلي خاص و جزئي ارائه مي­شود كه نياز به استنباط دارد و اين استنباط ـ همانند مباحث فقهي ـ گاهي قطعي و گاهي ظني خواهد بود و در موارد ظني ممكن است آراي مختلفي در بارة آن ابراز شود.

با اين حال قرآن كتاب جامعه شناسي و رشته‌هاي علمي مختلف نيست، كتاب هدايت بشر است و حاوي مطالب متنوعي است كه به هدايت او مربوط مي­شود و به هر موضوع تا بدان اندازه پرداخته كه اقتضاي حكمت و نياز واقعي انسان ـ در مسير سعادت جاودانه او ـ بوده است و در هر حال بيان اين گونه مسائل علمي از اهداف اصلي قرآن نيست, بلكه جنبه تبعي و مقدمي دارد و هدف اصيل قرآن نشان دادن سعادت اخروي و راه هاي رسيدن به آن است كه البته با زندگي فردي و اجتماعي انسان در اين دنيا پيوند خورده است.  

استطرادي بودن آيات جهان­ شناسي قرآن

اكنون اين پرسش مطرح است كه اگر قرآن كريم در پي بيان حقايق هستي نيست، چگونه در برخي از آيات به بيان مسايل مربوط به آفرينش هستي و ديگر امور طبيعي پرداخته است؟ در پاسخ اين پرسش مي­توان چنين گفت:

   با توجه به مطالب گذشته، مباحثي كه در بارة جهان و طبيعت و انسان در قرآن آمده است، استطرادي و تطفّلي است و شايد هيچ آيه­اي نيابيم كه مستقلاً و مستقيماً به بيان آفرينش جهان و كيفيت وجود آسمان­ها و زمين پرداخته باشد، بنابراين بايد در پي فهم راز بيان اين گونه آيات در قرآن باشيم. با بررسي آيات قرآن مي­توان حكمت­هاي زير را توجيه كننده وجود اين آيات در قرآن دانست.

۱٫  آگاه كردن انسان به عظمت خداوند و سترگي حكمت­هايي كه در آفرينش به كار برده است تا انگيزه­اي براي حق­شناسي و شكرگزاري باشد.

۲٫  شكوفا كردن و تقويت معرفت فطري و شناخت حضوري انسان به خداوند

۳٫  انگيزه­هاي ديگري مانند تفكر و تعقل و دوري از سطحي­نگري، پي بردن به نظام واحد جهان و ناظم واحد، شناخت صفات خداوند نظير حكمت و علم و قدرت، توجه به معاد و غير آن كه در تفاصيل آيات به آن­ها اشاره شده است.

    به عبارت ديگر قرآن كتاب فيزيك و گياه­شناسي و زمين­شناسي و كيهان­شناسي و … نيست؛ قرآن كتاب انسان سازي است و نيازهاي بشر در راه تكامل حقيقي ـ تقرب به خداي متعال ـ را تأمين مي­كند و هر چه در تحقق آن مؤثر بوده در اين كتاب آمده است.[۲۹۶]

خلاصة درس

۱٫ در باب جامعيت قرآن دو ديدگاه كلي وجود دارد، يكي ديدگاه آنان كه قلمرو قرآن را به بيان ارزش­هاي اخلاقي منحصر دانسته و جامعيت آن را در همة ابعاد نمي­پذيرند و ديگري ديدگاه كساني كه محدودة بيانات قرآن را بسيار فراتر از امور ارزشي مي­دانند.

۲٫  صاحبان ديدگاه اخيرنيز داراي ديدگاه­هاي فرعي ديگري هستند كه دو ديدگاه از همه مشهورتر است، يكي نظر آنان كه قرآن را بيان­گر هر چيزي كه در عالم است مي­دانند و ديگري ديدگاه كساني كه قرآن را بيان­گر همة نيازهاي بشر در مسير سعادت دنيا و آخرت مي­دانند.

۳٫ ديدگاه محدوديت بيانات قرآن به امور ارزشي، با رسالت قرآن و آيات و روايات متعددي ناسازگار است و به اين جهت پذيرفته نيست.

۴٫ نظرية جامعيت مطلق قرآن نيز به دليل ناسازگاري با رسالت قرآن و فقدان دليل معتبر قابل اثبات نيست.

۵٫ قرآن كريم همان گونه كه خود فرموده است بيان و هدايت براي مردم است و هر چه را كه براي هدايت بخشي به مردم لازم بوده، در آيات نوراني خود بيان كرده است.

۶٫ وظيفة اصلي قرآن رساندن مردم به كمال واقعي ـ قرب به خداي متعال ـ است و لازمة آن بيان همة مسايلي است كه به نوعي در عروج و يا سقوط بشر مؤثر است. خواه در زمينة ارزش­ها و عبادات و يا در زمينه­هاي خانواده و جامعه و اقتصاد و سياست و ديگر ابعاد باشد.

۷٫ برخي از مطالب قرآن كريم از ظاهر آيات قابل فهم نبوده و با مراجعه به پيامبرˆ و امام معصوم† مي­توان به آن دست يافت.

۸٫ اگرچه قرآن كريم در هدايت بخشي خود چيزي را فروگذار نكرده است، ولي اين به معناي بيان و طرح مطالب علمي كلاسيك در قرآن نيست و فقط اشاره­هايي به برخي از علوم در آن يافت مي­شود كه مي­توان مسايل ديگري را از آن استنباط كرد.

پرسش­ها

۱٫  جامعيت قرآن به چه معناست؟

۲٫  دلايل ديدگاه محدوديت بيانات قرآن به مسايل ارزشي را بيان و نقادي كنيد.

۳٫  چرا قرآن به بيان همة مسايل جهان نپرداخته است؟

۴٫  رابطة رسالت و جامعيت قرآن را بيان كنيد.

۵٫  ديدگاه صحيح در باب ارتباط قرآن با علوم مختلف را توضيح دهيد.

۶٫  راز كژانديشي برخي از قايلان به جامعيت مطلق قرآن در چيست؟

۷٫  آيا قرآن كريم همة معارف خود را به يك روش بيان كرده است؟ توضيح دهيد.

براي مطالعه بيش­تر:

۱٫ جامعيت قرآن، جزوه درسي استاد محمود رجبي، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خمينيŠ

۲٫ جامعيت و كمال دين، علي رباني گلپايگاني، تهران، دانش و انديشة معاصر، ۱۳۷۹ هـ .ش.

۳٫ قرآن در اسلام، محمد حسين طباطبايي، ص۶ـ۱۷ و ۲۲٫

۴٫ قرآن و قلمرو شناسي دين، مصطفي كريمي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خمينيŠ، ۱۳۸۲٫

۵٫  قلمرو پيام پيامبران؛ احد فرامرز قراملكي، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشة اسلامي، ۱۳۷۶ هـ .ش.

۶٫ قلمرو دين، محمدتقي مصباح يزدي (گفتارهاي مركز مطالعات و پژوهش­هاي فرهنگي حوزة علميه).

۷٫ جامعيت قرآن، محمد علي ايازي، رشت، كتاب مبين، ۱۳۸۰ هـ .ش.

فهرست منابع

۱٫  آخوند خراساني، محمد كاظم، كفاية الاصول، مؤسسه آل البيت، بي­تا.

۲٫  آلوسي، محمود، روح المعاني، بيروت، دارالفكر، ‌۱۴۰۸ق.

۳٫  آمدي، عبدالواحد، غررالحكم و دررالكلم، بيروت، مؤسسة اعلمي للمطبوعات، اول۱۴۰۷ق.

۴٫  ابن تيميه، احمد، التفسير الكبير، بيروت، دارالكتب العلمية، ۱۴۰۸ق.

۵٫  ابن فارس، احمد، معجم مقاييس اللغة

۶٫  ابن كثير، اسماعيل، تفسير القرآن العظيم، بيروت، دار المعرفة، بي‌تا.

۷٫  ابن منظور، محمد، لسان العرب.

۸٫  احسايي(ابن ابي جمهور)، محمد، عوالي اللئالي العزيزية في الاحاديث الدينية، قم، مطبعة سيد الشهدا، ۱۴۰۳ق.

۹٫  استرآبادي, محمد امين, الفوائد المدنية, دار النشر لاهل البيت، بي­تا.

۱۰٫       بازرگان، مهدي، خدا و آخرت هدف رسالت انبيا، تهران، مؤسسة خدمات فرهنگي رسا، اول۱۳۷۷ش.

۱۱٫       باقي، عبدالعلي، بهار ادب، تهران، معارف اسلامي، چهارم ۱۳۴۹ش.

۱۲٫       بحراني, هاشم, البرهان في تفسير القرآن، قم،‌ دار الكتب العلمية،۱۳۹۴٫

۱۳٫       بحراني، يوسف، الدررالنجفية، بي­جا، مؤسسة آل البيت، ‌بي­تا.

۱۴٫       ــــــــــــــ ، الحدائق الناظرة، قم، جماعة المدرسين، بي­تا.

۱۵٫       بلاغي, محمدجواد, آلاء الرحمن في تفسير القرآن، قم، ‌مكتبة الوجداني، ‌بي­تا.

۱۶٫       پالمر، ريچارد اي، علم هرمنوتيك، (نظرية تاويل در فلسفه­هاي شلاير ماخر، ديلتاي، هايدگر، گادامر) ترجمة محمد سعيد حنايي كاشاني، تهران، هرمس، اول،۱۳۷۷ش.

۱۷٫       جزايري ، نعمة­الله، منبع الحياة،‌ چاپ شده در پايان رسالة الشهاب الثاقب فيض كاشاني،‌ بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بي­تا و قم، بي­نا، سوم۱۴۰۱ق. 

۱۸٫       جزايري، نورالدين، فروق اللغات.

۱۹٫       جوهري، اسماعيل، الصحاح تاج اللغة و صحاح العربية.

۲۰٫       حافظ، محمد، ديوان خواجه حافظ شيرازي، تهران، جاويدان، ۱۳۴۶٫

۲۱٫       حايري، محمد مهدي، شجرة طوبي، نجف،‌ مكتبة الحيدرية، پنجم، ۱۳۸۵ق.

۲۲٫       حرّ عاملي، محمد بن الحسن، وسائل الشيعة، قم، آل‌البيت،‌ دوم، ۱۴۱۴ق.‌

۲۳٫       ــــــــــــــــــــــــــ ، الفوائد الطوسيه، قم،‌ المطبعة العلمية،‌ بي­تا.

۲۴٫       حويزي، عبدعلي، نورالثقلين،‌ قم، المطبعة العلمية،‌ بي‌تا. و قم، اسماعيليان، تحقيق سيد هاشم رسولي محلاتي، چهارم۱۴۱۲ق.

۲۵٫       خزاعي نيشابوري ، حسين، روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، ۱۳۷۱ش.

۲۶٫       خويي, ابوالقاسم موسوي, البيان في تفسير القرآن, بيروت، دارالزهراء، چهارم، ۱۳۹۵ق.

۲۷٫       ذهبي، محمدحسين، التفسير و المفسرون، بيروت، دار الارقم، بي­تا.

۲۸٫       رازي، محمد، التفسير الكبير، بيروت، دار الفكر، ۱۴۲۳ق.

۲۹٫       راغب اصفهاني، حسين، المفردات في غريب القرآن.

۳۰٫       رشيد رضا، محمد، تفسير القرآن الكريم الشهير بتفسير المنار, بيروت، دار المعرفة، ‌بي­تا.

۳۱٫       زبيدي، محمد ، تاج العروس،

۳۲٫       زركشي، محمد، البرهان، بيروت، ‌دارالمعرفة،‌ بي­تا. و قاهره، دار احياء الكتب العربية، اول۱۳۷۶ق.

۳۳٫       سيوطي، عبد الرحمان، الدرالمنثور في التفسير بالمأثور، بيروت، دارالفكر، دوم ۱۴۰۳ق.

۳۴٫       ـــــــــــــــــــ ، الاتقان في علوم القرآن، بيروت،‌دار ابن كثير،‌ ۱۴۰۷ق.

۳۵٫       سيوطي، عبدالرحمان و محلي، محمد، تفسيرالجلالين،‌ بيروت،‌ دار المعرفة،‌ بي­تا.

۳۶٫       شبستري، محمود، گلشن راز، به اهتمام صابر كرماني، تهران، طهوري، ۱۳۶۱ش.

۳۷٫       شوكاني, محمد, فتح القدير، بيروت، ‌دار الكلم الطيب، ۱۴۱۹ق.

۳۸٫       ‌ شيخ زاده، محمد، حاشية محي الدين شيخ زاده علي تفسير القاضي البيضاوي، بيروت، دار الكتب العلمية، اول۱۴۱۹ق.

۳۹٫       صدر، محمد باقر، دروس في علم الاصول، بيروت‌،‌ دار الكتاب اللبناني مكتبة المدرسة،‌ دوم ۱۴۰۶٫

۴۰٫       صدوق، محمد، كمال الدين، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، ۱۴۰۵ق.

۴۱٫       ـــــــــــــ ، معاني الاخبار، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، ۱۳۶۱ش.

۴۲٫       ـــــــــــــ ، من لايحضره الفقيه، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، دوم۱۴۰۴ق.

۴۳٫       طباطبايي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، قم، جماعة المدرسين، بي­تا.

۴۴٫       طبرسي، احمد، الاحتجاج، بي­جا، دار النعمان، بي­تا.

۴۵٫       طبري، محمد، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، بيروت، دار الكتب العلمية، سوم۱۴۲۰ق.

۴۶٫       طريحي، فخرالدين ، مجمع البحرين.

۴۷٫       طنطاوي بن جوهري، الجواهر في تفسير القرآن الكريم، دار الفكر، بي­جا و بي­تا.

۴۸٫       طوسي، محمد، التبيان في تفسير القرآن، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، اول۱۴۰۹ق.

۴۹٫       عبدالرزاق، علي، الاسلام و اصول الحكم، بيروت و تونس، دارالمعارف، بي­تا.

۵۰٫       عسكري, مرتضي, القرآن الكريم و روايات المدرستين، بي­جا، شركة التوحيد للنشر، اول، ۱۴۱۷ق.

۵۱٫       عسكري، ابوهلال، الفروق اللغويه.

۵۲٫       عياشي، محمد، تفسير العياشي، تهران، المكتبة العلمية الاسلامية،‌ بي­تا.

۵۳٫       فراهيدي، خليل، العين.

۵۴٫       بولک بارس و ديگران ، فرهنگ انديشه نو، ترجمه پاشايي.

۵۵٫       فيروزآبادي، محمد، القاموس المحيط.

۵۶٫       فيض كاشاني، محمد، تفسير الصافي، بيروت، اعلمي، بي­تا.

۵۷٫       فيومي، احمد، مصباح المنير.

۵۸٫       قرطبي، احمد، الجامع لاحكام القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي، بي­تا.

۵۹٫       قمي, علي بن ابراهيم, تفسير القمي، قم مؤسسة دار الكتاب، بي­تا.

۶۰٫       كليني، محمد، الكافي، تهران، دار الكتب الاسلامية، سوم، ۱۳۸۸ق.

۶۱٫       متقي هندي، علي،كنزالعمال في سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسة الرسالة، ۱۹۸۹م

۶۲٫       مجتهد شبستري، محمد، نقدي بر قرائت رسمي از دين، ص۳۸ و ۳۲۹ تهران، طرح نو، اول، ۱۳۷۹ش.

۶۳٫       ـــــــــــــــــــ ، هرمنوتيك كتاب و سنت، ص۲۵۸ و۲۵۹ و۲۹۸ و ۳۰۱، تهران، طرح نو، چهارم، ۱۳۷۹ش.

۶۴٫       مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، تهران، دار الكتب الاسلاميه،‌ بي­تا.

