مقاله جامعه “بررسی موردی اثر خودشیفتگی در شخصیت ابو فراس حمدانی بنابرنظریه فروید”

جزییات فایل “بررسی موردی اثر خودشیفتگی در شخصیت ابو فراس حمدانی بنابرنظریه فروید” ۲۱ صحفه فایل ورد 

 

قسمتی از تحقیق

 چکیده

خودشيفتگي به نارسيس، افسانه يونان باستان برمي‌گردد، فردي كه شيفته خود شد و در اثر خودشيفتگي جان سپرد. بسياري از انسان‌ها دوست دارند كه محور توجه باشند. عده‌اي از انسان‌ها شيفته خودند و دوست دارند ساعت‌هاي زيادي به خودشان در آيينه نگاه كنند. آن‌ها تصور مي‌كنند كه ويژگي‌ها و استعدادهاي برتري نسبت به ديگران دارند. فرد خودشيفته، متكبر، خودخواه و خودپسند است.. جلوه ها و مظاهر خودشیفتگی در اشعار ابوفراس همدانی دیده شده است. شباهت ها و تفاوت های شعر شاعر از نظر روانشاسی بر اساس مظاهر خودشیفتگی است. یافته ها نشان داده است که خودشیفتگی هنری ، تبار (علم و خرد ، آزادی) ، کوشش و شجاعت مهمترین مظاهر خودشیفتگی و حسادت شاعر و خرابکاری آنها ، اوضاع اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی جامعه ، دوران کودکی و بزرگسالی است. مهم دلایل خودشیفتگی در ابوفراس طبیعی و مثبت است.

واژگان کلیدي: ، ابو فراس الحمدانی، نارسیسیسم، نقد روانشناختی،فروید.

ﻣﻘﺪﻣﺔ:

آﻧﭽﻪ ﻛﻪ در اﻳﻦ مقاله ﻣﻲ آﻳﺪ در دو بخش اﺳﺖ ﻛﻪ در بخش اول ﻋﻼوه ﺑﺮ ﻣﺮاﺣﻞ زﻧﺪﮔﻲ اﺑﻮﻓﺮاس ، اﺳﺎرﺗﻬﺎ و وﻳﮋﮔﻴﻬﺎي ﺷﻌﺮي وي ﺑﻪ ﻃﻮر ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻪ ﺷﺮاﻳﻂ ﻋﺼﺮ ﺷﺎﻋﺮ ودوﻟﺖ ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن ﻧﻴﺰ ﭘﺮداﺧﺘﻪ ﺷﺪه وبخش دوم ﺷﺮح خودشیفتگی شاعر اﺑﻮﻓﺮاس را ﺷﺎﻣﻞ ﻣﻲ ﺷﻮد.

ﻣﻮﺿﻮع از آن ﺟﻬﺖ داراي اﻫﻤﻴﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﺎﻛﻨﻮن در ﻣﻮرد دﻳﻮان وﺟﺰﻳﻴﺎت زﻧﺪﮔﻲ وي ﺑﻪ اﻳﻦ ﺷﻜﻞ ﻛﺎري ﺻﻮرت ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻣﺸﺎﺑﻪ آن در ﻣﻘﻴﺎس ﺑﺴﻴﺎر ﻣﺤﺪودﺗﺮ وﺟﻮد دارد. و  ﺑﺎﺑﺮرﺳﻲ ﻛﺘﺎﺑﻬﺎي ﻧﻘﺪي درﻣﻲ ﻳﺎﺑﻴﻢ ﻛﻪ اﺑﻮﻓﺮاس از ﻟﺤﺎظ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ وﺗﺤﻘﻴﻖ ﺑﻪ آن ﺟﺎﻳﮕﺎه ﺷﻌﺮي ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﻣﻘﺎﻣﺶ ﺑﺎﺷﺪ دﺳﺖ ﻧﻴﺎﻓﺘﻪ وﻗﺼﺎﺋﺪ وي از ﻟﺤﺎظ ﺻﺪق ﻋﺎﻃﻔﻪ و ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺷﺮاﻳﻂ زﻧﺪﮔﻲ ، ﺟﻨﮕﻬﺎ وﻗﻬﺮﻣﺎﻧﻲ ﻫﺎي وي ﻣﻮرد اﻫﻤﻴﺖ اﺳﺖ.

ﻣﺒﻨﺎي ﻛﺎر ﻣﺎ در اﻳﻦ ﻧﻮﺷﺘﺎر ﻛﺘﺎب دﻳﻮان اﺑﻮﻓﺮاس ﺣﻤﺪاﻧﻲ ﺑﺎ ﺷﺮح ﻳﻮﺳﻒ ﺷﻜﺮي ﻓﺮﺣﺎت ﺑﻮد ودر ﻛﻨﺎرآن ﺷﺮح دﻳﮕﺮ ﻫﻢ از ﺧﻠﻴﻞ دوﻳﻬﻲ ﻣﻮرد ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ وﺑﺮرﺳﻲ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ. ﻛﻪ در ﺷﺮح دوﻳﻬﻲ، ﺗﻌﺪاد اﺑﻴﺎت ﺑﻴﺸﺘﺮ وﻳﺎ ﺑﺮﺧﻲ از اﻋﺮاﺑﻬﺎ وﻟﻐﺎت ﻣﺘﻔﺎوت ﺑﻮد. ازآﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﻣﺒﻨﺎي ﻛﺎر ﻣﺎ ﺑﺮاﺳﺎس ﭘﻴﺸﻨﻬﺎد اﺳﺘﺎد راﻫﻨﻤﺎ، ﺷﺮح ﻳﻮﺳﻒ ﺷﻜﺮي ﻓﺮﺣﺎت ﺑﻮد از ﺷﻴﻮه ي وي ﭘﻴﺮوي ﺷﺪ. ﻫﺮ ﻗﺼﻴﺪه ﺑﺎ ذﻛﺮ ﻧﺎم ﻗﺼﻴﺪه وﺷﻤﺎره اي ﺑﺮاي آن ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ وﺗﻮﺿﻴﺤﺎت ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﺼﻴﺪه از ﺑﺤﺮ وﻋﻠﺖ ﺳﺮودن در آﻏﺎز ﻗﺼﻴﺪه ذﻛﺮ ﺷﺪ

خودخواهی، خودبینی، خودپسندي، خودکامگی و خودشیفتگی کلمات مترادف در زبان فارسی براي نارسیسیسم میباشند. از دیرباز تاکنون و در تمام جوامع پدیده نارسیسیسم، شناسایی شده و نشانههاي افرادي که دچار این پدیده شدهاند، در اخلاقیات ملتها تشریح و بررسی شده است. اما اولین بار زیگموند فروید بود که تلاش کرد این پدیده را بطور عملی بررسی و واکاوي کند و از تئوري روانکاوي خویش، براي بیان علت پدید آمدن این پدیده، و چگونگی درمان این بیماري استفاده کند.