۶۵٫       معين, محمد, فرهنگ معين.

۶۶٫       موسوي خميني، روح الله، انوار الهدايه في التعليقة علي الكفاية، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، ۱۳۷۲ش.

۶۷٫       شريف رضي، محمد، نهج البلاغه، تهران، فيض الاسلام. .

۶۸٫       نيچه و ديگران، هرمنوتيك مدرن گزينة جستارها، ترجمة بابك احمدي و ديگران، تهران، مركز نشر دانشگاهي، اول ۱۳۷۷ش.

۶۹٫       ورام بن ابي فراس مالكي اشتري، تنبيه الخواطر و نزهة النواظر، تهران، دار الكتب الاسلامية، ۱۳۷۶ق.

۷۰٫       بخاري،اسماعيل، التاريخ الكبير، دياربكر, المكتبة الاسلامية, بي‌تا.

۷۱٫       موسي بن محمد بن الملياني الاحمدي, معجم الافعال المتعديه بحرف, بيروت, دار العلم للملايين, سوم، ۱۹۸۶م.

۷۲٫       تفتازاني، مسعود، شرح التصريف، جامع المقدمات، با تصحيح و تحقيق محمد محمدي قايني،‌ قم، دار الفكر، ششم، بي‌تا.

۷۳٫       اشعري، ابوالحسن علي، اللمع علي اهل الزيغ و البدع، تحقيق حمّودة غرابة، قاهرة، مكتبة الازهرية للتراث، بي‌تا.

۷۴٫       اشعري، ابوالحسن علي،اصول اهل السنه و الجماعه، تحقيق محمد السّد الجليند، قاهره، مكتبه الازهريه للتراث، بي‌تا.

۷۵٫          Kaper Adman, The Social Sciences Encyclopedia, Rotlage and kogan paul.

۷۶٫          Theodorson, George, A moden Dictionary of Social Sciences.


[۱]. به ترتيب بنگريد به: اعراف،۲۰۵ و روم،۷ واعراف،۱۳۶ .

[۲]. در روايات متعددي بر لزوم رجوع مردم به اهل ذكر (اهل بيت‰) تأكيد شده است. امام صادق† فرمودند: اِنَّهُ لا يَسَعُكُمْ فِيمَا يَنْزِلُ بِكُمْ مِمَّا لا تَعْلَمُونَ اِلا الْكَفُّ عَنْهُ وَ الْتَثَبُّتُ فِيهِ وَ الْرَّدُّ اِلَي اْلاَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ حَتَّي يُعَرِّفُوكُمْ فِيهِ الْحَقَّ وَ يَحْمِلُوكُمْ فِيهِ عَلَي الْقَصْدِ قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ فَاسْألُوا اَهْلَ الْذِّكْرِ… در باب اموري كه به سراغتان مي­آيد و (حكم) آن را نمي­دانيد راهي جز دست نگه داشتن و تحقيق و بازگرداندن آن به پيشوايان مسلمانان نداريد تا آنان در آن زمينه، حق (مطلب) را به شما شناسانده و شما را به راه راست وادارند خداي عزوجل فرموده است: از اهل ذكر بپرسيد. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۲، ص۱۲۰٫ براي آگاهي بيش­تر از روايات ذيل آية ۴۲ نحل بنگريد به همين منبع، ج۲۳، ص۱۷۲، باب انهم عليهم السلام الذكر و اهل الذكر و انهم المسؤلون و حويزي، عبد علي، نور الثقلين،‌ج۳، ص۵۵ به بعد.

[۳]. اميرالمؤمنين† راز بندگي خود نسبت به خدا را شايستگي او براي پرستش مي­داند: اِلَهي مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ عِقَابِكَ وَ لا طَمَعاً فِي ثَوَابِكَ وَ لَكِنْ وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُكَ. خدايا تو را براي ترس از عذابت و چشمداشت به پاداشت نپرستيدم، ولي (چون) تو را سزاوار پرستش يافتم، آنگاه تو را پرستيدم.  مجلسي، محمد باقر، همان، ج۴۱، ص۱۴٫

[۴]. امام صادق† در روايتي عبادت‌كنندگان را سه دسته كرده و در وصف دستة سوم فرمودند: وِ صِنْفٌ مِنْهُمْ يَعْبُدُونَهُ حُبَّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبَادَةُ اْلْكِرَامِ  و دسته­اي از آنان به خاطر (عشق و) محبت به خدا او را مي­پرستند كه اين عبادت كريمان است. مجلسي، محمد باقر، همان، ج ۸، ص۲۰۰٫

[۵]. اميرالمؤمنين† در بيان ديگري فرمودند اِنَّ قَوْمَاً عَبَدُوا اللهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ اْلْتُّجَّارِوَ اِنَّ قَوْمَاً عَبَدُوا اللهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ اْلْعَبِيْدِ وَ اِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ شُكْرَاً فَتِلْكَ عِبَادَةُ اْلاَحْرَارِ. همانا گروهي خداي را به خاطر ميل (به پاداش­) پرستيدند كه اين عبادت تاجران است و گروهي خداي را به خاطر ترس (از عذاب) پرستيدند كه اين عبادت بردگان است و گروهي خداي را به خاطر سپاس­گزاري از او پرستيدند كه اين عبادت آزادگان است. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۴۱، ص۱۴٫

[۶]. اميرالمؤمنين† در وصف قرآن خواندن پرهيزكاران در عبادت شبانة خويش، مي­فرمايند فَاِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيْهَا تَشْوِيْقٌ رَكَنُوْا اِلَيْهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوْسُهُمْ اِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوْا اَنَّهَا نُصْبَ اَعْيُنِهِمْ وَ اِذَا مَرُّوْا بِآيَةٍ فِيْهَا تَخْوِيْفٌ اَصْغَوْا اِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوْبِهِمْ وَ ظَنُّوْا اَنَّ زَفِيْرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيْقَهَا فِي اُصُوْلِ آذَانِهِمْ؛ وقتي به آيه­اي بگذرند كه تشويقي در آن است، با چشمداشت و آرزو به آن اعتمادكنند و جانهاشان با شوق در آن خيره ­شود و گمان ­برند كه (نعمت­هاي بهشت) برابر ديدگانشان قرار دارد و هرگاه به آيه­اي بگذرند كه تهديدي در آن باشد، گوش دل به آن ­سپارند و پندارند كه نهيب (شعله­هاي آتش) جهنم در بن گوششان طنين­افكن است.  نهج البلاغه، خ ۱۹۳٫ 

[۷].قال رسول اللهˆ: اِنَّ لِلْقُلُوبِ صُداً كَصُدَا اْلْنُحَاسِ فَاْجْلُوهَا باِْلاِسْتِغْفَارِ وَ تِلاوَةِ اْلْقُرْآنِ؛ مجلسي، محمدباقر، بحارالأنوار، ج۷۷، ص۱۷۴ .

[۸]. وَ اِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اْللّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ اْلاَحْرَارِ؛ همانا مردمي خداي را براي سپاس گفتن از او عبادت كردند و اين عبادت آزادگان است. مجلسي, محمدباقر ، بحارالأنوار، ج ۷۸، ص ۶۹ .

[۹].  دو محور مذكور داراي ديدگاه­هاي فرعي است كه به بخشي از آن اشاره مي­كنيم:

محور اول را مي­توان به سه زير­محور تقسيم كرد:

يك: هيچ متني را نمي­توان به درستي فهميد؛ زيرا فهم­ها همواره تحت تأثير پيش­فرض­ها و ذهنيت­هاست و با هر بار مراجعة به متن، فهم جديدي خواهيم داشت و معناي نهايي متن هيچ­گاه روشن نخواهد شد. اين ديدگاه ابتدا در ميان دانشمندان غربي مطرح شده است. آنان خود در اين باره هم­داستان نيستند بلكه داراي ديدگاه­هاي متفاوت ـ و گاه متضادي ـ هستند. نوانديشان مسلمان نيز ترجمة افكار ياد شده را گاهي به نام صاحبان اصلي و گاهي به نام خود مطرح كرده­اند. براي آگاهي بيش­تر در اين باره بنگريد به: پالمر، ريچارد اي، علم هرمنوتيك، (نظرية تأويل در فلسفه­هاي شلاير ماخر، ديلتاي، هايدگر، گادامر) ترجمة محمدسعيد حنايي‌كاشاني، ص۱۶۵ و: نيچه و ديگران، هرمنوتيك مدرن گزينة جستارها، ترجمة بابك احمدي و ديگران، ص۱۲ و ۱۳ و مجتهد شبستري، محمد، هرمنوتيك كتاب و سنت، ص۲۵۸ و۲۵۹ و ۲۹۸ و ۳۰۱ و همو، نقدي بر قرائت رسمي از دين، ص۳۸ و ۳۲۹  .

دو: قرآن كريم به عنوان يك كتاب الهي به هيچ وجه قابل فهم همگان نيست؛ زيرا براي انسان‌هاي عادي در حكم سخنان رمزگونه  و فهم آن  جز از راه فرا گرفتن  از معصومان عليهم السلام ميسر نخواهد شد. اين ديدگاه به اخباريان افراطي مانند  سيد محمد بن علي مشهور به سيد ميرزا جزايري صاحب جوامع الكلم نسبت داده شده و مقتضاي برخي از دلايل آنان ضرورت رجوع به اهل بيت در تفسير است. براي آگاهي بيش­ترن.ك: جزايري،‌ نعمة الله، منبع الحياة،‌ ص۴۸ چاپ شده در پايان رسالة الشهاب الثاقب فيض كاشاني نيز ن.ك: بحراني،‌ يوسف،‌ الحدائق الناظرة، ج۱،‌ ص۲۶ و ۳۰ و ۳۲ و همو،‌ الدرر النجفية،‌ ص ۱۶۹ و۱۷۱به بعد.

سه: هرچند قرآن معماگونه نيست و بخش­هاي بسياري از آن قابل فهم است ولي احكام نظري را نمي­توان از قرآن استنباط نمود، بلكه بايد از معصومان‰ دريافت كرد. براي آگاهي از اين ديدگاه بنگريد به: بحراني، يوسف، الدرر النجفيه، ص۱۷۰ و استر آبادي , محمد امين, الفوائد المدنيه, ص ۴۷ و۱۲۸به بعد  و حرّ عاملي, محمد بن الحسن, وسايل الشيعه, ج۲۷, ص۱۷۶٫

در محور دوم نيز مي­توان به زيرمحورهاي مختلفي اشاره كرد، مانند:

يك: ظاهر آيات قرآن براي همه قابل فهم است و در فهم  قرآن هيچ نيازي به رجوع به اهل بيت نيست. خاستگاه اين ديدگاه در ميان اهل سنت است كه به گزارة «حسبنا كتاب الله؛ كتاب خدا براي ما كافي است»، قايل­اند و مراد خدا را در ظاهر قرآ‌ن جستجو كرده و مدعي فهم همه­جانبه­ و كامل آن هستند. شكل افراطي اين ديدگاه در ميان برخي از اشاعره ديده مي­شود كه به خاطر جمود بر ظاهر الفاظ و عبارات قرآن، به جسمانيت خداي تعالي معتقد شده­اند. در دوران معاصر تفسير الهداية و العرفان نگاشتة ابوزيد دمنهوري نمونه­اي از اين ديدگاه ـ امكان فهم همه­جانبه قرآن بدون نياز به منبعي ديگر ـ به شمار مي­آيد.

دو: علاوه بر ظاهر قرآن كه قابل فهم همگان است, قرآن داراي معارف باطني و پوشيده­اي است كه انسان­هاي غير معصوم نيز مي توانند بدان راه ­يابند. باطنيان و متصوفه از قايلان به اين ديدگاه­اند. براي آگاهي از اين ديدگاه بنگريد به تفسيرهاي عرفاني از جمله تأويلات ملا عبدالرزاق كاشاني كه در نسخه چاپي به خطا با عنوان تفسير القرآن الكريم، به  محي‌الدين بن عربي، نسبت داده  شده است.

سه: اگر چه قرآن قابل فهم عموم كساني است كه به زبان عربي آگاه­اند، اما به دليل عدم بيان جزئيات احكام مطرح شدة در آن و وجود مراتب و سطوح مختلفي از معنا براي آيات، دست­يابي به همة مراتب فهم آن از توان انسان­هاي عادي خارج است و در اين باره به راهنمايي معصومان‰ نيازمنديم. در متن بر اين ديدگاه استدلال شده و دو ديدگاه امتناع و امكان فهم مطلق، مورد نقد قرار گرفته است.

[۱۰]. اين دليل در كتاب­هاي اصول فقه، نقل و نقد شده است. براي آگاهي بيش تر ن.ك: آخوند خراساني، محمد كاظم، كفاية الاصول، ج۲، ص۶۰  نيز ن.ك: صدر، محمد باقر، دروس في علم الاصول، ج۱، ص۲۷۳٫

[۱۱]. واژة مسّ به معناي تماس دو چيز با يكديگر است چه در ميان دو امر عيني و چه ميان امري عيني با ذهني (مانند درك با حس لامسه) اما در مورد فهم و درك مفاهيم  (علم حصولي) به كار نرفته است.  بر اين اساس مراد از مس قرآن، يا تماس بدن انسان با نوشته قرآن  است كه در  اين صورت «لا» در جمله لا يمسه الا المطهرون ناهيه است و يا آيه ياد شده، جملة خبريّة به معناي انشا است و در هر دو صورت مقصود حرمت تماس بدن انسان با نوشته قرأن است يا آن كه مراد از مس درك حقيقت قرآن  با علم حضوري است.

[۱۲]. مانند اين كه  ضمير «لا يمسّه» به كتاب مكنون بازگردد و در اين  صورت سخن مستقيماً ناظر به قرآن نيست و آيه ارتباطي به عدم امكان فهم انسان­هاي عادي از قرآن ندارد. شايان ذكر است كه كلمه «مطهرون» نيز داراي سه احتمال است: نخست معصومان و ديگري پاك شدگان از حدث (كه با وضو يا غسل به طهارت دست يافته­اند) و سوم فرشتگان.

[۱۳]. بيانات پيامبرˆ در شرح آيات قرآن منحصر به حوزة احكام نيست، بلكه شرح آيات ديگر را نيز شامل مي­شود. از جمله اين بيانات در روايتي از ابن مسعود چنين نقل شده كه چون آيه «الَّذِينَ آمَنُواْ وَلَمْ يَلْبِسُواْ إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ؛ آنان كه ايمان آورده و ايمانشان را به ستم نيالودند» نازل شد بر مردم گران آمد و گفتند يا رسول الله كدام­يك از ما به خود ستم نكرده است؟ ايشان فرمود: مفاد آيه آن نيست كه شما در نظر داريد، آيا سخن بنده نيكوكار (لقمان) را نشنيده­ايد كه «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ؛ همانا شرك به خدا ستمي بزرگ است؟‌ مقصود (از ظلم در اين آيه) شرك است. ن.ك: ترمذي،‌ محمد، سنن الترمذي، ج۴، ص۳۲۷٫  

[۱۴]. طبرسي، احمد، الاحتجاج، ج۱، ص۳۷۶٫

[۱۵]. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج۷۸، ص۲۷۷٫

[۱۶]. از ديگر آياتي كه ممكن است براي اثبات انحصار فهم قرآن به معصومان بدان استدلال شود آية هفتم آل عمران است. هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الألْبَابِ. استدلال به اين آيه بر چند پيش­فرض استوار است: نخست آن كه مراد از راسخان در علم معصومان‰ هستند و ديگر آن كه مقصود از تأويل، تفسير قرآن است و سوم آن كه ضمير «تأويله» به همة قرآن باز مي­گردد. بنابراين مدلول آيه آن است كه تفسير قرآن را كسي جز خدا و معصومان نمي­داند، ولي اين پيش‌فرض­ها محل تامل است و به ويژه مترادف دانستن تاويل و تفسير خطاست. بنابراين آيه ياد شده نيز دلالتي بر عدم امكان فهم ندارد. در مباحث آينده به بررسي تفصيلي اين آيه خواهيم پرداخت.

[۱۷]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۲۴، ص۲۳۷٫

[۱۸]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۹۲، ص۸۸٫ از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده كه فرمود: ليس شئ بابعد من قلوب الرجال من تفسير القرآن؛ از دل­هاي مردان  چيزي دورتر از تفسير قرآن نيست. مجلسي، همان، ص۱۰۰٫

[۱۹]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۲، ص۲۹۳٫

[۲۰]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۹۲، ص۹۵ و ۱۰۰ و ۱۱۰٫

[۲۱]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۹۳، ص۴٫

[۲۲]. مثلاً ارادة خلاف ظاهر از عمومات به اندازه­اي است كه گفته­اند: «ما من عام الا و قد خصّ» هيچ (واژه يا سخن) عامي نيست جز آن كه تخصيص يافته است.

[۲۳]. نهج البلاغه، خطبة ۱۵۸٫

[۲۴]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۹۲، ص۱۰۰٫

[۲۵]. آياتي كه در اثبات امكان فهم قرآن به آن استدلال شده است و درآينده مورد بحث قرار خواهيم داد. مانند «أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ»؛ آيا در قرآن نمي­انديشند؟ نساء، ۸۲ .

[۲۶]. نهج البلاغه، خطبه ۱۳۳٫

[۲۷]. نهج البلاغه، همان.

[۲۸]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۹۲، ص۱۷٫

[۲۹]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۳۷، ص۱۳۲ و ۲۰۹٫

[۳۰]. عقلايي بودن زبان قرآن را از برخي از آيات قرآن نيز مي­توان فهميد مانند آياتي كه نزول قرآن را به زبان عربي آشكار مي­دانند از جمله نحل، ۱۰۳ و شعرا، ۱۹۵٫

[۳۱]. هماوردخواهي (تحدي) قرآن از امور مسلم تاريخي است و افزون بر شواهد مختلفي كه در كتاب­هاي تاريخي در بارة  آن وجود دارد چندين آية قرآن نيز بر آن دلالت دارد از جمله آية ۲۳ و ۲۴، بقره و ۳۸، يونس و ۱۳، هود. براي مطالعة بيش­تر ن.ك. همين كتاب، ج۱، ص ۱۰۹ به بعد.

[۳۲]. ص، ۲۹٫

[۳۳].  محمد، ۲۴٫

[۳۴].  مومنون؛ ۶۸٫

[۳۵]. نساء، ۸۲٫

[۳۶]. فهم آيات صريح قرآن از دايرة بحث خارج است و مخالفان نيز به قابل فهم بودن اين گونه آيات معترف­اند؛ بنابراين استدلال به اين آيات كه دلالت صريح بر قابل فهم بودن قرآن دارد «دور» باطل نيست.

[۳۷]. نساء، ۱۷۴٫

[۳۸]. آل عمران، ۱۳۸.

[۳۹].  نحل، ۸۹ .

[۴۰]. نحل، ۱۰۳٫

[۴۱]. مانند بيّنه، برهان، موعظه، ذكري، تذكره، ذكر، بشير، نذير، عذر، نذر و… براي آگاهي بيش­تر ن.ك: همين كتاب، ج۱، ص ۳۵ و ۳۶ و ۴۴ و ۴۶٫

[۴۲]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۳۷، ص۱۳۲ و ۲۰۹٫

[۴۳] . مجلسي، محمد باقر، همان، ج۶۹، ص۳۵۰٫

[۴۴] . كليني، محمد، اصول كافي، ج۱، ص۳۶ و ورام بن ابي فراس مالكي اشتري، تنبيه الخواطر و نزهة النواظر، ج۱، ص۳۰۰ ومتقي هندي، علي،كنزالعمال في سنن الاقوال و الافعال،ج۱۰، ص۴۷۶(با اندكي تفاوت).

[۴۵]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۲۴، ص۲۳۷٫

[۴۶]. قلم، ۱٫

[۴۷]. جاثيه، ۲۹٫

[۴۸]. فحدثني ابي عن ابن ابي عمير عن عبد الرحمن ( عبد الرحيم ط ) القصير عن ابي عبد الله عليه السلام قال سألته عن ن والقلم ، قال: … فهو الکتاب المکنون الذي منه السنخ کلها، او لستم عربا فکيف لا تعرفون معني الکلام، واحدکم يقول لصاحبه انسخ ذلک الکتاب او ليس انما ينسخ من کتاب اخذ من الاصل و هو قوله: إِنَّا كُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ … . قمي، علي بن ابراهيم، تفسيرالقمي، ج۲، ص۳۷۹-۳۸۰  و حويزي، عبدعلي، نورالثقلين، ج۵، ص۶٫

[۴۹]. مجلسي، محمد باقر، همان، ص ۲۷۷ و ج۸۰، ص۳۶۷٫ روايات ديگري نيز بر اين مطلب دلالت دارد براي نمونه ن.ك: مجلسي، همان، ۲۸۹ و ج۴۶، ص۳۰۳٫

[۵۰]. صدوق، محمد، من لايحضره الفقيه، ج۱، ص۱۰۳ و مجلسي، همان،ج۸۰، ص۲۸۹ با اندكي تفاوت.

[۵۱]. مجلسي، محمد باقر، همان ج۹۲، ص۱۷ ، و ج۷۷، ص۱۳۶ از امام صادق و امام كاظم‡ از پيامبرˆ.

[۵۲]. مجلسي، محمد باقر، همان،ج۲، ص۲۴۲٫

[۵۳] . مجلسي، محمد باقر، همان، ص۲۴۴٫

[۵۴]. قائلان به عدم جواز فهم قرآن، خود دو دسته­اند؛ نخست آنان كه فهم هيچ آيه­اي را جز با دريافت از معصومان روا نمي‌دانند و ديگر آنان كه فهم و استنباط احكام نظري از قرآن را منوط به تفسير اهل بيت‰ كرده­اند. محمد بن الحسن الحر العاملي در الفوائد الطوسيه, ص۳۲۵  به هر دو ديدگاه و در وسائل الشيعه به ديدگاه دوم تصريح كرده است. ن.ك: حرّعاملي، محمد بن الحسن، وسايل الشيعه، ج۲۷، باب ۱۳ از ابواب صفات قاضي، ص ۱۷۶٫ يوسف بن احمد بحراني نيز به ديدگاه اول اشارتي كرده است. ن.ك: بحراني, يوسف بن احمد, الدرر النجفيه, ص۱۶۹٫

[۵۵]. نجم، ۲۳٫

[۵۶]. نجم، ۲۸

[۵۷]. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج۹۲، ص۱۱۱٫

[۵۸]. بقره، ۲۵۵٫

[۵۹]. در آية ۲۳ نجم آمده است: إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ وَلَقَدْ جَاءهُم مِّن رَّبِّهِمُ الْهُدَى؛آن خدايان چيزي نيستند جز نام­هايي كه شما و پدرانتان نهاده­ايد. خداوند هيچ دليلي بر آن فرو نفرستاده است (آنان) جز از گمان و خواهش­هاي نفساني خود پيروي نمي­كنند در حالي كه به راستي رهنمودي از سوي پروردگارشان برايشان آمده است. اين آيه و آيات ديگري مانند ۲۷ و ۲۸ نجم و ۶۶ يونس و ۲۰ زخرف و ۱۰ ذاريات و ۱۱۶ و ۱۴۸ انعام بر بي­پايگي گمان ياد شده در باب خداشناسي تصريح مي­كنند. در آية ۱۱۶ انعام چنين آمده است: إِن يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ؛ آنان جز از گمان پيروي نمي­كنند و جز گمانه‌زني و تخمين چيزي نمي­گويند.

[۶۰]. براي آگاهي بيش­تر در باب حجيت ظواهر قرآن و گمان­هاي معتبر ر.ك: موسوي خميني، روح الله، انوار الهداية في التعليقة علي الكفاية، ج۱، ص۲۳۹-۲۴۷ و صدر، محمد باقر، دروس في علم الاصول، ج۱، ص۲۲۹- ۳۰۸٫

[۶۱]. مجلسي، همان، ج۳۶، ص۲۲۷٫

[۶۲]. مجلسي، همان، ج۲، ص۲۹۷ در ميان روايات تفسير به رأي اين روايت از نظر سند معتبر است: صدوق، عن محمد بن موسي بن المتوكل عن علي بن ابراهيم عن ابيه عن الريان عن الرضا† عن آبائه‰ عن امير المؤمنين† قال: قال رسول الله: قال الله تعالي… .

[۶۳]. براي آگاهي بيش­تر در بارة معناي روايات نكوهش­كنندة از تفسير به رأي مراجعه كنيد به: فيض كاشاني، محمد، تفسير الصافي، ج۱ (مقدمه پنجم) ص ۳۳ و ۳۴٫

[۶۴]. ن.ك: همين كتاب، ج۱، ص۲۱۲٫

[۶۵].مجلسي، محمدباقر، بحارالأنوار، ج۵۹، ص۱۶۳٫

[۶۶]. نيز مانند آل عمران، ۱۳۸ و الحاقه، ۴۸٫

[۶۷]. البته براي آية دوم سوره بقره تفسير ديگري نيز ذكر شده است كه بر اساس آن، دو نوع تقوا وجود دارد يكي تقواي فطري و ديگري تقواي شرعي. در تقواي فطري، آدمي با تشخيص عقل از كارهاي بد پرهيز مي­كند و سراغ خوبي­ها مي‌رود و سبب ايمان آوردن به خدا مي­گردد. در اين صورت، تقواي فطري منشأ ايمان خواهد بود.

[۶۸]. علي† در وصف انسان‌هاي با تقوا مى­فرمايد: عَظُمَ الخالقُ فِي أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُوْنَهُ فِي أعْيُنِهِمْ; خدا نزد اهل تقوا بزرگ جلوه كرده، عظمت او را درك كرده اند و باورشان آمده است. درنتيجه، آنچه جز خداست در چشمانشان كوچك جلوه كرده است. نهج البلاغه، خطبة ۱۹۳٫

[۶۹]. اميرالمؤمنين† مي­فرمايد لَوْ يَعْلَمُ اْلْمُصَلِّى مَا يَغْشَاهُ مِنَ اْلْرَّحْمَةِ لَمَا رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ اْلْسُجُودِ؛ اگر نمازگزار مي­دانست كه تا چه ميزان رحمت (الهي) او را فرا گرفته است، هرگز سر از سجده بر نمي­داشت.آمدي، عبد الواحد، غرر الحكم و درر الكلم، ج۲، ص۱۴۴ در روايات فراواني، سجده، نزديك­ترين حالت انسان به خداوند به شمار آمده است. ن.ك: مجلسي، محمد باقر، بحار الأنوار، ج۸۲، ص۲۳۲ و ج۸۵، ص۱۳۱،۱۶۰،۱۶۱،۱۶۳ و ج۸۶، ص۲۱۶ و ۲۰۳٫

[۷۰]. بِمَا كَانُواْ بِآيَاتِنَا يِظْلِمُونَ. اعراف، ۹٫

[۷۱]. انعام،۴

[۷۲]. سيوطي، عبدالرحمان، الاتقان في علوم القرآن، ج۱، ص۳۵۴٫

[۷۳]. مانند واژة عين كه معاني متعددي دارد و در هر جايي در يكي از آن معاني به كار مي­رود و در قرآن نيز در برخي از آن معاني به كار رفته است مانند وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ؛ و چشمان او از غم (فراق) يوسف سفيد (و نابينا) شد. يوسف،۸۴  و:عَيْنًا فِيهَا تُسَمَّى سَلْسَبِيلًا؛ چشمه­اي در آن (بهشت)كه (آن را) سلسبيل ـ روان و گوارا ـ نامند. انسان، ۱۸٫

[۷۴] . بقره, ۲۲۸٫

[۷۵]. مانند واژه­هاي عِلم، عَلِمَ، يعلم، تعلم، اِعلم، عالم، اَعلم، معلوم و … كه ريشة واحدي دارند، ولي ساختار (هيئت) متفاوت آن­ها معاني متفاوتي پديد آورده است.

[۷۶]. مائده،۴۲٫

[۷۷].ففى العدل لغتان، قسط و اقسط و فـى الجور لغة واحدة قسط بغير الالف. ن.ك: ابن منظور، محمد، لسان العرب. قسط قسطاً من باب ضرب و قسوطاً جار و عدل ايضاً فهو من الاضداد قاله ابن القطاع و اقسط بالالف عدل و الاسم القسط. فيومى، احمد، مصباح المنير.

[۷۸]. جن، ۱۵٫

[۷۹] . ن.ك.  تفتازاني، مسعود، شرح التصريف، چاپ شده در جامع المقدمات, ص۲۰۹٫

[۸۰]. مثلا واژه ضرب با توجه به حروفي كه با آن به كار مي‌رود معاني مختلفي مي‌يابد. ضربه بيده او بالسوط او را با دست يا شلاق زد؛ ضرب الشئ بالشئ چيزي را با چيز ديگر مخلوط كرد؛ ضرب بيده الي الشئ با دست به چيزي اشاره كرد؛ ضرب الليل عليهم شب بر آنان دراز شد؛ ضرب بذقنه ترسيد؛ ضرب اليه وقتا زماني براي او معين كرد؛ ضرب له مثلا براي او مثال آورد ؛ ضرب اليه به او مايل شد؛ ضرب عليه ضريبه ماليات بر او بست؛ ضرب علي يده او را بازداشت؛ ضرب علي المكتوب نوشته را مهر كرد؛ ضرب في الماء شنا كرد؛ ضرب علي كفه با او معامله كرد؛ ضرب اللبن في السقاء شير را در مشك نگه داشت؛ ضرب عن كذا از چيزي روگردان شد؛ ضرب بنفسه الارض اقامت كرد؛ ضرب في الارض به سفر تجارتي و يا جنگ رفت و موارد ديگر. براي آگاهي بيش‌تر ن.ك. معجم الافعال المتعديه بحرف, موسي بن محمد بن الملياني الاحمدي, ص۲۰۵ و ۲۰۶٫     

[۸۱] . آيا معاني اعتباري و حقيقي واژه­ها مجازي است يا آن كه ابتدا مجاز بوده و سپس حقيقت شده است؟ اين پرسشي است كه در اين­جا بدان نمي­پردازيم.

[۸۲] . و يا مانند يد كه در ابتدا براي دست جسماني وضع شده و سپس آن را در معناي اعتباري مالكيّت به كار برده­اند، معناي حقيقي آن نيز تصرف حقيقي و قدرت مطلقه در ظاهر و باطن جهان است. در آية «تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ»؛ خجسته باد كسي كه فرمانروايي به دست اوست. (ملك،۱) همين معناي سوم اراده شده است.

[۸۳] . ن.ك: همين كتاب، ج۱، ص۳۱٫

[۸۴]. براي آگاهي بيش­تر در بارة لزوم توجه به مصاديق غير حسي واژگان قرآن، ن.ك: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ج۱، ص۹ به بعد.