در مورد افسانه نارسیسیزم یا نارسیسوس روایتهاي مختلفی وجود دارد.

»کلمه نارسیسیزم از افسانهي یونانی در مورد جوانی به نام نارسیس برگرفته شده او عاشق تصویر خود در آب شد و چون هرگز نتوانست به تصویر دست یابد، تصویري که فکر میکرد پري دریایی باشد، غمگین گشت و عاقبت مرد « (ساراسون،۸:۵۱۱۳۸۱). و »برابر اساطیر یونان، نارسیوس جوان زیبایی بود که دختري به نام اکو دلباخته او شد. از آنجایی که زبان اکو، به دستور همسر زئوس قطع شده بود، او نمیتوانست به  نارسیسوس اظهار عشق کند و نارسیسوس از او رویگردان شد و به عشق او توجهی نکرد . سرانجام نیز اکو با قلبی شکسته از دنیا رفت. مطابق این افسانه، خدایان نارسیسوس را به خاطر این کار تنبیه کردند و او عاشق تصویر خود شد. به این ترتیب که روزي به هنگام نگاه در جوي آب چشمش به تصویر خویش در آب افتاد در این حال شدیداً دلباخته تصویر خود شد و دیگر نتوانست آن نقطه را ترك کند. او به تدریج رنجور و نحیف شد و سرانجام تبدیل به گلی شد. همان گل نارسیسوس یا نرگس که در کنار جویبارها می روید« (لون،۴۹:۱۳۸۷).

خودشیفتگی نوعی از عدم تعادل در شخصیت است که ویژگی آن تمرکز و تأکید غیر عادي در تصویري است که بیمار از خود ساخته است. در فرآیندي ناخودآگاه چگونه جلوه کرده در نظر خود و دیگران، مهمترین دلمشغولی او میباشد. در واقع این دسته از بیماران، احساسات و عواطف خویش را نفی میکنند بیماري که از خودشیفتگی رنج میبرد از درك احساسات و عواطفی که در وجود او نهفته است و ناشی از فیزیولوژي بدن اوست محروم است. از آنجایی که او، برداشت و درك منسجمی از خود بدنی خویش (Self) ندارد زندگیاش پوچ، بیمعنا و بی محتواست و محکوم به تنهایی و انزواست« (لون ، ۱۳۸۷ :۱۷).

هنگامی که ما از پدیده خودشیفتگی سخن میرانیم توجه همگان به یک اختلال روانی معطوف میشود ولی باید در نظر داشت که »توجه روانشناسان اجتماعی و شخصیت به خودشیفتگی در سالهاي اخیر به شدت افزایش پیدا کرده است و یک تغییر کلی در دیدگاه آنان در مورد خودشیفتگی ایجاد شده است به طوري که سطوح غیر بالینی خودشیفتگی را به عنوان یک بعد و به صورت یک پیوست از »بهنجار« تا »خودشیفته« مانند سایر صفات شخصی در نظر میگیرند ( فاسترو کمبل و دیگران ،۲۰۰۷: ۱۱۵). بر اساس این خودشیفتگی لزوما جنبه مرضی نداشته بلکه خودشیفتگی از دیدگاه روانشناسی اجتماعی و شخصیت مرتبط با بهزیستی روانشناختی مثبت و عزت نفس بالا میباشد (سلکایدز و دیگران ،۲۰۰۴: ۳۵۸). بنابراین ما در این پژوهش برآنیم نوع دیگري از خودشیفتگی به عنوان خودشیفتگی بهنجار را معرفی کنیم.

خودشيفتگي به نارسيس، افسانه يونان باستان برمي‌گردد، فردي كه شيفته خود شد و در اثر خودشيفتگي جان سپرد. بسياري از انسان‌ها دوست دارند كه محور توجه باشند. عده‌اي از انسان‌ها شيفته خودند و دوست دارند ساعت‌هاي زيادي به خودشان در آيينه نگاه كنند. آن‌ها تصور مي‌كنند كه ويژگي‌ها و استعدادهاي برتري نسبت به ديگران دارند. فرد خودشيفته، متكبر، خودخواه و خودپسند است.

بر اساس مطالعات، افراد خودشيفته تصور مي‌كنند در سيستم‌هاي مديريتي بسيار بهتر از ديگرانند و دوست دارند كه ديگران نيز آن‌ها را تحسين، تأييد و ستايش كنند. افراد خودشيفته براي خود برتري خاص قائلند و تصور مي‌كنند ديگران كمتر از آن‌ها هستند و خداوند ديگران را براي خدمت به آن‌ها آفريده است از اين رو استثمار ديگران را حق الهي خود مي‌دانند. مطالعه‌اي نشان داد كه افراد خودشيفته از نظر مديرانشان، افرادي كارا و اثربخش نيستند به ويژه اينكه رفتارهاي اجتماعي سازماني مانند كمك به ديگران در آن‌ها بسيار پايين است.

برداشت خاص فروید از خودشیفتگی موجب شد که او این اصطلاح را برای طیف وسیعی از اختلالات روانی به کار برد. بر عکس کاربرد امروزی که این اصطلاح را به نوع خاصی از اختلال شخصیت محدود کرده است. فروید این اختلالات را زیر عنوان نوروزهای خودشیفتگی جمع کرد، حالاتی که در آن لیبیدو شخص از اشیاء قطع و به سوی خود شخص بر می گردد.

فروید معتقد بود که قطع دلبستگی های لیبیدویی با ابژه ها(دیگران)، مسئول فقدان واقعیت سنجی در بیماران سایکوتیک(روان پریش) است؛ خودبزرگ بینی و احساس همه توانی در این بیماران بازتاب سرمایه گذاری مفرد لیبیدو در ایگو است.

فروید کاربرد خود را از اصطلاح خودشیفتگی به روان پریشی ها محدود نکرد. بنظر فروید در حالات بیماری جسمی و خودبیمار انگاری، سرمایه گذاری لیبیدویی غالبا از اشیاء بیرونی و علایق و فعالیت های خارجی بریده می شود. همچنین او معتقد بود که در خواب طبیعی لیبیدو از اشیاء خارجی بریده شده و در جسم خود فرد خوابیده صرف می شود.