[۸۵]. مانند واژة «دين» كه در لغت به معاني طاعت و حكم و كيش و جزا و … آمده است و در آيات قرآن نيز در برخي از آن معاني به كار رفته و با توجه به قرينه، معناي آن (در هر مورد) به دست مي­آيد. در آيه­ي: لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ؛ دين شما براي خودتان و دين من براي خودم. كافرون،۶،  دين به معناي كيش و آيين است و قرينة آن، آياتي است كه قبل از آن آمده است: قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ & لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ & وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ & وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتُّمْ & وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ. هم­چنين رواياتي كه سبب نزول سورة كافرون را فراخوان كافران از رسول خداˆ به آيين خود مي­داند قرينه بر اين معنا است. ن.ك: قمي، علي بن ابراهيم، تفسير القمي، ج۲، ص۴۴۵ و سيوطي، عبد الرحمان، لباب النقول، ص۲۱۸ بنابراين معاني ديگر دين در اين جا اراده نشده است. هم­چنين دين در آياتي چون: مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ؛ فرمانرواي روز حساب (و جزاي قيامت) حمد، ۴ و: وَإِنَّ الدِّينَ لَوَاقِعٌ؛ به راستي كه (روز) جزا محقق خواهد شد. ذاريات،۶  به معناي جزاست؛ زيرا هم مقام (مناسبت حكم و موضوع) مناسب معاني ديگر نيست و هم آياتي كه در موارد ديگر آمده قرينة بر آن است. مثلاً در آيات ۱۷- ۱۹ انفطار آمده است: وَمَا أَدْرَاكَ مَا يَوْمُ الدِّينِ & ثُمَّ مَا أَدْرَاكَ مَا يَوْمُ الدِّينِ & يَوْمَ لَا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِّنَفْسٍ شَيْئًا وَالْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِِ، يوم الدين در اين آيات روز حساب قيامت معرفي شده است و يا در سورة طور آمده است: إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِعٌ، و در آية ۷ مرسلات مي­فرمايد: إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَاقِعٌ، اين دو آيه نيز وقتي در كنار آية ۶ ذاريات قرار گيرند دلالت دارد كه مراد از دين در آن جزاي اخروي است.

[۸۶]. در ادامه همين درس نكاتي در باره قرينه مقام بيان  خواهيم كرد.

[۸۷]. ن.ك: طباطبايي، محمد حسين، همان، ج۱۴، ص۴۷٫

[۸۸]. و اصل الزكاة في اللغة الطهارة و النماء و البركة و المدح و كله قد استعمل فى القرآن و الحديث. ن.ك: ابن منظور، محمد، لسان العرب، ذيل ماده­ «زكا»

[۸۹]. در۲۷ آية قرآن مشتقات زكات (زكي، زكّي، تزكّوا، يزكّيهم، يزّكّي، ازكي، زكىّ و…) آمده و در همة موارد به معناي لغوي به كار رفته است. جز در آية قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّي، ۱۴؛ به راستي رستگار شد هر كه (زكات مال) داد كه به قرينة روايات اهل بيت‰ در معناي منقول، زكات واجب (زكات فطره) به كار رفته است و از ۳۲ آيه­اي كه واژة زكات در آن آمده جز دو مورد (كهف، ۸۱ و مريم، ۱۳) كه به معناي لغوي است، بقية موارد به معناي منقول است. از ۳۰ آية ديگر ۹ آيه به معناي زكات اصطلاحي (زكات واجب) نيست؛ زيرا در سوره­هاي مكي است و زكات در مدينه واجب شده است، بلكه به معناي مطلق انفاق مال در راه خداست و بقيه به معناي زكات اصطلاحي است.

[۹۰]. براي آگاهي بيش­تر ن.ك: طباطبايي، محمد حسين، همان، ج۲۰، ص۷۳ و ج۱۷، ص۳۶۱ و ج۱۴، ص۴۷ و ج۶، ص۱۰

[۹۱]. روايات پيامبرˆ و ديگر معصومان‰ از نگاهي ديگر نيز ـ به عنوان مفسران قرآن كريم ـ در كشف معاني واژگان قرآن براي ما سودمند است و در آينده در بحث از روايات مطرح خواهد شد.

[۹۲]. رازعام يا مطلق‌گويي و تخصيص و تقييد آن، متفاوت است. گاهي براي آن است كه گوينده­، نخست موارد استثناي مطلبِ مورد نظر را نمي­داند و پس از آگاهي، تبصره­اي بر آن مي­زند. مانند برخي قانون­هاي مجالس قانون­گذاري كه پس از چندي ـ پس از آگاهي از نواقص آن ـ تبصره­اي بدان مي­افزايند و دامنة  آن را محدود كرده و يا توسعه مي‌دهند. گاهي نيز گوينده به همة  ابعاد و ويژگي­هاي مطلب مورد نظر تسلط دارد، ولي به خاطر رعايت مصلحت، نخست آن را به صورت عام يا مطلق مي­گويد و پس از تأمين مصلحت مورد نظر، خاص يا قيد مربوط به آن را بيان مي‌كند.‌‌‌‌ بيانات قرآني، به دليل علم بي­نهايت الهي از نوع نخست نيست و نمي­تواند باشد.

[۹۳] . بقره، ۲۵۴٫

[۹۴] . همان، ۱۲۳٫

[۹۵] . بقره، ۲۵۵٫

[۹۶] . يونس، ۳٫

[۹۷] . سبأ، ۲۳٫

[۹۸]. بنگريد به تفسير مجمع البيان كه مؤلف در بسياري از موارد براي پايان سوره با آغاز سورة  بعدي تناسبي قايل شده و آن­ها را به هم مرتبط دانسته است. در علوم قرآن بحثي با نام تناسب سور يا نظم سور مطرح است كه از ارتباط سوره­ها با يكديگر ـ بر طبق چينش كنوني ـ بحث مي­كند. براي نمونه­ نگاه كنيد به: سيوطي، عبدالرحمان، تناسق الدرر في نظم السور.

[۹۹]. وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا

[۱۰۰]. كليني، محمد، الكافي، ج۱، ص۲۸۷ و مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، ج۳۵، ص۲۰۸-۲۰۹ و ۲۱۶-۲۲۲ و سيوطي، عبدالرحمان، الدر المنثور، ج۵، ص۱۹۸ و ۱۹۹ و ابن كثير، اسماعيل، تفسير القرآن العظيم، ج۳، ص۴۹۲-۴۹۵٫

[۱۰۱]. حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَمَا أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ مَا ذَكَّيْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالأَزْلاَمِ ذَلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

[۱۰۲]. حويزي، عبد علي، نور الثقلين، ج۱، ص۵۸۷-۵۹۰ و سيوطي، عبدالرحمان، الدر المنثور، ج۲، ۲۵۸-۲۵۹٫

[۱۰۳]. ناگفته نماند كه در بارة  اين آيه، قراين ديگري از آيات و روايات نيز وجود دارد ـ كه به طور ناپيوسته آمده است ـ ولي صرف نظر از اين قراين، با تكيه بر قرينة  عقلي نيز مي­توان به مراد خداوند دست يافت. البته برخي از اين قراين لفظي ارشاد به قرينة عقلي است بدين معنا که خداوند مقصود خود را بدون قرينة لفظي و با اتكا به قرينة عقلي ارائه كرده باشد.

[۱۰۴]. براي آگاهي از ديدگاه‌هاي نادرست اشاعره در اين باب، ن،ك: اشعري، ابوالحسن علي، اللُمع في الرد علي اهل الزيغ والبدع، تحقيق حمّوده غرابة ص ۶۹ به بعد.

[۱۰۵] . نمونة  ديگر آن آيات ابتداي سوره مجادله است: «قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا وَتَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ؛ به تحقيق خدا سخنِ زني را كه با تو در بارة  شوهرش مجادله مي­كرد و به خدا شكوه مي­برد، شنيد و خداوند گفتگوي شما را مي شنيد, خداوند شنوا و بينا است.»  جزئيات مربوط به اين آيه و آيات بعد از آن نيز در آن زمان بر مردم مدينه معلوم بوده، ولي اكنون بايد از راه روايات بدان آگاه شد.

[۱۰۶].  هم­چنين مي­توان به آية  هفتم سورة  آل عمران استشهاد كرد كه خداي متعال، بخشي از قرآن را مرجع و مفسّر بخشي ديگر از آن قرار داده است: «مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ» براي مطالعة  بيش­تر: ن.ك: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ج۳، ص۴۳٫

[۱۰۷] . نهج البلاغه، خطبة  133.

[۱۰۸]. عياشي، محمد، همان، ج۱، ص ۳۱۹٫

[۱۰۹]. روايات معصومان‰ افزون بر مفاد مستقيمي كه در بيان معارف قرآن دارد، چگونگي فهم قرآن را نيز به ما مي‌آموزد. توجه به اموري چون بطن داشتن آيات، امكان و لزوم قرينه قرار دادن آيات ديگر، اعتبار قواعد ادبي و نظاير آن در تفسير، از روايات اهل بيت‰ قابل استفاده است.

[۱۱۰]. در آينده در باب باطن قرآن به تفصيل سخن خواهيم گفت.

[۱۱۱]. حويزي، همان، ص ۱۷۳. و از اميرالمؤمنين† نقل شده كه مراد از رفث در آية  187 بقره «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِكُمْ» آميزش جنسي است. حويزي، همان، ص ۱۷۲٫ 

[۱۱۲]. قضيه مهمله آن است كه گوينده، اصل طبيعت چيزي را بيان كند و به مطلق يا مقيد بودن آن كاري نداشته باشد. بيان اصل وجوب نماز قضيه­اي مهمله است و در مقام بيان هم نيست تا مقدمات حكمت براي رفع ابهام آن مفيد افتد.

[۱۱۳]. رواياتي كه در آن­ها گفتار يا سيرة  عملي آنان نقل شده است.

[۱۱۴]. مانند آياتي كه در وصف نيكان و بدان، پيامبران الهي و اقوام آنان است. حمران بن اعين گويد: از امام باقر† از ظاهر و باطن قرآن پرسيدم، ايشان فرمود: ظاهر قرآن آنان­اند كه قرآن در بارة  آنان نازل شده است و باطن آن كساني هستند كه همانند آنان عمل مي­كنند كه آيات شامل آنان نيز مي­گردد. ن.ك: مجلسي، همان، ج۹۲، ص۸۳٫

[۱۱۵]. مانند آيات ولايت، تطهير و اكمال.

[۱۱۶]. عن ادريس مولي لعبدالله بن جعفر عن ابي­عبدالله عليه­السلام فى تفسير هذه الآية «الم تر الي الذين قيل لهم كفوا ايديكم» مع الحسن «و اقيموا الصلاة فلما كتب عليم القتال» مع الحسين «قالوا لم كتبت علينا القتال لولا اخرتنا الي اجل قريب» الي خروج القائم† فان معه النصر و الظفر، قال الله «قل متاع الدنيا قليل و الآخرة خير لمن اتقي»  امام صاق در تفسير آيه ۷۷ سوره نساء فرمود: آيا نديدي آنان كه به ايشان گفته شد به همراه حسن دست از جنگ بداريد و نماز بگزاريد و چون پيكار به همراه حسين بر آنان واجب شد گفتند را ما را تا سرآمد نزديكي مهلت ندادي يعني تا خروج قائم عليه السلام؛ زيرا نصر و ظفر با اوست. خداوند فرمود بگو بهره دنيا اندك و آخرت براي تقواپيشگان بهتر است. حويزي، عبد علي، همان، ج۱، ص۵۱۹٫

[۱۱۷]. عن حمران عن ابى­جعفر† فى قوله تعالي «و المستضعفين من الرجال» قال: نحن اولئك. عن سماعة عن ابى­عبدالله† فاما قوله «و المستضعفين…» فاولئك نحن. عياشي، محمد، همان، ج۱، ص۲۸۴٫

[۱۱۸]. صف، ۸٫

[۱۱۹]. حويزي، عبدعلي، همان، ج۲، ص۲۱۰٫

[۱۲۰]. بنابراين همان‌گونه كه پيش­تر گذشت، فقط در باب تفاصيل احكام (تعبديات)، بيان معاني باطني و تعيين برخي از مصداق­ها، راه فهم منحصر به روايات است. گرچه بيانات تفسيري معصومان در صورت اثبات صدور از آنان، همواره حجت است.

[۱۲۱]. بهره­گيري از اين علوم دو گونه است: ۱٫ گاهي استفادة  از اين علوم زير عنوان تفسير قرآن نمي­گنجد مانند كساني كه به هنگام بحث از آيات مربوط به موضوعات مختلف، به بيان جزئيات آن مي­پردازند با آن كه نقشي در فهم مراد خدا از آن آيه ندارد مثل اين كه در ذيل آية  مربوط به توحيد به بيان انواع برهان­هاي فلسفي بر توحيد پرداخته شود و يا در ذيل آيات مربوط به زنبور عسل جزئيات مربوط به اين حشره بيان شود. ۲٫ به عنوان يكي از منابع تفسير تلقّي شده و از آن در فهم آيه بهره مي­برند. اين كار شرايطي دارد كه در متن بدان مي­پردازيم.

[۱۲۲].نحل، ۴۴

[۱۲۳]. احزاب، ۳۳

[۱۲۴]. واقعه،۷۹٫ پيش­تر در بارة اين آيات بحث كرديم.

[۱۲۵]. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج۲۳، ص۱۴۰٫

[۱۲۶]. مانند مذاهب التفسير الاسلامي، نوشتة مستشرق آلماني «گلدزيهر» ترجمة عبدالحليم نجار، التفسير و المفسرون نوشتة محمد حسين ذهبي، اخيراً اصطلاحات ديگري مثل «منهج» و «اتجاه» نيز در اين باب در ميان نويسندگان عرب پديد آمده و كتاب­هايي به اين عنوان­ها نگاشته شده است. مانند المنهج الاثري في تفسير القرآن الكريم نوشتة هدي جاسم ابوطبره، اصول التفسير و مناهجه نوشتة فهد بن عبدالرحمان رومي. در زبان فارسي نيز «روش تفسيري» و «مكتب تفسيري» معادل آن­ها تلقي مي­شود.

[۱۲۷]. اين كتب به ترتيب اثر مؤلفان زير است. عبد علي عروسي حويزي، سيد هاشم بحراني، عبدالرحمان سيوطي.

[۱۲۸]. يوسف بن احمد بحراني مشهور به صاحب حدائق (۱۱۰۷-۱۱۸۶ق) از فقيهان برجسته شيعه و داراي تأليفات متعدد از قبيل الدررالنجفية، لؤلؤة البحرين في اجازات و تراجم رجال الحديث، الكشكول، الشهاب الثاقب في بيان معني الناصب و از همه مشهورتر، الحدائق الناظرة في احكام العترة الطاهرة است.

[۱۲۹] . فيض کاشاني اگرچه به بررسي اسناد روايات تفسيري نمي‌پردازد؛ ولي در بخش‌هايي از تفسير صافي توضيحاتي در باب روايات تفسيري ارائه کرده و مي‌توان او را در زمره مفسران حديث‌پژوه به شمار آورد.

[۱۳۰]. وي متوفاي ۶۳۷ ق است كه افزون بر طرح برداشت­هاي عرفاني از آيات قرآن در كتاب­هاي عرفاني خود، تفسيري نيز به همين شيوه نوشته است. حاجي خليفه گفته است: وي تفسير بزرگي بر اساس طريقة متصوفه تأليف كرده است كه گفته­اند شصت جلد و تا سورة كهف را در بر داشته است و تفسير كوچكي نيز در هشت جلد بر اساس شيوة مفسران داشته است. ن.ك: حاجي خليفه (چلبي)، مصطفي، كشف الظنون، ج۱، ص۴۳۸٫ اخيراً آثار تفسيري ابن عربي از جمله «ايجاز البيان في الترجمة عن القرآن» در مجموعه­اي به نام «رحمة من الرحمان في تفسير و اشارات القرآن» توسط محمود محمود غراب جمع آوري و توسط انتشارات دارالايمان در دمشق  منتشر شده است.  

[۱۳۱]. وي از عارفان قرن هشتم (م۷۳۰) و داراي تأليفاتي از جمله اصطلاحات الصوفيه و شرح فصوص الحكم و تأويلات القرآن است كه كتاب اخير در نسخه هاي چاپي به خطا با نام تفسير القرآن الكريم، به ابن عربي نسبت داده شده است. نسخة خطي تأويلات القرآن در برخي از كتابخانه­هاي مشهور از جمله كتابخانة آيةالله نجفي قم موجود است. در اين باره ن.ك: رازي، محمد محسن (معروف به آقا بزرگ تهراني) الذريعة الي تصانيف الشيعة، ج۳، ص۳۰۳ و ۳۰۸٫

[۱۳۲]. در حديثي از امام حسين† به نقل از پيامبرˆ آمده است «مَن قَالَ فِي القُرآنِ بِغَيرِ عِلمٍ فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ» هر كه در باره (معاني) قرآن سخني بدون آگاهي گويد، (در آخرت براي خويش) نشيمنگاهي از آتش فراهم آورده است. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۳، ص۲۲۳٫

[۱۳۳]. وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاء مِن جِبَالٍ فِيهَا مِن بَرَدٍ …، نور،۴۳، و از آسمان از كوههايي ـ انبوه ابرهاي منجمد شده ـ كه در آن است تگرگ مي­فرستد … .

[۱۳۴]. وَأَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَسْقَيْنَاكُمُوهُ وَمَا أَنتُمْ لَهُ بِخَازِنِينَ. حجر۲۲، و ما بادها را باردار (يا بارداركننده) فرستاديم و از آسمان آبي فرو فرستاديم و شما را بدان سيراب ساختيم و شما خزانه­دار و نگاهدار آن نيستيد.

[۱۳۵]. غاشيه،۱۷٫

[۱۳۶]. براي ديدن نمونه­اي از اين گرايش ر.ك: طنطاوي بن جوهري (۱۲۸۷- ۱۳۵۸ق)، الجواهر في تفسير القرآن، قاهره، المكتبة الاسلامية، ۱۳۹۴٫

[۱۳۷]. در درس سوم به تفصيل در اين باره بحث كرديم.

[۱۳۸]. نمونه آن خطاهايي است كه محمد بن جرير طبري در جامع البيان عن تأويل آي القرآن مرتكب شده و مطالب نادرستي را در ذيل آيات آورده است كه دشمنان اسلام با استناد به آن به زشت­نمايي چهره قرآن و اسلام و پيامبرˆ مي­پردازند. از جمله ن.ك: طبري، محمد، جامع البيان، ج۹، ص۱۷۴- ۱۷۸ ذيل آيه ۵۲ حج.

[۱۳۹]. در درس سوم به هنگام بحث از قرينه عقلي فهم قرآن، نمونه­هايي از ­كاربرد مطالب فلسفي در فهم آيات را بيان كرديم.

[۱۴۰]. علامه طباطبايي (ره) در مقدمه تفسير الميزان در نقد گرايش فلسفي به اين نكته پرداخته­اند. ن.ك: طباطبايي، محمد حسين،‌ الميزان، ج۱، ص۶٫

[۱۴۱]. مثلاً يكي از بهترين مواردي كه مي­توان در فهم آيات از فلسفه استفاده كرد، آيات معارف است. همان طور كه از تاريخ در فهم آيات تاريخي و از علوم تجربي در فهم آيات مرتبط با آنها  استفاده مي­شود. در درس سوم به تفصيل در باره اين مطلب سخن گفتيم.  

[۱۴۲]. وَإِذَا طَلَّقْتُمُ النَّسَاء فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَلاَ تُمْسِكُوهُنَّ ضِرَارًا لَّتَعْتَدُواْ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَلاَ تَتَّخِذُوَاْ آيَاتِ اللّهِ هُزُوًا وَاذْكُرُواْ نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَمَا أَنزَلَ عَلَيْكُمْ مِّنَ الْكِتَابِ وَالْحِكْمَةِ يَعِظُكُم بِهِ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ؛ و چون زنان را طلاق داديد و به (نزديك) پايان عده خود رسيدند يا به (شيوة) معروف (پسند شرع و عرف) نگاهشان داريد يا به معروف رهاشان كنيد و براي زيان رساندن نگاهشان نداريد تا ستمي (بر آنان) كرده باشيد. و هر كه چنين كند به راستي بر خود ستم كرده است و آيات خدا را به تمسخر نگيريد و نعمتي را كه خدا به شما ارزاني داشته  و آن­چه از كتاب و حكمت را بر شما فرو فرستاده كه شما را بدان پند مي­دهد به ياد آريد و از خدا پروا كنيد و بدانيد كه خدا به همه چيز داناست. بقره،۲۳۱

[۱۴۳]. مثلاً در سورة نازعات (آيات ۳۴-۴۱) پس از بيان سختي روز رستاخيز به نقش دوري جستن از هواي نفس در رهايي از عذاب و ورود به بهشت الهي تصريح شده است: فَإِذَا جَاءتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرَى يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ مَا سَعَى وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَن يَرَى فَأَمَّا مَن طَغَى وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَى وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى. پس چون آن بلاي سخت بزرگ ـ روز رستاخيز ـ بيايد، روزي كه آدمي آنچه كوشيده است به ياد آرد؛ و دوزخ براي هر كه ببيند ـ او را بينايي باشد ـ آشكار مي­شود. و اما هر كه سركشي كرده از حد در گذشت، و زندگي اين جهان را برگزيد، پس جايگاه او همان دوزخ است. و اما هركس كه از ايستادن در پيشگاه پروردگار خود بيم داشته باشد و خويشتن را از آرزو و كام دل باز دارد، جايگاه او همان بهشت است.

[۱۴۴]. در مقدمة معارف قرآن (ج۱) به طور فشرده به نقد و بررسي شيوه­هاي فرعي مورد بحث پرداخته­ايم.

[۱۴۵]. تفسير پيام قرآن اثر آية الله مكارم و همكاران ايشان، بر اين اساس نگاشته شده است.

[۱۴۶] . تفسير شريف الميزان اثر گرانسنگ علامة طباطبايي (ره) به اين شيوه عرضه شده است.

[۱۴۷] . براي مطالعه بيش تر ن.ك: صدر، محمد باقر، المدرسة القرآنيّة، ص ۹ به بعد.

[۱۴۸]. در جلد اول نيز در باب برخي از واژگان اين آيه سخن گفته­ايم ن.ك: قرآن شناسي، ج۱، ص۲۲ و ۳۰ و ۵۸ و ۶۵

[۱۴۹]. فراهيدي، خليل، كتاب العين، و ابن منظور، محمد، لسان العرب، ذيل واژة  حكم.

[۱۵۰]. هود،۲٫

[۱۵۱]. و در اين صورت وصف اِحكام از نظر زماني مقدم بر تفصيل خواهد بود، يعني قرآن كريم پيش از آن كه داراي آيات و سوره­ها و اجزا باشد داراي نوعي بساطت و احكام بوده است كه اجزا و بخش­ها «آيات و سوره­ها» در آن متصور نيست. اين همان مرحلة  وجود قرآن در لوح محفوظ (علم الهي) است كه مربوط به حقيقت قرآن بوده و در برخي آيات ديگر مانند آيات ۳ زخرف و ۷۷ و ۷۸ واقعه  بدان اشاره شده است.

[۱۵۲] . محمد، ۲۰٫

[۱۵۳].رعد، ۳۹٫

[۱۵۴]. زخرف،۳٫

[۱۵۵]. در زبان عربي دو واژة  والده و امّ به معناي مادر است، در جايي كه نظر به زاينده و پديد آورنده بودن مادر باشد واژة  «والده» به كار مي­رود مانند آية  شريفه۲۳۳ بقره: وَالْوَالِدَاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِلاَ تُضَآرَّ وَالِدَةٌ بِوَلَدِهَا وَلاَ مَوْلُودٌ لَّهُ بِوَلَدِهِ …؛ و مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير دهند … هيچ مادري و هيچ پدري نبايد به سبب فرزندش زيان بيند… . و در جايي كه مرجع و مأوا بودن مادر مراد باشد واژة اُمّ كه از ريشة اَمَّ به معناي قصد گرفته شده، به كار مي‌رود مانند آية ۳۴ و ۳۵ عبس: يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ & وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ؛  روزي كه فرد از برادر خود مي­گريزد و از مادر و پدرش. و در ساير موارد ـ جايي كه مادر انساني نيست ـ به همين معناست. امّ­ القري يعني جايي كه براي ساير شهرها و مناطق، مركزيت داشته و از آن­ها آهنگ آن محل مي­شود و محل رفت و آمد اهالي ديگر مناطق است. اَب نيز در مواردي كه به تربيت و سرپرستي و تغذية طفل نظر باشد بيش­تر به كار مي­رود و در مواردي كه نظر به نقش پدر در پديدآوردن فرزند باشد، از واژة والد استفاده مي­شود.

[۱۵۶]. اضافة ُامّ الكتاب لاميه نيست تا آيات محكم، خارج از كتاب به شمار آيند مانند «ام الاطفال» مادر كودكان كه يكي از آنان نيست بلكه موجودي خارج از ايشان است. ن.ك: طباطبايي، الميزان، ج۲، ص۲۰٫

[۱۵۷]. ن.ك: به طباطبايي، محمد حسين، همان.

[۱۵۸]. برخي نيز گفته­اند كه مراد از «هن ام الكتاب» آن است كه «كل واحد منهن ام الكتاب» يعني هر آية محكمي نسبت به آيات هم­موضوع خود (از متشابهات)  مرجعيت دارد.

[۱۵۹]. زمر، ۲۳٫

[۱۶۰]. پيش­تر در جلد اول ص۵۸ در بحث از اوصاف قرآن در بارة اين ويژگي­ توضيح داديم.

[۱۶۱]. فراهيدي، خليل، العين، و ابن منظور، محمد، همان، ذيل واژة زيغ.

[۱۶۲].صف، ۵٫

[۱۶۳]. نجم،۱۷٫

[۱۶۴]. احزاب،۱۰٫

[۱۶۵]. ابن منظور، همان، ذيل واژة تبع.

[۱۶۶]. ابن منظور، همان و فراهيدي، همان، ذيل واژة فتن. هم­چنين معاني زير در لغت براي فتنه آمده است. اختبار، محنت (و رنج)، مال، اولاد، كفر، اختلاف آراي مردم و… (برخي از اين معاني مصاديقي از فتنه و برخي از لوازم آن هستند.)

[۱۶۷]. عنكبوت،۱۰٫

[۱۶۸]. بقره،۱۹۱ .

[۱۶۹]. انفال،۲۵٫

[۱۷۰]. انفال،۷۳٫

[۱۷۱]. بقره،۱۰۲٫

[۱۷۲]. ن.ك: ابن منظور، همان، ذيل واژة اَوْل.

[۱۷۳]. ابن منظور، همان، ذيل واژه­ها­ي رسخ و رصخ و فراهيدي، همان، ذيل واژة رسخ.

[۱۷۴]. نساء،۱۶۲٫

[۱۷۵]. فراهيدي، همان و ابن منظور، همان و ابن فارس، زكريا، معجم مقاييس اللغة، و فيومي، احمد، مصباح المنير، ذيل واژة  ذكر.

[۱۷۶]. ن.ك: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ج۳، ص۲۹٫

[۱۷۷]. فراهيدي، همان و ابن منظور، همان و ديگران، ذيل واژة لُبّ.

[۱۷۸]. ن.ك: سورة زمر، آية ۱۸ و آل عمران، آية ۲۶۹ و بقره، ۱۹۱٫ براي توضيح بيش­تر ن.ك: طباطبايي، همان .

[۱۷۹]. در مورد ضمير «تأويله» دو احتمال وجود دارد: نخست آن كه ضمير به «كتاب» بازگردد و دوم به «ما تشابه» اگر ضمير به «كتاب» بازگردد همة قرآن داراي تأويل خواهد بود، ولي در احتمال دوم فقط بخشي از آيات تأويل دارند. اين نكته در بحث مبسوطي كه در باب تأويل خواهيم داشت بررسي مي­شود. 

[۱۸۰].مانند رواياتي كه پيامبرˆ و اهل بيت‰ را از آگاهان به تأويل قرآن به شمار آورده است : فرسول الله افضل الراسخين فى العلم قد علّمه الله عز و جلّ جميع ما انزل عليه من التنزيل و التأويل و ما كان الله لينزل عليه شيئاً لم يعلمه تأويله و اوصياؤه من بعده يعلمونه كله…؛ رسول خدا برترين راسخ در علم است كه خداي تعالي همة تنزيل و تأويل آن­چه را كه بر او نازل شده بود، به وي آموخت. و چنين نيست كه خداوند چيزي بر او نازل كند كه وي تأويل آن را نداند، اوصياي ايشان نيز همة تنزيل و تأويل (قرآن) را مي­دانند. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۱۷، ص۱۳۰٫

براي ديدن روايات بيش­تر ن.ك: مجلسي، همان، ج ۲۳، ص۱۹۸ به بعد.

[۱۸۱]. به برخي از اين روايات در بحث از امكان فهم قرآن اشاره كرديم و در ادامة اين درس نيز به برخي از آن­ها در پاورقي اشاره خواهيم كرد.

[۱۸۲]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۲،ص۱۸۵٫

[۱۸۳]. فرسول الله افضل الراسخين في العلم قد علّمه الله عزوجلّ جميع ما انزل عليه من التنزيل و التأويل و ما كان الله لينزل عليه شيئاً لم يعلمه تأويله و اوصياءوه من بعده يعلمونه كله… . مجلسي، محمد باقر، همان، ج۱۷، ص۱۳۰٫

[۱۸۴]. المتشابه ما اشتبه علي جاهله؛ متشابه مطلبي است كه بر فرد ناآگاه به آن مشتبه شود. عياشي، محمد، تفسير العياشي، ج۱، ص۱۶۲ و: انما هلك الناس في المتشابه لانهم لم يقفوا علي معناه؛ همانا مردم در باب آيات متشابه تباه شدند؛ زيرا به معناي آن آگاه نشدند.  مجلسي، همان ج، ۹۳، ص۱۱ و ۱۲

[۱۸۵]. براي آگاهي از اين آيات و روايات به مبحث «بطن قرآن» در همين كتاب بنگريد.

[۱۸۶]. اين نكته از برخي رواياتي كه در بارة معاني حروف مقطعه رسيده استفاده مي­شود. براي آگاهي از اين روايات ن.ك: مجلسي، همان، ج۵۲،ص۱۰۶ و ج۷۱، ص۲۶ و صدوق، محمد، معاني الاخبار، ص۲۲ باب معني الحروف المقطعه في اوائل السور من القرآن.