 

ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن:

»ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن دوﻟﺘﻲ ﺷﻴﻌﻲ ﻣﺬﻫﺐ ﺑﻮدﻧﺪ ﻛﻪ از ﺳﺎل ٢٩٢ ﻫـ.ق ﺗﺎ ﺳﺎل ٣٩٣ ﻫـ.ق (اواﺧﺮ ﻗﺮن ﺳﻮم ﺗﺎ اواﺧﺮ ﻗﺮن ﭼﻬﺎرم) اﺑﺘﺪا در ﻣﻮﺻﻞ و ﺳﭙﺲ در ﺣﻠﺐ ﺣﻜﻮﻣﺖ داﺷﺘﻨﺪ، اﻳﻦ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺷﻴﻌﻲ در ﺣﻘﻴﻘﺖ در ﺑﺨﺸﻲ از ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻋﺒﺎﺳﻲ و در دوران ﺿﻌﻒ اﻳﻦ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺷﻜﻞ ﮔﺮﻓﺖ.ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن ﻛﻪ ﻧﺴﺒﺘﺸﺎن ﺑﻪ رﺑﻴﻌﻪ ﭘﺴﺮ ﻣﻌﺪﺑﻦ ﻋﺪﻧﺎن ﻣﻲرﺳﺪ، در ﺟﺰﻳﺮة اﻟﻌﺮب ﺳﺎﻛﻦ ﺑﻮدﻧﺪ. در ﺳﺎل ٢٩٢ ﻫـ، ﻣﻜﺘﻔﻲ (ﺧﻠﻴﻔﻪ ﻋﺒﺎﺳﻲ) ﻣﻨﺸﻮر اﻣﺎرت ﻣﻮﺻﻞ و اﻃﺮاف آن را ﺑﻪ اﺑﻮاﻟﻬﻴﺠﺎء ﻋﺒﺪاﷲ ﺑﻦ ﺣﻤﺪان ﺑﻦ ﺣﻤﺪون اﻟﺘﻐﻠﺒﻲ داد. وي ﭘﺲ از اﺳﺘﻘﺮار در اﺳﺘﺎن ﻣﻮﺻﻞ (ﺳﺎل ٢٩٢ ﻫـ) ﺑﺮاي دﻓﺎع از ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺗﺤﺖ اﻣﺮ ﺧﻮد ﻣﺠﺒﻮر ﺷﺪ ﺑﺎ اﻛﺮاد

ﻳﺰﻳﺪي ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﭙﺮدازد، او ﭘﺲ از ﭘﻴﺮوزي ﺑﺮ آﻧﻬﺎ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﻮﺻﻞ را ﺑﻪ ﻳﻜﻲ از ﻓﺮزﻧﺪاﻧﺶ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺣﺴﻦ (ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ) ﺳﭙﺮد، ﺣﺴﻦ در ﻣﻮﺻﻞ و ﺑﺮادرش در ﺣﻠﺐ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺗﺸﻜﻴﻞ دادﻧﺪ.«٢ در ﺧﺼﻮص اﻫﻤﻴﺖ اﻳﻦ دوﻟﺖ در ﻛﺘﺎب ”دوﻟﺖ ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن” آﻣﺪه اﺳﺖ: »اﻫﻤﻴﺖ اﻳﻦ دوﻟﺖ ﺗﻨﻬﺎ در اﻳﻦ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ از ﭼﻨﺪﻳﻦ دوﻟﺖ ﻛﻮﭼﻚ اﺳﺖ ﻛﻪ در دوران ﺿﻌﻒ ﻗﺪرت ﻣﺮﻛﺰي و ﺗﺒﺎه ﺷﺪن ﻫﻴﺒﺖ ﻋﺒﺎﺳﻴﺎن ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ و ﻧﻪ ﻓﻘﻂ از اﻳﻦ ﻟﺤﺎظ ﻛﻪ دوﻟﺖ ﺣﻤﺪاﻧﻲ ﻣﺮﻛﺰ ﻣﻬﻤﻲ از ﻣﺮاﻛﺰ ﭘﺮﺗﻮ اﻓﺸﺎﻧﻲ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ و ﺟﺎذﺑﻪ ﻓﻜﺮي در آن دوره درﺧﺸﺎن ﺗﻤﺪﻧﻲ از دوﻟﺖ اﺳﻼﻣﻲ اﺳﺖ، ﺑﻠﻜﻪ از آن ﺟﻬﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ دوﻟﺖ ﺣﻤﺪاﻧﻲ از ﻣﺤﺪود دوﻟﺖﻫﺎي اﺳﻼﻣﻲ ﻣﺴﺘﻘﻞ و ﻛﻮﭼﻜﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎب ﺧﻼﻓﺖ ﻋﺒﺎﺳﻲ ﺑﺮﭘﺎ ﺷﺪ و ﺳﺪ اﺳﺘﻮاري در ﺑﺮاﺑﺮ ﻳﻮرش ﺑﻴﺰاﻧﺲ (روم ﺷﺮﻗﻲ) ﻛﻪ ﺑﻴﺖاﻟﻤﻘﺪس را ﻫﺪف ﻗﺮار داده ﺑﻮد ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪ!) ﺗﺎرﻳﺦ اﺑﻦ ﺧﻠﺪون، ج ٢، ص٥٥٣(

»ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﺣﻤﺪاﻧﻲ ﭘﺲ از ﺑﻪ ﻗﺪرت رﺳﻴﺪن ﺑﻪ ﮔﺴﺘﺮش ﻧﻔﻮذ ﺧﻮد در ﺟﺰﻳﺮه ﭘﺮداﺧﺖ و ﻗﺼﺪ اﻋﻼن اﺳﺘﻘﻼل داﺷﺖ، اﻣﺎ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ ﻫﻤﻪ ﻋﻨﺎﺻﺮ اﺳﺘﻘﻼل و اﺳﺘﻘﺮار دوﻟﺘﺶ را ﻓﺮاﻫﻢ ﺳﺎزد. زﻧﺪﮔﻲ او رﺷﺘﻪاي از ﻣﺒﺎرزات ﻣﺴﺘﻤﺮ ﺑﺎ ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ دﻳﻠﻤﻲ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺨﺸﻲ از اﻳﻦ ﻣﺒﺎرزات و درﮔﻴﺮﻳﻬﺎ اﺷﺎره ﻣﻲﻛﻨﻴﻢاﺧﺘﻼف ﺑﻴﻦ ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن و آل ﺑﻮﻳﻪ در واﻗﻊ ﭘﺲ از اﺳﺘﻘﺮار آل ﺑﻮﻳﻪ (و ﺗﺴﻠﻂ آﻧﻬﺎ ﺑﺮ ﺧﻼﻓﺖ ﻋﺒﺎﺳﻲ) آﻏﺎز ﺷﺪ،

ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ دﻳﻠﻤﻲ اﺣﺴﺎس ﻛﺮد ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﻣﻲﺧﻮاﻫﺪ در ﺟﺰﻳﺮه، اﻋﻼن اﺳﺘﻘﻼل ﻛﻨﺪ، ﻟﺬا ﻟﺸﻜﺮي ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻮﺻﻞ ﮔﺴﻴﻞ داﺷﺖ، ﺟﻨﮓ ﻣﻴﺎن ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ و ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ درﻋﻜﺒﺮي ﻧﺰدﻳﻚ ﺳﺎﻣﺮا در ﮔﺮﻓﺖ. ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﻋﺪم ﺣﻀﻮر دﺷﻤﻦ را در ﭘﺎﻳﺘﺨﺖ (ﺑﻐﺪاد) ﻏﻨﻴﻤﺖ ﺷﻤﺮد و ﺑﺮادرش ﺟﺎﺑﺮ را ﺑﺮاي ﺗﺼﺮف آﻧﺠﺎ رواﻧﻪ ﻛﺮد، ﺟﺎﺑﺮ ﺑﺎ ﻛﻤﻚ اﺑﻮﺟﻌﻔﺮ ﺑﻦ ﺷﻴﺮزاد وارد ﺑﻐﺪاد ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﻪ ﻧﺎم ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ در ﺑﻐﺪاد ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺑﺮﻗﺮار ﻛﺮدﻧﺪ، ﺧﻮد ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﻧﻴﺰ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ وارد ﺑﻐﺪاد ﺷﺪ. (همان،ج،ص۵۴۳) ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﺣﻤﺪاﻧﻲ اﻟﻤﻄﻴﻊ ﷲ (ﺧﻠﻴﻔﻪ ﻋﺒﺎﺳﻲ) را از ﺧﻼﻓﺖ ﺧﻠﻊ ﻛﺮد و ﻧﺎم وي را ازﺧﻄﺒﻪ ﺑﺮداﺷﺖ، ﺟﻨﮓ ﻣﻴﺎن ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ و ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ در ﺑﻐﺪاد اداﻣﻪ ﻳﺎﻓﺖ، ﻫﺮ ﭼﻨﺪ اﺑﺘﺪا ﻛﻔﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﺑﻮد اﻣﺎ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ او را ﺷﻜﺴﺖ دﻫﺪ. ﻣﻮرﺧﺎن دﻻوري و ﻓﺪاﻛﺎري دﻳﻠﻤﻴﺎن را ﻋﺎﻣﻞ ﺷﻜﺴﺖ ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن ﻣﻲداﻧﻨﺪ، ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ از ﺑﻐﺪاد ﮔﺮﻳﺨﺖ و آل ﺑﻮﻳﻪ ﺑﺮ ﺑﻐﺪاد ﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪﻧﺪ، ﻣﺪﺗﻲ ﺑﻌﺪ ﺻﻠﺢﻧﺎﻣﻪاي ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪ و در اﻳﻦ ﺻﻠﺢ ﻧﺎﻣﻪ ﻣﻘﺮر ﺷﺪ ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﻣﺎﻟﻴﺎت و ﻣﻘﺮري ﺑﻪ ﻣﺮﻛﺰ ﺧﻼﻓﺖ ﻋﺒﺎﺳﻲ ارﺳﺎل دارد و ﻃﺒﻖ ﺻﻠﺤﻨﺎﻣﻪ از ﺗﻜﺮﻳﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﻤﺎل در دﺳﺖ ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ(ﺗﺎرﻳﺦ ﻃﺒﺮي:ج١٠، ص٥٥٨ ٧)، ﻣﺼﺮ و ﺷﺎم ﻧﻴﺰ ﺑﺮ ﻗﻠﻤﺮو او اﻓﺰوده ﺷﺪ. ﻋﻠﻲرﻏﻢ ﺻﻠﺤﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺎن ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ و ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺖ اﻣﺎ اﺧﺘﻼف اﻳﻦ دو ﺗﺎ ﭘﺎﻳﺎن ﻋﻤﺮ اداﻣﻪ ﻳﺎﻓﺖ. ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﻫﻤﻮاره از ﭘﺮداﺧﺖ ﻣﺎﻟﻴﺎت ﺧﻮدداري ﻣﻲﻛﺮد، ﺳﺎل ٣٣٧ﻣﺠﺪداً ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﺻﻞ ﻟﺸﻜﺮ ﻛﺸﻴﺪ و ﭘﺲ از ﻣﺬاﻛﺮات، ﺻﻠﺤﻲ دﻳﮕﺮ ﺑﻴﻦ آل ﺑﻮﻳﻪ و ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن ﺑﺮﻗﺮار ﺷﺪ. ﻣﻮرﺧﺎن از ﻟﺸﻜﺮﻛﺸﻲ دﻳﮕﺮي ﺗﻮﺳﻂ ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ در ﺳﺎل ٣٤٨ ﻫـ. ﺑﻪ ﻣﻮﺻﻞ ﺧﺒﺮ دادهاﻧﺪ، اﻳﻦ ﺑﺎر ﻧﻴﺰ ﻋﺪم ﭘﺮداﺧﺖ ﻣﻘﺮري از ﻃﺮف ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ، ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ را رﻫﺴﭙﺎر ﻣﻮﺻﻞ ﻛﺮد. ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﺑﻪ ﺑﺮادرش ﺳﻴﻒ اﻟﺪوﻟﻪ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪه ﺷﺪ و ﺳﻴﻒ اﻟﺪوﻟﻪ ﺑﺮاي ﺑﺮادرش ﻧﺰد ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﻛﺮد، ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ ﺷﻔﺎﻋﺖ وي را ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ و ﻣﻘﺮر ﺷﺪ ﺳﺎﻻﻧﻪ ﻣﺒﻠﻎ دو ﻣﻴﻠﻴﻮن و ﻧﻬﺼﺪ ﻫﺰار درﻫﻢ ﺑﭙﺮدازد(ﻫﻤﺎن، ص ٥٨٧ ٨.)، ﺑﺪﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ در ﺳﺎل ٣٤٨ ﺑﺎ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺑﺮادر ﺑﻪ ﻗﻠﻤﺮو ﺧﻮﻳﺶ ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﺎ ﻧﻘﺾ اﻳﻦ ﺻﻠﺢ ﺗﻮﺳﻂ ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ در ﺳﺎل ٣٥٢ ﻫـ. و ﻟﺸﻜﺮﻛﺸﻲ ﻣﻌﺰاﻟﺪوﻟﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﺻﻞ، ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ ﻋﺰل ﺷﺪ و اﺑﻮﺗﻐﻠﺐ ﺑﻪ ﺟﺎي ﭘﺪر ﺑﻪ وﻻﻳﺖ ﻣﻮﺻﻞ ﺑﺮﮔﺰﻳﺪه ﺷﺪ. درﮔﻴﺮي ﺑﻴﻦ آل ﺑﻮﻳﻪ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻲ ﻋﻀﺪاﻟﺪوﻟﻪ و اﺑﻮﺗﻐﻠﺐ ﺣﻤﺪاﻧﻲ (ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن) اداﻣﻪ ﻳﺎﻓﺖ، در اﻳﻦ درﮔﻴﺮﻳﻬﺎ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻋﻀﺪاﻟﺪوﻟﻪ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ ﻗﻠﻌﻪﻫﺎي ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن را ﺗﺼﺮف ﻛﻨﺪ، وي ﭘﺲ از ﻓﺘﺢ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺟﺰﻳﺮه و ﻧﻈﻢ ﺑﺨﺸﻴﺪن ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ در ﺳﺎل ٣٦٨ ﻫـ. ﺑﻪ ﺑﻐﺪاد ﺑﺎزﮔﺸﺖ.( ﻫﻤﺎن، ص٥٨٩) اﺧﺘﻼف ﻛﻠﻤﻪ اوﻻد ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪوﻟﻪ و ﻛﺸﻤﻜﺶ آﻧﺎن ﺑﺮ ﺳﺮ ﻗﺪرت از ﺟﻤﻠﻪ اﺳﺒﺎب ﺗﺒﺎﻫﻲ ﺳﻠﻄﻪ اﻳﺸﺎن در ﺳﺎل ٣٩٦ ﻫـ.ق ﺑﻮد، ﺑﺎ اﻳﻦ ﺣﺎل ﺳﻘﻮط ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن در ﻣﻮﺻﻞ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﻲ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﺷﺪن آﻧﺎن از ﺻﺤﻨﻪ ﺗﺎرﻳﺦ ﻧﻴﺴﺖ، زﻳﺮا دوﻟﺖ آﻧﺎن ﺗﺎ اواﺧﺮ ﻗﺮن ﭼﻬﺎرم ﻫﺠﺮي در ﺣﻠﺐ ﺑﺮ ﭘﺎ ﺑﻮد.