[۱۸۷]. ن.ك: طباطبايي، محمدحسين، همان، ج۱۸، ص۸ و ج۳، ص۶۸ و ص۲۱ و ۲۳ و ۳۶ و ۶۲٫ همو، قرآن در اسلام، ص ۳۰٫ علامه در برخي موارد، حروف مقطعه را داراي معاني رمزي مي‌داند كه خداوند به رسول خود القا كرده است. ن.ك: الميزان، ج ۱۴، ص ۱۲۷٫

[۱۸۸]. چنان‌كه پيش­تر گذشت محكمات به ام الكتاب وصف شده­اند و اصل ام از مادة اَمَّ به معناي قصد است و اُمّ به معناي «ما يقصده الآخرون» است؛ يعني موجودي كه ديگران آهنگ­ او مي­كنند. بنابراين امّ الكتاب آياتي هستند كه آيات ديگر كتاب (كه متشابهاتند) به آن­ها باز گردانده مي­شود و (دير يا زود و كم يا زياد) بسته به استعداد و نورانيت معنوي افراد، تشابه آن­ها برطرف مي­شود و امكان باقي ماندن تشابه براي برخي از افراد نيز وجود دارد. راه عملي اين كار نيز در اين است كه از آغاز قرآن، آيات را يكان يكان بررسي كنيم و آياتي را كه در مفهوم آن­ها هيچ شكي نيست جدا كنيم (هم‌چنين آياتي كه داراي دو وجه است، ولي يكي از آن دو روشن­تر است، آن را انتخاب كنيم) و همة قرآن را به اين شكل بررسي كنيم به گونه­اي كه اگر در قيامت از ما بپرسند كه از كجا اين معاني را به قرآن نسبت داديد؟ بگوييم با آن­چه از موازين عقلي و بشري در دست ما بود معناي ديگري نمي­توانست داشته باشد. سپس اين مفاهيم را رده بندي كرده و دوباره به قرآن مراجعه كنيم تا ببينيم كه با توجه به اين مفاهيمي كه يقيني است، به چه ميزان مي­توان مفاهيم ديگر را روشن كرد. در اين صورت خواهيم ديد كه بسياري از مفاهيمي كه در مرحلة اول براي ما مخفي بود و ابهام داشت، به كمك مفاهيم اصلي و محكم و عميق كه به دست آورده­ايم، روشن مي­شود. اين كار اگر چه مشكل، ولي ممكن است و وقت فراواني مي­طلبد و بسته به مراتب علمي افراد و آشنايي آنان با قرآن قابل تشكيك است. ممكن است فردي در اولين مراجعه به قرآن فقط به ۵۰ يا ۱۰۰ آيه روشن برخورد كند، ولي براي كسي كه آشنايي بيش­تري با قرآن دارد ۲۰۰ آيه روشن باشد. بنابراين اگر كسي بخواهد نسبت به آية خاصي قضاوت كند و آن را از احكم محكمات بداند و آيات ديگري را در درجات بعد قرار دهد، كار بسيار دشواري است؛ زيرا مراتب آشنايي افراد با قرآن تفاوت دارد و او نسبت به درك خود چنين قضاوتي كرده است. اما به هر حال هر كسي مي­تواند در مسير پيش­گفته حركت كند، يعني روشن­ترين مفاهيم قرآن را كه احتياج به اعمال نظر و تخصص ندارد به دست آورد و در مرحلة دوم با توجه به اين مفاهيم روشن، مي­تواند بسياري از مفاهيم مبهم را روشن سازد. اين كار وقتي به تدريج به صورت فني در آمد، يعني در جايي كه بايد قاعده­اي اعمال كرد، دشوار خواهد شد؛ زيرا نمي­دانيم آيا اين جا مصداق فلان قاعده است يا نه؟ بنابراين تخصص و ورزيدگي مي­خواهد. پس استفاده از قرآن نيز به نوبة خود نياز به تخصص دارد.   

[۱۸۹]. مانند آية: وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ؛ ما ذكر (قرآن) را بر تو فرو فرستاديم تا براي مردم آن چه را به سويشان فرود آمده، روشن سازي. نحل ۴۴ و: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ؛ اي كساني كه ايمان آورده­ايد از خداوند فرمان بريد و از پيامبر و اولوالامر (اوصياي پيامبر)  فرمان بريد. نساء۵۹؛  و:وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا؛ و آن­چه را پيامبر به شما داد بگيريد و از آن­چه شما را بازداشت باز ايستيد. حشر،۷؛ و: وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ؛ و كتاب و حكمت بديشان مي­آموزد. بقره، ۱۲۹ و جمعه،۲٫

[۱۹۰]. افزون بر آن­چه بيان كرديم بر اساس برخي روايات، همة بيانات معصومان‰ به نوعي برگرفته از قرآن است. مانند:  اذا حدثتكم بشئ فاسئلوني (عنه) من كتاب الله تعالي؛ هرگاه سخني در باره چيزي به شما گفتم از من در باب (مستند) آن از قرآن سوال كنيد. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۴۶، ص۳۰۳٫ بنابراين باز هم مرجع اصلي قرآن خواهد بود.

[۱۹۱]. من ردّ متشابه القرآن الي محكمه فقد هدي الي صراط مستقيم؛ هركس (آيه) متشابه قرآن را به (آيه) محكم آن بازگرداند به راه راست هدايت شده است.  مجلسي، محمد باقر، همان، ج۲، ص۱۸۵٫

[۱۹۲]. نساء، ۸۷ .

[۱۹۳]. آل عمران، ۷٫

[۱۹۴]. كسي كه راسخ در علم است، مرز دانش انساني خود را مي­داند و چشم‌داشت فهم حقايق فراتر از فهم و درك انسان را ندارد. مثلاً در بارة وجود خدا تا آن اندازه كه عقل اثبات مي­كند، مي­پذيرد و مي­داند كه شناخت حقيقتِ وجود خدا در توان او نيست و در بارة امور غيبي مانند بهشت و دوزخ و … ايمان مي­آورد؛ زيرا مي­داند حقايقي كه مربوط به عالم غيب است، قابل درك و فهم او نيست، چون يا بايد با چشم ببينيم و يا با عقل اثبات كنيم. چشم آدمي كه توان ديدن آن امور غيبي ـ در اين عالم ـ را ندارد، عقل نيز مفاهيمي كلي را درك مي­كند و نمي­تواند حقيقت آن را در يابد و به ما نشان دهد.

[۱۹۵]. امير المؤمنين† مي­فرمايد:  وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ فِى الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْنَاهُمْ عَنِ اقْتِحَامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ، الاِْقْرَارُ بِجُمْلَةِ مَا جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغيْبِ الْـمَحْجُوبِ، فَمَدَحَ اللهُ ـ تَعَالَي ـ اعْتِرَافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَنَاوُلِ مَا لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً، وَسَمَّي تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فِيمَا لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً؛ آگاه باش كه راسخان در علم فقط آن­ها هستند كه خداوند آنان را با اقرار به بي­دانشي خود نسبت به تفسير امور پوشيده و نهان، از فرو رفتن در آن­چه بر آنان پوشيده است بي­نياز ساخته و آنان را به خاطر اعتراف به ­ناتواني خود از دست­يابي به آن­چه بدان عالم نيستند، ستوده است و ترك ژرف­نگري آنان نسبت به آن­چه بر آنان واجب نكرده را رسوخ (در علم) ناميده است. نهج البلاغه، خطبه ۹۰٫

[۱۹۶]. به عنوان مثال معتقدان به امكان ديده شدن خداوند در قيامت به آية ۲۳ و ۲۴ قيامت استناد مي­كنند: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ؛ آن روز چهره­هايي شاداب و خرّم است و به (پاداش) خداوندگارش مي­نگرد. ن.ك: اشعري ابوالحسن علي، اصول اهل السنة والجماعة، تحقيق محمد السيّد الجليند، ص ۷۲ و ۷۳٫ و مخالفان آنان نيز به آية ۱۰۳ انعام: لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ؛ چشم­ها او را در نمي­يابد (و نمي­بيند) در حالي كه او چشم­ها را درمي­يابد (و مي­بيند)، تمسك مي­كنند. ن.ک: طباطبايي محمدحسين، الميزان، ج ۱، ص ۱۰ و ۱۱؛ ج ۳، ص ۲۱ و ۴۳؛ ج ۷، ص ۲۹۲٫

[۱۹۷]. ن.ك: باقي, عبدالعلي, بهار ادب, ص۲۸۷٫

[۱۹۸]. حائري، محمد مهدي، شجرة طوبي، ج۱، ص۶۶٫

[۱۹۹].شبستري، محمود، گلشن راز، ص۷۲٫

[۲۰۰]. حافظ، محمد، ديوان خواجه حافظ شيرازي، ص۳۷٫

[۲۰۱]. در بحث از اهداف قرآن نيز به اين نكته خواهيم پرداخت.

[۲۰۲]. براي توضيح بيش­تر ن.ك: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ج۳، ص ۲۲ و ۲۳ و ۵۸ به بعد.

[۲۰۳]. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۹۲، ص ۳۸۱ و صدوق، محمد، كمال الدين، ص۶۴۰٫

[۲۰۴]. مجلسي، همان، ج۹۳، ص۱۲۰ و طبرسي، احمد، الاحتجاج، ص۳۷۶٫

[۲۰۵]. به عنوان نمونه سيد هبة الدين شهرستاني در «تنزيه تنزيل» ده وجه در بارة فلسفة وجود متشابهات در قرآن بيان كرده است . ن.ك: شهرستاني، هبة الدين، تنزيه تنزيل، ترجمه عليرضا خسرواني، ص۸۵-۹۲٫

[۲۰۶]. فخر رازي  پس از بيان شبهة فوق، پاسخ­هاي عالمان را در پنج وجه خلاصه كرده است:

أ. افزايش پاداش اخروي

خداوند با متشابه قرار دادن برخي آيات، زمينة تحقيق و تلاش براي فهم قرآن را فراهم آورده تا مؤمنان با اين تلاش به اجر اخروي نايل آيند؛ زيرا هرچه كوشش آدمي در شناخت حق بيش­تر باشد، پاداش او در جهان آخرت افزون­تر است.

ب. جذب مخالفان

هر فردي عقيده دارد و به طور طبيعي دوست دارد با مطالبي روبرو شود كه با عقيده­اش سازگار است و در مقابل از مطالب مخالف فكر و عقيدة خود بيزار است. اگر در برابر كسي كه عقيدة باطلي دارد قاطعانه بگويند كه سخن تو باطل است، گريزان مي­شود؛ اما اگر سخني بگويند كه احتمال بدهد به نفع اوست، موجب جذب او خواهد شد. بنابراين آيات متشابه،  سبب جذب صاحبان مذاهب گوناگون مي­شود و هر يك در فهم اين گونه آيات مي­كوشد و با تأمل و دست­يابي به آيات محكم، آيات متشابه تفسير خواهد شد و كساني كه مذهب باطلي دارند دست از باطل كشيده و به حق مي­رسند.

ج. فعاليت عقلاني

با وجود آيات متشابه، مراجعان به قرآن نيازمند كمك گرفتن از دليل عقل­اند و بدين ترتيب از ظلمت تقليد رهايي يافته و به نور استدلال و برهان دست مي­يابند. اما اگر همة آيات قرآن محكم بود، نيازي به تمسك به دلايل عقلي نداشتند و همواره در جهل و تقليد باقي مي­ماندند.

د. فراگيري علوم

وقتي برخي آيات، متشابه باشد مردم در پي فهم آن، علوم مختلفي را فرا مي­گيرند. علومي مانند لغت، صرف، نحو، اصول فقه و غير آن، در صورتي كه اگر چنين نبود، انگيزه­اي براي فراگيري علوم ياد شده وجود نداشت.

هـ . تفهيم امور غير طبيعي

عموم مردم مسائل ماوراي طبيعي را درست درك نمي­كنند؛ زيرا فهم آنان همواره در محدودة محسوسات و زندگي مادي است. وقتي آيات متشابه نازل مي­شود، معاني محسوس به ذهنشان مي­آيد؛ اما بعداً با آيات محكم تصحيح مي­شود. بنابراين اگر آيات متشابه نبود، به كلي از فهم معارف محروم مي­شدند. به فرض اگر در ابتدا به آنان گفته مي­شد كه خداوند موجودي است كه بُعد و طول و عرض و عمق ندارد و خواص ماده از قبيل رنگ و بو و شكل و غير آن در او نيست، فكر مي­كردند خدايي وجود ندارد، ولي وقتي گفتند «يد الله» و مانند آن و بعد از آن «ليس كمثله شىء» آمد، مي‌فهمند كه خداوند وجودي دارد، ولي مانند موجودات ديگر نيست. فخر رازي اين وجه را قوي­ترين ديدگاه در اين زمينه مي­داند. ن.ك: رازي ، محمد، همان، ج۴، ص ۱۸۶٫

رشيد رضا وجوه پيش­گفته را به طور خلاصه در تفسير المنار نقل كرده و معتقد است در اين پاسخ­ها مطلبي روشن كه بتوان با آن سخن حقّي به ميان آورد، وجود ندارد به ويژه به پاسخ دوم اشكال كرده كه چگونه ممكن است خداوند آيات متشابه را براي جذب اصحاب مذاهب مختلف نازل كرده باشد، با آن كه چنين مذاهبي ـ كه به آيات متشابه استناد مي­كنند ـ بعدها پديد آمده و در زمان نزول قرآن نبوده­اند و چه بسا شالودة فكري آنان با توجه به اين گونه آيات شكل گرفته است. وي در ادامه سه پاسخ از گفته­هاي مفسران را از كلام استادش محمد عبده بدين شرح نقل مي­كند.

أ.آزمايش مومنان

وجود متشابهات براي امتحان است به اين بيان كه اگر همة آيات قرآن محكم و معاني معيني داشت، همه خوب مي‌فهميدند و مطابق فهم خود مي­پذيرفتند؛ اما آيات متشابه سبب مي­شود تا ايمان مؤمنان به غيب و تسليم­شان در برابر حق آزموده شود و روشن شود كه در بارة چيزهايي كه خود نمي­فهمند و درك درستي از آن ندارند به چه اندازه حاضرند از پيامبرˆ بپذيرند؛ زيرا ايمان كامل آن است كه با تسليم توأم باشد و اين تسليم بايد آزموده شود.

ب. اگر آيات متشابه نمي­بود، عقول مردم ضعيف شده و از كار مي­افتاد. بنابراين در جهت تقويت تفكر و تعقل مردم، وجود چنين آياتي سبب مي­شود در اطراف برهان­هاي عقلي و آيات وجودي فكر كنند و به استدلال بپردازند. اين پاسخ مشابه سومين پاسخ فخر رازي است.

ج. اختلاف سطح درك مخاطبان

مطالب عالي معارف به گونه­اي است كه همة مردم در يك سطح نمي­توانند بفهمند. گاهي ممكن است معاني مستفاد از آن موجب گمراهي آنان شود. براي پيش­گيري از كژفهمي و گمراهي از اين نوع مطالب,  سطحي از آن مطرح شده و سپس با آيات محكم حدود گمراه كنندة آن زدوده مي­شود. اگر مخاطبان فقط به متشابهات بسنده كنند، امكان گمراهي وجود دارد، ولي محكمات، عامل بازدارندة آنان از گمراهي است؛ اما آنان كه فهمشان عالي است از همين متشابهات معاني واقعي را مي­يابند. نمونة آن، تعبير قرآن در بارة حضرت مسيح† است كه «كلمة الله» و «روح الله» و «روح منه» بر ايشان اطلاق شده است، درحالي كه همة مردم نمي­توانند حقيقت روح را بفهمند كه چگونه مسيح روح خدا و كلمة خداست بلكه بايد با مراجعة به محكمات در پي فهم حقيقت آن بر آيند؛ اما آنان كه فهمي عالي دارند، وقتي كلمه روح الله مي­شنوند، مي­دانند كه چنين نيست كه خدا در آن حضرت حلول كرده باشد و سخن بگويد. اين پاسخ با پنجمين پاسخ فخر رازي مشابهت دارد و با مثال­هايي كه رشيد رضا آورده، پيچيده­تر شده است و مي­توان آن را به شكل زير تصحيح كرد. دليل وجود متشابهات، آن است كه سطح درك مردم متفاوت است. اگر اين آيه­ها نمي­بود افراد با استعداد از بسياري از معارف و هدايت­ها محروم مي­شدند؛ اما براي آن كه عموم مردم منحرف نشوند دستور داده شده تا آن را به محكمات ارجاع دهند اما سخن عبده بيان فلسفة وجود محكمات است.

رشيد رضا، محمد، تفسير القرآن الكريم الشهير بتفسير المنار, ج ۳, ص۱۷۰ و ۱۷۱٫      

نقد وجوه پيش­گفته در فلسفة متشابهات

وجه اول

آيا راه­­هاي ثواب بردن بسته بوده كه تحقيق و تلاش براي فهم متشابهات را راه ثواب بردن مردم قرار دهند؟! زيرا زيان چنين كاري بيش از منافع آن است و عده­اي به خاطر آن گمراه مي­شوند. اين كار در مثل به آن مي­ماند كه بگويند خوب است انسان غذاهاي سخت بخورد تا فكّي قوي داشته باشد.

وجه دوم

جلب مخالفان، فلسفة درستي براي متشابهات نيست؛ زيرا كسي كه عناد داشته باشد با اين راه­ها دست از عناد و لجاجت خود بر نمي­دارد. به آيات محكم نيز مراجعه نمي­كند، بلكه از همان متشابهات سوء استفاده كرده و گروهي ديگر را نيز گمراه خواهد كرد. افزون بر اين، چه انگيزه­اي است كه ابتدا افراد را با آيات متشابه اغراء به جهل كنند و سپس آيات محكم را براي تصحيح خطاي آنان بياورند؟ اگر اين گونه كسان خواستار حق باشند از همان اول با آيات محكم هدايت خواهند شد و نيازي به ارائة آيات متشابه نخواهد بود.

وجه سوم

آيات صريح و محكمي داريم كه به مردم فرمان تعقل و تدبر در امور مختلفي مي­دهد و براي به كار انداختن تعقل مردم كافي است. افزون بر اين، مگر مي­توان مفاد آيات متشابه را با عقل فهميد؟ افراد بي­استعداد هر اندازه تلاش عقلي كنند، حقيقت متشابهات را درك نخواهند كرد. البته انكار نمي­كنيم كه اگر با تلاش عقلي، سطح فكر و فهم بالا رود، مي­توان معاني متشابه را بهتر فهميد؛ اما آيا متشابه آوردن آيات قرآن انگيزه­اي براي اين مطلب است؟ اگر با آيات محكم بتوان به اين هدف دست يافت، چه نيازي به طرح آيات متشابه است كه عده­اي در پي تلاش­هاي عقلي گمراه شوند؟ مگر همة كساني كه به دنبال برهان­ها و اصطلاحات عقلي مي­روند به هدف مي­رسند؟

وجه چهارم

ياد گرفتن علومي مانند صرف و نحو و لغت و اصول فقه و غير آن براي فهم آيات محكم بلكه فهم هر سخني نيز ضروري است و اختصاصي به متشابهات ندارد. افزون بر اين دانستن اين علوم طريقيت دارد نه موضوعيت. يعني اگر مي­توانستيم معاني آيات را بدون نياز به اين دانش­ها  به دست آوريم، به دنبال يادگيري آن نمي­رفتيم. بنابراين كمال حاصل از اين علوم نسبي و طريقي است.

وجه پنجم

اگر اين وجه به بيان علامة طباطبايي (ره) باز گردد ـ كه ما به عنوان يكي از حكمت­هاي متشابهات در متن بيان كرديم ـ صحيح است و اگر مراد، نكاتي باشد كه در سخنان محمد عبده آمده بود، صحيح نيست. اما بايد گفت كه مقصود فخر رازي و محمد عبده همان وجه معقولي است كه به نقل از علامة طباطبايي (ره) بيان شد.

در ميان وجوه ياد شده، آزمودن مردم و تفاوت سطح درك مخاطبان (و متعالي بودن معارف قرآن) صحيح و پذيرفتني است و ما در متن به وجه اخير اشاره كرده­ايم.

[۲۰۷]. افزون بر كتاب­هاي تفسير، علوم قرآني و اصول فقه كه به بحث و بررسي مسألة نسخ پرداخته­اند برخي از قرآن‌پژوهان نيز كتاب­هايي ويژة اين مبحث پديد آورده­اند مانند: الناسخ و المنسوخ في القرآن الكريم, نحاس, محمد, بيروت, مؤسسة الكتب الثقافية, ۱۴۰۹ هـ .ق و الناسخ و المنسوخ, العتايقي الحلي, عبد الرحمن, بيروت، مؤسسة اهل البيت, ۱۴۰۲ هـ .ق و المصفي باكف اهل الرسوخ من علم الناسخ و المنسوخ, ابن جوزي, عبد الرحمن, بيروت, مؤسسة الرسالة, ۱۴۰۶ هـ .ق و الناسخ و المنسوخ في القرآن الكريم, ابن حزم الاندلسي, بغداد, مكتبة الشرق الجديد, ۱۹۸۸ م. و از كتابـهاي معاصران: نسخ در قرآن, عزت الله مولايي­نيا, تهران, نشر رايزن, ۱۳۷۸ هـ .ش و نظرية النسخ فى الشرايع السماوية, اسماعيل, شعبان­محمد, قاهرة, مطابع الدجوي, ۱۹۷۷ م.

[۲۰۸]. اكتتابك فى كتاب عن معارضة, ازالتك امرا كان يعمل به, و نسخت الشمس الظل و حلت محله, ابطال الشىء و اقامة آخر مقامه ن.ك: فراهيدي, خليل بن احمد, كتاب العين, و: ابن منظور, محمد, لسان العرب, ذيل واژة نسخ.  

[۲۰۹]. النسخ فى الاصطلاح هو رفع حكم ثابت فى الشريعة المقدسة بارتفاع امده و زمانه سواء اكان ذلك الامر المرتفع من الاحكام التكليفية ـ كالوجوب و الحرمة ـ ام من الاحكام الوضعية ـ كالصحة و البطلان ـ و سواء اكان من المناصب الالهية ام من غيرها من الامور التي ترجع الي الله تعالي بما انه شارع؛ نسخ در اصطلاح برداشتن حكم ثابت در شريعت مقدس با سر آمدن مهلت و زمان آن است, اعم از آن كه امر برداشته شده از احكام تكليفي مانند وجوب و حرمت باشد يا از احكام وضعي مانند صحت و بطلان و اعم از اين كه از منصب هاي الهي باشد يا از غير آن, از اموري كه به خداي تعالي از آن جهت كه قانون گذار است, بازگشت دارد. ن.ك: خويي، ابوالقاسم، البيان، ص۲۷۸٫

[۲۱۰]. مائده، ۶۴

[۲۱۱].بقره, ۱۰۶ و ۱۰۷ .

[۲۱۲]. براي توضيح بيشتر ن.ك: طباطبايي، محمدحسين، الميزان، ج۱، ص۲۵۱ و ۲۵۲٫ علي† در تبيين جمله لا حول و لا قوة الا بالله مي‌فرمايد: انا لا نملك مع الله شيئاً ولا نملك الاّ ما ملّكنا فاذا ملكنا ما هو املك به منا فقد كلفنا  ومتي اخذه منّا وضع تكليفه عنّا. (نهج البلاغه، حكمت ۴۰۴). ما در كنار خدا مالك چيزي نيستيم و جز آنچه او به ما داده، دارايي نداريم، پس آن‌گاه كه به ما چيزي عطا كند كه خود بدان سزاوارتر است ما را مكلّف نموده و چون از ما بگيرد تكليف خود را نيز از ما برداشته است.

[۲۱۳]. نحل, ۱۰۱ .

[۲۱۴]. تبديل الشىء تغييره وان لم تأت ببدل, ن.ك: ابن منظور, محمد, لسان العرب, ذيل واژة بدل.

[۲۱۵].بقره, ۱۸۱ .

[۲۱۶].مانند آية «وَاللاَّتِي يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِن نِّسَآئِكُمْ فَاسْتَشْهِدُواْ عَلَيْهِنَّ أَرْبَعةً مِّنكُمْ فَإِن شَهِدُواْ فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّىَ يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً» و كساني از زنانتان كه مرتكب كار زشت ـ زنا ـ شوند چهار نفر از خود بر آنان گواه گيريد پس اگر گواهي دادند آنان  را در خانه‌ها بازداريد تا مرگشان فرا رسد يا خداوند راهي براي آنان قرار دهد. نساء, ۱۵٫

[۲۱۷]. مانند: «أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا» آيا در قرآن نمي انديشند كه اگر از سوي غير خدا مي بود حتما در آن اختلاف زيادي مي يافتند. نساء, ۸۲ .

[۲۱۸]. به عنوان نمونه ن.ك: عسكري, مرتضي, القرآن الكريم و روايات المدرستين, ج۲ , ص۲۷۱٫ 

[۲۱۹]. براي آگاهي بيش­تر دربارة منكران نسخ در قرآن ن.ك: مولايي‌نيا, عزت الله, نسخ در قرآن, ص۶۲ و۶۳ و۲۴۳ ـ ۲۶۲٫

[۲۲۰]. براي توضيح بيش­تر ن.ك: موسوي خويي, ابوالقاسم, البيان في تفسير القرآن, ص ۲۸۷ به بعد و سيوطي، عبدالرحمان، الاتقان، ج۲، نوع ۴۷٫ وي تعداد منسوخات را ۲۰ آيه دانسته و همه را به نظم در آورده است.

[۲۲۱]. مجادله,۱۲ .

[۲۲۲]. براي آگاهي از گزارش تاريخي آية فوق ن.ك: قمي, علي بن ابراهيم, تفسير القمي, ج۲, ص۳۵۷ و بحراني, هاشم, البرهان, ج ۴, ص۳۰۸ـ۳۱۰  و عروسي حويزي, عبدعلي, نور الثقلين, ج۵, ص۲۶۵٫

[۲۲۳]. مجادله, ۱۳ .

[۲۲۴]. ن.ك: طبري, محمد, جامع البيان عن تأويل آى القرآن, ج۱۲، ص۲۰ و رازي, محمد, التفسير الكبير, ج۸ و شوكاني, محمد, فتح القدير, ج۵، ص۲۲۸، ذيل آية ۱۲ مجادله.

[۲۲۵]. آية عدد جنگجويان (۶۵, انفال) كه با آية ۶۶ از همين سوره نسخ شده است. آية امتاع از سورة بقره,۲۴۰ كه با آية ۲۳۴ از همين سوره و آية ۱۲ سورة نساء نسخ شده است. آيات جزاي فحشا از سورة نساء, ۱۵ و ۱۶  كه با آية  جلد در سورة نور,۲ و روايات رجم، نسخ شده است. آيات ارث بردن مؤمنان از يكديگر در سورة انفال,۷۲ و۷۳  كه با آية اولوا الارحام از سورة احزاب,۱۰ نسخ شده است.

۱٫ ن.ك به كتابهاي واژه شناسي ذيل ريشة اول .. اگر چه برخي گفته‌اند تأويل از ريشه­ي«آل يؤول اولا و ايالا» به معناي «سياست» نيز آمده است , ولي گويندة اين سخن ناشناس است و در برابر ديدگاه لغت شناسان بزرگ قابل اعتنا نيست. براي آگاهي بيش‌تر ن . ك­: سيوطي، عبدالرحمان، الاتقان في علوم القرآن، ج ۲، (نوع  هفتاد و هفت) و خزاعي نيشابوري، حسين، روض الجنان وروح الجنان ، ج۱ ، ص ۲۴ .  

۲٫ ن.ك به ابن فارس، احمد، معجم مقاييس اللغة و جوهري، اسماعيل، الصحاح، و ابن منظور، محمد، لسان العرب و راغب اصفهاني، حسين، المفردات في غريب القرآن، ذيل واژة اول .

[۲۲۸]. عسكري، ابو هلال، الفروق اللغوية.  

[۲۲۹]. ابن منظور، محمد، همان وفيروزآبادي، محمد، القاموس المحيط، و زبيدي، محمد، تاج العروس، ذيل واژة  اول.

[۲۳۰]. جزايري، نورالدين، فروق اللغات، ذيل واژة اول.

[۲۳۱]. زبيدي، تاج العروس، ذيل واژة اول.

[۲۳۲]. عسكري، ابو هلال، الفروق اللغويه.

[۲۳۳] .  فراهيدي ، خليل ، كتاب العين و طريحي ، فخرالدين، مجمع البحرين ، ذيل واژة اول.

[۲۳۴]. ابن منظور ، محمد ، همان و طريحي ، فخرالدين ، همان ذيل  واژة اول.

[۲۳۵].  براي آگاهي از اين گونه معاني تأويل ن.ك به راغب اصفهاني، حسين، همان و ابن فارس، احمد، همان و ابن منظور، محمد، همان وطريحي، فخرالدين، همان.

مصدر، حيثيت‌هاي مختلفي دارد كه با توجه به آن، معاني مختلفي مي‌يابد، يكي حيثيت وقوع فعل بر مفعول (معناي اسم مفعولي) و ديگري حيثيت صدور فعل از فاعل (معناي اسم فاعلي) و سوم حيثيت محصول فعل و نتيجة آن (معناي اسم مصدري). بنابراين تأويل كه مصدر است اگر به معناي فاعلي باشد يعني بازگرداندن كاري كه از فاعل صادر شده از آن جهت كه از فاعل صادر شده است و اگر به معناي اسم مصدري باشد نتيجة تأويل مراد است. مانند تأويل خواب كه در خارج محقق مي‌شود و اگر به معناي اسم مفعولي باشد مراد چيزي است كه به او بازگردانده مي‌شود (مؤول اليه).

[۲۳۶]. دو مورد از اين پنج مورد , به طور قطع , در بارة  تأويل قرآن است و سه مورد , ظهور قوي در آن دارد.در همة اين موارد هفده‌گانه , تأويل به معناي مؤول اليه است.

[۲۳۷]. همچنين با توجه به ويژگي­هاي تأويل مي­توان همة آيات را داراي تأويل دانست ومفاد تأويل ، في حد نفسه ، اقتضاي محدوديت ندارد , ولي استظهار شمول آن نسبت به همة آيات مشكل است.

[۲۳۸]. دو مورد اخير از ويژگي­هاي قيامت و از خصوصيات ظرف ظهور تأويل مي­باشند هر چند ظهور تأويل نيز در آن بي تأثير نيست.

[۲۳۹]. اين اشكال بر وجوه دوم تا هشتم نيز وارد است.

[۲۴۰]. آل عمران , ۷ .

[۲۴۱].ن.ك: طبري، محمد، جامع البيان، ج۳ و طوسي، محمد، التبيان، ج ۲ و قرطبي، احمد، الجامع لاحكام القرآن، ج ۴ و آلوسي، محمود، ج ۳ و سيوطي، عبدالرحمان و محلي، محمد، تفسيرالجلالين، ذيل آية هفتم آل عمران.

[۲۴۲]. ن.ك: سيوطي، عبدالرحمان، الاتقان، ج۲، نوع هفتاد و هفت.

[۲۴۳]. ن.ك: سيوطي، عبدالرحمان، همان.

[۲۴۴]. ن. ك: زبيدي، تاج العروس، ذيل واژة فسر.

[۲۴۵]. ن.ك.سيوطي، عبدالرحمان، همان، ص ۱۹۲٫

[۲۴۶]. ابن تيميه، احمد، التفسير الكبير، ج۲، ص ۱۰۳٫

[۲۴۷]. ن.ك: زركشي، محمد، البرهان، ج۲، ص۱۴۸ شيخ زاده نيز سخني نزديك به اين معنا آورده است. شيخ زاده، محيي الدين، حاشية محيي الدين شيخ زاده علي تفسير القاضي البيضاوي، ج۳، ص۱۳٫      

[۲۴۸]. ن.ك: سيوطي، عبدالرحمان، همان، ص ۱۹۳٫ 

[۲۴۹]. رشيد رضا, محمد, تفسير القرآن الكريم الشهير بتفسير المنار, ج۳, ص۱۷۲٫

[۲۵۰]. معاني ديگري نيز براي بطن وجود دارد كه طرح و بررسي آن­ها در اين بحث ضرورتي ندارد. ن.ك: ابن فارس, احمد، معجم مقاييس اللغة و فراهيدي, خليل, كتاب العين و معين، محمد, فرهنگ معين و… ذيل واژة بطن.