ﺳﺮاﻧﺠﺎم دوﻟﺖ ﺣﻤﺪاﻧﻲ:

از ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪﮔﺎن آل ﺣﻤﺪان ﻣﻲﺗﻮان ﺑﻪ ”اﺑﻮاﻟﺤﺴﻦ ﻋﻠﻲ” و ”اﺑﻮاﻟﻤﻌﺎﻟﻲ ﺷﺮﻳﻒ” ﻛﻪ از ﻓﺮزﻧﺪان ﺳﻌﻴﺪاﻟﺪوﻟﻪ ﺑﻮدﻧﺪ، اﺷﺎره ﻛﺮد. در اﻳﻦ زﻣﺎن ﻓﺮدي ﺑﻪ ﻧﺎم ”ﻟﻮﻟﺆ” ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻧﺎﻳﺐ آن دو اﻣﻮر را ﻗﺒﻀﻪ ﻛﺮد، ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻟﻮﻟﺆ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻛﻤﻲ دو ﭘﺴﺮ ﺳﻌﻴﺪ اﻟﺪوﻟﻪ را (در ﺳﺎل ٣٩٤ ﻫـ) ﺑﻪ ﻣﺼﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎد و ﺧﻮدش را ﺣﺎﻛﻢ ﻣﻄﻠﻖ اﻋﻼم ﻛﺮد.ﺳﻌﺪاﻟﺪوﻟﻪ ﻧﻴﺰ ﭘﺴﺮ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺑﻪ ﻧﺎم ”اﺑﻮاﻟﻬﻴﺠﺎء” داﺷﺖ، اﺑﻮاﻟﻬﻴﺠﺎ ﺑﻪ ﺣﺪي ﺗﺤﺖ ﻓﺸﺎر ﻟﻮﻟﺆ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ اﻣﭙﺮاﺗﻮر روم ﭘﻨﺎﻫﻨﺪه ﺷﺪ و ﺑﺪﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻟﻮﻟﺆ و ﭘﺴﺮش از اوﻻد اﺣﻔﺎد ﺧﺎﻧﺪان ﺣﻤﺪاﻧﻲ ﺧﻼص ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﺪﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ دوﻟﺖ ﺣﻤﺪاﻧﻲ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻛﺎﻣﻞ ﻣﻨﻘﺮض ﺷﺪ.

ﻣﺮﺣﻠﻪ ي اول از زﻧﺪﮔﻲ اﺑﻮﻓﺮاس (ﻋﻮاﻣﻞ ﺳﺎزﻧﺪه ي ﺷﺨﺼﻴﺖ وي):

ﻋﻮاﻣﻠﻲ ﻛﻪ در ﺗﺸﻜﻴﻞ ﺷﺨﺼﻴﺖ ودﻳﺪﮔﺎه وي ﺑﻪ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻳﻚ اﻧﺴﺎن وﺷﺎﻋﺮ ﺳﻬﻢ ﻣﻬﻤﻲ داﺷﺖ ﭼﻪ

ﺑﻮد؟

»اﺑﻮﻓﺮاس ﺣﺎرث ﺑﻦ اﺑﻲ ﺳﻌﻴﺪ ﺑﻦ ﺣﻤﺪان ﺑﻦ ﺣﻤﺪون ﺑﻦ اﻟﺤﺎرث ﺑﻦ ﻟﻘﻤﺎن راﺷﺪ ﺑﻦ اﻟﻤﺜﻨﻲ ﺑﻦ راﻓﻊ ﺑﻦ اﻟﺤﺎرث ﺑﻦ ﻋﻄﻴﻒ ﺑﻦ ﻣﺤﺮﺑﺔ ﺑﻦ ﺣﺎرﺛﺔ ﺑﻦ ﻣﺎﻟﻚ ﺑﻦ ﻋﺒﻴﺪ ﺑﻦ ﻋﺪي ﺑﻦ أﺳﺎﻣﺔ ﺑﻦ ﻣﺎﻟﻚ ﺑﻦ ﺑﻜﺮ ﺑﻦ ﺣﺒﻴﺐ ﺑﻦ ﺗﻤﻴﻢ ﺑﻦ ﺗﻐﻠﺐ ﺑﻦ اﻟﺤﻤﺪاﻧﻲ اﻟﻌﺪوي  اﻟﺘﻐﻠﺒﻲ . ﻛﻨﻴﻪ ي او اﺑﻮﻓﺮاس ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺮ اﺳﻢ او ﻏﻠﺒﻪ ﻳﺎﻓﺖ ﺗﺎﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ او را ﺟﺰ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﺎم ﻧﻤﻲ ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ وﻛﻨﻴﻪ ي او از »اﻷﺳﺪ=ﺷﻴﺮ« ﺣﻜﺎﻳﺖ داردﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪه اﻟﻔﺮاس ﺑﻪ ﻣﻌﻨﻲ اﻻﺳﺪ اﺳﺖ وﻛﺴﺎﻧﻴﻜﻪ اورا ﺟﺰ ﺑﻪ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻧﻤﻲ ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﺎم ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﺪﻧﺶ.وﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪهاﺳﺪ» ﻓﺮاس«ﻳﻌﻨﻲ ﺑﺴﻴﺎر ﺷﺠﺎع»ﻛﺜﻴﺮ اﻻﻓﺘﺮاس وﻧﮋاد ﻋﺮﺑﻲ اﺻﻴﻠﻲ ﻛﻪ ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن واﺟﺪاد ﮔﺬﺷﺘﻪ ي آﻧﻬﺎ از آن ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮدﻧﺪ از ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﻋﻮاﻣﻞ ﻓﺨﺮ واﻋﺘﺰارش ﺑﻮد ﻛﻪ اﻋﺘﻤﺎد ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺷﺎﻋﺮ را ﻣﺤﻜﻢ ﻣﻲ ﻛﺮد وﺑﻪ ﺧﻮد وﻗﺒﻴﻠﻪ اش ﻣﻲ ﺑﺎﻟﻴﺪ (اﺑﻮﻓﺮاس اﻟﺤﻤﺪاﻧﻲ ، ص ٢١٧):

اﺑﻮﻓﺮاس در ﺳﺎل ٣٢٠ ﻫـ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪ وﻛﺘﺎﺑﻬﺎي ادﺑﻴﺎت وﺗﺎرﻳﺦ ﻣﻜﺎن وﻻدﺗﺶ را دﻗﻴﻘﺎ ﻣﺸﺨﺺ ﻧﻜﺮدﻧﺪ ﺑﺮﺧﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ در در ﻣﻮﺻﻞ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪ زﻳﺮاﭘﺪرش واﻟﻲ آﻧﺠﺎ ﺑﻮد وﻣﻮﺻﻞ ﻗﺒﻞ از ﺣﻠﺐ ﭘﺎﻳﺘﺨﺖ ﺣﻤﺪاﻧﻴﺎن ﺑﻮد وﺑﺮﺧﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪدر ﻣﻨﺒﺞ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪه وﻟﻲ ﻣﻨﻄﻘﻲ ﺗﺮﻳﻦ ﻗﻮل وﻻدﺗﺶ در ﻣﻮﺻﻞ اﺳﺖ ﺟﺎﻳﻴﻜﻪ ﭘﺪرش در آن زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ ﻛﺮد وﺗﻔﻜﺮ ﺗﻮﻟﺪش در ﻣﻨﺒﺞ ﺑﻪ اﻳﻦ دﻟﻴﻞ اﺳﺖ ﻛﻪ او ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺣﺎﻛﻢ آﻧﺠﺎﺷﺪه. اﻣﺎ(ﻟﺴﺎن اﻟﻌﺮب، ج٦) ﭘﺪرش اﺑﻮ اﻟﻌﻼء ﺳﻌﻴﺪ ،اﻣﻴﺮي از اﻣﺮاء ﺑﻨﻲ ﺣﻤﺪان ﺑﻮد ودر ﻣﻴﺎن آﻧﻬﺎ از ﻣﻘﺎم رﻓﻴﻌﻲ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮد ﺑﻄﻮرﻳﻜﻪ در اﻣﻮر ﺧﻼﻓﺖ آن زﻣﺎن ﻣﺸﺎرﻛﺖ داﺷﺖ وﻫﻤﻮاره ﻫﻤﺮاه ﺧﻠﻴﻔﻪ»ﻣﻘﺘﺪر« ﺑﻮد اوﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﮕﺎه ﺑﺎ ارزﺷﻲ در ﻋﻬﺪ ﺧﻠﻴﻔﻪ »ﻣﻘﺘﺪر« دﺳﺖ ﻳﺎﺑﺪ وﺑﻪ وﻻﻳﺘﻬﺎي زﻳﺎدي از ﻃﺮف ﺧﻠﻴﻔﻪ ﻫﺎي ﻋﺒﺎﺳﻲ رﺳﻴﺪ ﻣﻮرﺧﻮن ذﻛﺮﻛﺮدﻧﺪ ﻛﻪ او در ﺳﺎل ٣١٨ ﻫـ ﺑﻌﺪ از ﻋﺰل ﻧﺎﺻﺮ اﻟﺪوﻟﻪ از وﻻﻳﺖ ﻣﻮﺻﻞ واﻟﻲ آﻧﺠﺎ ﮔﺸﺖ واﻳﻦ ،ﻋﺎﻣﻞ ﻃﺒﻴﻌﻲ در ﻳﻮرش ﻧﺎﺻﺮ اﻟﺪوﻟﻪ ﺑﺮ ﻋﻤﻮﻳﺶ وﻛﺸﺘﻦ وي در ﺳﺎل ٣٢٣ﻫـ ﺷﺪ. ﺷﺠﺎﻋﺖ وﺟﻨﮕﺎوري ﭘﺪرش ﺗﺎﺛﻴﺮ زﻳﺎدي در ﺷﺨﺼﻴﺖ اﺑﻮﻓﺮاس داﺷﺖ وﻟﻲ ﺗﻘﺪﻳﺮ اﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮد ﻛﻪ اﻳﻦ ﺗﺎﺛﻴﺮات زﻳﺎد اﺳﺘﻤﺮار ﻧﻴﺎﺑﺪ واﻧﺘﻈﺎر ﻣﻲ رﻓﺖ او ازﺗﻮﺟﻪ زﻳﺎدي ﺑﺮﺧﻮردار ﮔﺮدد زﻳﺮا او اﻣﻴﺮ وﺣﺎﻛﻢ ﺑﻮد وﻟﻲ ﺑﻪ آن ﻣﺮاﻗﺒﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻮرد ﺗﻮﻗﻊ ﺑﻮد دﺳﺖ ﻧﻴﺎﻓﺖ زﻳﺮا ﭘﺪرش در ﺳﺎل ٣٢٣ﻫـ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪ درﺣﺎﻟﻴﻜﻪ او ﻓﻘﻂ ﺳﻪ ﺳﺎل داﺷﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮ اﻳﻦ ﺷﺎﻋﺮ از ﻣﺤﺒﺖ وﺗﻮﺟﻪ ﭘﺪري در ﺳﺎﻟﻬﺎي اوﻟﻴﻪ ﻋﻤﺮش ﻣﺤﺮوم ﺷﺪ واﻳﻦ ﻣﺼﻴﺒﺖ ﺗﺄﺛﻴﺮ زﻳﺎدي در زﻧﺪﮔﻲ او ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻳﻚ اﻧﺴﺎن وﺷﺎﻋﺮ ﺑﺮرﻓﺘﺎر ورواﺑﻄﺶ ﺑﺎ دﻳﮕﺮان ﺑﻪ ﺧﺼﻮص ﺑﺎ ﻧﺎﺻﺮ اﻟﺪوﻟﻪ، ﻗﺎﺗﻞ ﭘﺪرش داﺷﺖ واﻳﻦ در اﺷﻌﺎرش واﺿﺢ وآﺷﻜﺎر اﺳﺖ.