[۲۵۱]. علاوه بر رواياتي كه از منابع شيعي در متن بيان خواهد شد, در منابع اهل سنت نيز رواياتي در باب باطن قرآن وجود دارد ن.ك: طبري، محمد بن جرير، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج۱، ص۳۵ و ۳۶ و زركشي، محمد، البرهان، ج ۲، ص۱۵۴ . براين اساس  ديدگاه ابن تيميه، مبني بر بدعت گذاري باطنيان و صوفيان در قول به باطن داشتن قرآن نفي مي­شود ن.ك: ابن تيميه، احمد، التفسير الكبير، ج۲، ص۳۹ به بعد،. گرچه باطنيان از اين مسأله استفادة نابجا كرده­اند؛ ولي اصل باطن داشتنِ آيات قرآن را اكثر قريب به اتفاق مسلمانان پذيرفته‌اند. چنان‌كه برخي از نويسندگان سني بدان تصريح كرده­اند ن.ك: زركشي، محمد، همان، ص۱۶۹ و ذهبي، محمد حسين، التفسير و المفسرون، ج ۲، ص۲۳ .

[۲۵۲]. عن الرضا عن ابيه (عليهما السلام) ان رجلا سأل اباعبدالله (عليه السلام) ما بال القرآن لا يزداد علي النشر و الدرس الا غضاضة فقال: لان الله لم يجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس؛ امام رضا† از پدر گرامي خويش نقل مي­كند كه مردي از امام صادق† پرسيد: چگونه است كه بررسي و مطالعه و نشر مطالب قرآن جز بر تازگي و طراوتش نمي­افزايد؟ ايشان در جواب فرمودند: زيرا (خداوند) آن را براي زمان و مردم خاصي قرار نداده است (و همة مردم جهان در هر عصري مخاطب آن هستند). مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، ج۹۲، ص۱۵٫

[۲۵۳]. مجلسي, محمد باقر, همان, ص۹۷٫

[۲۵۴]. مجلسي, محمد باقر, همان, ص۸۳ .

[۲۵۵]. «يجرى كما يجري الشمس و القمر»؛ (قرآن) چونان خورشيد و ماه جاري مي­شود، «يجرى فيهم ما نزل فى اولئك»؛ در بارة  ايشان همان جاري است كه در بارة  آنان (مردم عصر نزول قرآن) فرود آمده است، «و لو ان آية نزلت فى قوم ثم ماتوا اولئك ماتت الآية اذا ما بقى من القرآن شىء ان القرآن يجرى من اوله الي آخره ما قامت السموات و الارض فلكل قوم آية يتلونها»؛ اگر آيه­اي باشد كه فقط در بارة مردمي فرود آمده است، با مردن آنان آيه نيز خواهد مرد و بنابراين چيزي از قرآن باقي نخواهد ماند، همانا قرآن از آغاز تا پايانش، تا آسمان­ها و زمين پا برجاست، همواره در جريان است، پس براي هر مردمي آيه­اي است كه آن را باز ­مي­خوانند.  مجلسي, محمد باقر, همان, ص۹۷ و ۸۳ و ج۲۴، ص۳۲۸٫

[۲۵۶]. طباطبايي, محمد حسين, الميزان, ج۱ ، ص۴۱ .

[۲۵۷]. مجلسي, محمد باقر, همان، ج۵۳، ص۱۴۲٫ نيز امام صادق† به مفضل فرمودند «ان تنزيل هذه الآية في بني اسرائيل و تأويله فينا» همانا اين آيه در مورد بني اسرائيل فرود آمده و تأويل آن در بارة ماست مجلسي, محمد باقر, همان ص۲۵٫٫ امام باقر† در روايتي به نقل از جدّ خود اميرالمؤمنين† فرمودند «هم آل محمد يبعث الله مهديهم بعد جهدهم فيعزهم و يذلّ عدوهم» آنان (مستضعفان در آيه) آل محمدˆ هستند، خداوند پس از دوران رنج و مشقتشان، مهدي آنان را بر مي‌انگيزد آن­گاه آنان را عزيز و دشمنشان را خوار مي­گرداند. مجلسي, محمد باقر, همان، ج۵۱، ص۵۴٫

[۲۵۸].  طباطبايي، محمدحسين، همان، ج ۳، ‌ص ۶۴٫

[۲۵۹] . ن.ك: طباطبايي، محمد حسين, همان، ج۴، ص ۳۵۷ .

[۲۶۰]. آياتي كه در بحث از جاودانگي و جهاني بودن قرآن مطرح شد.

[۲۶۱].  ن.ك: طباطبايي، محمد حسين, همان، ج۳، ص۶۶ و ۶۷ .   

[۲۶۲]. احسايي(ابن ابي جمهور)، محمد، غوالي اللئالي العزيزية في الاحاديث الدينية، ج۴، ص۱۰۷ .

[۲۶۳]. مجلسي، محمد باقر, بحار الانوار، ج۹۲، ص۹۱ و ۹۴ .

[۲۶۴]. مجلسي، محمد باقر, همان.

[۲۶۵]. طبرسي، احمد، الاحتجاج، ج۱ ،ص۳۷۶ .  

[۲۶۶]. مجلسي، محمد باقر, همان، ج۹۲ ،ص۲۰

[۲۶۷]. طبرسي، احمد، همان.

[۲۶۸]. مجلسي، محمد باقر, همان.

[۲۶۹]. مجلسي، محمد باقر, همان، ص ۸۸ .

[۲۷۰]. مجلسي، محمد باقر, همان، ص۱۵ .

[۲۷۱]. مجلسي، محمد باقر, همان، ص۸۳ و ۸۴ .

[۲۷۲]. همين عبارت در آيات ۳۳ / توبه و ۹ / صف آمده است.

[۲۷۳]. شوري، ۷٫

[۲۷۴]. اين نكات در علم اصول فقه مورد بحث قرار مي­گيرد.

[۲۷۵]. نمونة  آن روايتي است كه از امام صادق† نقل شده است. «ان الله عزوجل دحا الارض من تحت الكعبة الي مني ثم دحاها من مني الي عرفات ثم دحاها من عرفات الي مني فالارض من عرفات و عرفات من مني و مني من الكعبة»؛ خداوند عزوجلّ زمين را از زير كعبه تا منا گستراند، سپس آن را از منا تا عرفات و آن­گاه از عرفات تا منا گسترش داد. بنابراين زمين از عرفات و عرفات از منا و منا از كعبه است. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج۵۷، ص۲۰۳٫ نيز ن.ك. حويزي، عبد علي، نور الثقلين، ج۵، ص۵۰۱٫

[۲۷۶]. ممكن است اين موضوع با عنوان­هاي ديگري مانند قلمرو  و كمال نيز مطرح شود.

[۲۷۷]. اين ديدگاه­ها در حد وسيع­تر ـ به ويژه در مباحث كلام جديد ـ در بارة  خود دين مطرح است كه آيا بيان ديني منحصر به مسايل ارزشي و اخلاقي است يا آن كه به مسايل عيني زندگي فردي و اجتماعي انسان و حقايق خارجي هم مي­پردازد؟

[۲۷۸]. جامعيت  كه مصدر جعلي است  و در زبان فارسي رواج يافته است, از ريشة  جمع گرفته شده و به معناي فراگير بودن و شمول آمده و در كتاب­هاي عربي جديد با واژة  شموليه بدان اشاره مي­كنند.

[۲۷۹]. اين ديدگاه از ابن‌مسعود نقل شده است. ن.ك: بخاري، اسماعيل، التاريخ الكبير، ج ۹، ص ۴۴، نيز بنگريد به فيض كاشاني، محمد، تفسير الصافي، ج ۱، مقدمه هفتم، ص ۵۷ و ۵۸٫ برخي ديگر از مفسران نيز به اين ديدگاه گرايش دارند مانند محمود آلوسي در روح‌المعاني ذيل آيات ۸۹ نحل و ۱۱۱ يوسف.

[۲۸۰]. تبيانا لكل شىء من شأنه ان يكون في القرآن؛ بيان براي هر چيزي است كه شايستگي بيان در قرآن داشته باشد.

[۲۸۱].مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج۹۲، ص۸۱٫٫ البته اين بيان اعم از بيان ظاهري و باطني قرآن است و در همين درس به اين مطلب اشاره خواهيم كرد. هم­چنين در روايت ديگري آمده است: اِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَمْ يَدَعْ شَيْئَاً تَحْتَاجُ اِلَيْهِ اْلاُمَّةُ اِلَي يَوْمِ اْْلْقِيَامَةِ اِلّّا اَنْزَلَهُ فِي كِتَابِهِ وَ بَيَّنَهُ لِرَسُوْلِهِ…خداوند تعالي چيزي را از امور مورد نياز امت اسلامي تا دامنة  قيامت واننهاده، جز اينكه در كتاب خود (قرآن) فرود آورده و براي پيامبرش بيان نموده است.ن.ك: حرّ عاملي، محمد، وسائل الشيعة، ج۲۸، ص۱۶ حديث۳۴۱۰۳٫

[۲۸۲]. به عنوان نمونه ن.ك: طوسي، محمد، التبيان، ج۶، ص۲۰۹٫

[۲۸۳]. در روايتي از امام رضا† آمده است كه: اِنَّ اللهَ عزَّوَجَلَّ لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتَّي اَكْمَلَ لَهُ الْدِّيْنَ وَ اَنْزَلَ عَلَيْهِ اْلْقُرْآنَ فِيْهِ تَفْصِيْلُ كُلِّ شِئٍ بَيَّنَ فِيْهِ اْلْحَلالَ وَ اْلْحَرَامَ وَ اْلْحُدُوْدَ وَ اْلْاَحْكَامَ وَ جَمِيْعَ مَا يَحْتَاجُ اِلَيْهِ اْلْنَّاسُ كُمَّلاً فَقَالَ: مَا فَرَّطْنَا فِي اْلْكِتَابِ مِنْ شَئٍ. به راستي كه خداوند عزوجل پيامبرش را قبض روح نكرد مگر بعد از آن كه دين را براي او كامل كرد و قرآن را بر او فرو فرستاد (كه) در آن شرح هر چيزي است. حلال و حرام و حدود و احكام و همة  آنچه مردم به آن نياز دارند را به طور كامل در آن بيان كرده است و (بر اين اساس خداوند) فرمود:  ما هيچ چيزي را در كتاب فروگذار نكرده­ايم. حضرت در ادامه با استشهاد به آية  اكمال (مائده،۳) به اثبات كمال دين با انتصاب امامِ پس از رسول خدا پرداخته­اند. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۲۵، ص۱۲۰٫

[۲۸۴]. اِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ نَعَالَي لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتَّي اَكْمَلَ لَهُ جَمِيْعَ دِيْنِهِ فِي حَلالِهِ وَ حَرَامِهِ فَجَائَكُمْ بِمَا تَحْتَاجُوْنَ اِلَيْهِ فِي حَيَاتِهِ وَ تَسْتَغِيْثُوْنَ بِهِ وَ بِاَهْلِ بَيْتِهِ  بَعْدَ مَوْتِهِ وَ اِنَّهَا مُخْبِيَةٌ عِنْدَ اَهْلِِ بَيْتِهِ حَتَّي اَنَّ فِيْهِ لَاَرْشَ اْلْخَدْشِ به راستي كه خداوند عزوجل پيامبرش را قبض روح نكرد مگر بعد از آن كه همة  دينش را در (ناحيه) حلال و حرامش براي او كامل كرد و او آنچه را كه نيازتان بود در زمان حياتش برايتان آورد و بعد از رحلت او به او و اهل بيتش مدد مي­جوييد و همانا آن (مجموع دين) در نزد اهل بيت او پنهان است (و به اندازه­اي جامع است) تا آن جا كه (حكم) دية  خراش نيز در آن وجود دارد. مجلسي، محمد باقر، همان، ج۲۶، ص۳۴٫

[۲۸۵]. كليني, محمد, اصول كافى، ج۱، ص۲۸۶، باب ما نص اللّه عز و جل على الائمة(عليهم السلام) و احدا فواحد.

[۲۸۶]. بازرگان، مهدي، خدا و آخرت هدف رسالت انبيا، ص،۸۰٫ نيز مجتهد شبستري، محمد، نقد قرائت رسمي از دين، ص ۴۹۸ و ۴۶۶ و ۱۰۵٫

[۲۸۷]. بازرگان، همان ص۶۰٫ براي آگاهي بيش­تر از اين ديدگاه ن.ك: عبدالرزاق، علي، الاسلام و اصول الحكم، ص۱۳۶٫

[۲۸۸]. ن. ك: طباطبايي, محمد حسين, الميزان, ج۴, ص۹۲-۱۳۳٫

[۲۸۹]. مومنون, ۱ـ۹٫

[۲۹۰]. آل عمران, ۲۰۰٫ علامه طباطبايي مقصود از مرابطه را پديد آوردن اجتماع و برقراري ارتباط ميان نيروها و كارهاي آنان در همه شوون زندگي ديني مي داند و با توضيحي كه در  كلام في المرابطه  في المجتمع الاسلامي آورده اند روشن مي‌شود كه دين در همه امور اجتماعي حضور جدي دارد.  ن.ك: الميزان, ج۴, ص۹۲ به بعد.

[۲۹۱]. توبه, ۱۲۰ و ۱۲۱٫

[۲۹۲]. مانند: فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ & وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ. زلزله, آيات ۷و۸ ؛ وهركس به قدر ذره‌اي كار نيك كرده (پاداش) آن را خواهد ديد و هركس به قدر ذره‌اي كار بدي كرده (كيفر) آن را خواهد ديد. 

[۲۹۳]. در نقد و بررسي جامعيت حداكثري به تفصيل از اين آيه سخن گفتيم.

[۲۹۴]. پيش از اين در نقد ديدگاه جامعيت حداكثري نمونه‌هايي از اين روايات را بيان كرديم.

[۲۹۵]مقصود از علوم انساني مجموعه نظام‌هاي معرفتي‌اي است كه در كانون آن، جامعه‌شناسي، اقتصاد، علوم سياسي، انسان‌شناسي (anthropology)، روان‌شناسي و جمعيت‌شناسي قرار دارد و روان­شناسي اجتماعي، زيست­شناسي اجتماعي، جغرافياي اجتماعي و حقوق، فلسفه اجتماعي، تئوري­هاي سياسي و تحقيقات تاريخي (اجتماعي، ‌تاريخ اقتصادي)، شاخه­هاي مشترك آن به شمار مي­آيند. ن.ك:‌

Kuper Adman, The social sciences encyclopedia. Rotlage and kogan paul.

Theodorson George, A moden Dictpary of social sciences;

و: فرهنگ انديشه نو، بولك بارس و ديگران؛ ترجمه پاشايي.

[۲۹۶]. براي توضيح بيش­تر ن.ك: همين مؤلف، معارف قرآن۱ـ۳، ص۲۸۰ به بعد. تأكيد بر اين كه همة علوم و معارف و صنعت­هاي مختلف بشري در قرآن آمده و دانشمندان غربي با الهام از آن به كشف و اختراع پرداخته­اند، طنطاوي جوهري، جواهر القرآن، ج۱، مقدمه كتاب ص۲و۳٫ مدعايي بي­دليل است و نيازي به نقد و بررسي آن نيست.

برچسبها
مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید.

بهتر است دیدگاه شما در ارتباط با همین مطلب باشد.

0