ﻓﺮﻫﻨﮓ اﺑﻮﻓﺮاس:

ﻳﻘﻴﻨﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ اﺑﻮﻓﺮاس ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻋﺮﺑﻲ اﺻﻴﻞ اﺳﺖ وﺗﺴﻠﻄﺶ را ﺑﺮ ﺗﺎرﻳﺦ وﺷﻌﺮ وادب ﻋﺮﺑﻲ ﻣﻨﻌﻜﺲ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺑﻪ ﻋﻼوه ﻓﺮﻫﻨﮓ دﻳﻨﻲ وﺳﻴﻌﻲ دارد ﻛﻪ ﺗﻌﺠﺒﻲ درآن ﻧﻴﺴﺖ زﻳﺮا ﻣﺎدرش در ﺗﺮﺑﻴﺖ او از ﻛﻮدﻛﻲ ﺗﻼش ﻛﺮده واﺳﺎﺗﻴﺪي را ﺑﺮاي اوﻓﺮاﻫﻢ ﻛﺮده ﻛﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﻋﻠﻮم ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﻮدﻧﺪ ووﻗﺘﻲ ﻧﺰد ﺳﻴﻒ اﻟﺪوﻟﻪ رﻓﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﺗﺎﺛﻴﺮ را از ﻧﻈﺮ ﻓﻜﺮي وﻓﺮﻫﻨﮕﻲ از اوﮔﺮﻓﺖ زﻳﺮا آﻣﻮزش ﻋﻠﻮم از ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﻋﻮاﻣﻞ در ﺳﺎﺧﺖ ﺷﺨﺼﻴﺖ ادﺑﻴﺶ ﺑﻮد. ﺳﻴﻒ اﻟﺪوﻟﻪ ﺗﻮﺟﻪ زﻳﺎديﺑﻪ او داﺷﺖ واز ادﺑﺎﻳﻲ ﭼﻮن اﺑﻦ ﺧﺎﻟﻮﻳﻪ اﻟﻨﺤﻮي_ واﺑﻲ ذر اﺳﺘﺎد ﺳﻴﻒ اﻟﺪوﻟﻪ آﻣﻮزش ﻣﻲ دﻳﺪ وﺑﻪ اﺑﻲ ﺣﺼﻴﻦ اﻟﻘﺎﺿﻲ ﭘﻴﻮﺳﺖ ودر زﻣﻴﻨﻪ ﻫﺎي ﻋﻠﻢ وﺷﻌﺮ از اوﺑﺴﻴﺎر آﻣﻮﺧﺖ(همان).

از ﻣﺠﺎﻟﺲ ادﺑﻲ ﻛﻪ در ﺳﺎﻳﻪ ي ﺳﻴﻒ اﻟﺪوﻟﻪ ﺑﺮﮔﺰار ﻣﻲ ﺷﺪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮان ﻏﺎﻓﻞ ﺷﺪ زﻳﺮا درﺑﺎر اﻣﻴﺮ ﻣﺤﻮر ﺣﺮﻛﺎت ادﺑﻲ ﺑﻮد ﻛﻪ در ﺣﻠﺐ ﺑﺮﮔﺰار ﻣﻲ ﺷﺪ وﻧﻮاﺑﻎ ادب وﻟﻐﺖ وﻓﻠﺴﻔﻪ وﺷﻌﺮ ﺟﻤﻊ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ وﺗﺎ آن زﻣﺎن ﺑﺠﺰ در درﺑﺎر ﺧﻠﻔﺎ،ﻫﺮﮔﺰ در درﺑﺎر ﭘﺎدﺷﺎﻫﻲ اﺟﺘﻤﺎع ﻧﻜﺮده ﺑﻮدﻧﺪ ﺑﻪ ﺧﺼﻮص اﻳﻨﻜﻪ ﻋﻄﺎ وﭘﺎداش ﻫﻢ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ زﻳﺮا ﺳﻴﻒ اﻟﺪوﻟﻪ،ﺧﻮد ﺷﺎﻋﺮي ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ وﻧﺎﻗﺪي ﺑﻠﻴﻎ ﺑﻮد.وﺛﻌﺎﻟﺒﻲ ﻣﺠﺎﻟﺴﺶ را در ﺣﻠﺐ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺗﻮده ﻫﺎي ﻣﺮدم وﻣﻄﻠﻊ ﺟﻮد وﻛﺮم وﻗﺒﻠﻪ ي آرزوﻫﺎ وﺗﻮﻗﻒ ﮔﺎه ﻣﺴﺎﻓﺮان وﻣﻮﺳﻢ ادﺑﺎء وﺷﻌﺮاء ﺗﻮﺻﻴﻒ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. درﺑﺎرش ﭘﺮﺑﻮد ار ﺑﺰرﮔﺎن ﻋﺼﺮش از ﻣﺘﻔﻜﺮان وادﺑﺎء وﭼﻴﺰي ﻛﻪ ﻣﺎرا ﺑﺮ اﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﻫﺪاﻳﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ اﺳﻤﻬﺎي آﻫﻨﮕﻴﻨﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ در ﻣﺤﻀﺮ ﺳﻴﻒ اﻟﺪوﻟﻪ ﺟﻤﻊ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﻄﻴﺒﺶ،اﺑﻦ ﻧﺒﺎﺗﻪ اﻟﻔﺎرﻗﻲ وﻣﻌﻠﻢ واﺳﺘﺎد ادب ﺑﻨﻲ ﺣﻤﺪان، اﺑﻦ ﺧﺎﻟﻮﻳﻪ اﻟﻨﺤﻮي وﻓﺎراﺑﻲ ﻣﻄﺮﺑﺶ، ﻛﺸﺎﺟﻢ وﺧﺎﻟﺪي ﻫﺎ، ﻛﺎﺗﺒﺎﻧﺶ واﻟﺼﻨﻮﺑﺮي واﻟﻤﺘﻨﺒﻲ واﻟﺴﻼﻣﻲ واﻟﻮأواء واﻟﻜﺎﻣﻲ واﺑﻦ ﻧﺒﺎﺗﻪ اﻟﺴﻌﺪي،ﺷﺎﻋﺮان وﻣﺪح ﻛﻨﻨﺪﮔﺎن او ﺑﻮدﻧﺪ(يتيمه الدهر،ج١،ص ٢٩).

اﺑﻮﻓﺮاس آﻧﭽﻪ را ﻛﻪ در اﻳﻦ ﻣﺠﺎﻟﺲ ﻣﻲ ﮔﺬﺷﺖ از ﺧﻮاﻧﺪن ﺷﻌﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﻣﻨﺎﻇﺮات ﻧﻘﺪي وﻓﻌﺎﻟﻴﺘﻬﺎي ﻧﺤﻮي وﻟﻐﻮي،ﺷﺎﻫﺪ ﺑﻮد وﺑﺎﻋﺚ ﺗﻘﻮﻳﺖ وﭘﺨﺘﮕﻲ ﻓﻜﺮﻳﺶ ﻣﻲ ﺷﺪ وﺳﻌﻲ در ﻳﺎﻓﺘﻦ ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﻲ ﺑﻴﻦ اﻳﻦ ﮔﺮوه ﺑﺰرگ از ادﺑﺎء وﺷﻌﺮاء داﺷﺖ(ﻫﻤﺎن).

اﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ وي ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻠﻢ واﺣﺎﻃﻪ ﺑﻪ ﺗﺎرﻳﺦ ادب وﺷﻌﺮ ،ﺗﺎرﻳﺦ ﻋﺮب وﻓﺮﻫﻨﮓ ادﺑﻲ ﮔﺴﺘﺮده اي ﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﺘﺎره اي در ﻣﻴﺎن ﺳﺘﺎرﮔﺎن آن ﻣﺠﺎﻟﺲ ﻣﻲ درﺧﺸﻴﺪ. ودر ﻻﺑﻪ ﻻي اﺷﻌﺎرش ﺷﻨﺎﺧﺖ ﮔﺴﺘﺮده اش از ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﻲ ﮔﺮدد زﻳﺮا در اﺑﻴﺎت ﺑﺴﻴﺎري ﺑﻪ ﺣﻮادث ﺗﺎرﻳﺨﻲ وﺑﺰرﮔﺎن آن وﺟﻨﮕﻬﺎي ﺳﺨﺖ در ﺗﺎرﻳﺦ اﺳﻼم اﺷﺎره ﻛﺮده ودر ﻗﺼﻴﺪه اي ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﻴﻒ اﻟﺪوﻟﻪ ﻓﺮﺳﺘﺎد اورا ﺑﻪ آﻣﺎدﮔﻲ در ﺟﻨﮓ ﺑﺎ روم ﻓﺮا ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﺪ واز ﺟﻨﮕﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎن در آن ﭘﻴﺮوزﻳﻬﺎي ﺑﺰرﮔﻲ ﻛﺴﺐ ﻛﺮدﻧﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ»ﻳﺮﻣﻮك« و»ذي ﻗﺎر« ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺗﺎاورا ﺗﺸﻮﻳﻖ واﻧﮕﻴﺰه اش را ﺗﻘﻮﻳﺖ ﻛﻨﺪ وﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ:

واﻟﻤﺴﻠﻤﻮن ﺑﺸﺎﻃﺊ اﻟﻴﺮﻣﻮك ﻟﻤـــ    ـــﻤﺎ أﺣﺮﺟﻮا ﻋﻄﻔﻮا ﻋﻠﻲ ﺑﺎﻫﺎن

وﺳ/ـــﺮاة ﺑﻜــﺮ ﺑﻌـﺪ ﺿﻴـﻖ ﻓﺮﻗﻮا    ﺟﻤـﻊ اﻷﻋﺎﺟـــﻢ ﻋﻦ أﻧﻮﺷﺮوان

أﺑﻘــﺖ ﻟﺒﻜﺮ ﻣﻔﺨﺮاً، وﺳﻤﺎ ﻟــــﻬﺎ      ﻣﻦ دون ﻗﻮﻣﻬﺎ ﻳﺰﻳﺪ وﻫﺎﻧــــــﻲ(دﻳﻮان اﺑﻮﻓﺮاس ﺣﻤﺪاﻧﻲ، ص ٣٤٢)

-ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎن وﻗﺘﻲ در ﻛﻨﺎر ﺳﺎﺣﻞ ﻳﺮﻣﻮك در ﺗﻨﮕﻨﺎ واﻗﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﻫﺎﻣﺎن ﭘﻨﺎه آوردﻧﺪ. -ﺑﺰرﮔﺎن ﺑﻨﻲ ﺑﻜﺮ ﺑﻌﺪاز ﺗﻨﮕﻨﺎ ،ﻋﺠﻤﻬﺎ رااز اﻃﺮاف اﻧﻮﺷﺮوان ﭘﺮاﻛﻨﺪه ﻛﺮدﻧﺪ.

-ﻓﺨﺮوﺳﺮﺑﻠﻨﺪي راﺑﺮ ﻗﺒﻴﻠﻪ ي ﺑﻜﺮ ﺑﺎﻗﻲ ﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ وﻳﺰﻳﺪوﻫﺎﻧﻲ ﺑﺪون ﻗﻮﻣﺸﺎن ﺑﻜﺮرا ارﺟﻤﻨﺪ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ.

ودر ﺑﺎب ﺣﻜﻤﺖ از ﺣﺘﻤﻲ ﺑﻮدن ﻣﺮگ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ واز اﺧﺘﻴﺎر اﻧﺴﺎن ﺑﺮاي اﻧﺘﺨﺎب ﻣﺮﮔﻲ ﻛﻪ ﻳﺎدش را ﮔﺮاﻣﻲ ﮔﺮداﻧﺪ ودﻓﻊ ﻣﺮﮔﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﺮاه ﺧﻮاري ﺑﺎﺷﺪ واز ﺣﻴﻠﻪ ﮔﺮي ﻋﻤﺮوﺑﻦ اﻟﻌﺎص در ﻳﻜﻲ از ﻣﺒﺎرزاﺗﺶ ﺑﺎ ﻋﻠﻲ ﺑﻦ اﺑﻲ ﻃﺎﻟﺐ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ:

ﻫﻮ اﻟﻤﻮت ﻓﺎﺧﺘﺮ ﻣﺎ ﻋﻼ ﻟﻚ ذﻛﺮه      ﻓﻠﻢ ﻳﻤــﺖ اﻹﻧﺴﺎن ﻣﺎ ﺣﻴﻲ اﻟﺬﻛﺮ

وﻻﺧﻴﺮ ﻓﻲ دﻓﻊ اﻟــﺮدي ﺑﻤـــﺬﻟﺔ    ﻛﻤﺎ ردﻫﺎ ﻳﻮﻣﺎً ﺑﺴﻮءﺗـــﻪ»ﻋﻤﺮو«

  • softmec
  • هیچ
  • 65 بازدید
  • 18 ژوئن 21
برچسبها
محصولات مرتبط

دیدگاهی بنویسید.

0